Montag, 26. April 2010

در برابر اوین 11

نوشته: ملیحه رهبری


اشک ها ولبخندها (یازدهم)ـ

در برابراوین

قسمت یازدهم
ای قلم ها درهمه جا برای ما بنویسید. ای قدم ها درهمه جا برای ما گام بردارید. ای صداها، درهمه جا برای آزادی ما فریاد بزنید.ای عاقلان و فرزانگان گرد شمع جان ما که می سوزد، جمع شوید و ازآن مشعلی بسازید تا تاریکی اختلافات در برابرآن حقیر وپست جلوه کنند. از رنج های ما بهره برای وحدت ملی بگیرید.ـ
دلسوزان برای نجات ما راهی بیابید.ای دعاکنندگان از ما با خدای خود سخن گویید. ای آزادگان سینه های پرغیرت خود را ازیاد ما پر کنید. ما برای شما، برای ایران، برای مردم، برای عدالت، برای جامعه ای نو که درهای آن به روی همه باز باشد، از جان وهستی خود، از اشک مادران خود، از بیوه شدن زنان جوان خود، از یتیمی فرزندان خود دریغ نکردیم، دریغ است که ما را بفروشید! ظلم است چشم برزخم ها ورنج های ما بربندید. ما را به اختلافات ونفرت های تاریخی یتان نفروشید. مردگان رفتند، زندگان را دریابید. ملتی که به فریاد هم نمیرسند، چطورمی خواهند نجات یابند؟
اسفند ماه است ودرآستانه نوروز هستیم. اما باز هم هرروز وهیچ روزی نیست که دستگیری نباشد. هر روز و هیچ روزی نیست که بازجویی وشکنجه خاتمه یافته باشد. هرروز وهیچ روزی نیست که خشتی ازخانه عمریا جان زندانی سیاسی یا خانواده اش را بیرون نکشند وتا آخرین خشت به ویران کردنشان ادامه ندهند. هرروز وهیچ روزی نیست که کسی را به سلول انفرادی نفرستند، تهدید نکنند، رکیک ترین فحش ها را نثارخواهر ومادرش نکنند وبی پدر ومادرش نخوانند.هرروز وهیچ روزی نیست که اتهامی به اتهامات زندانی سیاسی نیفزایند. هرروز وهیچ روزی نیست که دست ازسر زندانی بردارند بلکه چون کودکی یتیم بی پناهش یافته و بی شرمانه به تجاوز به روح و روانش ادامه میدهند و دست از فشار آوردن برای توبه به درگاه خامنه ای یا مصاحبه تلویزیونی وبیان اعترافات دروغین بردارند.ـ
شبی نیست که زندانی یا خانواده اش بدون کابوس به خواب نرود و صبحی نیست که درآرامش چشم بگشاید وخبرتکاندهنده ای از زندانها و از بندها، سلولها، دستگیری ها وتوطیه علیه زندانیان وفریبکاری دربازجویی ها وبلاتکلیفی ها، ازاعتصاب غذا ، از احکام اعدام و یا ازقطعی شدن محکومیت ها، از احکام سنگین و15 سال وپرداخت جریمه چند میلیاردی وازشوک یا سکته یا بیهوش شدن زندانیان بیگناه نشنود.ـ
هرروزو روزی نیست که خبریا تلفنی از شرایط و وضعیت دردناک هزاران فرارکرده، ازدانشجو یا روزنامه نگار یا دختران یا پسران تحت تعقیب و فراری ودربه درشده درآنسوی مرزنشنویم. ازرفتاروحشیانه پلیس مرزی با آنها واز خطرتحویل دادن و برگرداندنشان به ایران، ازماه ها بلاتکیفی آنها به دنبال پناهندگی، از بی پولی وبیکاری و بیماری و بی جایی و ناامیدی وسرگردانی وبیکسی آنها وازاینکه.... درآنسوی مرز هم مانند این سوی مرزفریادرسی نیست!ـ
ملتی که به فریاد هم نرسند، چطورمی خواهند نجات یابند؟
ده ها هزار، صدها هزاریا ملیونها نفری که از جنبش وقیام درداخل حمایت کردند و به نجات ملتی هفتاد میلیونی(به اتحاد درون و بیرون) باوردارند، پس قادرند برنامه ای برای کمک ویاری رسانی وپشتیبانی و یا نجات آسیب دیدگان قیام داشته باشند، مگرآنچه اتفاق افتاد تلفات انسانی اش کمتر از زلزله بود؟ عده ای در زیرآوار آن فریاد می زنند وکمک می خواهند، هرکس به بهانه ای آن را نمی شنود. آیا رهبران، مسؤلان، دلسوزان، عاشقان ایران و ایرانی، نباید درحداقل های ملی ومردمی، به یکدیگر نزدیک شده و دراحترام به حقوق این قربانیان، و برای نجات آنان هرآنچه در توان خود دارند، دریغ نکنند؟ آیا احساس مسؤلیت در برابراینهمه فداکاری ... یا پیوند با این قهرمانان (درزندان یا آواره) که ماه ها در تظاهرات خیابانی ویا در اعتراضات دانشجویی مقاومت کردند وبا ازجان گذشتگی خود، تاریخ ایران را دربرابر دیده جهانیان چنان ورق زدند که هرایرانی به آن افتخارکرد، وجود دارد؟ اگرخواستن، توانستن است، پس کجایید؟ کجا هستند کمیته ها وارگان های مدد ویاری ونجات جان آسیب دیدگان، زندانیان، خانواده ها وآوارگان وپناهجویان...؟
مادرجوانی که صاحب دوفرزند است، پس ازشرکت درنماز جمعه به امامت آقای رفسنجانی درتابستان گذشته، تحت تعقیب قرارگرفت و سرانجام ناچاراز فراراز ایران به ترکیه شد. دو فرزندش را هم درایران گذاشته است و دوسال هم باید صبرکند تا به تقاضای پناهندگی اوجواب دهند. این مادر درمصاحبه وپیامش دریک برنامه تلویزیونی که به مدد ویاری پناهجویان درترکیه برخاسته است، با گریه به کودکانش پیام میداد:« دوستتان دارم واز راه دور شما را درآغوش می گیرم. اما نمیدانم کی یکدیگر را خواهیم دید!» چرا آقای رفسنجانی خاین که ازثروت این ملت چهلیمن مرد ثروتمند روزگار شد، به فکرش خطورنمی کند، یک قدم انسانی برای مردم بردارد واندکی ازثروت انباشته این مردم دربانکهای خارج را برای نجات پناهجویان آواره، که ازشرکت در نماز جمعه او به خطرافتاده اند، خرج کند؟ مگربیش ازیک کفن از این همه ثروت با خود به قبرخواهد برد؟ حرف عجیبی است! نه! حضرتشان که با یک کاروان 150 نفره از نزدیکانش به عراق وزیارت عتبات و همچنین برای توطیه های پنهانی سیاسی به عراق رفته بودند، آیا نمی توانند پناهجویان ایرانی درعراق را کمک کنند که به گناه شرکت در نمازجمعه ایشان فراری شده اند؟ چه مانعی جزروبه صفتی وثروت پرستی وفاصله نوری بین او با خدا واین مردم وجود دارد!؟ چه انتظاری به خصوص از او(اپوزیسیون احمدی نژاد) می توان داشت که خامنه ای روضه خوان را ولی فقیه کرد واز بنیان گذاران این نظام مافیایی است و درآخرین زد و بند با خامنه ای هم در برابر حفظ ثروت وخانواده اش، ملت را یکبار دیگر فروخت و به دستگاه سرکوب خامنه ای و وزارت اطلاعات تحویل داد؟ مگراو مردشماره 2 نظام نبود که خمینی را به خاطرحفظ نظام، قانع و واداربه صلح باعراق کرد وجام زهرصلح را به دستش داد وخمینی نیزآن را سرکشید ومرد وجهان نفس راحتی کشید. آیا رفسنجانی نمی توانست خامنه ای را نیزبه پذیرش خواسته مردم وادار کند وجام زهر را به دستش دهد تا سرکشد و دومین امام دروغگو(دجال) هم بمیرد وراه تنفس یک ملت بازشود! شاید هم با داستان اتمی، مرگ نظام را چنان حتمی می بیند که نیازی به دادن جام زهر به دست خامنه ای مثل خمینی ندید! چرا این مرد خودپرست که ده ها جلد کتاب درباره خودش و بلاهایی که برسر این کشور آورد، نوشته است، ناتوان است که روزانه یک سطریا یک نامه اعتراضی برای دفاع از حقوق مردم یا زندانیان بنویسد؟ چرا کور وکر ولال شده است؟ به راستی او وثروتمندان وقدرتمندان دیگرمثل او، به دنبال چه چیز درانتخابات بودند؟! قدرت یا مردم! خواسته خود یا خواسته های ملت و...؟ ای تف براین قدرت پرستی و خرج کردن ملت در بازی برنده وبازنده شدن های سیاسی!ـ
آیا دردناک نیست که در زندان رجایی شهر علی صارمی که خودیک محکوم به اعدام است[به جرم شرکت در مراسم نوزدهمین سالگرد قتل عام زندانیان در سال 1367]، حالا دست به قلم بردارد وبرسر شکنجه گرخود فریاد بزند واز او بپرسد که زندانی بیگناه بهروزجاوید طهرانی چه کرده است و بنویسد:« او را به جرم آزادیخواهی[دفاع از حقوق رانندگان شرکت واحد] به زندان انداخته اید در زندان هم دست از سر او بر نداشته و پیوسته به بهانه های مختلف به اذیت و آزار او ادامه میدهید. او را به بدترین جای شکنجه گاه گوهردشت کرج یعنی بند 1 بدون در نظر گرفتن تفکیک جرایم در بین کسانی که جرمشان اعتیاد، قاچاق مواد مخدر ،قتل و اوباشگری است، منتقل کرده اید و حتی در این وضعیت هم او را راحت نگذاشته هر چند روز یکباراو را با ضرب و شتم به انفرادی می فرستید. ...شما حق کشی را مایۀ بقای خود می دانید. ما از نهادها و افراد آزادیخواه و حقوق بشری جهان در خواست می کنیم مظلومیت این آزادیخواهان را به گوش جهانیان برسانید.
علی صارمی زندان رجائی شهر 23 / 12 /1388
آیا شما آقایان بیشتر ازیک زندانی تحت شکنجه درخطرهستید؟ آیا دست وپا بسته تراز یک زندانی درآستانه اعدام هستید؟ دعوا برسر حکومت وقدرت بود یا برسرنجات ملت. وقتی یک زندانی برای نجات جان یک زندانی دیگر، فکرجان خود را نمی کند، چرا شما برای دفاع یا نجات جان زندانیان یا همبستگی با خانواده های آنان می ترسید؟ آیا این یک موضوع حقوق بشری یا سرنگونی نظام است؟ چرا دراین زمینه همبستگی ملی وجود ندارد وچرا اینهمه ترس!؟
اگربخواهید آیا نمی توانید دراین فضای خفقان گرفته با گشایش راه وپیوندهای انسانی به پا برخیزید و کاری بکنید وملت آسیب دیده در زیرآوار وزارت اطلاعات وسپاه و دستگاه سرکوب قضایی را، تنها نگذارید و آنان را بیرون بکشید وبرسرخودفروختگان فریاد بزنید! پوزه بندی را که با دادن مواجب(وجوهات دفتررهبری) به دهان مفتخوران زده اند، پاره کنید! چرا مراجعی که کارخانه لاستیک سازی وکارخانه قند وشکردارند یا آنهایی که ندارند، دربرابر نامه ای که زندانیان برای علمای قم نوشته اند، لال مانده اند وهیچ سخن حقی ازحلقومشان درنمی آید؛ تا به کی در طلسم این دجالان، خفه خون گرفتن و تا به کی خدا را به دریافت وجوهات ازدفتر خامنه ای فروختن؟! چرا درحالیکه روحانی مسؤلی چون آقای بروجردی را پس از چهارسال زندان هنوز هم شکنجه می کنند، حضرات علما درخانه های خود از ترس مرده اند. آیا پیام تکاندهنده این روحانی 60 ساله را نشنیدند که میگوید:«هیچ حکومتی با زندانیش اینکار را نمی کند که اینها با من می کنند.اما باید هزینه داد تا باطل[دجال] رسوا شود. آقای بروجردی ازشکنجه گرخود میپرسید: آیا چهارسال زندان و انفرادی کم شکنجه ای است که بازهم مرا کتک زده و شکنجه میکنید؟» وبازجو می گوید:« اینجا زندان است!»ـ
آیا تنها یک روحانی دراین کشور هفتاد میلیونی شیعه وجود دارد که به خاطر خدا وبه لرزه افتادن ارکان واصول دین یعنی (عدالت) اعتراض می کند! کجاست خدای احد وواحد وکو قبله حق وحقیقتی که بدانسو نماز می خوانید؟! تف! تف برثروتمندان وقدرتمندان روحانی و بازاری! تف برمراجعی که نه از خدای مقتدرعادل واز روزبازپرسی او که ازخامنه ای ظالم و حقه باز وازجهنم وزارت اطلاعات اومی ترسند! آیا آقایان علما نمی توانند به خاطراینهمه ظلم مانند علمای صدوپنجاه سال پیش دست به تحصن بزنند یا اینکه نگران کارخانه قند وشکرو لاستیک سازی وثروت وعزت خود هستند؟
نگاه کنید! ببینید زندانیان زندان گوهردشت چه می کشند ودرآنجا چه می گذرد وچرا هیچ اتحادی، هیچ قدرتی، هیچ وحدتی، هیچ راه وچاره ای علیه این شرایط وعلیه ابوغریب ایران نیست؟ علمایی که برای ابوغریب عراق اطلاعیه میدادید، ازترس مرده اید؟ یا در برابر خامنه ای دجال جادو شده اید؟ به خدای خودتان چه پاسخی خواهید داد آیا اعمال این حکومت منطبق با دین شما است؟
روز یکشنبه 16 اسفند ماه حوالی 08:00 صبح بیش از 40 نفر از نیروهای گارد زندان به زندانیان بی دفاع بند 1 زندان گوهردشت یورش بردند. زندانیان را با ضرب وشتم و توهین به بیرون بند منتقل کردند وآنها را چند ساعت در هوای سرد نگه داشتند به زندانیان اجازه داده نشد که لباسهای گرم خود را بپوشند.زندانیان همچنین در طی مدتی که در هوای سرد بیرون قرار داشتند امکان استفاده از سرویسهاس بهداشتی از آنها سلب شده بود. پس از ضرب و شتم و مورد توهین قرار دادن زندانیان گارد زندان به سلولهای زندانیان یورش بردند و آنها را مورد بازرسی وحشیانه خود قرار دادند و حداقل امکانات موجود زندانیان که توسط خانواده های آنها تامین شده بود و یا از فروشگاه زندان خریداری کرده بودند را با خود بردند و یا تخریب کردند.از جمله وسائلی که گارد زندان با خود بردند ،کارت تلفن،مواد غذائی،عکس خانوادگی زندانیان و موارد دیگر. این یورش که از ساعت 08:00 صبح شروع شده بود تا ساعت 12:00 ادامه داشت.یورشها به فرمان دهی حسن آخریان رئیس بند و سمیعی نژاد فرمانده گارد صورت گرفت. از طرفی دیگر محدودیتها و فشارهای علیه زندانیان بند 1 شدت گرفته است و ملاقاتهای زندانیان را به حالت تعلیق در آورده اند. دو زندانی احمد قائمی و کیومرث شکری نسبت به شدت گرفتن اقدامات سرکوبگرانه اعتراض کردند که با یورش وحشیانه و ضرب وشتم حسن آخریان،میرزائی، آقائی و افسر نگهبان شیخانی و زینالی قرار گرفتند. شرایط این بند در حال حاضر به شدت غیرقابل تحمل می باشد.
باز دراسفند ماه یورش شبانه و وحشیانه گارد زندان به بند 6گوهردشت انجام میگیرد. حمله از ساعت 24:00 شروع و تا ساعت 01:00 نیمه شب ادامه داشت.این یورش به فرماندهی فردی بنام امیریان بود. این فرد همراه با چهل نفراز مامورین سرکوبگر خود که به باتونهای برقی مجهز بودند به سلولها یورش بردند و زندانیان را که همان دستگیرشدگان در تظاهرات یا دانشجویان یا فعالین حقوق بشر هستند را مورد ضرب وشتم قرار می دادند.امیریان فرمانده گارد پس از پایان حمله وحشیانه 3 نفر از زندانیان بی دفاع را در حالی که با باتون مورد ضرب وشتم قرار می داد به زیر 8 برد و برای مدتی طولانی آنها را آماج باتونهای خود قرار داد. 3 زندانی که ضربات باتون به سر و سایر اعضای بدنشان اصابت کرده بود دچار صدماتی شده بودند.گارد زندان همچنین حداقل امکانات زندانیان که از فروشگاه زندان تهیه می کنند را ضبط و با خود می برند. ـ
نه تنها در بند ا و 6 که چند روز قبل از چهارشنبه سوری فشارها عليه زندانيان سياسی و ساير زندانيان بند ۴ زندان گوهردشت نیز شدت گرفته است. از جمله این زندانیان منصور اسانلو رئيس هيئت مديره سنديکای شرکت اتوبوس رانی واحد تهران و حومه است که باردیگر تحت شکنجه قرار گرفته است. هفته گذشته او را به بند عمومی پنج( ۵ )زندان گوهردشت کرج معروف به بند متادون منتقل کرده‌اند. فعالین حقوق بشری می‌گویند جان منصور اسانلو در خطر جدی است. همزمان، چهار نفر دیگر از زندانيان گوهردشت را تحت شکنجه های وحشيانه قرار دادند و از آنها خواسته شده که عليه منصور اسانلو اعتراف کنند که برای اجرای مراسم چهارشنبه سوری پتوها را قرار بود به آتش بکشند. درهمین زندان گوهردشت برای تحت فشار قرار دادن زندانیان، مدتها است که سرویس های بهداشتی بند 6 نشت می کند بطوری که زندانیانی که قصد استفاده از سرویسها را دارند برای جلوگیری از ریزش آب دفع شده توالت از طبقه بالاتر ناچار هستند که با پلاستکی وارد سرویسها شوند. همچنین بیش ازیک هفته است که سرویسهای بهداشتی طبقه همکف بطور کامل غیر قابل استفاده شده است و نزدیک به 300 نفر زندانی باید از سرویسهای طبقه اول که خود دارای بیش از 270 زندانی است و کلا دارای 5 عدد سرویس می باشد که 3 تای آن از دور خارج شده است استفاده کنند . زندانیان برای استفاده از سرویسها ساعتها در صف طولانی قرار می گیرند . زندانیان بارها به این شرایط غیر انسانی اعتراض کرده اند که با این جواب مواجه شده اند که اینجا زندان است و خدا را شکر کنید که چنین چیزی وجود دارد. علی حاج کاظم و معاون اجرائی او علی محمدی و رئیس بند برای تحت فشار قرار دادن زندانیان تمامی شیوه های ضدبشری را بکار می گیرند و هرگونه اعتراض زندانیان، با انتقال به سلولهای انفرادی برای شکنجه های غیر انسانی آنها مواجه می شوند.ـ
از روز 20 اسفند ماه آب نوشیدنی زندانیان بند 1،4 و بند زنان زندان گوهردشت کرج بشدت آلوده شده است بطوری که غیر قابل نوشیدن است.رنگ آب کدر لجنی و بسیار بد بو می باشد. زندانیان بی دفاع و اسیر ناچار هستند که از این آب مصرف کنند واین مسئله باعث شیوع بیماریهای مختلفی در بین زندانیان شده است. آب لوله های بند های مختلف به حدی آلوده شده است که کسانی که از آن برای استحمام استفاده می کنند، دچارعوارض مختلفی مانند قرمزشدن پوست وخارش شدید شده اند. از 3 روز گذشته همچنین آب این بندها قطع شده است و روزی 1 الی 2 ساعت آب دارند و زندانیان از داشت آب آلوده هم محروم شده اند. شکنجه و فشارها و اذیت وآزار بی پایان زندانیان سیاسی و سایر زندانیان توسط علی حاج کاظم و علی محمدی رئیس و معاون زندان ،کرمانی و فرجی رئیس و معاون حفاظت و اطلاعات زندان و توسط رئیس بندها به اجرا در آورده می شود.
وضعیت زندانیان در اوین بدتر از گوهردشت است چنانکه پدریکی از زندانیان در نامه سرگشاده ای برسرجلادان چنین چنین فریاد می زند:ـ
سی سال پیش قرار این نبود که در چنین روزی فرزندانمان را به بند بکشید و زیر ضربات مشت و لگد بازجو ببرید و پدران و مادران کهنسال گریان و نالان در پای دیوارهای لرزان اوین به نظاره نشینند، دسته دسته دانشجویان را از سر کلاس درس به سلول انفرادی ببرید و وکلای ایشان را از پشت در زندان برانید و بازجو آن کند که می خواهد. آن گوید که دیوار از شرم فرو ریزد و برای فرزندانمان که دربند وامانده اند راهی نماند جز اعتصاب غذا. و می دانید این نیست همه آنچه که هست و نباید باشد.»ـ
وضع مادران زندانی دراوین نیزدردناک تراز جوانان است، چنانکه مادران آرژانتینی درمیدان شهر برای آنان تظاهرات کرده اند تا بعد از مدتها به آنها ملاقاتی داده شده است. آیا ایران یک کشور یا یک قبرستان است؟

