Samstag, 17. April 2010

در برابر اوین 10

نوشته: ملیحه رهبری


شب اشک ها و لبخندها( دهم)ـ

در برابر اوین

قسمت دهم
بگذارصدای آواز جهان را بشنوم!\ صدای سوزتلخ زمستانی را که می گذرد\ صدای خنده گرم آفتاب را که می تابد\ صدای بیدارشدن درختان ازخواب زمستانی را \ نمی خواهم جانم را آکنده از درد کنم\ با آنکه می دانم\ گام هایمان برآتش است \ وجان هایمان تبدارند!\ اما می توانم\ صدای آب شدن برفها \ صدای پای چشمه ها را بشنوم\ صدای رستاخیز طبیعت \صدای بال پرستوها را که به خانه باز می گردند\ می خواهم صدای آوازجهان را بشنوم.\ آیا جهان صدای مرا می شنود؟ \ صدای زندانی سیاسی را! \ می خواهم صدای فرو ریختن زنجیرها را بشنوم!ـ
روی پله ها پایین درزندان نشسته ایم. آفتاب اسفند ماه گرم و مهربان برما می تابد و بهارکم کم از راه می رسد. نخستین جوانه ها برشاخه های درختان خشک روییده اند. آخرین روزهای سرد و تلخ زمستانی می گذرند و با دم بادهای گرم، بهاردرجان طبیعت سرود زندگی می خواند.ـ

آیا بهارآزادی عزیزان ما نیز همینگونه از راه خواهد رسید ؟ آتش شوق دیدارشان در جان ما شعله می کشد و بدون شک، آتش بهار درجان آنان نیز شعله افکنده است. چه زیباست آزادی! چه زیباست بهار؛ اگر بدمد، اگر برسد، اگربگذارند که مال ما باشد. باخود فکر می کنم:«می توانست این بهار، بهارآزادی از شرحکومت آخوندی باشد اما اهریمن قدرت، یکبار دیگر دخت ایران زمین را در آستانه بهاران سیه پوش جوانانش کرده و بهارش را خزان نموده!»ـ
اگر بهاربا گل وبلبل وسبزه زاران و عطر شقایق ها و تابش آفتاب زیبایش، جلوه گاه عشق است. اگرآواز شکفتن گلها، وشادی پرندگان ونغمه بلبلان مست و ترانه های گل سرخ و تمامی سرودهای شاد طبیعت برروی این کره خاکی، مهربانی خدا برای تمام انسان هاست، پس چرا آخوندها خدای دیگری دارند؟
چرا آخوندها، عمامه ای بر سر خدا می گذارند وشلاقی هم به دستش می دهند تا با قساوت شکنجه کند! مگرخدا یکی نیست وآنهم مهربان، پس این زندان مخوف اوین وشکنجه گاه گوهردشت و رجایی شهر وکهریزک وصدها بازداشتگاه سپاه وهزاران شکنجه گر.. و زجروشکنجه بیگناهان به نام وبرای رضایت کدام خداست؟
مگرخدا بی نیاز نیست؛ بی نیاز ازهر ظلمی که به او نسبت دهند و بی نیازازهر ثروتی که به نام او غارت کنند و بی نیاز ازهرفسادی که به نام او انجام دهند و بی نیاز از اینهمه دروغ که به نام او بگویند! چرا برای رضای خاطر خدا، خون جوانان را می ریزند و مادران را هم به بند می کشند؟
دیروز(سه اسفندماه) مادران زندانی یک اطلاعیه جدید داده اند. با خواندن اطلاعیه تحسینشان کردم: «اگر برای هر بیشه یک شیر کافی است؛ این مادران دلیر هم شیران بیشه ما خانواده های زندانیان سیاسی هستند.» نگاه کن، ببین چه دلیرانه، دریک قدمی و چشم درچشم شکنجه گر دوخته وچنین می غرند:« آیا مادر بودن جرم است ؟ در کدام قانونی می توان مادر بودن و پرسیدن از حال و روز فرزندان دربند این مرز و بوم و درخواست برای معرفی عاملان و آمران قاتلان زندگی را جرم دانست ؟ کسانی که حکم به بند کشیدن مادران را صادر می کنند بیهوده در تلاشند، هیچ مادری مرگ فرزند خود را فراموش نمی کند و نخواهد بخشید . چه کوته فکرند آنان که بر این باورند با توهین ، ضرب و شتم ، تهدید و زندانی کردن و قراردادنمان در بندهای انفرادی و فشار آوردن های پیاپی ، فراموش می کنیم که پاک ترین فرزندان این مرزوبوم به خاطر حق مسلم بشری انتقاد و اعتراض در خیابانها به گلوله بسته می شوند ، از بالای ساختمان ها و پل ها پرت می شوند ، زیر خودروهای نیروهای انتظامی له می شوند ، در زندانها مورد تعدی و شکنجه قرار می گیرند و زیر شکنجه های بی رحمانه کشته می شوند ! چرا امر کنندگان به قتل و قاتلان آزادند و هر روز جنازه ای دیگر بر جنازه ها می افزایند و شاکیان نه تنها جواب پرسشهای خود را نمی گیرند بلکه به بند کشیده می شوند ؟....ما مادران بار دیگر اعلام می کنیم که هیچگاه ظلمهایی که بر فرزندان این مرزوبوم روا گشت فراموش نمی کنیم و نخواهیم بخشید و پیگیرانه خواستاریم هیچکس و هیچ نهادی در حصار امنی بجز قانون قرار نگیرد و هیچ انسانی که در چارچوب قوانین زندگی میکند، احساس ناامنی نکند.... » دادن این اطلاعیه در شرایطی است که مادران دستگیر شده تا به امروز حتی ملاقاتی نداشته اند. با آنکه بستگانشان روزانه به دادسرای انقلاب ،دادستانی و زندان اوین مراجعه می کنند. اما نتیجه ای نگرفته اند . بازجویان وزارت اطلاعات حتی آنان را تهدید کرده اند که نباید وضعیت مادران دربند را با رسانه ها و سازمانهای حقوق بشری در میان بگذارند و این مسئله را ارتباط با بیگانه عنوان می کنند.ـ
در یک چنین شرایطی تنها سلاحی که دردست ماست، همین قانون نیم بند آخوندی است که اگر اجرا بشود، بسیاری از دستگیریها غیرقانونی هستند و زندانیان باید آزاد شوند وما هم آگاهانه برهمین امر پافشاری می کنیم.ـ
اکثرروزها دراین پایین پله ها یا در آن بالا پشت دیوار اوین، درانتظار یک خبر یا یک ملاقات ساعت ها منتظرمی مانیم. برخی هفته ها یا ماه ها و برخی دیگر مانند مادرحسین درخشان(وب لاگ نویس) نزدیک به پانصد روز است که هر روز پشت در این زندان هستند. حسین بدون هیچ اتهام و بدون هیچ پرونده یا محاکمه ای دربازداشت است. مادراو درنامه اش خطاب به ... نوشته بود؛« بيش از ۵۰۰ روز است حسين در زندان شماست. و ما بيرون زندان هر روز منتظرش بوده‌ايم. چون شما هر روز به ما وعده‌ای جديد داده‌ايد. خداوند هیچکس را به بی پناهی ما مبتلا نکند؛ هیچکس را...»ـ
جو وفضا درجلوی زندان سیاسی است و خبر نیز بسیار است و درباره آنها با یکدیگر گفتگو می کنیم. گاهی ازاوقات نیز با شنیدن خبرتکاندهنده ای یا پیش آمدن موردی، بی اختیار سکوت می کنیم ودر خود فرومی رویم. زیرا تحمل ظلم وستم و یا دیدن رفتارهای ناحق وتحقیرآمیز به آسانی از روح انسان جدا یا فراموش نمی شود. گاه نیزدچار شوک می شویم زیرا اخبار داخل زندان و برخوردهای شکنجه گران با بچه های ما؛ با گل هایی که دردامن خود پرورده ایم، درمغزما نمی گنجد!ـ
در اینجا دیدن بچه های کوچک که پدر یا مادرشان دستگیر شده اند، خیلی دردناک است. گاه این کودکان با پدر یا مادرخود برای ملاقات به اینجا می آیند واکثر روزها نیز ملاقاتی درکار نیست و ناامید می شوند و با بغضی تلخ و یا با چشمانی گریان به خانه باز میگردند وبدینگونه با کابوس زندان اوین ازکودکی خود آشنا می شوند وبه جای شادی یا بی خبری کودکانه، با تلخی ها و بدی های جهان (خامنه ای واحمدی نژاد) آشنا می شوند. هرازگاهی هم که این کودکان موفق به ملاقات بشوند، باید ازجهنمی به نام بازرسی بدنی عبور کنند که خادم( نگهبان) این جهنم آخوندی، زن پاسداری است که جزو وظایفش آزار واذیت این کودکان وتوهین وپرخاشگری با بستگان زندانی وگیردادن به آنهاست تا سرانجام جنجالی به پا کند و بعد مسؤلین زندان، ملاقات را قطع