این گزارش وتمام گزارشات مربوط به نقض قانون ونقض حقوق زندانیان ونقض حقوق بشر، برای مراجع بین المللی وحقوق بشرارسال می شوند. چرا؟
آیا درایران شیعه هفتاد میلیونی همه مراجع وعلما و روحانیان(بیشترازیک میلیون) مرده اند که تمام ناعدالتی ها وشکایت از دست اسلام ودولت اسلامی باید به مراجع بین المللی وکمیسرعالی حقوق بشرارجاع شوند؟! خجالت آور وننگ آورنیست؟ دست کم 38894 بار نقض ثبت شده حقوق بشر توسط دولت ایران تنها در طی یازده ماه اخیرگزارش شده است و 80 جان باخته و 18 هزار بازداشت شده و هزاران پناهنده گویای کارنامه سیاه جمهوری اسلامی ایران در زمینه حقوق بشر می باشد. آقایان مراجع شما مرجع چه چیزی هستید؛گرفتن وجوهات خمس و زکات ازمردم ودادن اطلاعیه علیه وضعیت زندانها در کشور همسایه! آیا یکی از ارکان دین عدالت نیست؟ اگرهست چرا ربطی به شما ندارد وچرا صدای فریاد سی ساله ملت مسلمان ایران مساله تان نیست؟ چرا حرفی نمی زنید؟ مگرانگشتانتان را قطع می کنند که علیه ظلم بنویسید ویا به دارآویخته می شوید اگر به خاطرخدا وعدالت گامی بردارید؟ آیا سکوت شما دربرابر ظلم ، خدا را به خشم نمی آورید؟ آیا سکوت امروز شما را فردا ملت خواهد بخشید؟ چگونه بود که برای بیرون کردن شاه همه دست دردست هم گذاشتید ولی برای برای بیرون کردن کسی که صدبارظالم ترازشاه است، نه تنها وظیفه ای ندارید بلکه به دادخواهی ملت هم پاسخ نمیدهید! من یک مادرم و فرزندان ما اززندان نامه نوشته و ازشما کمک خواسته اند، به ما جواب دهید!ـ
سینا با کنجکاوی از من می پرسد:« چی می نویسی؟ بازهم شما مادران می خواهید اطلاعیه جدیدی بدهید؟» بدون آنکه سرم را بلند کنم با تکان دادن سر، به سؤال او پاسخ میدهم.» سینا با لحن اندوهناکی می گوید:« عید نزدیک است، نمی خواهی امسال خانه تکانی کنی؟ به خاطر سهیل که در زندان است، امسال عید نخواهیم داشت؟» سرم را بلند میکنم ونفس بلندی از درون سینه ام بیرون میدهم. لحظاتی به سؤال سینا فکر میکنم و بعد بدون هیچ تردیدی به اوجواب میدهم:« چرا عزیزم! مگر می شود ایرانی بود ودست از عید وخانه تکانی واستقبال از سال نو برداشت؟ مگر می توان خداپرست بود ودرحالی که خدا جهانی به وسعت کره خاکی را ازغبار زمستان می تکاند و به قدوم بهاران می آراید، عاجز از زدودن غبار زمستانی وآراستن خانه خود بود! این آداب وسنت های تاریخی با ایران وایرانی زاده شده اند وهرگزنمی میرند. تا زنده هستم، با آمدن عید، دلم را ازغم وغصه خانه تکانی می کنم وبه استقبال نوروز می روم. چرا ناامیدباشم؟ نوروز یعنی رستاخیز و قیام به زندگی. من هم همینکار را خواهم کرد. نه مرده ام و نه درطلسم آخوندی افسون مرگ شده ام.» سینا از شنیدن پاسخ من تکان می خورد. لحظاتی ساکت به من نگاه میکند و بعد لبخندی می زند ودوباره می پرسد:« فکرمیکنی که بتوانیم با سپردن وثیقه چند روز مرخصی برای سهیل بگیریم.» بی اختیارآه می کشم ومی گویم:« نمی دانم. ولی امید هست که با سپردن وثیقه به عده ای مرخصی شب عید بدهند.اما به تقاضای مااصلا جواب نداند.» سینا دوباره می پرسد:« فکرمیکنی که اوضاع واحوال فرق کرده وبرای شب عید عده ای راآزاد کنند؟» جواب میدهم:«خودت که بهتراز من خبرداری! آنها کسی را آزاد نمی کنند، تحت فشارهای ماست که هرشب تعدادی راآزاد می کنند. گاه کسانی آزاد می شوند که آدم باور نمی کند. دیشب سه نفر از مادران آزاد شدند که ما تصورش را هم نمی کردیم. جایت خالی که مردم چه استقبالی ازآنها کردند و چه صفایی کردیم وچقدر فریاد شادمانی کشیدیم. واقعا مردم وخانواده ها غیرت ازخود نشان میدهند. ازساعت پنج ونیم تا نه شب نزدیک به پانصد نفر پشت در زندان جمع شده بودند.ـ
پریشب هم همینطور بود. کلا هرزندانی که آزاد می شود و به آغوش گرم خانواده خود برمیگردد؛ لحظه غیرقابل وصفی است. باور کن، من که از خوشحالی عرش خدا را سیر میکنم. آن لحظه ای که خانواده ها می دوند و با خوشحالی دست هایشان را باز می کنند و فرزندان آزاد شده خود را در آغوش می گیرند،اشک شوق از چشم تمام مردم جاری می شود. در این مدت من صدها بار اشک شوق به چشم آورده ام و احساس کرده ام که این بچه ها مثل سهیل خود من هستند. مخصوصا با دست زدن و سوت کشیدن و با فریادهایمان، جو رعب و وحشتی را که حاکم کرده اند، می شکنیم و روحیه بالای خودمان را نشان میدهیم. در این چندماه هرشب کار ما همین بوده است. فکرش را بکن، کسانی که اعضا وفعالین حقوق بشر ودفاع از کودکان خیابانی و زنان بی پناه و زندانیان سیاسی بوده اند، الان همه در زندانند و ما شده ایم کمیته حقوق بشرآنها! سینا می گوید:«جلل الخالق!» سرم را تکان داده و می گویم:« تجربه این چند ماه به ما نشان داد که با دست خالی هم می توان، جو رعب ووحشت را شکست و با فداکاری و با اتحاد و با مقاومت و پافشاری دربرابر یک قوه قضاییه فاسد، می توان ازآنسوی دیوار اوین محکومین به مرگ را به این سوی دیوار و به سوی آزادی و زندگی بازآورد.ـ
سینا می گوید:« روزی تاریخ شما را به خاطر خواهد آورد و به فداکاری شما درود خواهد گفت که درسخت ترین شرایط که همه ترسیده بودند، با شجاعتی زیبا به نجات جان جوانان قیام کردید.» به اومی گویم« ای بابا ما که کسی نیستیم اما تاریخ درباره همه قضاوت خواهد کرد که چه کسانی با ظالمان وشکنجه گران وچه کس با مظلومان وشکنجه شده گان بودند!»ـ
ادامه دارد...
فروردین ماه برابربا آپریل
ملیحه رهبری
منبع اخبار:ـ
گزارشات فعالین حقوق بشر ودموکراسی در ایران

Samstag, 17. April 2010

در برابر اوین 10

نوشته: ملیحه رهبری


شب اشک ها و لبخندها( دهم)ـ

در برابر اوین

قسمت دهم
بگذارصدای آواز جهان را بشنوم!\ صدای سوزتلخ زمستانی را که می گذرد\ صدای خنده گرم آفتاب را که می تابد\ صدای بیدارشدن درختان ازخواب زمستانی را \ نمی خواهم جانم را آکنده از درد کنم\ با آنکه می دانم\ گام هایمان برآتش است \ وجان هایمان تبدارند!\ اما می توانم\ صدای آب شدن برفها \ صدای پای چشمه ها را بشنوم\ صدای رستاخیز طبیعت \صدای بال پرستوها را که به خانه باز می گردند\ می خواهم صدای آوازجهان را بشنوم.\ آیا جهان صدای مرا می شنود؟ \ صدای زندانی سیاسی را! \ می خواهم صدای فرو ریختن زنجیرها را بشنوم!ـ
روی پله ها پایین درزندان نشسته ایم. آفتاب اسفند ماه گرم و مهربان برما می تابد و بهارکم کم از راه می رسد. نخستین جوانه ها برشاخه های درختان خشک روییده اند. آخرین روزهای سرد و تلخ زمستانی می گذرند و با دم بادهای گرم، بهاردرجان طبیعت سرود زندگی می خواند.ـ

آیا بهارآزادی عزیزان ما نیز همینگونه از راه خواهد رسید ؟ آتش شوق دیدارشان در جان ما شعله می کشد و بدون شک، آتش بهار درجان آنان نیز شعله افکنده است. چه زیباست آزادی! چه زیباست بهار؛ اگر بدمد، اگر برسد، اگربگذارند که مال ما باشد. باخود فکر می کنم:«می توانست این بهار، بهارآزادی از شرحکومت آخوندی باشد اما اهریمن قدرت، یکبار دیگر دخت ایران زمین را در آستانه بهاران سیه پوش جوانانش کرده و بهارش را خزان نموده!»ـ
اگر بهاربا گل وبلبل وسبزه زاران و عطر شقایق ها و تابش آفتاب زیبایش، جلوه گاه عشق است. اگرآواز شکفتن گلها، وشادی پرندگان ونغمه بلبلان مست و ترانه های گل سرخ و تمامی سرودهای شاد طبیعت برروی این کره خاکی، مهربانی خدا برای تمام انسان هاست، پس چرا آخوندها خدای دیگری دارند؟
چرا آخوندها، عمامه ای بر سر خدا می گذارند وشلاقی هم به دستش می دهند تا با قساوت شکنجه کند! مگرخدا یکی نیست وآنهم مهربان، پس این زندان مخوف اوین وشکنجه گاه گوهردشت و رجایی شهر وکهریزک وصدها بازداشتگاه سپاه وهزاران شکنجه گر.. و زجروشکنجه بیگناهان به نام وبرای رضایت کدام خداست؟
مگرخدا بی نیاز نیست؛ بی نیاز ازهر ظلمی که به او نسبت دهند و بی نیازازهر ثروتی که به نام او غارت کنند و بی نیاز ازهرفسادی که به نام او انجام دهند و بی نیاز از اینهمه دروغ که به نام او بگویند! چرا برای رضای خاطر خدا، خون جوانان را می ریزند و مادران را هم به بند می کشند؟
دیروز(سه اسفندماه) مادران زندانی یک اطلاعیه جدید داده اند. با خواندن اطلاعیه تحسینشان کردم: «اگر برای هر بیشه یک شیر کافی است؛ این مادران دلیر هم شیران بیشه ما خانواده های زندانیان سیاسی هستند.» نگاه کن، ببین چه دلیرانه، دریک قدمی و چشم درچشم شکنجه گر دوخته وچنین می غرند:« آیا مادر بودن جرم است ؟ در کدام قانونی می توان مادر بودن و پرسیدن از حال و روز فرزندان دربند این مرز و بوم و درخواست برای معرفی عاملان و آمران قاتلان زندگی را جرم دانست ؟ کسانی که حکم به بند کشیدن مادران را صادر می کنند بیهوده در تلاشند، هیچ مادری مرگ فرزند خود را فراموش نمی کند و نخواهد بخشید . چه کوته فکرند آنان که بر این باورند با توهین ، ضرب و شتم ، تهدید و زندانی کردن و قراردادنمان در بندهای انفرادی و فشار آوردن های پیاپی ، فراموش می کنیم که پاک ترین فرزندان این مرزوبوم به خاطر حق مسلم بشری انتقاد و اعتراض در خیابانها به گلوله بسته می شوند ، از بالای ساختمان ها و پل ها پرت می شوند ، زیر خودروهای نیروهای انتظامی له می شوند ، در زندانها مورد تعدی و شکنجه قرار می گیرند و زیر شکنجه های بی رحمانه کشته می شوند ! چرا امر کنندگان به قتل و قاتلان آزادند و هر روز جنازه ای دیگر بر جنازه ها می افزایند و شاکیان نه تنها جواب پرسشهای خود را نمی گیرند بلکه به بند کشیده می شوند ؟....ما مادران بار دیگر اعلام می کنیم که هیچگاه ظلمهایی که بر فرزندان این مرزوبوم روا گشت فراموش نمی کنیم و نخواهیم بخشید و پیگیرانه خواستاریم هیچکس و هیچ نهادی در حصار امنی بجز قانون قرار نگیرد و هیچ انسانی که در چارچوب قوانین زندگی میکند، احساس ناامنی نکند.... » دادن این اطلاعیه در شرایطی است که مادران دستگیر شده تا به امروز حتی ملاقاتی نداشته اند. با آنکه بستگانشان روزانه به دادسرای انقلاب ،دادستانی و زندان اوین مراجعه می کنند. اما نتیجه ای نگرفته اند . بازجویان وزارت اطلاعات حتی آنان را تهدید کرده اند که نباید وضعیت مادران دربند را با رسانه ها و سازمانهای حقوق بشری در میان بگذارند و این مسئله را ارتباط با بیگانه عنوان می کنند.ـ
در یک چنین شرایطی تنها سلاحی که دردست ماست، همین قانون نیم بند آخوندی است که اگر اجرا بشود، بسیاری از دستگیریها غیرقانونی هستند و زندانیان باید آزاد شوند وما هم آگاهانه برهمین امر پافشاری می کنیم.ـ
اکثرروزها دراین پایین پله ها یا در آن بالا پشت دیوار اوین، درانتظار یک خبر یا یک ملاقات ساعت ها منتظرمی مانیم. برخی هفته ها یا ماه ها و برخی دیگر مانند مادرحسین درخشان(وب لاگ نویس) نزدیک به پانصد روز است که هر روز پشت در این زندان هستند. حسین بدون هیچ اتهام و بدون هیچ پرونده یا محاکمه ای دربازداشت است. مادراو درنامه اش خطاب به ... نوشته بود؛« بيش از ۵۰۰ روز است حسين در زندان شماست. و ما بيرون زندان هر روز منتظرش بوده‌ايم. چون شما هر روز به ما وعده‌ای جديد داده‌ايد. خداوند هیچکس را به بی پناهی ما مبتلا نکند؛ هیچکس را...»ـ
جو وفضا درجلوی زندان سیاسی است و خبر نیز بسیار است و درباره آنها با یکدیگر گفتگو می کنیم. گاهی ازاوقات نیز با شنیدن خبرتکاندهنده ای یا پیش آمدن موردی، بی اختیار سکوت می کنیم ودر خود فرومی رویم. زیرا تحمل ظلم وستم و یا دیدن رفتارهای ناحق وتحقیرآمیز به آسانی از روح انسان جدا یا فراموش نمی شود. گاه نیزدچار شوک می شویم زیرا اخبار داخل زندان و برخوردهای شکنجه گران با بچه های ما؛ با گل هایی که دردامن خود پرورده ایم، درمغزما نمی گنجد!ـ
در اینجا دیدن بچه های کوچک که پدر یا مادرشان دستگیر شده اند، خیلی دردناک است. گاه این کودکان با پدر یا مادرخود برای ملاقات به اینجا می آیند واکثر روزها نیز ملاقاتی درکار نیست و ناامید می شوند و با بغضی تلخ و یا با چشمانی گریان به خانه باز میگردند وبدینگونه با کابوس زندان اوین ازکودکی خود آشنا می شوند وبه جای شادی یا بی خبری کودکانه، با تلخی ها و بدی های جهان (خامنه ای واحمدی نژاد) آشنا می شوند. هرازگاهی هم که این کودکان موفق به ملاقات بشوند، باید ازجهنمی به نام بازرسی بدنی عبور کنند که خادم( نگهبان) این جهنم آخوندی، زن پاسداری است که جزو وظایفش آزار واذیت این کودکان وتوهین وپرخاشگری با بستگان زندانی وگیردادن به آنهاست تا سرانجام جنجالی به پا کند و بعد مسؤلین زندان، ملاقات را قطع کنند. این نمایشات عمدی هستند تا زندانی را درشکنجه روحی و بی خبری از خانواده اش نگه بدارند. دریک مورد کودکی کشمش درجیب خود داشته، این زن پاسدار چنان بچه را دعوا می کند که بچه از ترس شروع می کند به گریه کردن واو با بی شرمی درمقابل اعتراض خانواده کودک، تهدیدشان می کند که به آنها اجازه رفتن به ملاقات نخواهد داد واین درحالی بوده که زندانی(مهندس منیژه ربیعی) از چند هفته قبل ملاقات نداشته است. دستگیری این خانم مهندس به دلیل تلفن یکی از بستگانش ازعراق و ازشهراشرف بوده است وبا آنکه مکالمه تلفنی آنان توسط وزارت اطلاعات ضبط شده وموردی امنیتی درآن نبوده است اما این مهندس جوان دستگیر و به اتهام اقدام علیه امنیت نظام، زندانی می شود. پس ازتحمل ماه ها شکنجه جسمی و روحی درسلولهای انفرادی و تحمل بدرفتاری وتوهین بازجویانش(علوی وسید) با پرونده سازی آنها و باهمکاری رییس دادگاه انقلاب( پیرعباسی) فقط به خاطر یک تلفن، به 6 سال زندان و تبعید به برازجان محکوم می شود. او و وکیلش حکم را نمی پذیرند. به دنبال اقدامات وکیلش سرانجام قرارمی شود که باوثیقه سنگینی آزاد شود. خانواده او با تحمل مشقت این وثیقه(سند) را تهیه می کنند اما دادگاه با ادعای گم شدن سند، همچنان به شکنجه روحی خانواده ادامه می دهند و پیرعباسی مانع آزادی این خانم است. معلوم نیست که این مسؤلین فاسد در مکتب کدام شیطان پرورش یافته اند که بنیاد مکتب فکریشان بر کینه و نفرت و مردم آزاری، ظلم و فساد و دزدی و شرارت و تبه کاری است. همه را هم به حساب خداوند و امام زمان می گذارند. کسانی که برای پروردگار عالم و امام زمان چنین پرونده ای ساخته اند، وای به حال پرونده هایی که برای بنی بشر می سازند؟
همچنین امروز خبری را شنیدم که به عنوان یک مادر برایم شوک آور بود. یکی از دوستان خبر تلخ کشته شدن یک زندانی جوان در زیر شکنجه در زندان گوهر دشت را به ما داد. این زندانی و برادرش( لطیف و یاور خدا دوست) از بچه هایی بودند که در تظاهرات دستگیر شده و در زندان گوهر دشت و در بند 3 زندانی بودند، در زندان گوهر دشت اکثر اوقات گارد زندان به بند ها حمله می کند و همه بند را به هم می ریزد و برای ترساندن بقیه، چند نفری را جدا کرده و برای کتک زدن یا انداختن به سلول انفرادی با خود می برد. اینبار هم این دو برادر را بعد از کتک زدن به سلول های انفرادی سالن 2 که معروف به سگدونی( به اندازه لانه سگ است) می اندازند. یکی از دو برادر به نام یاور خدادوست بعد از مدتی در (سوم اسفند) در اثر شکنجه های رییس ومعاون اطلاعات زندان دو هیولا به نام های کرمانی و فرجی، کشته می شود.ـ
از شنیدن این خبر اشک در چشمان ما حلقه می زند. برخی گریه می کنیم ولی همه خشمگین هستیم. این سرنوشتی است که در یک قدمی فرزندان ماست و ازآن وحشت داریم. می توانیم حال و روز اسفناک مادر این جوان را پس از دریافت خبر هولناک مرگ فرزندش تصور کنیم. جنایت علیه زندانیان سیاسی در زندانها مرزی ندارد.ـ
خبر را جهت آگاهی در بین جمعیت پخش می کنیم. مردم با تنفر و بدون هیچ ترسی، به احمدی نژاد دیوانه فحش میدهند وخامنه ای فرعون صفت را نفرین می کنند. همه قرار می گذاریم که برای این جوان گمنام مجلس ختم برگزار کنیم. انجام این عمل کمترین کاری است که می توانیم برای جوانی که زندگی وهستی و جوانی خود را قربانی ما مردم و برای آزادی ایران نموده است، انجام دهیم. نسبت به مرگ او در زیر شکنجه احساس بدهی بزرگی می کنیم. روحش شاد و نامش جاودان باد!ـ
شنیدن این خبر هشدار بزرگی برای ماست و ما را مصمم تر از همیشه برای ادامه تحصن های شبانه و فشار و پایداری برای نجات جان بچه هایمان یا دیگر زندانیان بی پناه می کند. با آنکه ما افراد بی ادعا وخانواده های ساده ای هستیم که هیچ ادعایی نداریم( نه رهبریم و نه سیاستمدار و نه تاکتیک و نه استراتژی جنگ با این آخوندها را می فهیمم..) اما دفاع از زندگی این عزیزان را خوب می فهمیم و حاضر به پرداخت بهای آن هستیم. در این شرایط هولناک که تجمع دو نفر به دستگیری منجر می شود، توانسته ایم با قلب های خود و با اتحادی بی نظیر و با تجمعات چند صد نفره(خانوادگی) هیولای آنسوی دیوار را به عقب نشینی وادار کنیم و قوه قضائیه ولی فقیه را وادار به تسلیم کنیم. توانسته ایم در حساس ترین مکان و در پشت این دیوار سرد و سیاه اوین فانوس آزادی را بیآویزیم و در این روزگاران تلخ هر شب لحظات و صحنه های وصف ناپذیر ی از شور و شوق را، به دنبال آزادی زندانیان خلق کنیم که حماسه هایی به یاد ماندنی هستند.ـ
با وجود هوای سرد و شرایط سخت پدران و مادرانی به اینجا می آیند که سالخورده و گاه هشتاد ساله اند و به سختی قادر به راه رفتن هستند اما معنای حضور خود در این جمع را می فهمند. آیا زیبا و غرورآمیز نیست که وجود انسانی در هشتاد سالگی باعث نجات جان و آزادی یک زندان سیاسی بیگناه بشود؟ چرا هست! ما هر شب در اینجا شاهد این پیروزی هستیم. در این لحظات به تنها کام خود بلکه جان خود را نیز شیرین می کنیم. مزه پیروزی با دست خالی بر دشمن بیرحم را می چشیم.ـ
گاه از ساعت هفت یا حتی نٌه شب آزادکردن زندانیان شروع می شود.گاه آنها چند نفره آزاد می شوند، در این هنگام صدای فریادهای شادمانی جمعیت و ابراز احساسات ما اوج خاصی می گیرد. زندانیان آزاد شده بعد از خروج از زندان در بالای پله ها دستان خود را به یکدیگر گره کرده و دستان خود را بالا می برند. یکبار یک گروه آزاد شده خطاب به جمعیت گفتند:« برای آزادی تمامی زندانیان سیاسی دست بزنید.» بعد صدای دست زدن و سوت کشیدن برای مدت طولانی و بدون وقفه ادامه یافت.» گروه بعدی که آزاد شدند به ما می گفتند که صدای دست زدن و سوت کشیدن ها را در درون زندان می شنیدند و همزمان آنها هم اقدام به دست زدن کرده بودند که پاسداران بندها را به وحشت انداخته بودند.
شب 28 بهمن 50 زندانی آزاد شده داشتیم که در میان آنان در چند نوبت و درگروه های 6 نفره دختران جوان نیز آزاد شدند. فریادهای تشویق آمیز و شور وشوق و شادمانی جعیت از آزادی این دختران قهرمان پایان نداشت. این قهرمانان از چنان روحیه بالایی برخوردار بودند که ما را شگفت زده نموده بودند.ـ
هر شب در اینجا و تنها با دیدن این آزادیهاست که بارغم در قلب ما سبک وچادرهای سیاه اندوه که این آخوندهای فاشیست بر روح ما افکنده اند، به کناری رفته و جان ما از نور شادی روشن و چنان شاد می شود که بوی بهار و نوید آزادی را بشارت می دهد.ـ
یکی از خوشترین خبرها در این شب ها برای ما لحظه آزادی دانشجوی جوان نادر احسنی بود. خواهر قهرمان او به نام الهام(کارشناس امور بهداشت و استادیار دانشگاه ملی (بهشتی) و از فعالین اجتماعی) از حامیان مادران بود که دستگیر شد و در بند 209 اوین شکنجه شده و فشارهای طاقت فرسایی را تحمل کرده است. آزادی نادر برای ما بسیار خوشحال کننده بود و جای شما خالی شیرینی فراوانی در این شب پخش کردیم.
باور نمی کنم که در سراسر این مملکت ماتم زده که در آن تخم ماتم پاشیده اند و خوشه های مرگ درو می کنند. در هیچ کجا و در هیچ ساعاتی مثل این مکان و در این ساعات، امید و باور و شادمانی و اتحاد مردمی وجود داشته باشد. جوانان ما شایسته عنوان قهرمانی و ستودنی هستند. شب گذشته یکی آنها پس از خروج از درب زندان و پس از طی کردن 2 تا 3 پله دستان خود را به علامت پیروزی بالا برد و شروع به خواندن سرود یار دبستانی نمود و بلافاصله توسط ما و مردم همراهی شد و خواندن سرود به شکل فریادهای اعتراض آمیز ناگهان رلزله ای به پا کرد. در این هنگام چند تا پاسدار از زندان اوین با شتاب بیرون آمدند و با غضب، فریاد زدند که اگر ادامه دهید دیگر کسی را آزاد نخواهیم کرد ولی ما تا پایان سرود یار دبستانی را خواندیم و مثل هر شب هم به تحصن مان ادامه دادیم و آزاد کردن زندانیان نیز تا ساعت 11.30 ادامه یافت. ـ
در یکی دیگر از شبها از ساعت 9:30 به بعد دیگر کسی را آزاد نکردند اما در این ساعت یک خانم وآقای جوانی به اینجا آمدند و با خود گل رز به همراه آورده بودند و به خانواده ها هدیه کردند. آنها زندانی نداشتند زیرا سی سال پیش عزیزان آنان را بیرحمانه تر از امروز به فرمان امام خمینی در همین زندان به شاخه های درختان آویخته و دار زده بودند.ـ
آنها برای ابراز همبستگی و همدردی با ما آمده بودند و کارشان زیبا و با ارزش بود. من شاخه گل آنان را با خود به خانه بردم وآن را به سینا دادم که خیلی خوشحال شد.ـ
چه خوب بود که این روح همبستگی با اقدامات و پشتیبانی های مختلف تقویت می شد. زندان ها و سرنوشت زندانیان نقطه حساسی است که رژیم همواره خنجر خود را در کمر جنبش(قیام یا مبارزه) فرو کرده و آن را فلج کرده است. باید این خنجر را از همینجا بیرون بکشیم. تجمعات چند صد نفره ما به پشتیبانی مردم و با پافشاری و ایستادگی خانواده ها تنها سنگر قدرتمند مردمی باقیمانده است که در مقابل سرکوبگری وحشیانه وزارت اطلاعات مقاومت کرده است و عملا آنان را به عقب نشینی و آزادی زندانیان وادار کرده است.امشب نیروهای سرکوبگر ولی فقیه و مریدان خامنه ای که با مظاهر شادی و سرزندگی مردم دشمنی دارند ، هنگام دست زدن ما و سوت کشیدن و فریادهای شادمانی، صدای آژیر ماشینهای خود را به صدا در می آوردند تا صدای شادمانی برای آزادی زندانیان درآنسوی دیوار شنیده نشود. ولی جمعیت بر شدت دست زدن و سوت کشیدن خود می افزودند و دشمنان مردم را سرخورده و مایوس می کردند. آری ما توانسته ایم بذر امید را زنده نگه داریم و چراغ آزادی و شادی را در پشت دیوار اوین بیآویزیم.ـ
درود!درود! درود!ـ
در آستانه سال نو، حتی بدون بهار آزادی اما سبزه امید را برای سال نو خواهیم کاشت!ـ
ادامه دارد...ـ.
فروردین 1389 برابر با آپریل 2010
:منبع خبری
اطلاعیه های فعالین حقوق بشر و دموکراسی در ایران


.

Donnerstag, 8. April 2010

در برابر اوین 9

نوشته: ملیحه رهبری
شب اشک ها و لبخندها(9)ـ
در برابر اوین
قسمت نهم
با تمام سختی های روزگار اما زمان به سرعت برق و باد می گذرد. 22 بهمن هم آمد وگذشت. قبل از22 بهمن دستگیری و بگیرو ببنددغوغا می کرد. حتی مادران را هم دستگیر کردند. اخباردستگیری ها هولناک بودند. نیمه شب یا کله سحربه یک منزل کوچک یا به یک آپارتمان دواتاقه چنان حمله می کردند که گویی می خواهند یک پادگان نظامی دشمن را خلع سلاح کنند. هدفشان ایجاد رعب و وحشت بود. دریک چنین روزهایی، بیرون آمدن آدم از خانه با خودش بود وبرگشتنش با خدا. یکی از دوستان در برابر زندان به شوخی میگفت:« دو ملایکه عذاب دردو سوی شانه مان کم بودند، قدرت خدا، یک حکومت عذاب هم برآن اضافه شده است.» اگرچه به شوخی او خندیدیم اما واقعیتی است؛ واقعیتی تلخ! با تمام این احوالات ما روحیه خود را درپشت دیوار اوین به خوبی حفظ کرده ایم.ـ
قبل از22 بهمن، درهمه جا تهدید محاصره شدن ناگهانی وربوده شدن آدم وجود داشت. می خواستند ترس و وحشت بزرگی به راه بیاندازند. فکرش را بکنید، یک دانشجو را درحالی در خیابان دستگیر کرده بودند که راهی بیمارستان برای بستری شدن وانجام عمل جراحی بوده. با این حال دستگیرش می کنند ومی برندش به اوین. باورنکردنی است اما پدر ومادر او(امین) جلوی زندان آمدند و با نگرانی اظهار می کردند که اگراوعمل نشود، می میرد. چرا وجود یک دانشجوی مخالف حتی در حال مرگ نیز قبل از22 بهمن برای دولت تقلبی ونظام ولی فقیه تا این حد تعیین کننده بود؟ شاید بتوان دریک کلام گفت؛ می خواستند ازراهپیمایی مردم در 22 بهمن جلوگیری کنند و از نتایج این راهپیمایی(اگر برگزار می شد.) در داخل وخارج می ترسیدند.ـ
قبل ار 22 بهمن درزندانها هم دست به اقدامات شدیدی زدند. در روز 22 بهمن به هیچکس ملاقات ندادند. تلفن ،ملاقات و حتی هواخواری درهوای آزاد را هم برای زندانیان قطع کرده بودند. درب کلیه بندها ،سالنها،سلولها و غیره را به روی زندانیان بسته بودند. در زندان گوهر دشت زندانی ها را بیشترازهمیشه اذیت و آزارکرده بودند. در نیمه های شب چند زندانی مقاوم را از سلول هایشان بیرون آورده و با پای برهنه مجبور به دویدن روی برف ها کرده بودند و تاصبح مانع از استراحت آنها شده بودند. چند زندانی مقاوم دیگر را به سلولهای انفرادی معروف به سگدونی بند 1 انداخته بودند. کلا دست به اقدامات شدید امنیتی از بکسو و آزار و اذیت زندانیان از سوی دیگر زده بودند، چون از درون وبیرون زندان هر دو می ترسیدند. خلاصه از انجام همه کارهایی که یک حکومت بی آبرو انجام میدهد تا ترس خود را از خشم مردم پنهان کند، دریغ نکرده بودند.ـ
روز 22 بهمن هم قدم به قدم خیابان ها را با استفاه از نیروهای انتظامی و لباس شخصی پر کرده بودند. ماشین آبپاش و زرهی نظامی آورده بودند و اجازه تجمع و راهپیمایی ندادند اما باز هم در همانروز نزدیک به هزار نفر را در تهران دستگیر کردند. روز بعد ماشاء الله جمعیت ما پشت در زندان خودش به شمار جمعیت یک تظاهرات رسیده بود.ـ
خانواده های دستگیر شده ها در همانشب22 بهمن جلوی بازداشتگاه وزرا و بازداشتگاه نیروی انتظامی در میدان انقلاب تجمع می کنند و خواستار آزادی بچه هایشان می شوند. یک سرهنگ به آنها می گوید که نزدیگ به 1000 نفر دستگیر شده اند و نمی توانیم به شما پاسخ دهیم. خانواده ها در پاسخ به این سرهنگ گفته بودند که تا بچه های ما آزاد نشوند از اینجا نخواهیم رفت. همانجا جناب سرهنگ دستور حمله به خانواده ها را صادر می کند و خانواده ها را با باتون می زنند. خانواده ها شروع می کنند به شعار دادن و می گویند: "مزدور چقدر گرفتی که جوانها را بگیری". خانواده های معترض جمعیتی نزدیک به 200 نفر بوده اند که تا ساعت 9شب در آنجا می مانند. عین همین تجمع در مقابل بازداشتگاه وزرا هم انجام می گیرد. ایستادگی و پافشاری متحد خانواده ها موجب می شود که در همانشب 40 نفر از دختران و زنان دستگیر شده، آزاد شوند.ـ
جوان هایی را که در 22 بهمن دستگیر کرده بودند، یک عده ای را به ساختمانی در میدان حر انتقال می دهند. درآنجا آنها را با مشت و لگد و با باتون کتک می زنند و بعد برای تحقیر کردن به آنها دستور می دهند که کفش ها وجوراب ها و لباسهایشان را درآوردند، فقط یک لباس زیر به تنشان باقی می گذارند و برای شکنجه کردن آنها را در سرمای کشنده زمستان در حیاط بازداشتگاه به مدت 4 ساعت در سرما نگه می دارند. چهار ساعت تحمل سرما و لخت بودن نه تنها یک شکنجه جسمی بلکه یک شکنجه روحی نیز برای خرد کردن روحیه آنها نیزبوده، چنانکه افراد پیر و مسن تر از پادرد و کمر درد و سرما، ناله شان در می آید. این سنگدل ها دست از ادامه آزارو اذیت دستگیرشدگان بر نمی دارند وآنها را به اتوبوسی منتقل می کنند و تا صبح در همانجا نگه میدارند تا از سرما عذاب بکشند و دست آخر هم آنها را به اوین منتقل می کنند تا درآنجا بازجویی و شکنجه شوند. اینهم جواب حکومت به ملت در مقابل خواسته عدالت و آزادی در روز 22 بهمن بود!ـ
راستش خیلی ها چشم امید به روز 22 بهمن دوخته بودند تا ملت در اینروز حرفش را بزند و با راهپیمایی میلیونی خواسته هایش را بگوید که در رأس آنها آزادی زندانیان بیگناه سیاسی و بعد هم رفراندوم است. سی سال پیش خمینی خودش درآستانه انقلاب مردم علیه شاه، نطق کرد وگفت: «به چه حقی ملت 50 سال پیش از این، سرنوشت ملت بعد را تعیین کند؟ سرنوشت هر ملت دست خودش است. ملت 50سال پیش یک سرنوشتی داشته اما او اختیار ما را نداشته که یک سلطان را بر ما مسلط کند.» آقایان بهتراست به افاضات امام راحلشان توجه کنند وبرای خواندن آخرین فاتحه ملت برای او با رفراندوم موافقت کنند. امروزجوان های ما می گویند که سی سال پیش پدران ما شرایطی داشتند و انتخابی کردند اما اختیار ما ملت سی سال بعد باید در دست خودمان باشد و رفراندم برگزار بشود تا از شر جمهوری اسلامی راحت شویم. اما دولت احمدی نژاد بر ضد خواسته مردم حرکت کرد و پیامش را که سرکوب و قدرتنمایی است، با یک هزینه چند میلیونی به نمایش گذاشت. آنهم با چه بی آبرویی و حقه بازی بچه گانه ای در برابر چشم خبرگزاری های جهان! یک میلیون بسیجی یا حقوق بگیر را با اتوبوس های پرو با وعده ساندویچ ونوشابه وحتی دریافت وجوه نقد و با هزینه رفت وآمد مجانی ازشهرهای دیگر به تهران آوردند ومیدان آزادی را با آنان پرکردند و این نمایش را، رفراندوم ملت به جمهوری اسلامی و تأیید رییس جمهور و بیعت با امام نامیدند. باور نکردنی است! اما قانونمند است. سیستمی که متکی به دموکراسی ورأی مردم نباشد، ناچار ازدست زدن به فریبکاری بزرگ(دجالیت) می باشد. دیکتاتوری ای که نه برشعورآدمها بلکه به حقه بازی وسوء استفاده از مقدسات متکی یا معتقد باشد، حتی برای یک گردهم آیی، آدم ها را می خرد تا تظاهربه دموکراسی نماید که اساسا با بنیادهای فکری اش در تضاد است!ـ


افسوس! دلمان می خواست که با تظاهرات میلیونی مثل سی سال پیش، خواسته ملت برای رفراندوم را به نمایش بگذاریم. دلمان
می خواست که در این روز درهای زندان اوین را باز کنیم. دلمان می خواست همانطور که شاه رفت، خامنه ای واحمدی نژاد هم از صحنه سیاست و قدرت کنار بروند. امید زیادی به این روز بسته بودیم، مثل همان امیدی که سی سال پیش به پیروزی انقلاب بسته بودیم. این حق را برای خودمان قایل بودیم که در این روز بتوانیم با راهپیمایی خود صدای انقلاب ملت را به گوش حکومت برسانیم.ـ
به جای آنکه حکومت صدای ملت را بشنود، ملت صدای قدرت دولت را شنید. دستگیری ها و ایجاد رعب ووحشت، تحقیر و بد رفتاری با خانواده ها و زندانیان، ادامه دادگاه ها واحکام اعدام و.و..و..در برابراینهمه مصیبت، ما و فقط ما (خانواده ها)هستیم که با دستان خالی ولی با مایه گذاری ازجانمان که ذره ذره آب میشود، هرشب وهرشب در پشت در این زندان جمع می شویم. این ما هستیم که با پافشاری خود؛ جان های به خطرافتاده جوانان دلیر را نجات میدهیم. البته وصد البته تمام حمایت ها(فعالیت های حقوق بشری) ومصاحبه های رادیو و تلویزیون های خارج کشوروتمام فعالیت های جهانی، پشتیبان ما بوده اند. اگر این فعالیت ها و مصاحبه ها نبودند صدای مادر احمد کریمی به گوش کسی نمی رسید و فریادهای یک مادر درمانده از دست جمهوری اسلامی درجهان طنین انداز نمی شد.ـ
خانواده او در نامه‌ای به دبيرکل سازمان ملل متحد خواستار برگزاری دادگاهی بی‌طرف در مورد پرونده او و کمک برای نجات جان وی شده بودند. مادر او در مصاحبه تکان دهنده اش با رادیو.. گفته بود:« او قبل از انتخابات رياست جمهوری بازداشت شده و اصولاً پرونده‌اش ربطی به دادگاه متهمان پس از انتخابات نداشت. اوايل ارديبهشت ، آمدند و به خانه‌مان ريختند؛ در خانه را شکستند و همه‌مان‌ها را ترساندند. نمی دانم . چرا پرونده احمد را با اين شورشی ها يک جا مطرح کردند. نمی دانم که دارند چه کار می کنند. نمی دانم دارند چه بلايی سر من می آورند. هر جا می روم، جوابم را نمی دهند. به رياست جمهوری، دفتر رهبری و قوه قضائيه رفته ام، اما هر جا می روم، جوابم را نمی دهند. نمی دانم چکار بايد بکنم. خدای بالای سر من شاهد است که احمد حتی يک ذره فکر و خيال کار غير قانونی نداشت. اصلا ازاين چيزها سر در نمی آورد. اگر از اين چيزها سر در می آورد، پس چرا کارگر نجاری شده بود؟ او مثل يک کارگر صبح به سر کارش می رفت، شب خسته برمی گشت و می خوابيد. او اصلا از سياست سر در نمی آورد، يعنی هيچ کدام مان از سياست سر در نمی آوريم. احمد نان‌آور من بود. [پدر احمد مرده است.] الان به خدا حتی نمی‌توانم کرايه خانه‌ام را بدهم، يعنی پول ندارم. من نمی‌دانم با اين ماجرای احمد چکار کنم؟ هر جا هم که می‌روم، جوابم را نمی‌دهند. به من تلفن زدند و گفتند به تلويزيون نگاه کن. تلويزيون را که روشن کردم، احمد را ديدم . همه ما از حال رفتيم. الان هم هر وقت به ملاقاتش می روم، از حال می روم و حالم بد می شود. بچه ام پير شده است.»ـ
بدون شک این مصاحبه ها وحمایت ها، نقش بزرگی درحمایت از زندانیان سیاسی و خانواده های بی پناه ایفا می کنند و در افکارعمومی نیز مؤثرهستند ولی اگرفدارکارهای ما درشب های سرد زمستانی نبود، کسی آزاد نمی شد و از شدت شکنجه وفشار روی زندانیان هم کاسته نمی شد. زندانبانان نمی خواهند کسی را آزاد کنند اما ما آنقدر فشارمی آوریم که مجبور میشوند. هرروزاین داستان با دستگیری های جدید از نوشروع می شود. خانواده دستگیرشدگان یا افراد ربوده شده، جلوی اوین می آیند تا خبری ازبچه شان بگیرند. هنوز هم تعداد زیادی از خانواده های دستگیر شدگان حتی عاشورا تا به امروز، هیچ خبری از وضعیت و شرایط بچه خود ندارندو به خانواده های آنها گفته شده که عزیزانشان در بازداشتگاههای سپاه پاسداران بسر می برند و ما (دادگاه انقلاب –زندان اوین) خبری از آنها نداریم. کسانی که قبل از 22 بهمن با یورشهای وحشیانه شبانه به منازلشان دستگیر و به نقاط نامعلومی منتقل شده اند(از جمله مادران) از شرایط و محل بازداشت آنها اطلاعی در دست نیست.ـ
با تمام این اشک ها اما شب های شادی ولبخندهای ما وآزاد کردن عزیزانمان از زندان مخوف اوین وقفه ای نیافته است. مثلا در شب 27 بهمن از ساعت 18:30 مادران عزادار و مردم تهران و زندانیان سیاسی که اخیرا آزاد شده اند به همراه خانواده های دستگیر شدگان 22 بهمن و عاشورا در مقابل درب اصلی زندان اوین تجمع کردیم.
حضور جمعیت از درب اصلی زندان اوین تا پایین پله ها ادامه داشت. علیرغم اینکه زندانبانان به ما اطلاع دادند که امشب آزادی نداریم ولی ما ایستادیم تا مجبور به آزاد کردن زندانیان شدند و تا ساعت 22:20 بیش از 18 نفر آزاد شدند. بازجویان به زندانیان سیاسی گفته بودند که بگویند زندانی سیاسی نیستند و به خاطر جرایم مالی دستگیر شده اند و سریع منطقه اوین را ترک کنند. ولی وقتی که جوانان فداکار ما با حضور گسترده و احساسات خانواده ها و مردم مواجه شدند. این موضوع را افشا کردند. مردم با آزادی هر زندانی سیاسی شروع به دست زدن می کردند و از آنها همانند یک قهرمان ملی استقبال می کردند. صدای دست زدن حاضرین به حدی بلند بود که تمامی محوطه اوین را پوشانده بود. شکنجه گران برای جلوگیری از ابراز احساسات خانواده ها بقیه زندانیان سیاسی را از درب دیگری آزاد کردند.ـ
تعدادی از خانواده همانند شبهای گذشته اقدام به پخش غذا،آب و شیرینی کردند و هر کس هر امکانی دارد درپشت دیوار اوین با سایرین تقسیم می کند. با آننکه عزیزان این خانواده ها هنوز در زیر شکنجه های وحشیانه افراد سپاه پاسداران و اطلاعات قرار دارند ولی آنها از روحیه بسیار بالایی برخودار هستند.ـ
زندانیان سیاسی که از بند 2-الف سپاه زندان اوین آزاد شده بودند، از شکجه های غیر انسانی که علیه زندانیان در این بند بکارگرفته می شود برای حاضرین چنین سخن گفتند؛ شکنجه هایی مانند ضرب وشتم ، بازجوئیهای طولانی مدت، بی خوابی طولانی مدت ، یا چندین برابر ظرفیت سلول، زندانی در آن جای دادن که زندانیان قادر بخوابیدن نیستند، علیه دستگیرشدگان به کار گرفته می شود اما علیرغم این فشارها روحیه زندانیان بسیار بالا است و زندانیان دیگر تن به اعترافات دروغین که بازجویان سپاه و اطلاعات تحت شکنجه از آنها می خواهند، بگیرند، نمی دهند و این مسئله باعث عصبی شدن و عجز و ناتوانی بازجویان و شکنجه گران شده است.ـ
درود! درود برفرزندان دلیر ما! درود برعزم و اراده واتحاد وهشیاری مردمی که با فداکاری خود در تمام
طول شب های سرد زمستان، به نجات جان زندانیان و به پشتیبانی خانوداه های بی پناه برخاستند! درود بر پشتیبانان داخلی وخارجی ما!ـ
تا قسمت بعدی ....که ادامه دارد!ـ