کنند. این نمایشات عمدی هستند تا زندانی را درشکنجه روحی و بی خبری از خانواده اش نگه بدارند. دریک مورد کودکی کشمش درجیب خود داشته، این زن پاسدار چنان بچه را دعوا می کند که بچه از ترس شروع می کند به گریه کردن واو با بی شرمی درمقابل اعتراض خانواده کودک، تهدیدشان می کند که به آنها اجازه رفتن به ملاقات نخواهد داد واین درحالی بوده که زندانی(مهندس منیژه ربیعی) از چند هفته قبل ملاقات نداشته است. دستگیری این خانم مهندس به دلیل تلفن یکی از بستگانش ازعراق و ازشهراشرف بوده است وبا آنکه مکالمه تلفنی آنان توسط وزارت اطلاعات ضبط شده وموردی امنیتی درآن نبوده است اما این مهندس جوان دستگیر و به اتهام اقدام علیه امنیت نظام، زندانی می شود. پس ازتحمل ماه ها شکنجه جسمی و روحی درسلولهای انفرادی و تحمل بدرفتاری وتوهین بازجویانش(علوی وسید) با پرونده سازی آنها و باهمکاری رییس دادگاه انقلاب( پیرعباسی) فقط به خاطر یک تلفن، به 6 سال زندان و تبعید به برازجان محکوم می شود. او و وکیلش حکم را نمی پذیرند. به دنبال اقدامات وکیلش سرانجام قرارمی شود که باوثیقه سنگینی آزاد شود. خانواده او با تحمل مشقت این وثیقه(سند) را تهیه می کنند اما دادگاه با ادعای گم شدن سند، همچنان به شکنجه روحی خانواده ادامه می دهند و پیرعباسی مانع آزادی این خانم است. معلوم نیست که این مسؤلین فاسد در مکتب کدام شیطان پرورش یافته اند که بنیاد مکتب فکریشان بر کینه و نفرت و مردم آزاری، ظلم و فساد و دزدی و شرارت و تبه کاری است. همه را هم به حساب خداوند و امام زمان می گذارند. کسانی که برای پروردگار عالم و امام زمان چنین پرونده ای ساخته اند، وای به حال پرونده هایی که برای بنی بشر می سازند؟
همچنین امروز خبری را شنیدم که به عنوان یک مادر برایم شوک آور بود. یکی از دوستان خبر تلخ کشته شدن یک زندانی جوان در زیر شکنجه در زندان گوهر دشت را به ما داد. این زندانی و برادرش( لطیف و یاور خدا دوست) از بچه هایی بودند که در تظاهرات دستگیر شده و در زندان گوهر دشت و در بند 3 زندانی بودند، در زندان گوهر دشت اکثر اوقات گارد زندان به بند ها حمله می کند و همه بند را به هم می ریزد و برای ترساندن بقیه، چند نفری را جدا کرده و برای کتک زدن یا انداختن به سلول انفرادی با خود می برد. اینبار هم این دو برادر را بعد از کتک زدن به سلول های انفرادی سالن 2 که معروف به سگدونی( به اندازه لانه سگ است) می اندازند. یکی از دو برادر به نام یاور خدادوست بعد از مدتی در (سوم اسفند) در اثر شکنجه های رییس ومعاون اطلاعات زندان دو هیولا به نام های کرمانی و فرجی، کشته می شود.ـ
از شنیدن این خبر اشک در چشمان ما حلقه می زند. برخی گریه می کنیم ولی همه خشمگین هستیم. این سرنوشتی است که در یک قدمی فرزندان ماست و ازآن وحشت داریم. می توانیم حال و روز اسفناک مادر این جوان را پس از دریافت خبر هولناک مرگ فرزندش تصور کنیم. جنایت علیه زندانیان سیاسی در زندانها مرزی ندارد.ـ
خبر را جهت آگاهی در بین جمعیت پخش می کنیم. مردم با تنفر و بدون هیچ ترسی، به احمدی نژاد دیوانه فحش میدهند وخامنه ای فرعون صفت را نفرین می کنند. همه قرار می گذاریم که برای این جوان گمنام مجلس ختم برگزار کنیم. انجام این عمل کمترین کاری است که می توانیم برای جوانی که زندگی وهستی و جوانی خود را قربانی ما مردم و برای آزادی ایران نموده است، انجام دهیم. نسبت به مرگ او در زیر شکنجه احساس بدهی بزرگی می کنیم. روحش شاد و نامش جاودان باد!ـ