ملیحه رهبری: درتهیه و تنظیم سلسله نوشته های اشک ها ولبخندها در برابراوین، من هیچ گونه کنتاکت یا تماسی با فردی درایران نداشته ام وهیچ مسؤلیتی متوجه کسی نیست به ویژه خانواده ها. من نه تنها یک نویسنده هستم بلکه با تمام زندگی وگوشت وپوست خود این رنجها را حس کرده وخود ازآنها عبورکرده ام وبا آنها آشنا هستم.ـ
تنها منبع خبری استفاده شده درنوشه ها را نیز درپایان مطلب ذکر می نمایم.
با توجه به رسیدن نامه های دوستان واستفاده از مطلب اشکها ولبخنده در برنامه رادیو یا تلویزیون، لازم است متذکر شوم که این استفاده با قید نام نویسنده مجاز وصحیح می باشد وهیچ اشکالی ندارد.ـ
با درود بیکران برشما!ـ
هشتم آپریل 2010 برابر با 18 فروردین1389
منبع خبری: اطلاعیه فعالین حقوق بشر و دمکراسی در ایرا
ن

Sonntag, 4. April 2010

صبح رستاخیز

نوشته: ملیحه رهبری
صبح رستاخیزوعید پاک

دراین صبح رستاخیز، او(عیسی مسیح) از مرگ بازآمد تا غم را ازدلها بزداید.
او از مرگ بازآمد تا اراده خداوند را که محبت وشادی دلهاست، بشارت آورد.
او از مرگ بازگشت تا تکرار کند: « دوستت دارد خدا!»ـ
او از مرگ بازآمد تا بگوید دین می میرد(پایان یهودیت درآن زمان) آیین ها به مروز زمان از اصل و ریشه خود انحراف یافته و می میرند، دین فروشان(آخوندهای حاکم) می میرند، ستمگران وکاخ های ستم ویران می شوند اما خدا نمی میرد. خدا انسان را ترک نمی کند و او را تنها در میان امواج سهمگین رها نمی کند زیرا دوستش دارد.ـ
در این صبح رستاخیز او باز آمد تا بگوید که مرگ نمی تواند پیام آور را به زانو درآورد. پیام های پاک زنده ابدی هستند.ـ
ای پیام آوران صبح رستاخیزی ایران، شما هم نمرده اید. پیام شما، پیام عدالت و درستی وپاکی که با خون خود نوشتید، زنده است، جوشان است و سرنوشت آینده ایران را در دستان پاک خود خواهد پرورد. شما طلوع صبحی سبز درگلزار شقایق های ایران زمین را رقم زدید.ـ
دراین صبح رستاخیزی و درعیدی پاک غبار غم مرگتان را از دل می زداییم.، زیرا چون گل از راه مر گ به سوی زندگی باز گشته اید.
با یاد نگاه های روشن و پرفروغ تان که برآینده دوخته شده بود،با یاد عطرپاک وجودتان که برمشام جان ماهنوز تازه است، راهتان را استوار در مسیرآزادی وعدالتخواهی ادامه دهیم و صدای قدم هایتان را که چون طنین ناقوس هاست، باور می کنیم که هرگز خاموش نمی شود و راه را برما می گشاید و بشارت می دهد که مرگ پرستی آخوندی را اصالتی نیست و مرگتان عین زندگی و دریچه ای نو برجهانی هستی بود.ـ
با آرزوی رستاخیز برای جان های خسته و دلهای شکسته!ـ
ملیحه رهبری
ـ
ب15 فروردین سال 1389 برابر با 4 آپریل 2010

Freitag, 26. März 2010

در برابر اوین 8


نوشته: ملیحه رهبری


شب اشک ها ولبخندها(8)ـ

در برابر اوین
قسمت هشتم

شنیدن صدای گریه سینا برایم رنج آوراست. گریه او صدای ناله و فریاد پدر دردمندی است که می تواندعرش خدا را نیز بلرزاند. نمی دانم خدا را چه حالی است اما خشم مقدسی در من طوفان برپا می کند. طوفانی که درسینه همه ماست و می خواستیم با این طوفان، بساط ظلم را زیر و رو کنیم که نتوانستیم؛ هنوز نتوانسته ایم.ـ
سعی می کنم آرام وخوددار باشم وبه سینا می گویم:« سینا من می فهمم. صدای خرد شدن استخوان هایمان را می شنوم. سختی های این هشت ماه کمرما را شکسته است، اما! اما سهیل در برابر این ظالمان زانو نزده است؛ نه در شکنجه گاه، نه در سلول و نه در بیدادگاه وهزاران زندانی دیگر هم مثل او. من و تو هم نباید در برابر این شرایط طاقت فرسا به زانو در بیاییم. سهیل مردانه مقاومت کرده و ما نباید ذلیلانه تسلیم بشویم. من و تو تنها نیستیم، خودت دیدی که چه جمعیتی برای پشتیبانی از خانواده ها درمقابل زندان آمده بود. رژیم نمی تواند تمام برگ هایی را که در دست ملت است، از دستش خارج کند، زندگی وآزادی زندانیان به تلاش ما بستگی دارد. باید از درون حلق اژدها این بچه ها را بیرون بکشیم. من سهیل را نجات خواهم داد، خودت این را خوب می دانی!»ـ
سینا اشک هایش را پاک می کند و سرش را پایین می اندازد. چیزی نمی گوید. چیزی نمی پرسد. مرا می شناسد! می داند که با تلاش من یکبار دیگر سهیل به زندگی باز خواهد گشت! این اعتماد او را آرام می کند!ـ

در راه با خود فکر می کنم که چرا؟ چرا من یا دیگر مادران از پا درنمی آییم! یکروز این جواب را به خودم دادم؛" چون ما مادر هستیم! ما همسر هستیم! ما همان آتشی هستیم که زندگی ازآن شعله کشیده واین آتش تا به امروزخاموش نشده و فردا هم خواهد بود. اهورمزدا و زرتشت و اوستا فراموش شده اند، آتشکده ها خاموش شده اند ولی آتش محبت در جان ما تا به ابد باقی است. این آتش را هیچ کس نمی تواند خاموش کند؛ هیچکس! حیات وهستی از ما سر می زند وخود کانون این هستی هستیم، آنکس که خاموش نمی گردد، ما هستیم. ما! گاه برای دفاع ازاین هستی در برابر خدا زانو می زنیم تا حفظش کند وگاه نیز برای دفاع ازآن قیام می کنیم و با تمام قوا به دشمنی چندین برابر خود حمله می کنیم. خدا خواسته وانتخاب کرده است که یک مادربه چنین زیبایی و رشادتی آراسته باشد وما اینگونه هستیم!ـ
جلوی دادگاه انقلاب شلوغ است وخانواده ها تجمع کرده اند. با دوستان وآشنایان سلام وعلیک می کنم وگوشه ای می ایستم. دراین چند ماه من آنقدر جلوی این ساختمان جهنمی آمده ام که به قول معروف دیگرآجرهایش را هم می شناسم.ـ
چند نفر به نمایندگی ازخانواده ها به داخل دادگاه رفته اند تا صحبت کنند. جمعیت ساکت نمی ماند ونخستین شعارازگلوی پدری مثل صدای شلیک گلوله درفضا طنین می افکند:«آزادی زندانی سیاسی!» همه با هم شعاررا تکرار می کنیم. صدای فریادهای ما توجه عابران را جلب می کند. کنجکاوانه جمعیت را نگاه می کنند:" تظاهرات است؟" خیلی زود متوجه می شوند که ما خانواده های زندانیان هستیم.کم نیستند کسانی که توقف میکنند یا به میان ما میایند وبا ما شعار می دهند وابرازهمدردی می کنند!ـ
هوا سرد است وسوزدارد. بعد ازگذشت دقایقی کوتاه، جنگ با سرما شروع می شود. با وجود سرما وسختی شرایط اما خانواده ها در برابردادگاه ایستاده اند. طبق معمول اطلاعیه های زیادی نیز در بین جمعیت پخش می شود. هریک تکاندهند تر از دیگری. مادران( فعالان- سیاسی) نیز بیانیه ای تهیه کرده اند. سمت راست آن یک تصویرساده ای چاپ شده است که دومشت دستنبد زده، را نشان می دهد ودربالای اطلاعیه نوشته شده است:« زندانی سیاسی آزاد باید گردد.» شعرقشنگی درابتدای بیانیه آورده شده و بیانیه خطاب به ملت ایران است، جملاتی ازآن چشمان مرا تر می کنند:«... هفته هاست که در انتظار خبریم و ماه هاست که نمی دانیم به کدامین جرم ناکرده می بایست فرزندانمان را درزندان کنند. چشم ها به در وکفش ها به خیابان ساییده ایم...درشتی ها دیده ایم. اگر تنها فراق دلبرکانمان بود به حرمت ایران سکوت می کردیم .اگر تنها حبس بود، تاب می آوردیم اما دریغ وداد که به ازای هر قطره اشک ما اتهامی براتهامات فرزندمان افزوده می شود.... چنان کرده اند که خواست رهایی فرزندانمان از پروردگار نیز به اتهام بدل شده است. در این میان ما مانده ایم که داد ازکه بستانیم... گفته می شود تاریخ بی رحمترین داوردر دادگاه جهان است و در همه حال مظلومان را به داوری تاریخ دل خوش کرده اند. تاریخ کجا وخون جگری که از دست مخلوق بی جدان، شبانه به درگاه خالق شرح می دهیم کجا؟... مادر بودن در این زمانه سخت است، بسیارسخت است...اما ازپا نمی افتیم! ..» هجده تن از مادران(فعالان_سیاسی)آن را امضا کرده اند در میان آنها نام شهرزاد را می بینم...». دخترش شیوا درزندان است ونامش برای ایرانیان در سراسرجهان شناخته شده است. شیوا ازفعالین کمیته گزارشگران حقوق بشردرایران بود. در زمیه نقض حقوق زندانیان سیاسی،یا زنان و کودکان، فعالیت داشت وعکس و خبر تهیه می کرد. باراول او را درخرداد ماه در محل کارش بازداشت کردند و در مهرماه با وثیقه سنگین آزاد شد. بار دوم در آذرماه بازداشت شد.ازابتدای بازداشتش دست به اعتصاب غذای خشک زد، وضعیت جسمی اش رو به وخامت گذاشت و به بهداری زندان اوین منتقل شد. حالا هم در بند ۲۰۹ اوین است. ازروزدستگیری او تا امروز مادرش یک نفس برای نجات جان شیوا درحال تلاش وتقلااست. اعتصاب غذای شیوا چنان شهرزاد(خانم..) را نگران وپریشان حال کرده که با رادیو و تلویزیون های خارج کشورمصاحبه کرد. با آنکه خطرزندان ودستگیری خودش هم بالاست اما شجاعانه ازفعالیت های شیوا وکمیته شان، دفاع کرده بود. اتهام ارتباط با خارج کشوررا که به شیوا زده اند، قاطعانه رد کرده بود.ازغیرقانونی بودن بازداشت شیوا واز بازجویی وتحت فشارقرارداشتن او درسلول انفرادی برای اعترافات دروغ، صحبت کرده و برای نجات جان شیوا از نهادهای حقوقی وارگان های حقوق بشری درسراسر جهان کمک خواسته بود. درمصاحبه اش گفته بود:« بچه من چهل روز است که در انفرادی است. به چه جرمی؟ من نمی دانم کار کردن در زمینه حقوق بشر اینقدر جرمش سنگین است که باید الان چهل روز در انفرادی باشد. مقامات صدای ما را بشنوند. .... ولی متاسفانه هر چه فریاد می زنیم نه کسی صدای ما را می شنود، نه یکی پیدا می شود که بپرسد درد شما چیست؟...»ـ
فریاد! فریاد! یک عده فریاد میزنند و فریاد رسی نیست. جزخدا و همت خودمان تکیه گاه دیگری نداریم.ـ
اینجا پر از خیراست، خبرهای تلخ و خبرهای شیرین. گاه خبرهای شیرین نیز گریه آور هستند. یکی از مادران خبر خوشحال کننده پیدا شدن دو دانشجوی گم شده علیرضا فیروزی و سورنا هاشمی را به من میدهد و می گوید که هر دو نفر در زندان اوین هستند اما ملاقات ندارند. اجازه تلفن هم ندارند. پنجاه روز پیش (روز عاشورا) این دو دانشجو مفقود شدند. ده روز بعد از گم شدن آنها، مادر یکی از آنها با یکی از تلویزیونهای خارج کشور مصاحبه کرد و از آن طریق از مقامات ایران خواست تا خبری از فرزندش به او بدهند. ده روز تمام این مادر از تهران تا ارومیه تمام زندان ها و... را گشته بود وهیچ ردی از این دو پیدا نکرده بود. آیا آنها را زیر شکنجه کشته بودند. آیا با سفاکی به آنها تجاوز کرده و بعد مانند ترانه پیکرشان را به آتش کشیده بودند؟ آیا ذره دره جان آنان را گرفته بودند؟ چرا خبری از آنها نیست؟ صدای گریه دردناک این مادر قلب هر ایرانی را در سراسر جهان در سینه می لرزاند و اشک از دیده روانه می کرد. چرا در درون این نظام آخوندی یک ایرانی پیدا نمی شود که از رنج و اضطراب خانواده های زندانیان متأثر بشود و قلبش در سینه بلرزد!؟ پنجاه روز بعد از دستگیری علیرضا و سورنا خبر خوش برای خانواده هایشان این است که از کرامات ولی فقیه در زندان اوین هستند و الحمدلله در زیر شکنجه نمرده اند. ملاقات هم ندارند زیرا هنوز آثار شکنجه ها در سر و صورتشان آشکار است! چه باید گفت جرآنکه:ـ
« ای مرغ گرفتار بمانی و ببینی آن روز همایون که به عالم قفسی[زندانی] نیست!»
یکی از مادران با خوشحالی اطلاعیه دیگری به دست من میدهد. اطلاعیه یک فراخوان برای تجمع در مقابل اوین است. درآن نوشته شده است:« هدف از تجمع در برابر اوین : تکلیف زندانیان سیاسی تا پیش از 22 بهمن روشن شود. در صورتیکه تا پیش از 22 بهمن ، آزادی بدون قید و شرط تمام زندانیان سیاسی تحقق نیابد ، پس از راهپیمایی عظیم آن روز ، به سمت اوین حرکت خواهیم کرد . و صدای فریاد عشقمان را تا عمیقترین سیاهچاله های رژیم انتقال خواهیم داد تا بگوش عزیزانمان برسد و بدانند که آنها را تنها نگذاشته ایم. »ـ
بعد از خواندن این اطلاعیه، انگشتانم می لرزند! روز 22 چه اتفاقی خواهد افتاد؟ ما چشم امید به این روز بسته ایم. اگر بگذارند، اگر بتوانیم. اگر تظاهرات میلیونی برپا شود. اگر تظاهرات به خاک وخون کشیده نشود. آیا سرانجام خامنه ای هم مثل شاه، حاضر خواهد بود تا صدای انقلاب مردم ایران را بشنود و به قول رفسنجانی اگر مردم ما را نخواهند، باید برویم، آیا خامنه ای حاضر خواهد شد که نقاب رهبر شیعیان جهان را از چهره کریه خود بردارد و از این مملکت برود؟ باید منتظر بود! باید دید که چه خواهدشد! آیا این شیاطین از پشت خرمراد پیاده خواهند شد؟ نمی دانم؟!ـ
با وجود سوزو سرما و سختی های طاقت فرسا اما روحیه خانواده ها بالاست. مأیوس و ناامید نیستند و می خواهند با پافشاری بچه هایشان را نجات دهند. مقاومت و پافشاری ریسمانی است که همه ما به آن چنگ زده ایم.ـ
در میان جمعیت چشمم به خانم جوانی می افتد که او را چند بار جلوی اوین دیده ام، از شهر شیراز برای ملاقات به اوین می آمد و زندانی آنها (مهدی اسلامیان) داستان خیلی غم انگیزی داشت. برادرش به جرم سیاسی اعدام شده بود وخودش هم به اتهام همکاری با برادرش دستگیر وبدجور شکنجه شده بود واعترافات دروغ ازاو گرفته بودند.ـ
بی اختیار پیش می روم و با خانم جوان سلام وعلیک می کنم. از احوال زندانیشان می پرسم. با اندوه جواب میدهد که دادگاهش چند روز پیش بود و قاضی صلواتی به اعدام محکومش کرده است. از شنیدن این خبر شوکه می شوم. می پرسم:« چرا؟ به چه جرمی!» پاسخ میدهد:« هیچ جرمی. مهدی هیچ اتهامی را در دادگاه نپذیرفت چون زیر شکنجه از او اقرار گرفته بودند که کمک مالی به گروه های ضد انقلاب کرده و سلطنت طلب هم هست! مهدی خودش در دادگاه گفت که این اتهامات اصلا با هم جور نیستند و من نه طرفدار گروهی هستم و نه سلطنت طلب هستم. من یک فعالیت داشتم و آنهم نان آور خانواده ام بودم. اما قاضی صلواتی نپذیرفت و گفت:« با برادر ضد انقلابت همکاری داشته ای و کمک مالی کرده ای.» و به اعدام محکومش کرد. تنها امید باقیمانده برای ما، دادگاه تجدید نظر مهدی است. می خواهم در تهران بمانم و برای دادگاه تجدید نظرش تلاش کنم.»ـ
نمی دانم از سرمای هوا است یا از ناراحتی اعصاب که خانم جوان به هنگام صحبت کردن، می لرزد. در این سرمای زمستانی، لباس چندان گرمی هم به تن ندارد. ناراحت می شوم. بی تعارف به او می گویم؛" اگردوست وآشنایی نداری، می توانی شب را به خانه ما بیایی. مبادا به مسافرخانه یا هتل بروی. ما همه مثل یک خانواده هستیم و دردمان مشترک است و مشکلات یکدیگر را هم خوب می فهمیم." از من تشکر کرده و می گوید:« خیلی ممنون اما درمنزل یکی از اقوامم هستم.»ـ
می توانم مشکلات زندگی وشدت رنجهای این خانواده را که در کمتر از یکسال دو نان آورخانواده را از دست داده است، تصور کنم واز این تصور قلبم آتش می گیرد. نمی فهمم که چرا در تمام این نظام آخوندی یک آدم پیدا نمی شود که قلبی در سینه اش داشته باشد و بتواند رنج های ملت را تصور کند!ـ
ساعت ها درانتظار می ایستیم تا جوابی بگیریم. پس از تحمل ساعت ها سختی طاقت فرسا، حاج آقایی که به او سرهنگ می گویند(!) به ما پاسخ میدهد که برویم و ده روز دیگر بیاییم. خانواده های به جان آمده فریاد می زنند که ما الان جواب می خواهیم. بچه های ما را آزاد کنید.ـ
جناب سرهنگ سعی می کند که خانواده ها را آرام کند و می گوید که ما اطلاعی نداریم و شعبه امنیتی دادگاه انقلاب در اوین مستقراست. خانواده ها به او اعتراض می کنند. جناب سرهنگ با ضد ونقیض گویی سعی می کند که ما را متقاعد کند که کاری از دست آنها ساخته نیست و باید به اوین مراجعه کنیم! خانواده ها به اعتراض ادامه می دهند و سرانجام او می گوید:« امشب ازساعت 6 به بعد تعدادی از زندانیان از اوین آزاد می شوند.» نگاهی به ساعت می کنم. سه بعد از ظهراست. نه ناهار خورده ایم و نه نماز خوانداه ایم و از سرما هم یخ زده ایم. با چند نفر از دوستان تصمیم می گیریم که به مسجدی رفته ونماز بخوانیم و کمی خود را گرم کنیم. بعد غذایی بخریم و بخوریم و بعد از آن به راه بیفتیم و خود را به پشت دیوار اوین برسانیم. امشب هم تعدادی زندانی آزاد خواهند شد. آزادی آنها شادی زندگی ما شده است. روز تلخ در برابر دادگاه انقلاب گذشته است و شبی دیگر از شب اشک ها ولبخندهای ما در برابر اوین، در پشت دیوار زندان فرا رسیده است! دوباره فریاد شادمانی سرخواهیم داد و مادران و پدران رنج دیده، عزیزان آزاد شده خود را پس از روزها یا ماه ها بازیافته و درآغوش خواهند گرفت و غبار غم از دل خواهند زدود.ـ

...ادامه دارد
اسفند 1388 برابر با ماه مارس 2010

:منبع خبری
کمیته گزارشگران حقوق بشر در ایران

Dienstag, 16. März 2010

در برابر اوین 7

شب اشک ها و لبخندها 7
در برابر اوین
قسمت هفتم
نزدیک به دوهفته ازتجمعات موفق شبانه ما دربرابر زندان اوین می گذرد وهرشب تعدادی اززندانیان وعزیزان مردم نجات یافته وآزاد شده اند. به سینا می گویم:« کار دنیا چنان برعکس شده است که روز روشن برما تیره وتارشده است ورسیدن شب سرد وسیاه زمستانی درجلوی زندان، موجب امید وروشنایی دردل ما شده است!» سینا پاسخ می دهد:« حکومت آخوندی یعنی همین! جای شب و روز درآن عوض می شود. هرروز دارند، چهل، پنجاه نفر را دستگیر می کنند تا روزگارشان را سیاه کنند و هرشب هزارنفر باید پشت در زندانی جمع شوند تا چند نفر را آزاد کنند وشما هم احساس پیروزی می کنید!»ـ
با لحن محکمی به او می گویم :« بله! نمی دانی دیشب وقتی خانم راد، از زندان آزاد شد، یکدفعه جلوی زندان چه خبرشد و مادران عزادارو مردم چه استقبالی از او کردند! همه شعار می دادند:" درود بر تو حامی قهرمان!" خانم راد از خوشحالی گریه می کرد.ازمردم تشکر کرد وگفت:« خدا را شکر! بعد ازتحمل چهل روزانفرادی، دیدن چنین جمعیتی در این ساعت شب دراین سرمای هوا درپشت درزندان مثل یک معجزه است که تصورش را هم نمی کردم. درود برشما! این همبستگی، تاریخی است!» صدای کف زدن وسوت زدن و فریادهای شادی مردم خاموش نمی شد. یک جشن واقعی بود و ما خیلی خوشحال بودیم. آزاد شدن او خواسته متحصنین و یک پیروزی بود. خلاصه شب های این زمستان با اشک ها ولبخندهایش فراموشی ناپذیرو تاریخی اند ویک روزی درسینه تاریخ ثبت خواهند شد!»ـ
سینا با کنایه از من می پرسد:« برنامه تاریخی امروزت چیه؟» به او می گویم:« دیروزخانواده هایی که ملاقات کرده بودند، خبرآوردند که تعدادی ازدستگیرشده ها را به دادگاه انقلاب برده اند تا محاکمه کنند. قرار گذاشتیم که امروزجلوی دادگاه انقلاب جمع شویم وخواهان آزادی فوری وبی قید و شرط دستگیرشده ها باشیم.الآن چند ماه است که بعضی ها هیچ خبری ازبچه هایشان ندارند وسرگردان ومضطرب از دادگاه انقلاب به دادستانی و ازآنجا به اوین حواله داده می شوند و به دروغ به آنها می گویند که هنوز پرونده تشکیل نشده است ودردست بررسی است. دیشب جلوی زندان یک لیست جدید دویست و سی نفره ازاسامی دستگیرشده های عاشورا را پخش کردند وازمردم خواستند که برای آزادی فوری وبدون قید وشرط آنها اقدام کنیم. اسامی ومکان دستگیری ومحل زندانشان را هم قید کرده بودند. بیشترآنها در بند 240 و 350 اوین یا در زندان گوهردشت هستند. همین لیست را ما امروز به دادگاه انقلاب خواهیم داد تا ببینند که ازپا درنیامده ایم وخانواده ها ایستاده اند تا عزیزانشان را نجات دهند!ـ
یک عده دیگری ازخانواده ها هم امروز به دادستانی واحد امورزندانها می روند تا از شرایط غیرانسانی زندان اوین وگوهردشت شکایت کنند. یکی از جوانان زندانی در زندان گوهردشت به اسم حمید رضا اسدی در زندان خودکشی کرده و جان سپرده. معلوم نیست که در سالن 12 معروف به سالن جوانان در بند چهار( 4 )زندان گوهردشت چه وضعیتی بوده که او چند بار به رئیس بند و معاون زندان(محمود مغنیان و علی محمدی) مراجعه کرده و خواستار رسیدگی شده بود. اما به جای رسیدگی کردن، تهدیدش می کنند که او رامی اندازند به بند معتادها و کلی هم به اوفحش های رکیک میدهند وجوان نازنین بعداز پنج روز تحمل این شرایط غیرانسانی سرانجام خودکشی می کند! شوک آور است!ـ عمدا شرایط زندان را برای زندانی غیرقابل تحمل می کنند. وضع خوارک ووسایل گرمایی وتهویه وسرویس زندانیان سیاسی و.. خیلی بد است و زندانی ها دچاربیماری یاعفونت های مختلف شده اند... خانواده ها می خواهند به این شرایط غیرانسانی اعتراض کنند.»
سینا میگوید:« درزندان وضعیتی ایجاد می کنند که زندانی حتی اگرآزاد هم بشود اما جان سالم به در نبرد و تا آخرعمرش دچار بیماری جسمی یا روحی بشود ودیگرکاری به کارسیاست یا آزادی ودموکراسی نداشته باشد!» می گویم:« کورخوانده اند! این جوانانی که شب ها از زندان آزاد می شوند، آن پسربچه های سابق نیستند وبا آنکه کتک خورده اند وشکنجه شده اند وحتی به بیماری مبتلا شده اند اما قهرمانانی شده اند که تا پیروزی ادامه خواهند داد. تاریخ ورق خورده است! گذشت زمانی که مردم را خفه می کردند. 22 بهمن دوباره مردم به خیابان می ریزند وفریاد می زنند!» سینا با تأثرمی گوید:«کاش اینطور بود اما گاه آدم مأیوس می شود. جریان دادگاه آن زندانی ها را شنیدی!» می پرسم:«کدام شان؟ دادگاه روز یکشنبه را می گویی که چهارخانم زندانی به اتهام محاربه محاکمه شدند؟»ـ
سینا اظهار بی اطلاعی می کند وبا تعجب میپرسد:«چهار خانم !؟» می گویم:« بله! خیلی دردناکه! هرچهار خانم را شکنجه کرده بودند، حتی ناخن های یکی ازآنها کشیده بودند واعترافات دروغ هم ازآنها گرفته بودند بعدهم دردادگاه آنها را محارب خواندند که مجازاتش اعدام است. اما هرچهارخانم با شجاعت تمام در دادگاه ازخودشان دفاع کردند وگفتند که در زیرشکنجه این اعترافات ازآنها گرفته شده وتمام اتهامات را رد کردند. اما قاضی بی ناموس(مقیسه ای) ازبازجوها دفاع کرد وبه متهم گفت" ناخن هایت را خودت کشیده ای!" نهایت بی شرمی را می بینی؟خانواده ها راهم به دادگاه راه نداد. حتی دستورداد که آنها را ازراهرودادگاه هم بیرونشان کنند. به وکلای زندانیها توهین کرد. رفتارش چنان تحقیرآمیز بود که نشان میداد خودش یک شکنجه گراست. شایع شده که به جای دادگاه مثل سال 67 دارند کمیسیون مرگ تشکیل می دهند.لاریجانی هم مثل همان سال 67 رییس این کمیسیون است وخود این قاضی ها با بازجوها دربند 209 اوین مستقر شده اند وپرونده سازی می کنند تا زندانیان سیاسی را حکم اعدام بدهند.»ـ
سینا با عصبانیت می گوید:« شایعات نیست. بدبختانه واقعیت است. روز یکشنبه این چهارخانم محارب اعلام شدند وازدوشنبه هم دادگاه 14 جوان دیگربوده که عکس و فیلمشان را درتظاهرات عاشورا گرفته بودند.»ـ
شنیدن این خبر باعث نگرانی ام می شود ومیگویم:« نه! نشینده ام.» سینا مشت هایش را به هم می کوبد ومی گوید:« اگربچه خود ماهم زندان نبود، شاید مثل چند میلیون نفر دیگرچشمانمان را می بستیم و می رفتیم دنبال کارمان ومی گذاشیتم که یک عده قربانی بشوند وحتی به خبرش هم کاری نداشتیم اما پوست وگوشت وخون ما به این داستان پیوند خورده. خدا می داند که توی زندان این بازجوهای بیشرف با زندانی اسیر چه کارمی کنند وچه بلایی به سرشان می آورند که درکمترازیکماه همین چهارده نفرجوان فداکار را به چنان وضع خوار کننده ای کشانده بودند که اینها دردادگاه به جای دفاع از خودشان از نظام دفاع کرده بودند. طلب بخشش داشتند و دست آخرهم به اعدام محکوم شدند.» ـ
با وحشت به دهان سینا چشم دوخته ام. او ادامه میدهد:«دادگاه راعلنی کرده بودند تا بساطشان درمطبوعات رژیم هم انعکاس پیدا کند و رعب ووحشت ایجاد کنند.»ـ
می پرسم:« اتهاماتشان چه بود؟ مگرجزتظاهرات کاردیگری هم کرده بودند؟» می گوید:« نه اما چنان اتهاماتی برایشان جورکرده بودند و توی دادگاه هم به آنها تفهیم می کردند که متهم جایی برای دفاع از خودش نداشت. اتهاماتی مثل شركت در تجمعات به دنبال فراخوان رسانه‌هاي معاند(خارج کشور) و اجتماع و تباني براي ارتكاب به جرم عليه امنيت كشور، تحريك به آتش زدن اموال عمومي و شرکت در اغتشاشات و پرتاب كردن چوب به داخل سطل زباله که درحال آتش گرفتن بوده و دادن شعار مرگ برخامنه ای، و وجود فیلم و تصاویر متهمین... نماينده دادستان درباره یکی از آنها گفته بود : بر اساس محتويات پرونده با توجه به شركت فعال متهم به عنوان ليدر در اغتشاشات، ...تقاضاي مجازات براي متهم دارم.ـ
خنده دار وگریه دار جواب متهم بود. قاضی دادگاه که صلواتی شکنجه گر است ازمتهم می پرسد: آيا شما كه هدايت شعارها را برعهده داشتيد، از جايي رهبري مي‌شديد؟ متهم گفت: من به دليل اين‌كه قد بلند بودم يكي، دو نفر شعارها را به من مي‌گفتند و من آنها را بلند اعلام مي‌كردم و نمي‌دانم كه اين شعارها خودجوش بود يا رهبري مي‌شد.ـ
برای یک دانشجوی جوان که ازشهر دامغان به تهران آمده و در روز عاشورا شعار مرگ برخامنه ای داده بود؛ اتهاماتی مثل اجتماع و تباني به قصد جرايم عليه امنيت كشور، فعاليت تبليغي عليه نظام جمهوري اسلامي با شركت مستمر در اكثر تجمعات غيرقانوني و اغتشاشات پس از انتخابات به خصوص عاشورا و شعار دادن عليه نظام اسلامي، توهين به مقام معظم رهبري و استفاده از تجهيزات دريافت از ماهواره و... سنگین ترین اتهامش پرتاب سنگ یعنی به کارگیری سلاح سردعلیه مأموران انتظامی بودکه برای او تقاضای اعدام شده بود. دردادگاه قاضي صلواتي از او پرسيد: عكس شما را درحالي كه درآشوب عاشورا سنگ پراني مي‌كرديد وجود دارد قبول داريد؟ صراحتا بگوييد انگيزه‌تان از اين حضور و سنگ پراني چه بود؟ آن دانشچو گفت:« وقتي كه سنگ مي‌زدم احساس آرامش مي‌كردم اما در آنجا كسي زخمي نشده است.»ـ
این قاضی که یک دانشجو را به خاطر پرتاب سنگ محکوم به اعدام می کند، چرا بسیجی ها یا مأموران انتظامی را به خاطر پرتاب گلوله به مردم محاکمه نمی کند. باز هم خنده دار وگریه دار جواب وکیل این دانشجو بود که گفت: اكثر علما، سنگ را جزو اسلحه سرد به حساب نمي‌آورند و امام خميني (ره) نيز چوب و سنگ را به عنوان اسلحه محسوب نفرموده‌اند. به همين دليل اتهام محاربه و افساد في‌الارض متوجه موكلم نيست و تقاضاي برائت او را دارم.ـ
سینا سکوت می کند و با وجود خطری که سیگار برای قلبش دارد اما سیکاری آتش میزند. و من دچار شوک شده ام. زیر پایم چنان خالی است که گویی بر لبه پرتگاهی ایستاده ام. میزان تحقیر و به ذلت کشیدن وبدبختی یک ملت هم حدی دارد!خوشا به سعادت آنان که رفتند؛ فرار کردند یا کشته شدند یا حتی مردند و دیگر زنده نیستند. نمی توانم خشم خود را خفه کنم و می گویم:« درکجای دنیا، به خاطر شرکت در تظاهرات و یا انداختن چوب در سطل زباله مشتعل یا به دلیل داشتن قد بلند در تظاهرات، فردی را به رهبری اعتشاشات محکوم و تقاضای اعدام برای متهم می کنند؟!» سینا می گوید:« اعدام شدن نقطه اوج قهرمانی و نهایت افتخار برای این جوانان است.کسانی که به تظاهرات می آیند، می دانند که ممکن است، شهید شوند اما این شیاطین بساطی از قبل چیده اند که این برگ را از دست آنها درآورده اند. کاری کرده اند که متهمین خودشان را در دادگاه به خفت وخواری کشیدند. زانو زدند و از نظام دفاع کردند تا اعدام نشوند. گوش کن اینجا را!ـ
سینا بلند شد و مطالبی را که چاپ کرده بود، با خود آورد و متن را برای من خواند:ـ
قاضي صلواتي متهم پرونده اول(دانشجوی اهل دامغان) را به منظور اخذ آخرين دفاع فرا خواند كه وي در بيان آخرين دفاع گفت: گفت من مختار در تصميم گيري بوده‌ام. دو اشتباه بزرگ كردم كه اولي مسبب دومي بود. اولين اشتباهم اين بود كه درباره‌ي منابع خبري و گروه‌ها تحقيق كامل و جامع نكردم، ما را به بيراهه كشاندند و دومين اشتباهم اين بود كه هرچند مي‌گفتم خط امام، اما يك جمله امام (ره) را فراموش كرده بودم كه بازجويم به يادم آورد كه امام (ره) فرمودند پشتيبان ولايت فقيه باشيد تا به مملكتتان آسيبي نرسد.من وقتي در زندان بودم در تلويزيون ديدم كه سران بزرگ اصلاحات در اين دادگاه ايستاده‌اند. از مقام معظم رهبري عذرخواهي مي‌كنم و از دادگاه طلب عفو و بخشش دارم.
متهم پرونده دوم در آخرين دفاع خطاب به قاضي عنوان كرد: در جلسه پيش گفتيد بالاتر از قاضي هيچ كس جز خدا نيست و خداوند ارحم الراحمين است. پس شما هم با من مهربان باشيد و من جز تقاضاي بخشش چيز ديگري نمي‌ توانم بگويم. ـ
متهم پرونده سوم در آخرين دفاع از خود در دادگاه انقلاب گفت: دفاعي ندارم جز اين‌كه اشتباه كردم، شرمنده ملت هستم و احساس مي‌كنم عروسك خيمه شب بازي ...(رادیو و تلویزیون های خارج کشور) شدم و از مقام معظم رهبري مي‌خواهم به خاطر توهين‌هايي كه كردم مرا ببخشد..»ـ
نفس درسینه ام گره خورده است. درحال خفه شدن هستم. انگار که خودم از هستی ساقط شده باشم. زندگی حداقل چهاره جوان را با نهایت پستی اینگونه خراب کرده اند تا خودشان درکاخ های ولایت مافیایی برکرسی های قدرت وثروت و مقام تکیه زنند. ای تف بر اینهمه فریبکاری به نام عدالت اسلامی!آ
سینا کاغذها را به روی میز می ریزد و با خشم می گوید:« نگاه کن! ببین ما کجا ایستاده ایم1 و در برابر چه رژیمی قرار داریم! جوان های ما مجبور به ایستادن درچه دادگاه هایی هستند و در برابر چه کسانی باید زانو بزنند و چگونه قربانی می شوند! آیا کسی راه حلی برای این قربانیان انسانی دارد؟ چه کسی به آنها فکر می کند؟ هزاران در زندان هستند. در سلول های انفرادی ایستاده اند و تا مرگ یا جنون یا خودکشی یک قدم بیشتر فاصله تدارند. خانواده های بسیاری نان آور خود را از دست داده اند، رنج های آنها مساله چه کسی است؟ صدها جوان فرار کرده و در ترکیه با فقر وبدبختی و سرمای زمستان و مشکلات پناهندگی یا خطر برگرداندن به ایران، رو به رو هستند. مانده اند که چه خاکی بر سر خود بریزند! چه کسی به فریادشان رسیده؟ کدام حجت ابن الحسن!؟ چرا باید یک عده قربانی بشوند و بقیه کمکی نمی کنند. اگر قرار است کاری انجام بگیرد؛ همه با هم و دوشا دوش هم! چرا بچه های مردم وسط گود و بقیه اطراف گود هستند. بقیه که به این جوانان می گویند" لنگش کن! چرا چشمشان را بر این دادگاه می بندند. چه راه حلی دارند که این دادگاه ها تکرار نشود و قهرمانان اینگونه به ذلیل شدگان تنزل نیابند. بقیه در کجا ایستاده اند!؟ آیا نجات جان این انسان ها مساله شان است؟ اگر مساله شان است چه راه حلی یافته اند که موجب نجات جان یا توقف شکنجه ها شده باشد! آیا در رادیو وتلویزیون هایشان همانگونه که می خواهند مردم در تظاهرات 22 شرکت کنند و به وظیفه خود عمل کنند و کشته یا دستگیر بشوند، همانگونه نیز از مردم خواسته اند تا به یاری خانواده ها در قبرستان ها یا در پشت در زندان یا دادگاه ها بشتابند و رژیم را مستاصل کنند تا بچه های مردم آزاد شوند یا....چه کرده اند؟ آیا نمایندگانی از اینان در شب سرد زمستان به پشت در زندان آمده اند و مردم را یاری کرده اند؟ کجا هستند؟... یا آنهایی که چندین قاره جغرافیایی با ملت فاصله دارند ومساله شان اساسا سیاسی است و هدفشان تغییر قدرت جهنمی رزیم است؟ چرا با خودشان تعارف دارند! این رژیم سی سال است که یک بن بست تاریخی است! راه حل قربانی انسان ها برای شکستن این بن بست از جیب محروم ترین ولی شریف ترین خانواده ها آیا در این سی سال یا در این هشت ماه نتیجه داده است! اگر نتبیحه داده است! کی وکجا بوده و چرا هنوز این رژیم برسرکار است و به همان شیوه های قرون وسطایی ادامه می دهد؟! اگر قربانی کردن خوب است، چرا خودشان در صف اول حضور ندارند؟ چرا از کیسه ملت بدبختی که زیر خط فقر زندگی می کند! چرا فکر می کنند ماشاءالله در ایران چند میلیون جوان هست، چه اهمیتی دارد، چند هزار تا کشته بشوند تا حق و حقیقت روشن شود. حق وحقیقت برای بچه دوساله هم در این مملکت روشن است! آقایان پاسخی برای سرکوبگری وزارت اطلاعات و پاره کردن تور مافیایی ولی فقیه از افغانستان تا غزه و لبنان و یمن پیدا کنید تا حداقل این خون هاو قربانی های انسانی به نتیجه ای برسند. چرا قربانی از کیسه من؟... چرا من باید از نگرانی برای شرف و آبرویم و از فکر تجاوز به فرزندم سکته کنم و چرا هشت ماه است که تو و دیگر مادران باید از سر صبح به میدان جنگ با آدمخواران مستقر در اوین بروید و هشت ماه است که آواره هستید و صبحانه و ناهار و شام را پشت در زندان اوین می خورید، حتی افطار ماه رمضان را؛ و فردا سفر ه هفت سین را هم باید پشت در زندان بچینید! کجا هستند بقیه در بین شما یا در کنار قلب های شکسته شما یا در حمایت از زندانیان...؟ کجا هستند کسانی که شاید فردا در مناصب قدرت جدید خواهند نشست. در کجا حضور دارند؟ چرا ما را با آدمخواران تنها گذاشته اند؟ من یک پدرم و از صبح که بیدار می شوم ، زندان و سلول انفرادی فرزندم و بقیه جوانانی که حتی امکان رفتن به یک مستراح را ندارد و در صف توالت ایستاده اند، در پیش چشمان من است. انصاف شما کجاست؟ جوانان ما کجا ایستاده اند و شما در کجا ایستاده اید؟.سهم ملت از قیام این بود و چقدر از این سهم به شما رسیده .»ـ
فریاد می زنم:« سینا بس کن! دوباره سکته می کنی! درست می شود. ما خدا را داریم. باور کن! سهیل خودش به من گفت که افتخار می کند که برای آزادی مبارزه کرده و به من گفت که از اعدام نمی ترسد!. چرا مأیوسی. مبارزه مایه افتخار هر ملتی است. ما باید بعد از انتخابات اعتراض می کردیم. کردیم وهمه با هم بودیم!!»ـ
سینا از شدت اندوه شروع می کند به گریه کردن و می گوید:« صفورا ! ما تنها هستیم. در برابر این دیوهای آدمخوار ما تنها هستیم و این مرا رنج می دهد! ما تنها هستیم. ما هستیم که رنج می بریم و بقیه حرف می زنند. یک عمر است که حرف های بزرگی می زنند که من یک کلمه اش را هم نمی فهمم. این رژیم به حرف های رییس جمهور آمریکا هم اهمیتی نمی دهد چه رسد به حرف های بقیه...! ما ملت یک مشت احمق نیستیم و فرق بین حرف و راه حل عملی و ممکن را می فهمیم! راه حل اگر درست و عملی و نجات بخش برای ملت بود، آیا نتیجه اش این بود! حداقل من نمی فهمم! آیا تو می فهمی؟
ادامه دارد...
اسفند ماه 1388 برابر با ماه مارس 2010
منابع خبری:
گزارشگران حقوق بشر و دمکراسی در ایران
در 15بهمن 1388 برابر با 07 فوریه 2010
و
به گزارش خبرنگار حقوقي ايسنا، دادگاه ‌‌١٤ متهم حوادث روز عاشورا/ در تاريخ 14 بهمن 88 ـ.

Montag, 8. März 2010

در برابر زندان اوین 6

نوشته : ملیحه رهبری
شب اشک ها ولبخندها(6)
در برابر زندان اوین
 
امروز مثل کاوه آهنگر، خون دررگانم چنان به جوش آمده بود که کسی وچیزی جلودارم نبود. امروز هیچکس وهیچ چیز مانعی دربرابرآتشفشان خشمی که درمن به غلیان درآمده بود، نبود. امروز با فریادم، دیوارسکوت دردرون و بیرون زندان را شکستم. امروز در برابرزندان با جرأت از حق خودم و فرزندم دفاع کردم. ایستادم وفریاد زدم:« ما حق داریم! ما حق ملاقات با بچه هایمان را داریم!ما حق داریم درپناه قانون زندگی کنیم. ما حق داریم در انتخابات شرکت کنیم. ما حق داریم علیه تقلب درانتخابات اعتراض و راهپیمایی کنیم. دانشجو حق اعتراض دارد. دانشجوی زندانی حق ملاقات با خانواده خود را دارد. ما به کشوروبه مردم خود خدمت کرده ایم و شما حق ندارید حقوق ما را نایده بگیرید. شما حق ندارید بچه های ما را زندان وشکنجه کنید. شما حق ندارید به زورشکنجه از زندانی اعترافات دروغ بگیرید. شما حق ندارید با زندانی مثل اسیر رفتار کنید.....»ـ
همه به دورمن حلقه زده بودند. برخی با دلسوزی تلاش می کردند، ساکتم کنند تا دستگیر وگرفتار نشوم اما فریاد می زدم:«نمی ترسم!..» احساس می کردم که آرش هستم وجان من تیری است که از کمند دردهایم رها شده است و به سوی سینه دشمن پیش می رود. تیرخشم من، تیرحق طلبی من درپرواز بود. شاید جانم را درپای این تیرنهاده بودم، نمی دانم. ترسی از مرگ نداشتم. شاید امروز آخرین روز بود:ـ
اینک ای سرزمین کاوه ها وآرش ها تو را درآغوش می گیرم
اینک ای خاک دلیران وسربداران به سوی تو باز می آیم
اینک ای خورشید، چون خدا، یکپارچه نورهستم
از نورم و به سوی نور بازمی گردم.ـ


درزندان باز می شود. یک نفر لباس شخصی که عینک سیاه دارد به همراه دو زندانبان اسلحه به دست به سوی ما می آیند. لوله سلاحشان را به سمت من گرفته اند. بی هیچ ترسی، گویی که درزره آرش فرو رفته ام، رجز می خوانم. خانواده ها تلاش می کنند که مرا ساکت کنند وحلقه خود را به دور من تنگ می کنند. مردی که عینک سیاه برچشم دارد، جلومی آید وبا لحن زننده ای می گوید:« چه خبرت است؟» می خواهد برمن تأثیر بگذارد. بلند می گویم:« حق من است که با فرزندم ملاقات کنم. می خواهید به سوی من شلیک کنید! بکشید مادر آواره ای را که هشت ماه است، هر روز پشت این دربسته است!» نفرلباس شخصی با لحن مزورانه ای دربرابر جمعیت به صحنه سازی پرداخته و از من می پرسد:« اسم برای ملاقات داده اید؟» می گویم:« هرروز درخواست ملاقات می کنم! بی هیچ نتیجه ای!» می گوید:« ما اینجا هر روز ملاقات میدهیم. نمیدانم چرا شما ملاقات نداشته اید. شاید مشکلات اداری یا مانعی بوده. با من بیایید! من سعی می کنم امروز برای شما ملاقات بگیرم!» جمعیت منتظرعکس العمل من است. لخند پیروزمندانه ای می زنم و راه می افتم. برخی با نگاه تحسین آمیز و برخی با نگرانی مرا بدرقه می کنند. نمیدانم چه چیزی درانتظار من است اما پیروزم.ـ
آتشی که از جان برخیزد، تیر را درهدف می نشاند. زندانبانی در زندان را باز می کند.از میان دولنگه در نفرت انگیزاوین عبورمیکنم. پا به درون اوین می گذارم. آیا باید شاد باشم زیرا دقایقی دیگر با فرزندم ملاقات خواهم داشت یا...؟ آه! لعنت برآن کسی که این جهنم را بنانهاد وخدا می داند که درطول این پنجاه سال، برزندانیان سیاسی که در این سوی دیوار اوین بوده اند و برآن دیگران که درآنسوی دیواربوده اند، چه گذشته است. برقلب های آنان چه گذشته است؟ بر روزها وشب های آنان چه گذشته است! دریایی کتاب درباره این جهنم نوشته اند: تیرباران برتپه ها، اعدام برشاخه های کهنسال درختان، استخر خون وشکنجه و تجاوز و قتل عام زندانیان! پنجاه سال گذشته وامروز بازاین جهنم از نسلی نو پرشده است!ـ
بعد از گذشتن از درها ودالان ها و بازرسی ها وانتظارکشیدن ودلهره، سرانجام با فرزندم ملاقات میکنم؛ پس از ماه ها یک ملاقات حضوری! فرزند قهرمانم را با شادمانی درآغوش تبدارم میگیرم. گریه ام چون باران تند بعد از طنین خروشان رعد است. سهیل! ستاره من که با روشنای کوچکش، چراغ راه آزادی شده است. دلم ازدیدنش روشن وچراغان است. می گریم و می خندم و آهسته درگوشش می گویم:« به تو افتخار میکنم!» لبان ونگاهش به روی من می خندند! با محبت به من میگوید:«مامان وظیفه ام را انجام دادم!..» ازحال و روز او میپرسم، میگوید: «تعریفی ندارد! انفرادی هستم ولی نگران نباش. ناراحتی فایده ای ندارد. باید قوی باشیم.» می پرسم:«چی می خواهند؟چرا ولت نمی کنند!» میگوید:« چیزی که می خواهند مصاحبه تلویزیونی است که اهلش نیستم!» هراسناک به اومی گویم:« فعالیت های تودرکادرفعالیت های دانشجویی بوده. هیچوقت مصاحبه نکن!» درده دقیقه فرصتی که داریم، درضمن گفتگوهای عادی، خبرهای مهم را به اومی رسانم. چنان باحیرت وناباوری به من نگاه می کند که گویی مرا نمی شناسد! بعد اسامی چند نفر را به من می گوید که برای نجات جانشان اقدام کنیم. درباره تجمع شبانه مردم درپشت دیواراوین برایش تعریف می کنم. میگوید:«درود!ادامه دهید. تنها راه نجات... برای خیلی هاست!» ملاقات تمام می شود. از او جدا میشوم. او را باخود می ببرند. چرا میگذارم او را باخود ببرند!؟ نمیدانم. مادر! تنها مادراست که فرزند خود را درکام مرگ نیز تنها رها نمی کند! چگونه این معما را برای خود حل کرده ام، نمیدانم. سخت است؛ سخت...اما به تمام سختی هایی که دراین چند ماه برآنها غلبه کرده ام، افتخار میکنم.ـ
در بیرون زندان با فضای دیگری رو به رو می شوم. تعجب می کنم، خلوت است. آدم ها چی شدند؟ رفته اند؟ آیا به خاطر بارش باران است؟ ساعت چهار بعد از ظهر است. به سمت محلی که خانواده ها هستند، می روم. بی اختیار میخندم. یکی از مادران پیش می آید و به من می گوید:«چشمت روشن که پسرت را دیدی.» فقط می خندم! او ادامه می دهد:« تو را که بردند ما نگران بودیم اما بعد ازتو، تند وتند اسامی را برای ملاقات صدا کردند یا به بعضی می گفتند؛" شب آزاد می شود." حالا عده ای رفته اند که شب برگردند!» به او میگویم:«من هم می مانم تا بقیه را آزاد کنند!» چند دقیقه درکنارشان می ایستم وبرایشان از ملاقاتم صحبت می کنم. یک مادردیگر نیزازملاقات برمیگردد. چشمانش ازشدت گریه سرخ شده اند. می گوید:«حال مهرداد خیلی بد بود. معلوم بود که خیلی اذیتش می کنند. معده اش هم ناراحت است و من امروز داروهایش را آورده بودم. دیروزهشت ساعت تمام بازجویی شده بود تا درتلویزیون اعتراف کند که با گروه های خارج تماس داشته اما پسرم اتهامات را قبول نکرده وگفته بوده که بازداشت من غیرقانونی است و من درکادرکمیته گزارشگران حقوق بشرفعالیت داشته ام که درکادر قانون اساسی است. از فعالیت هایش هم دفاع کرده بود اما بازجو این حرف ها حالیش نیست. از وقتی که دستگیر شده تا حالا سلول انفرادی بوده وتحت فشاراست که مصاحبه تلویزیونی کند. خدا به داد ما و بچه هایمان برسد. ظلم! تمام این کارهایشان ظلم است. خدا نابودشان کند.» همه می گوییم:«آمین!»ـ
هوا سرد و بارانی است و همه خیس شده ایم. تصمیم میگیریم تا ساعت 6 به داخل ماشین ها برویم وکمی خود را گرم کنیم. به داخل یکی ازماشین می روم تا کمی استراحت کنم. سرماخوردگی اذیتم می کند ومی لرزم. اما تحمل می کنم و یک فکر بیشتر ندارم!" درسلول انفرادی بر فرزندان ما چه می گذرد؟!" از تصور رنج فرزندم، می گریم. دل ودیده ام میگریند. بیرون هوا طوفانی است و صدای غرش رعد، ابرهای سیاه را پاره می کند. باران سیل آسا می بارد. کسی درجلوی زندان نیست. همه به داخل ماشین ها رفته اند!ـ
باران کمترشده است اما همچنان می بارد.از ساعت شش عصر مردم برگشته اند وجلوی زندان مملو از جمعیت است. ششصد تا هفتصد نفر هستند شاید هم بیشتر. با وجود هوای بارانی اما جمعیت آمده است. درلابلای چترها پلاکاردها هم بالا گرفته شده اند. مثل هرشب عده ای فعال هستند و تلاش می کنند تا کارها را سامان بدهند واز سختی شرایط بکاهند. ازساعت هفت شب زندانی ها آزاد می شوند وشبی دیگر از شب اشک ها و لبخندها در برابر زندان اوین آفریده می شود. با آزاد شدن هر زندانی، این جوانان غرورآفرین ایران زمین احساس سعادت می کنم. به همراه جمعیت فریاد شادمانی سر می دهم و دست افشانی می کنم وکام خود را با شیرینی آزادی شان، شیرین می کنیم. باران می بارد. سوز و سرما آزار می دهد اما نمی تواند ما را به زانو درآورد. سرمای زمستان را با استقامت خود به هیچ گرفته ایم. 60 زندانی ، شصت انسان بیگناه آزاد می شوند و ما شصت بار خوشحال می شویم و درهر بارفریادهای شادی سر می دهیم وشصت بار دیوارهای اوین و قلب زندانبانان را به لرزه درمی آوریم.
درساعت 23.30 با خاطره زیباترین عواطف واحساسات به یاد ماندنی [که در این کویر وحشت آخوندی بتوان سراغ کرد،] از زندانیان آزاد شده و خانواده هایشان خداحافظی می کنیم تا فردا شب. همینجا و دربرابراوین تا آزادی آخرین زندانی به مسؤلیت و وظیفه خود ادامه خواهیم داد! درود! درود..ـ.
...
ادامه دارد
بهمن 1388 فوریه 2010
:منبع خبری
کمیته گزارشگران حقوق بشردرایران

Dienstag, 2. März 2010

در برابر زندان اوین 5

نوشته: ملیحه رهبری
شب اشک ها ولبخندها (5)ـ


در برابر اوین

قسمت پنجم

دیشب در برابر زندان سوز سردی می وزید و سرمای سختی خورده ام. برگ های اٌکالیپتوس را درکتری ریخته ام وسروصورتم را بخورمی دهم. سینا ازمن می پرسد که آیا امشب هم جلوی زندان خواهم رفت؟ به او می گویم:« بله! شاید سهیل آزاد بشود.» سینا می گوید:«دانشجوها را آزاد نمیکنند. دستگیرشده های روز عاشورا را آزاد می کنند.» به او می گویم:« پس بعد ازظهر می روم زندان. شاید بتوانم ملاقات بگیرم! خیلی نگران سهیل هستم.» سینا با ناراحتی می گوید:« اگر ملاقات ندادند؟» می گویم:«صبر میکنم تا شب شاید آزادش کنند.» سینا با عصبانیت می گوید:« مگرعقلت را ازدست داده ای؟» شاید! اما مطمینم که وجود من هیچگاه به اندازه اینروزها مهم و با ارزش نبوده است. برای آنکه خیال سینا را راحت کنم، می گویم:« نگران من نباش. دوتا قرص خورده ام. دوساعت هم استراحت می کنم و بعد خوب می شوم و بلند میشوم و میروم جلوی زندان! خودت دیدی که دیشب چه خبر بود!» سینا مثل هر روز شروع می کند به ناسزا گفتن به آخوندها. حوله را محکم به دورصورتم می پیچم وپتویی را رویم انداخته و روی کاناپه توی هال دراز میکشم. سینا کامپیوتر را روشن میکند و مثل هر روز دنبال خبرها واطلاعات جدید دراینترنت میگردد. ساعتی به خواب می روم. بعد هراسان بیدار می شوم. خیس عرق شده ام. نمی دانم ساعت چند است و می ترسم که وقت ملاقات را ازدست بدهم. بلند می شوم و می نشینم وپتو را به کناری می اندازم. دنبال عینکم می گردم. پیدایش نمی کنم. سینا را صدا می کنم وازاو ساعت را میپرسم.می گوید:«یازده است. چرا زود بلند شدی؟» می گویم:«حالم خوب شد. چیز مهمی نبود.می خواهم بروم ملاقات. هرچه زودتر برسم، بهتر است.» نگاهی به حال و روز من می اندازد و میگوید:«عرق کرده ای. با این وضع که نمی توانی بیرون بروی. استراحت کن، خیلی وقت هست!» پتو را به دور خودم می پیچم و دوباره دراز می کشم. می دانم که مریض شده ام اما نمی خواهم کمترین اهمیتی به آن بدهم. اگرشرایط عادی بود، دو روز استراحت می کردم اما این روزها بیشتر از همیشه اضظراب دارم. از سینا می پرسم که در اینترنت چه خبر بود؟ جواب میدهد:« خیلی خبرها! چند صفحه اخبار سایت امیر کبیر را برایت چاپ کردم. با خودت ببرو توی راه بخوان. بعد هم بده به بقیه که بخوانند و ازاحوال دانشجوها در بند 209 اوین با خبر بشوند!» صفحاتی را که چاپ کرده است، می آورد و دم دست من می گذارد ومی گوید:« از این اخبار مهم تر، ویدیو مصاحبه جدید آن افسر وزارت اطلاعات است، مصاحبه اش را گوش کن تا با دست پر بروی ملاقات سهیل!» لبتاب را روی میز کناردست من می گذارد. روی برنامه کلیک می کنم و مصاحبه را تماشا می کنم. نام افسروزارت اطلاعات احسان سلطانی است. از شنیدن نام فامیل سلطانی چنان تکانی میخورم که تیره پشتم دوباره خیس عرق می شود. این خانواده را می شناسم! یک خانواده بازاری که بعد ازآمدن آقای خمینی ناگهان انقلابی وبعد هم جزب اللهی دوآتشه شدند و دررأس یکی ازاین نهاد های رژیم، به چنان پست و مقام و ثروتی رسیدند که نگو و نپرس! خبر بریزو بپاش و مهمانی های میلیونی شان را شنیده بودم! حیرتزده به چهره وصدای افسر امنیتی خیره می شوم. جوان است و کنجکاو هستم که با این سن وسال کم چه اطلاعات مهمی می تواند داشته باشد؟ افسر جوان درباره سیستم قضایی کشور یعنی همان اختاپوسی که به دورگلوی فرزندان ما پیچیده است، مصاحبه کرده و میگوید:« سیستم قضایی دربطن خود گروه هایی هستند که عملیات را شکل می دهند. مثلا پشت پرده ترور قاضی مقدس را تشریح می کنم تا مردم بدانند که با چه دستگاه قضایی بیماری طرف هستند. با دستگاهی که عده ای متخلف وجانی دررأس آن قرار دارند که با عوض شدن رؤسا هم تفاوتی ایجاد نمی شود و باندی درقوه قضاییه آن را هدایت می کند. همین باند بود که مجید کاووسی را؛ همان جوانی که قاضی مقدس را کشت وصحنه اعدام و لبخند او به هنگام اعدام ؛ تصویراو را به یک سمبل قهرمانی مبدل کرد.ـ
این جوان بیگناه بی آنکه خودش بداند، دستاویز باندهای قوه قضاییه و به ویژه قربانی بازی الیاس محمودی رییس حفاظت اطلاعات قوه قضاییه(یک سازمان غیرقانونی و من درآوردی به وسیله شاهرودی است) شد. این شخص یعنی الیاس محمودی هنوز هم دردیوان عالی کل کشوراست با آنکه متهم ردیف اول درجریان پرونده ای است که درامرقاچاق دختران به مخیره عمارات وخودکشی شش دختر دست داشت. با وجود مدارک ودلایل کافی اما تا به امروز هم هیچکاری با او یا باندش نمیشود و این باند هنوز هم درکار قاچاق دختران فعال است و ادامه میدهند. اما درپشت پرده، داستان ازیک حادثه به ظاهر اجتماعی و خودکشی 6 دختر جوان در هواپیمایی که از مخیره عمارات به ایران باز می گشت، شروع شد. خودکشی این دختران به ظاهربه دلیل استفاده بیش ازحد یک دارو، مشخص شد. بعد مشخص شد که پرونده این خودکشی ها با جریان قاچاق دختران به مخیره عمارات مربوط است و این دختران به قتل رسیده اند، پرونده دراختیاروزارت اطلاعات قرارگرفت. در این موارد وزارت اطلاعات پرونده را غیرمستقیم به نیروی انتظامی می فرستد. زیرا ناجا بازوی اجرایی قوه قضاییه است اما اداره منکرات ناجا اجازه ورود به این پرونده را نداشت. معمولا نفرات وزارت اطلاعات با لباس مبدل به نیروی انتظامی می روند وجریان پرونده را دنبال می کنند و من خودم در جریان این پرونده بودم که 12 نفر به قتل رسیده بودند.آن زمان با سردار... کار می کردم و اومریض شد ودربخش دیپلماتیک بیمارستان مهر بستری بود ومن در کنار تخت او بودم که سرهنگ رستمیان از بخش مفاسد اجتماعی به دیدنش آمد ودرآنجا بود که دیدم آلبومی با خود آورده بود که عکس صد تن ازدختران ایرانی را دربغل عرب های عمارات نشان می داد وشکایت کرد که قاضی مقدس که معرف به دادن حکم های سنگین برای جرایم کوچک بود اینبارمتهمین این پرونده سنگین با 12 فقره قتل را به مجازات های بسیارکوچک محکوم کرده بود؛ متهم ردیف اول را فقط شش ماه حبس و پرداخت پنجاه هزار تومان جریمه نقدی حکم داده بود و بقیه را هم آزاد کرده بود، درحالیکه عامل فروش دختران بوده اند. قاضی مقدس کسی بودکه که معرف به دادن حکم های سنگین برای جرایم کوچک بود ازبیست وپنج سالگی قاضی شده و معروف به قلع و قمع متهمین بود. عجیب بود که اینطور حکم داده است. دراثر شکایت(سرهنگ رستمیان) قرارشد که پرونده درخبرگان دنبال و بررسی شود. الیاس محمودی پشت این داستان بود و قاضی مقدس را مجبور کرده بود که متهمین را حکم سبک بدهد یا آزاد کند و تا پرونده دست نیروی انتظامی بود، خیالش راحت بود اما تا فهمید که پرونده درخبرگان بررسی خواهد شد، ودرآنجا قاضی مقدس خواهد گفت که الیاس محمودی او را واداربه دادن این احکام سبک کرده است. پس تصمیم به ازمیان برداشتن قاضی مقدس گرفت تا نقش خودش درجریان فروش دختران و نقش باندش که حاکم برقوه قضاییه است و برای کسب ثروت دختران را می فروشند، برملا نشود. دراینجا بود که دریک طرح شیطانی مجیدکاووسی را نشان می کنند وبه اومیگویند:« بیا نگاه کن، قاضی مقدس چطورحکم داده است؟» قدم به قدم الیاس محمودی، مجید را وارد نقشه خود و از او پشتیبانی می کند. سلاح دراختیارش قرار میدهند تا قاضی مقدس را بکشد. بعد مجید با پشتیبانی آنها از ایران فرار می کند که متأسفانه سفارت آن کشور او را برمی گردانند و قاضی صلواتی او را به اعدام محکوم وبه برادر کوچکش هم حکم بیست سال زندان میدهد. هردو می دانستند که الیاس محمودی پشت این پرونده است و این را می گویند اما کسی اهمیتی نمیدهد. این چهره باند قوه قضاییه است که 12 دختر را می کشند تا تجارت و مفاسدشان لو نرود و قاضی مقدس را می کشند تا باندشان لو نرود، یک جوان بیگناه را بالای دار و دیگری را بیست سال به زندان می اندازند و اینها یک باند خونخوارازسعید مرتضوی وشاهرودی واحمد خاتمی و... هستند که یک دستگاه قضاییه فوق العاده بیمار را هدایت می کنند. سعید مرتضوی یک قاضی خونخوار وجنایتکاری است که نمایندگانی را که پس ازجریانات اخیرخواهان عزل او ازسمت هایش وخواهان مجازات او شده بودند، همه را به تعقیب قانونی تهدید کرده بود. پشت او چه قدرتی یا چه کسی هست؟
درسپاه طیف مصباح یزدی و در قوه قضاییه هم اینها هستند که به اینها خط سوم می گویند که به خامنه ای احاطه کامل و براو نفوذ برای تصمیم گیری ها را دادند و نفوذ اینها بردولت هم اینگونه است که هرکسی را که احمدی نژاد منصوب می کند از طیف مصباح یزدی است. دراصل اینها قدرت را دردست دارند و برای بقای قدرتشان لازم باشد از خامنه ای و پسرش هم عبور می کنند اگر که خامنه ای برخلاف اینها یا فرماندهان سپاه حرفی بزند، حذفش می کنند. مجتبی خامنه ای دربرابراینها خیلی کوچک است وبرای اینکه نقش خودشان برملا نشود، مجتبی خامنه ای را بزرگ می کنند. هم مجتبی خامنه ای وهم خامنه ای درسرکوب مردم دست دارند وخبردارند و جنایتکار هستند اما قدرت در دست این خط سومی هاست وخامنه ای هم راه پیش یا پس ندارد. اینها یک طیف دیوانگان هستند که در مسیر زیاده خواهی وقدرت طلبی لازم باشدهمه چیزو همه کس را هم زیرپا خواهند گذاشت...» مصاحبه تمام شد وگزارشگر تلویزیون بلافاصله اعلام کرد که امروز 50 نفراز روزنامه نگار و فعالین حقوی بشر و وکلا و... را دستگیرکرده اند.
مصاحبه مثل بمبی بر روی من اثر می گذارد، چنان به خشم آمده ام که حال و روزم را به کلی فراموش می کنم. سی سال است که درپشت پرده نظام الهی، خود ابلیس باعبا وعمامه و نعلنگ برما حکومت می کند! از خودم می پرسم چرا وچگونه می تواند حقیقت احوال ما این باشد! چگونه می توان این قدرت ابلیسی را ازمیان برداشت یا تغییرداد؟ آیا می توان این صاحبان قدرت را از طریق قانون و گردن نهادن به قانون یا اصلاح طلبی به تغییر واداشت که فرزند معصوم من یا سایر دانشجویان برای آن مبارزه وجان خود را ریسک می کنند؟ آیا قوه قضاییه و قوه مجریه ای که ایستاده تا برای حفظ قدرت از روی جسد خامنه ای هم عبور کند، باکی برای عبور از روی لاشه ملت دارد؟ با طیف دیوانگان قدرت که با ملت خود بازی می کند، چه می توان کرد؟ نمیدانم اما درپشت این بن بست باید دری باشد. همانگونه که سی سال پیش روی دیوارها نوشته بودند:«...خرابی چونکه از حد بگذرد آباد می گردد!»
به سرعت از جای خود بلند میشوم و به تندی آماده می شوم تا به زندان اوین بروم. شک ندارم که امروز هیچکس وهیچ چیز نمی تواند مانع من باشد و من امروز ملاقات خواهم گرفت واین حقایق را به سهیل خواهم گفت. هرچه حقایق بیشتری را بدانیم، کمترازحق خود کوتاه می آییم.
ادامه دارد...
بهمن 1388 برابر با فوریه 2010
منبع خبر:مصاحبه احسان سلطانی دریوتوب