شنیدن این خبر هشدار بزرگی برای ماست و ما را مصمم تر از همیشه برای ادامه تحصن های شبانه و فشار و پایداری برای نجات جان بچه هایمان یا دیگر زندانیان بی پناه می کند. با آنکه ما افراد بی ادعا وخانواده های ساده ای هستیم که هیچ ادعایی نداریم( نه رهبریم و نه سیاستمدار و نه تاکتیک و نه استراتژی جنگ با این آخوندها را می فهیمم..) اما دفاع از زندگی این عزیزان را خوب می فهمیم و حاضر به پرداخت بهای آن هستیم. در این شرایط هولناک که تجمع دو نفر به دستگیری منجر می شود، توانسته ایم با قلب های خود و با اتحادی بی نظیر و با تجمعات چند صد نفره(خانوادگی) هیولای آنسوی دیوار را به عقب نشینی وادار کنیم و قوه قضائیه ولی فقیه را وادار به تسلیم کنیم. توانسته ایم در حساس ترین مکان و در پشت این دیوار سرد و سیاه اوین فانوس آزادی را بیآویزیم و در این روزگاران تلخ هر شب لحظات و صحنه های وصف ناپذیر ی از شور و شوق را، به دنبال آزادی زندانیان خلق کنیم که حماسه هایی به یاد ماندنی هستند.ـ
با وجود هوای سرد و شرایط سخت پدران و مادرانی به اینجا می آیند که سالخورده و گاه هشتاد ساله اند و به سختی قادر به راه رفتن هستند اما معنای حضور خود در این جمع را می فهمند. آیا زیبا و غرورآمیز نیست که وجود انسانی در هشتاد سالگی باعث نجات جان و آزادی یک زندان سیاسی بیگناه بشود؟ چرا هست! ما هر شب در اینجا شاهد این پیروزی هستیم. در این لحظات به تنها کام خود بلکه جان خود را نیز شیرین می کنیم. مزه پیروزی با دست خالی بر دشمن بیرحم را می چشیم.ـ
گاه از ساعت هفت یا حتی نٌه شب آزادکردن زندانیان شروع می شود.گاه آنها چند نفره آزاد می شوند، در این هنگام صدای فریادهای شادمانی جمعیت و ابراز احساسات ما اوج خاصی می گیرد. زندانیان آزاد شده بعد از خروج از زندان در بالای پله ها دستان خود را به یکدیگر گره کرده و دستان خود را بالا می برند. یکبار یک گروه آزاد شده خطاب به جمعیت گفتند:« برای آزادی تمامی زندانیان سیاسی دست بزنید.» بعد صدای دست زدن و سوت کشیدن برای مدت طولانی و بدون وقفه ادامه یافت.» گروه بعدی که آزاد شدند به ما می گفتند که صدای دست زدن و سوت کشیدن ها را در درون زندان می شنیدند و همزمان آنها هم اقدام به دست زدن کرده بودند که پاسداران بندها را به وحشت انداخته بودند.
شب 28 بهمن 50 زندانی آزاد شده داشتیم که در میان آنان در چند نوبت و درگروه های 6 نفره دختران جوان نیز آزاد شدند. فریادهای تشویق آمیز و شور وشوق و شادمانی جعیت از آزادی این دختران قهرمان پایان نداشت. این قهرمانان از چنان روحیه بالایی برخوردار بودند که ما را شگفت زده نموده بودند.ـ
هر شب در اینجا و تنها با دیدن این آزادیهاست که بارغم در قلب ما سبک وچادرهای سیاه اندوه که این آخوندهای فاشیست بر روح ما افکنده اند، به کناری رفته و جان ما از نور شادی روشن و چنان شاد می شود که بوی بهار و نوید آزادی را بشارت می دهد.ـ
یکی از خوشترین خبرها در این شب ها برای ما لحظه آزادی دانشجوی جوان نادر احسنی بود. خواهر قهرمان او به نام الهام(کارشناس امور بهداشت و استادیار دانشگاه ملی (بهشتی) و از فعالین اجتماعی) از حامیان مادران بود که دستگیر شد و در بند 209 اوین شکنجه شده و فشارهای طاقت فرسایی را تحمل کرده است. آزادی نادر برای ما بسیار خوشحال کننده بود و جای شما خالی شیرینی فراوانی در این شب پخش کردیم.
باور نمی کنم که در سراسر این مملکت ماتم زده که در آن تخم ماتم پاشیده اند و خوشه های مرگ درو می کنند. در هیچ کجا و در هیچ ساعاتی مثل این مکان و در این ساعات، امید و باور و شادمانی و اتحاد مردمی وجود داشته باشد. جوانان ما شایسته عنوان قهرمانی و ستودنی هستند. شب گذشته یکی آنها پس از خروج از درب زندان و پس از طی کردن 2 تا 3 پله دستان خود را به علامت پیروزی بالا برد و شروع به خواندن سرود یار دبستانی نمود و بلافاصله توسط ما و مردم همراهی شد و خواندن سرود به شکل فریادهای اعتراض آمیز ناگهان رلزله ای به پا کرد. در این هنگام چند تا پاسدار از زندان اوین با شتاب بیرون آمدند و با غضب، فریاد زدند که اگر ادامه دهید دیگر کسی را آزاد نخواهیم کرد ولی ما تا پایان سرود یار دبستانی را خواندیم و مثل هر شب هم به تحصن مان ادامه دادیم و آزاد کردن زندانیان نیز تا ساعت 11.30 ادامه یافت. ـ
در یکی دیگر از شبها از ساعت 9:30 به بعد دیگر کسی را آزاد نکردند اما در این ساعت یک خانم وآقای جوانی به اینجا آمدند و با خود گل رز به همراه آورده بودند و به خانواده ها هدیه کردند. آنها زندانی نداشتند زیرا سی سال پیش عزیزان آنان را بیرحمانه تر از امروز به فرمان امام خمینی در همین زندان به شاخه های درختان آویخته و دار زده بودند.ـ
آنها برای ابراز همبستگی و همدردی با ما آمده بودند و کارشان زیبا و با ارزش بود. من شاخه گل آنان را با خود به خانه بردم وآن را به سینا دادم که خیلی خوشحال شد.ـ
چه خوب بود که این روح همبستگی با اقدامات و پشتیبانی های مختلف تقویت می شد. زندان ها و سرنوشت زندانیان نقطه حساسی است که رژیم همواره خنجر خود را در کمر جنبش(قیام یا مبارزه) فرو کرده و آن را فلج کرده است. باید این خنجر را از همینجا بیرون بکشیم. تجمعات چند صد نفره ما به پشتیبانی مردم و با پافشاری و ایستادگی خانواده ها تنها سنگر قدرتمند مردمی باقیمانده است که در مقابل سرکوبگری وحشیانه وزارت اطلاعات مقاومت کرده است و عملا آنان را به عقب نشینی و آزادی زندانیان وادار کرده است.امشب نیروهای سرکوبگر ولی فقیه و مریدان خامنه ای که با مظاهر شادی و سرزندگی مردم دشمنی دارند ، هنگام دست زدن ما و سوت کشیدن و فریادهای شادمانی، صدای آژیر ماشینهای خود را به صدا در می آوردند تا صدای شادمانی برای آزادی زندانیان درآنسوی دیوار شنیده نشود. ولی جمعیت بر شدت دست زدن و سوت کشیدن خود می افزودند و دشمنان مردم را سرخورده و مایوس می کردند. آری ما توانسته ایم بذر امید را زنده نگه داریم و چراغ آزادی و شادی را در پشت دیوار اوین بیآویزیم.ـ
درود!درود! درود!ـ
در آستانه سال نو، حتی بدون بهار آزادی اما سبزه امید را برای سال نو خواهیم کاشت!ـ
ادامه دارد...ـ.
فروردین 1389 برابر با آپریل 2010
:منبع خبری
اطلاعیه های فعالین حقوق بشر و دموکراسی در ایران


.

Keine Kommentare: