Samstag, 28. Juli 2012

هستی و "توحی دا"


نوشته: ملیحه رهبری
هستی و "توحی دا"

تابستان بود. خورشید گرم وسوزان می تابید. جهنم آفتاب نفسی برای کشیدن و رمقی برای ماندن، باقی نمی گذاشت. همه جا ساکت بود. در زیرسایه بان بلند ایوان" هستی" نشسته بود. چشم انتظار بود. سالیان ازرفتن فرزندش می گذشتند. 
 "توحی دا" جوانی برومند بود که قدم در میدان سیاست گذاشت، دیری نپایید که خطر از هرسواو را در میان گرفت تا اینکه روزی دیگر بازنگشت؛ بی خبر!
 - شاید او را گرفتند. شاید او را کشتند. شاید به دارآویختندش یا به دست رگبارگلوله ها سپردندش. بی شک به نوعی او را کشته بودند اما "هستی" می دانست که فرزش زنده است و "توحی دا" روزی چون ققنوس از درون خاکستر خویش برمی خیزد و به دامن "هستی" بازمی گردد. گدشت سالیان نیز هراسی در دل"هستی" نیافکنده بود واو نیز چون مادرگیتی دل وجان خود به نورامید سپرده بود وبه پایان خوش این انتظارچشم بسته بود؛ بازگشتِ "توحی دا"!
هوای آرام وساکت دراطراف هستی موجی برداشت و درآن جهنم سوزان به ناگاه بوی خوش نسیمی آمد. کسی به سرای هستی وارد شد. به ناگاه پردهِ رنج- از برابر دیدگان هستی فرو افتاد و گمشده خود را بازشناخت. برق شادمانی درچشمانش درخشید وآذرخشی رعدآسا تاریکی های دل وجانش را روشن ساخت. هستی آغوش خود را گشود وآن قفنوس بازآمده را در میان بازوان پیر وافتاده خود گرفت:«آه فرزندم! بازگشتی! گمگشته من! توحی دا!"
"توحی دا" خود را به دامن "هستی" آویخت و چون کودکی گریست وگفت:« بازگشته ام مادر. فرزند توهستم اما "توحی دا" نیستم. او را دیگر جستجو نکن. نخواهی یافت.
هستی پرسید: « چگونه می توانی فرزند من باشی اما دیگر "توحی دا" نباشی؟»
"توحی دا" گفت:« همانگونه که دیگر فرزندانت را گم کردی. ایزدِ یکتا یا یزدانِ پاک، دادارِ هستی و یهوه و خدایان دیگر را. چه شدند؟ کجایند؟»
هستی گفت:« درانتظار بازگشت تو چنان نشستم که یعقوب درانتظار بازگشت یوسف ماند.»
"توحی دا" گفت:« یوسف جوان بود. خورشید بود ویعقوب درانتظارطلوع آفتابش نشسته بود.»
هستی گفت: تو نیز برومند وجوان بودی، چون سروی آزاد که جنگلی ماندگاراز تو بزاید و بماند!»
"توحی دا" گفت:«آری اما برمن نیزهمان رفت که بر دیگر فرزندانت و برای تو فراغ بود و داغ همیشگی...»
هستی گفت:« برتمامی فرزندانم چنین گذشت. چون گلها پرپرشدند. چون ماهیان دریا صید شدند. چون مرغان هوا آنان را به چنگ آورده و تکه تکه کردند وگوشت را ازاستخوانشان جدا کردند. دریغا! دروغ ها گفتند و جنایات خود را به نام "من" نوشتند. بی خردان! آخر، "مادرهستی" را چه نیازی به جنایت درحق فرزند خویش است. مرگ و نیستی و تباهی را چون چادری سیاه برسر" انسان" افکندند وظالمانه مرا از فرزندانم جدا کردند »
"توحی دا" با صدایی که چون باد می لرزید، گفت:« برمن نیز چنین گذشت! جامه عزت از تنم به در کردند. نامم را بدل کردند و لخت وعریان و بی حرمت چو برده ای مرا به تماشا در برابر چشم مردم گذاشتند. مکارانه مرا به کارخویش گرفتند و دربازار سیاست به عزیز مصر به بردگی فروختند. مس خود را قلب نمودند و به "نام من" سکه زر آزادی زدند. آیا باز هم در انتظار بازگشت "توحی دا" نشسته ای؟ برخیز! آنکه در انتظارش نشسته ای، بازنخواهد گشت.»
"هستی" گفت:« در تمامی این سالیان درانتظار بازگشتت نشستم تا مژده بخش چون بهاران باز آیی و اینک چون خزان در برابر دیدگانم ایستاده ای. زاده من وخزان؟»
"توحی دا" گفت:« "نیستم" آنچه که تو زاییدی. "نیستم" آنچه که تو می اندیشی! "نیستم" آنکس که تو درانتظارطلوعش نشسته ای. زاده خود را باز نخواهی یافت. نامی بیش از او باقی نمانده است. اما "هستم" آنچه که دستان بشراز من ساخته است. درهمه جا هستم بی آنکه "توحی دا" یا ایزدِ یکتا یا یزدانِ پاک یا یهوه یا خدای دیگری باشم. بازیچه ای در دست انسان یا شیطان هستم. گاه هم غافله با دزدان و غارتگرانم و گاه "هم سلک سیاست" بازانم. درهمه جا هستم بی آنکه زاده تو باشم !»
هستی چون باد پریشان شد و چون باران گریان گشت  وگفت:« در تمامی این سالیان در انتظار باز گشت "تو" بودم. درانتظار دیدار فرزندم که چون جنگلی پاک با ریشه های محکم و با ساقی تناور و محکم بود. در انتظار شنیدن سرود "هستی" بودم که درجهان طنین افکند واینک تو- زاده دست بشر- در برابر من ایستاده ای؛ بی نشان از من.»
"توحی دا" گفت:« دشتِ حق یا کوه استقامت، رود پاک یا جنگل سبز، سرو آزاد یا کاج، دریا یا اقیانوس، خدا یا انسان ... هرآنچه تو بزایی، دستخوش تغییر می گردد و به دست آهنین بشر کوبیده می شود. بشر"خواسته" خود را می آفریند وآفریده خود را- جانشین "زاده تو"- می کند. تاج قدرت خود را برسرش می نهد و تو را نیز به تعظیم درپایش فرا می خواند.»
"هستی" هیچ نگفت وخاموش ماند. خورشید سرخ وسوزان و بیرحم در میان آسمان ایستاده بود وگرما چون رودی ازآتش به سوی زمین روان بود. گوییکه "توحی دا" درجهنم آسمان و زمین ذوب گشته بود و تنها سایه ای از او درکنار"هستی" باقی مانده بود."هستی" باور خود را به کناری نهاد و چشم و گوش خود بازکرد. اینک می توانست صدای بلند طبل های توخالی" نوید بخش بازگشتِ "توحی دا" را بشنود که برای سالیان سال درگوشش طنین انداز بودند و هیاهوی سایه هایی را نظاره کند که درظهر تابستان دامنش را گرفته بودند. سایه ها لخت وعریان وآزاد و رها وعاری از هر نشان "توحی دا" به دٌورش بودند و "سرود هستی" می خواندند. با گیسوانی بلند چون شاخه های پریشان درختان و با سینه هایی لرزنده و لغزان، چون میوه های رسیده تابستانی هوس انگیز بودند.سایه هایی سست ولرزان و ناپایدار وتهی از هر نشان "توحی دا"؛ لشکرِی بیشمارتا افق های دور که هیاهویشان گوش فلک را کرمی کرد." هستی" با اندوه برآن لشکر بی پایان نگریست وپرسید:« چیستند این سایه ها درآفتاب!» توحی دا گفت:«دریغا! سایه هستند!»
 " هستی" را چه کاری بود با سایه های گذرا! پس برخاست و برانتظار خود پایان بخشید. درمرگ "توحی دا" نه گریست و نه شیون کرد و نه آه کشید. اما قدرتمند وپٌرطنین فریاد زد:« بروید و "نامِ" خود را بر"کارِ" خویش نهید و دست از "نام هایِ هستی" بردارید و بدانید که با همه نیرنگ هایتان به نام "هستی" اما همه می میرید و کوبیده می شوید. تنها " هستی" است که می ماند و چون همیشه دامن خود را از کردارها و نیرنگ ها وسایه های شما می تکاند. هستی را پایانی نخواهد بود و"مادرهستی" را همواره "زاده ای نو" خواهد بود؛ خدا یا انسان!»
پایان!
ماه یولی(ژولای) سال 2012
نوشته شده درتابستان سال 1389

  

Mittwoch, 11. April 2012

یک اتفاق ساده 2



نوشته: ملیحه رهبری 
یک اتفاق ساده و اینهمه درد سر! (2)
قسمت دوم

اطلاعیه دانشمندان عکس العمل های شدیدی را درجوامع علمی و سیاسی برانگیخت. برخی به هزینه مالی این پروژه شکست خورده اعتراض کردند و برخی به هزینه های انسانی این پروژه که به اندازه یک "خلقت" یا "تکامل" بود وبحث وگفتگو درباره آن پایانی نداشت.

دانشمندان اما دوباره وباز هم محرمانه به کاروآزمایشات خود ادامه دادند و مجددا دست به کارساختن ذره بنیادین وبازسازی حیات در ماشین زمان شدند و در احترام به نخستین خلقت جهان وانسان، نام این "پروژه جدید" را کشتی نوح نهادند وآرزو کردند که بدون شکست باشد. درآزمایشگاه بینگ بنگ دوباره همه چیز از نو خلق وساخته شد تا نوبت به جانوران و بعد به انسان رسید. متأسفانه خلقت یا تکامل انسان بدون عبور از مسیر تکاملی جانوران میسر نبود و دانشمندان هم نمی توانستند، طبیعت ماقبل انسانی یا (نهفته) را از انسان جدا کنند زیرا درمسیر تکامل راه دومی وجود نداشت. اینبار هم دانشمندان گروهی از جانوران را تکامل بخشیده و به خلق انسان( جامعه آزمایشی) دست یافتند. دراین فاصله زمانی نیز برخی از دانشمندان دست اندرکار این پروژه پیر شده و فوت کردند و دانشمندانی با ایده های جدید به آزمایشگاه (بینگ بنگ) آمدند و مدیریت آزمایشگاه (خدای خدایان) هم تغییر کرده و دانشمند جوان و خلاق تری به جای مدیر قبلی آزمایشگاه، پروژه را با ایده هایی نو به پیش می برد. برنامه ریزی جدید پس ازجمعبندی نقاط قوت وضعف نخستین تجربه (شکست خورده) آزمایشگاهی تغییراتی نموده بود. بازسازی "انسان نو" اینبار هم با موفقیت انجام گرفت اما اینبار نیزآنها کوچک و در ابعاد مینیاتوری بودند. برای ممانعت از بحران های قبلی، دانشمندان اینبار آدم های تکامل یافته را بنا به طیبعت ماقبل انسانی( نهفته) آنان تقسیم کردند و درمکان های مختلفی (شبیه به جزایری) سکنی دادند. چون آدمها را بنا به طبیعتشان پراکنده کردند، نظم طبیعی ای برقرار شد. باز با دوربین های قوی حالات واحولات تکاملی و تغییرات آنان را به دقت ضبط می کردند و با کامپیوترهای مجهز و دقیق آنها را کنترل نموده و هدایت می کردند. درابتدای " آزمایش نوین" همه چیز عالی بود و در هرجامعه بهشتی ازصلح وصفا برپا بود و هرگروهی نیزبه سرعت تکثیر می شد. دانشمندان پروسه رشد وتغییرات آنان را زیر نظر داشتند و آنان را در عبور از دوران های تکاملی یاری می کردند وبه سوی نظم و قانون های متناسب با طبیعت و ظرفیت و توانمندی هایشان هدایت می کردند و بازبرایشان سیگنال ارسال می کردند. اینبار سیگنال ها پیشرفته تر بودند و دانشمندان به صراحت به آنان می گفتند که شما دریک محیط آزمایشگاهی هستید و بعد از مدت زمانی می میرید و آنگاه به سوی ما بازمی گردید و ما با بررسی دقیق پرونده کامپیوتری تان، مجدد شما را به سوی زندگی جدیدی بر می گردانیم اگر به جای آدمیت ورفتارانسانی به طبیعت حیوانی خود بازگشته باشید و تجاوز وستمگری کنید، سرنوشت خوبی درانتظار شما نخواهد بود. پس نظم وقوانین آدمیت را نقض نکنید وکار خلقت ما را به بن بست نکشانید که دراینصورت ناچار خواهیم شد، انتقام گرفته و شما را نابود کنیم و دست به خلقت جدیدی بزنیم و باور کنید که این حرف شوخی نیست و قبلا این آزمایش را کرده ایم. اما اگر توصیه های ما را گوش کنید، رشد کرده و به زودی خودتان به "مقام ما" رسیده وهمکاران دانشمند و دوستان ما خواهید شد وپست خوبی به شما خواهیم داد واز جهنم این آزمایشگاه(پرتضاد) بیرون خواهید آمد. دانشمندان برای اثبات گفته های خود، علم و دانش و تمدن و فرهنگ و دیگردستاوردهای خود را دراختیار آنان می نهادند تا رشد کنند و پروژه "انسان نو" اینبار با موفقیت روبه رو شود. همچنین توسط سفرهای دریایی و زمینی وسایل آشنا شدن آن گروه ها با یکدیگر را فراهم می کردند واینبار تا حدی در پروژه تکاملی خود موفق شده بودند. دانشمندان به جد تلاش می کردند و تکمیل پروژه و تکامل "انسان نو" را مسؤلیت سنگینی برای خود می دانستند. آیا انسان را به خود واگذار کنند تا در رودخانه ای غرق شود یا در سرما بمیرد یا در کویری از تشنگی جان بدهد یا با بن بستی حیاتی رو به رو شود؟ نه! با پیشرفته ترین سیستم ها کنترل و راهنماییش می کردند و در تمام احوالاتش بودند وحضور داشتند. با آنکه درابتدای کار همه چیز یک تصادف ساده وخود به خودی در ماشین زمان بود اما بعد و درعمل از الف تا ی تحت نظر دانشمندان بود تا پروژهِ تکامل "انسان نو" پیش برود. بدینترتیب نخستین "جامعه انسانیِ" بدون تناقض (بهشت اولیه) را به وجود آوردند. دراین بهشت مانع از بروز تضادهای قبلی شده بودند و رشد و تکامل انسان بدون بلا و بدبختی پیش میرفت وانسان برپاهای خود قدم های بلند و غرورآمیزی در تمامی پهنه های رشد و تکاملی بر میداشت و مسیری متفاوت از آن پروژه قبلی وشکست خورده داشت.
اما یک اتفاق نامیمون، پروسه این تکامل موفق را به هم ریخت. بعد از آشکار شدن پروژه تکامل ( بازسازی انسان)، دولت های بزرگ هم بیکار ننشستند و رقابت های علمی وهمچنین قدرت های سیاسی وارد معرکه شدند. شروع به دخالت وکارشکنی در کار دانشمندان نمودند واطلاعات آنان را می دزدیدند. از این طریق به چگونگی فعالیت های آنان و پیدایش دوباره "انسان نو" پی بردند وموفق شدند برای آنان سیگنال های انحرافی بفرستند و سعی می کردند آنان را تحت نفوذ خود بگیرند وشدت این دخالت ها(شیطنت ها) چنان زیاد شدند که کار دانشمندان (خدایان خوب) را به کلی مختل کردند.
بدینترتیب بلبشوی بزرگی پیش آمده بود وکارتکامل انسان را به یک گرفتاری بی پایانی برای دانشمندان تبدیل نموده بود. اطلاعات دزدیده شده هر روزبه افراد جدیدتری فروخته می شدند وگروه جدیدی سعی می کردند که کارتکاملِ "انسان نو" را در دست خود بگیرند و با این موجود بینهایت با ارزش رابطه برقرار کنند و آزمایشاتی روی او انجام دهند. رقابت ها برای ساختن و فروختن "انسان نو" مورد علاقه ثروتمندان و داد و ستد کنندگان انسان شده بود.
انسان ساخته شده توسط دانشمندان چنان با ارزش بود که گویی برای نخستین باربود که انسان به وجود آمده بود و وجودش با چند میلیارد آدمی که قبل از او به وجود آمده بودند، برابری می کرد.
دراین میان حتی عده ای ازافراد بسیار با استعداد(ژنی و مٌخ های کامپیوتری) هم علاقه بسیاری به این انسان پیدا کرده بودند و به تدریج قدرت نفوذ مجموعه عوامل نامطلوب چنان زیاد شد که دیگرهرکسی سعی می کرد، یک آدم آزمایشگاهی(انسان نو) را پیدا کند و با او رابطه برقرار کند و یا با شیطنت های خود او را تحت نفوذ خویش قرار دهد واینکارخیلی برایشان صفا داشت و برای عده ای کار و زندگی آنها شده بود. آنها خیلی چیزها را درباره "انسان نو" می دانستند، زیرا الگوی بعدی خودشان بود و درمیان آنها به دنبال کسی می گشتند تا تحت نفوذشان قرار بگیرد و مطابق فکر یا عقیده خود به او دستور دهند تا اهداف آنان را به پیش ببرد، اما اگرموفق نمی شدند، مثل اروح خبیث اسباب ترس و وحشتش می شدند ویا با ارسال سیگنال هایی موجبات زحمت وگرفتاری آنان را فراهم می کردند. آنها علاقه ای به اهداف دانشمندان و روند تکامل "انسان نو" نداشتند بلکه با دانستن نقاط ضعف وآسیب پذیر" انسان نو" قصد آزار آنان را داشتند وسیگنال های می فرستادند تا طبیعت نهفته(ماقبل) آنان را علیه یکدیگر فعال کنند. یا قادر بودند آنان را به خدمت خود گیرند و به کارها یا آزمایشات مورد علاقه خود وادارند. اگراین دخالت ها و شیطنت ها نبود، بی شک "انسان نو" راه تکاملی خود را به گونه دیگری طی می کرد.
جنگ سیگنال ها- مثل ویروس های تهاجمی- چنان کار و زندگی آدمیان را مختل می کرد که بسیاری در هرصبح دعا می کردند تا سیگنال یا ویروس های شیطنت آمیز به آنان آسیبی نرساند. برخی می گفتند که دستی درکار است و می ترسیدند تا از جانب نیروهای ناشناخته آزار ببینند و برخی دیگر آن را رد می کردند و به توانمندی های بالقوه و بالفعل انسانی و به عقل خود متکی بودند و ترسی از "نیروهای ناشناخته" نداشتند و محکم و مصمم در کارهای خود به پیش می رفتند.
دانشمندان خودشان چنان گرفتار شده بودند که گاه دعا می کردند:« خدایا ما را از این گرفتاری نجات بده! بدبختی "انسان" کم بود که "انسان نو" هم خلق کردیم!»
بیچاره "انسان نو" مانده بود که چه کند واز تأثیرکدام نفوذ خود را آزاد کند وچگونه ازشراین شیطنت ها و نفوذهای نامریی راحت بشود و چگونه به راهی متناسب عقل و اراده خود برود؟ بازکس یاکسانی سرنخ انسان را در دست خود گرفته بودند و به اراده خود به او فرمان می دادند؟ بازهمان ریل و گرفتاری های خلقت گذشته تکرار شده بود. اما "انسان نو" نیز دارای عقل وهوش وعواطفی رشد یافته بود و می فهمید که کس یا کسان یا نیروهایی سر نخ زندگی او را در دست خود می گیرند واین امر موجب رنج واضطراب های فکری او می گردد وباید براین نیروها غلبه کند.
دانشمندان سعی می کردند راه این نفوذهای شیطنت آمیز و ویروس های بی هدف را با تکیه برعلم و توانایی های خود ببندند وازخلقت خود( انسان نو) محافظت کنند. اما "انسان نو" هم باهوش وشجاع وکنجکاو و حتی ماجراجو بود. برخی از آنان (انسان های نو) به برقراری رابطه و شناخت همه کس و همه چیز( دیدنی ونادیدنی) علاقه نشان میدادند و از ارتباط با "عناصر ناشناخته" خواهان دستیابی به دانش و قدرت آنان و دانستن حقایق هرچه بیشتری درباره "خود" و منشاء پیدایش خود بودند.
دانشمندان ازتمام این رویدادها خبر داشتند و"انسان نو" را از اینگونه ارتباطات کنجکاوانه برحذر می داشتند وچون تذکراتشان فایده ای نداشت، دست به اقداماتی می زدند واین روابط و مناسبات را محدود یا ممنوع می کردند تا انسان بدون نفوذ دیگر عناصر ومزاحمت ها به راه رشدِ (عقلانی) خود ادامه دهد. اما موفق نمی شدند.
دانشمندان درابتدای این داستان(بازسازی انسان) تنها یک مشکل یا مانع اصلی درمسیر رشدِ "انسان نو" می دیدند وآنهم طبیعت نهفته و ماقبل انسانی او بود که آزمایش قبلی را به شکست کشانده بود - اما حالا مشکلاتی چون نفوذ دانشمندان دیگر با اهداف به کلی متفاوت وحتی وجود ماجراجویانی غیرمسؤل اما باهوش و زرنگ هم به آن اضافه شده بودند تا این مخلوق محبوب را ازآن خود کنند وهرکسی هم برای او سازی کوک می کرد و برای جلب اعتماد او رازها یا علوم شگفت انگیزی را هم براو آشکار می کردند اما درنهایت هیچ دردی را از" انسان نو" حل نمی کردند.
با آنکه دانشمندان می خواستند تمام این پروژه را در دست خود داشته باشند اما باز نیروهای دیگری (خدایی یا اهریمنی) مثل گذشته و به موازات هم- بر"انسان نو" تسلط یا نفوذ داشتند و باز تناقضات قبلی(!) تکرار شدند. عالمی درحالِ تماشایِ این شاهکاربود! برخی مفتضح وبرخی عالی می پنداشتنش!
بازهم سیل انتقاد به این"پروژه جدید" از هرسو برخاست. متأسفانه دانشمندان(خدایان) نمی توانستند، مانند گذشته ماشین زمان را به عقب برگردانند یا پروژه را متوقف کنند ودوباره پروژه نوینی را آغاز کنند زیرا عالمی(عالمیانی) از وجود این "انسان نو" خبر داشتند واو را زیر ذره بین خود گذاشته بودند ونمی شد به راحتی وبا یک شهاب آسمانی کار او را خاتمه داد یا با طوفانی غول آسا محو و نابودش کرد. کار خلقت پیچیده تر از یک اتفاق ساده شده بود و انبوهی گرفتاری به دنبال داشت. برای دانشمندان مانند گذشته دیگر نابود کردن"انسان آزمایشی" کارآسانی نبود. و به دلیل دخالت ها و نفوذ دیگر قدرت ها با بن بست رو به رو شده بود. دانشمندان از هم می پرسیدند که اصلا این چه کاری بود که ما کردیم. می خواستیم ثابت کنیم، تکامل به دست کسی نبوده است و یک اتفاق ساده بوده است حالا خودمان دریک اتفاق ساده و دردسرهای آن گیرافتاده ایم.
" انسان نو" نیز از سًر وجودی خود این معادله چند مجهولی (مریی ونامریی) سردرنمی آورد و مانده بود که چه کند؟ و چگونه روی پای خود بایستد؟ درحالیکه اینهمه مدعی وجود داشت: ازدانشمندان که او را ساخته بودند و بنا به وظیفه خود او را به شدت توسط کامپیوترکنترل و هدایت می کردند، تا خداوندی که دانشمندان را ساخته بود و همه چیز(عالم ها ومخلوقات) را به کمک فرشتگانش تحت کنترل خود داشت و توسط نیروهای نامریی اراده خود را پیش می برد و بازگشت همه کس و همه چیز به سوی او بود. همچنین وجود افراد ژنی ونابغه (اما غیرمسؤل) که با شیطنت های خود دارای چنان قدرت و نفوذی بودند که جایی برای خدا یا فرشتگان(دانشمندان خردمند) باقی نمی گذاشتند. بطوریکه می توانستند درتمام لحظات اوحضور داشته باشند و چنان در"ضمیر نا پیدایش" نفوذ می کردند که می توانستند با یک "چشمک زدن" او را با خود به "دوزخ شیطنت" ببرند وآدم بینوا قدرت نداشت سر از خواست یا اراده هیچیک از این مدعیان بپیچد. درنهایت هم مرگی درانتظارش بود تا به یکی از هفت دوزخ زندگی بعدی (پایان دوره آزمایشی) منتقل شود. باز همان ریل قبلی تکرار شده بود و اما دربغل گوش یا درکنار دست" انسان نو" نیز در همین زندگی خاکی اش، قدرتمندانی بی انصاف نشسته بودند که درکمینش بودند تا شکارش کنند و از وجود او به نفع خود سوء استفاده کنند و به زبان ساده پدرش را بسوزانند، بدینترتیب راه تکامل برانسان خیلی پیچیده شده بود و فریاد اعتراضش بلند شد؟ بزرگترین اعتراض آدم این بود که اصلا هدف و منظور شما ازآفریدن انسان(توسط خداوند) یا ساختن" انسان نو" (درماشین زمان) چه بوده است وازجان بدبخت و پربلای "من" چه می خواهید؟ با آنکه خود تجربه این خلقت لعنتی را در دنیای خودتان داشتید که درآن بیش از خوشبختی، بدبختی وناکامی بود وبیشتراز نجات و رهایی وآزادی درآن گرفتاری وبن بست وجهنم بود، چرا دست به چنین خلقتی زدید؟ مسؤلانه بود یا غیر مسؤلانه؟ اینگونه که مرا احاطه کرده اید و با اینهمه نفوذ که اگر لحظه ای آن را بردارید یا کم کنید، طعمه ساده ای برای این یا آن خواهم بود، چرا وچگونه مرا آزاد و رشد یافته و صاحب عقل می نامید؟» چون فریادش به جایی نرسید وکسی راه حلی برای او نداشت، پس خودش علیه این نیروها به دنبال چاره جویی برآمد.
از قضا چندین هزار سال نیازنشد تا "انسان نو" سرگردان باقی بماند وبا وجود تمام مزاحمت ها ودخالت ها وشیطنت ها و نفوذهای بی پایان مریی یا نامریی محاط برخود، اما رشد می کرد ومتکامل می شد وتلاش می کرد تا با یاری عقل وخرد خود فراتر ازخواسته یا نفوذ دیگرنیروها قرار بگیرد. تلاش می کرد تا خود وجهانش را بشناسد و به علت وجودی خود پی ببرد ونیروهای نهفته خود را کشف کند و به کار گیرد. در" دقیقه پنجاه و پنج"(فرضی) "انسان آزمایشی" رشد و تکاملی درحد انسان قرن نوزدهم میلادی نموده بود و با اتکا به دانشی که به آن دست یافته بود، پی برد که در آغاز پیدایش هستی (آسمان و زمین و..) - یک اتفاق ساده بوده است و او نیز در روند تکامل (جانوران) به وجود آمده است اما تنها نیست و کسان یا نیروهای دیگری نیزهستند که با دخالت های خود او را تا به اینجا رسانده اند. در دقیقه "شصت" رشد و تکامل" انسان نو" همپای خالقان خود (دانشمندان) شده بود و به مدد هوش بی پایان و تلاش و اراده سرسختش به تمام دانش های آنان نیز دست یافته بود با یک تفاوت کوچک که درجهان او هم چیز در ابعاد مینیاتوری بودند. "انسان نو" نیز مانند الگوی قبلی خود، برای حفظ بقای خود به تمام سلاح ها مجهز شد و برسر دو راهی جنگ یا صلح با دیگر نیروها وقدرت ها و رقابت ها ایستاد. "انسان نو" نیز مانند الگوی ماقبل خود بر سر دو راهی این انتخاب باقی ماند. دو راهی ای که چون ابدیت بی انتها بود و راهی برای گریز از آن نبود: جنگ و صلح!

پایان!

آنچه گذشت یک قصه بود وبا این امید که در سالی که در پیش داریم مانند تمام این سی و سه سال با این امید زنده باشیم که از شر دیکتاتوری آخوندی و از رنج هایی که بر روح و روان هایمان نهاده است، آزاد گردیم. میهن وآب وخاکمان ازسلطه نیروهای اهریمنی رها و ملتمان آزاد شود و در پرتو سی وسه سال تجربه و آگاهی، دیگر کسی نتواند "کلاه های نو" عقیدتی یا غیر عقیدتی را برسرمان یا برسر ملت مان بگذارد.

11 آپریل 2012





Donnerstag, 5. April 2012

یک اتفاق ساده 1

نوشته: ملیحه رهبری
یک اتفاق ساده و اینهمه درد سر! (1)ـ
 

نه دست خدا و معجزه خلقت در کار بود و نه روند چند میلیارد ساله تکامل، بلکه یک انفجار بزرگ اما بی سروصدا در ذره کوب (ماشین زمان) "بینگ بنگ" موجب گشت که جرقه حیات زده شود و دانشمندان قادر به بازسازی یا ساختن نخستین ذره بنیادین ( منشاء حیات) گشتند. بقیه اش آسان بود: ابتدا آسمانها و زمین شکل گرفتند و بعد آبها و به ترتیب داستان تکامل، تمام موجودات زنده به وجود آمدند. دانشمندان سرعت ماشین زمان را به گونه ای تنظیم کردند که روند این تکامل 24 ساعت(فرضی) باشد. بدینترتیب... و در دقیقه 45 (فرضی) انسان از تکامل دیگرجانداران به وجود آمد. اما اینبار پیدایش "آدم" در روند تکامل از میان میمونها نبود، بلکه دانشمندان با اتکاء به پیشرفت های علمی به رفع و رجوع اشکالات قبلی در"خلقت انسان" توجه کرده ومسیر تکامل را درماشین( زمان) به گونه ای تنظیم کردند که ازمیان (انواع) جانوران هریک جفتی "آدم" یا به شکل آدم شوند. بدینگونه شیر و پلنگ و گوزن وآهو و از میان پرندگان و حتی حشراتی مثل مورچه و آخوندک و بقیه.... گروه هایی را انتخاب کردند و همه را مساوی و یک شکل به صورت آدم خلق کردند،(ساختند) تا نتایج بهتری از خلقت انسان حاصل شود. نیازی هم نداشتند که ازروح خدایی(!) خود در دماغ کسی فوت کنند تا زنده شود و برخیزد زیرا انسان خودش زنده بود و در روند تکامل از دیگرجانوران پدید آمده بود. اما عجیب و حیرت انگیز بود که این انسان خیلی کوچک و درابعاد مینیاتوری بود واین موضوع موجب بحث ونظریه های مختلفی در میان دانشمندان شد. القصه بعد ازآنکه همگی را به شکل آدم کردند، آنان را بردند و در جزیره ای( آزمایشگاهی) رها کردند تا درکنار هم زندگی کنند ونخستین جامعه "انسان آزمایشی"(ومینیاتوری) را تشکیل دهند. بعد این جامعه نوین را به دقت زیر نظر گرفتند. اطراف آزمایشگاه را دوربین های دقیق و مخفی ( ثبت کننده) کار گذاشتند و تمام اوضاع واحوال این جامعه آزاد و رها و مساوی را به دقت توسط کامپیوترهای مجهز(سیستم نامریی) در دست خود گرفتند و ازاتاق های فرماندهی اراده خود را برشاهکار خلقت خود تحمیل کردند. این دانشمندان گرامی همانند خدایان عهد باستان بودند وکارخلقت وتکامل انسان را با برنامه ریزی های دقیق خود به پیش می بردند و برای آنان پیام و سیگنال می فرستادند. خلقت آدم آزمایشگاهی برای آنها هم مثل خدایان دوران باستان، پایان کارشان نبود که اول کار یا آغاز آزمایشاتشان با "آدم" بود.ـ
دانشمندان از شاهکار خود وازبازسازی دوباره جهان بسیار خوشبخت بودند و پیروزی و شادمانی آنان درخلقت "انسان نو" (آزمایشی) وعبورش ازمرحله یا دنیای جانوری به انسانی نهایتی نداشت. آنهاعاشق این پدیده نوظهور یعنی انسان شده بودند وچون خود عاقل و خردمند و اهل دانش و رشد یافته و پایبند به اخلاق و نظم و قانون بودند، معتقد بودند که این ارزش های خوب باید به آدم نیزآموخته شود، ازاینروآنان را به سوی این ارزش ها هدایت می کردند(!). درابتدا نیزهمه چیزعالی بود وهمه آدم ها( ازهر جنس و نوع و..) با هم مساوی بودند وصلح وصفا و پایبندی به ارزش های انسانی در میان آنان برقرار بود و مشکلی هم درمیانشان نبود. آنان نیز زندگانی وهمچنین مرگی طبیعی شبیه به انسان (ماقبل خود) داشتند و بعد از مرگ هم انرژی آنها آزاد شده و به ماشین زمان دوباره برمی گشت تا دانشمندان درباره این انرژی آزاد شده تصمیم بگیرند. آنها هم مثل خدایان تصمیمات بعدی خود را مخفی نگه داشته بودند. اما به تدریج و با گذشت چند نسل تغییرات محسوسی در آن جامعه نوین (آزمایشی) بارز شد. نسل های بعدی آنچه را که پدرانشان آموخته بودند و رعایت می کردند، فراموش کردند و بنا به طبیعت خود تغییر رفتار داده ومطابق میل (طبیعت خود) زندگی آزادی درپیش گرفتند و تفاوت های نهفته آنان آشکار شد و دریک پروسه طبیعی، وضعیت عجیب ونابرابری برآن جامعه حاکم شد. مثلا شیری که آدم شده بود بنا به طبیعت خود به دنبال فرمانروایی وشکار بود و پلنگی که آدم شده بود، به دنبال قدرت و رقابت با شیر بود و خرس وبزرگان دیگر به دنبال جایگاه و خورد و خوراک وسهم بیشتری از بقیه بودند. برخی دیگر به دنبال خوردن و لذت بردن و بازی کردن(!) بودند و گرگ وکفتار وشغال و گراز وروباه و سگ هم به دنبال دشمنی و آزار و اذیت و ترساندن وگرفتن طعمه از بقیه بودند. پرندگان به دنبال آواز خوانی و پروانه ها و سنجاقک ها به دنبال شادمانی، و مورچه و موریانه و زنبورعسل وخرو گاو و اسب واستر به دنبال کارکردن وبارکشیدن بودند وچرندگان به دنبال آب وعلف و راحتی، و خزندگان به دنبال انزوا و خلاصه هرکس به دنبال طبیعت خود راه و روشی درپیش گرفت. ظاهرا هرکس به آن دیگری نگاه می کرد، شکل خودش بود اما خواسته هایشان یکی نبودند. ظاهرا همه شکل هم بودند اما درعمل و در رفتار و نوع زندگی هریک تفاوت زیادی با آن دیگری داشت و به تدریج تفاوت هایشان چنان عمیق شدند که هیچکس آن دیگری را شبیه یا مساوی با خود نمی دانست و با او رفتاری شایسته (برابری وبرادری) نداشت. عده ای نسل به نسل قوی تر می شدند و عده دیگری نسل به نسل ضعیف تر. روابط و مناسبات آنها نیز از تساوی و انسانیت به دور می شد. رابطه بزرگان (قوی ترها) با یکدیگر احترام آمیز وتقسیم قدرت وثروت و برابری و برادری درمیان "خودی ها" بود. "ضعیف ترها" ناچیز بودند وغیرخودی یا نخودی شمرده می شدند. حاصل این مناسبات، دور شدن از زندگی انسانی دراین "جامعه نوین" و آزمایشی بود.ـ
باز مثل گذشته، تغییرات حیاتی- به نفع قوی ترها بود و قوی ترها خیلی زود به جان ضعیف ترها افتادند و به تجاوز و ستمگری پرداختند. دوربین ها(!) همه را ضبط می کردند و کامپیوترها تمام جزییات را درهرلحظه گزارش می کردند. دانشمندان در اتاق فرماندهی به شور ومشورت می نشستند و به تجزیه و تحلیل اوضاع واحوال ( روند تکامل) آدمیان می پرداختند. نتیجه به دست آمده از این خلقت منفی بود. روابط انسانی براین جامعه به ظاهر یک شکل و مساوی حاکم نمی شد ومشکل دراینجا بود که آن آدم ها به ظاهر با هم مساوی بودند اما در طبیعت و در توانمندی های خود با یکدیگر برابر نبودند. برخی قوی و برخی ضعیف بودند. برخی وحشی و برخی اهلی بودند و برخی شکارچی بودند و برخی طعمه و بدینترتیب عده ای خوشبخت وبقیه بدبخت بودند. عده ای "آدم" ومحترم بودند وعده ای دیگر مثل حیوانات بی ارزش بودند. با آنکه زبان مشترکی داشتند اما درد و رنج های انسانی را حس نمی کردند و نمی فهمیدند. خیلی زود همان طبقه بندی ها و رفتارها و روندهای تکاملی (یا ضد تکاملی) گذشته، دراین جامعه نوین و آزمایشی نیز شکل گرفت وعینا تکرار شد و باز بساط ظلم وستم برپاشد و فریاد مظلومان به سوی آسمان (گوش دانشمندان خردمند) می رسید. رنج بی پایان ضعیفان وبی حاصلی این خلقت ، خردمندان را به هراس افکند و به چاره جویی واداشت قبل ازآنکه اسکندر وآتیلا و چنگیز وهولاکو و ... در روند تکامل "انسان نو" نیز زاده شوند .ـ
تأثرانگیرترین موضوع برای برخی از دانشمندان، موضوع پوپولاسیون( زاد و ولد) این جامعه (آزمایشی) بود. زیرا زیباترین ولطیف ترین و ظریف ترین جانداران، مثل پروانه ها یا سنجاقک یا مارمولک ویا نرم تنان دریایی و یا پرندگان زیبا و خوش الحان و(هنرمند)،- آهوان وغزال ها وحتی بره ها، جفت های مورد علاقه درندگان بودند واجازه نمی دادند که آنها مطابق میل یا طبیعت خود کسی را دوست داشته باشند و یا جفتی برگیرند وبا او زندگی کنند ونسل خود را ادامه دهند، بلکه به زور قدرت و به کمک ثروت خود آنها را به چنگ آورده و با آنان وصلت می کردند وهیچ حد و مرزی نیز برای زورگویی واشتهای حیوانی خود نمی شناختند و با آنکه آدم شده بودند اما به راه طبیعت تجاوزگر خود می رفتند وگوی سبقت از درند گان بیابان ربوده بودند که "آنان" به یک طعمه اکتفا می کردند و"اینان" را حد و مرزی یا سیری ای درکار نبود.ـ
این امربرای برخی ازدانشمندان (خدایان) غیرقابل قبول وبرضد برنامه علمی وخردمندانه آنان (تکامل انسان) بود. صدای انتقاد واعتراض براین خلقت ازهرسو برخاست و برخی از دانشمندان به شدت به ادامه این روند اعتراض کردند اما برخی دیگرمعتقد بودند که نباید دخالتی درکار تکامل "انسان نو" بکنند و باید بگذارند که به راه قانونمند خود (قانون طبیعت) برود حتی اگر به قیمت رنج و مرگ ضعیف ترها به دست قوی ترها باشد زیرا همه این بساط معظم یک آزمایش بیشتر نیست!ـ
دانشمندان با آنکه یک برنامه وهدف واحدی را دنبال می کردند اما نظرات وایده های متفاوتی داشتند. برخی دارای نقطه نظرات فردی بودند و دربرابر درد و رنج "انسان" عکس العمل حساسی داشتند و متناقض می شدند اما برخی دیگر بسیارمنضبط و پایبند به برنامه وبرنامه ریزی بودند وعواطف فردی خود را درکارهایشان وارد نمی کردند ودچار تناقضی هم نمی شدند. برخی حتی عاشق این انسان بودند و مانند خدایان باستانی مایل بودند این انسان اراده آنان را به پیش ببرد وخوشبخت باشد اما با آنهمه بدبختی که به وجود آمده بود، چنین چیزی ممکن نبود. به هرحال نظرات وعلایق دانشمندان مختلف بود. اما به عقیده اکثر آنان نتیجه نهایی این " پیدایش" منفی وتأثرانگیز وغیرقابل قبول بود. برخی از دانشمندان به دلیل فقدان آدمیت در آن جامعه ایده آل (آزمایشی)، به خراب کردن آن رأی دادند (مثل خدایان باستان) و برخی دیگر به اصلاحات در آن جامعه نظر دادند و معتقد به (ارتباطات) فرستادن سیگنال ها یا پیام و یا فرستادن پیک هایی (مثلا دانشمندی) برای راهنمایی آن جامعه بودند. نظریه اصلاحات برای یک دوره آزمایشی (!) مورد قبول واقع شد. دراین دوره توسط سیستم های مجهزارتباطی خود سیگنال هایی جدید و قوی برای کمک به آنان فرستادند.ـ
ارسال سیگنال و پیام دورانی بسیار طولانی به دراز کشید و دراین میان روابطی بسیاررشد یافته وعمیق(فکری و روحی) نیز بین دانشمندان خردمند ومخلوقات آزمایشی آنان یعنی "انسان نو" شکل گرفت واعتقادات و باورهای مقدسی نیز در میان "انسان های نو" به وجود آمد اما همه این تلاش ها به راه نجاتی نیانجامیدند و کشمش ها وکشتار و جنگ و نفرت و کینه و رنج و بدبختی و نابرابری وتجاوز درآن جامعه همچنان ادامه داشت.ـ
تا اینکه دانشمند فداکاری ( مثل فرشته ای ازعالم بالا) آماده شد که به درون این "جامعه مینیاتوری" برود و با نیروی برتر خود، دست به اصلاح روابط و مناسبات آنان بزند وشاید هم معجزاتی کند تا قدرتمندان تجاوزگر کمی آدم شوند. ورود او از"عالم بالا" به درون آن جامعه، شور وهیجان بی مانندی ایجاد کرد و روح تازه ای درکالبد پر درد مردم بیچاره و درمانده دمید. آن دانشمند بزرگوار که در مقایسه با آن آدم های کوچک و مینیاتوری بسیار بزرگ وعظمیم می نمود، پس از ورود به آن جامعه دست به اصلاحاتی پیامبرگونه زد و با قدرتمندان تجاوزگر و وحشی گفتگو و دیالوگ نمود و به خصوص کمی پرده های تکاملی را به کناری زد وشرح و شروحاتی از روند تکاملی آنان"انسان نو" را نیز برایشان بیان کرد، اما قدرتمندان (آدم نما) تاب تحمل او را نیآوردند و دستگیرش کردند و پوست از تنش کندند وجسدش را به دروازه شهرآویختند تا درس عبرتی باشد برای خدایان که درکارانسان (قدرتمندان) دخالت نکنند و هم برای کسانی که ازخدایان کمک می طلبند.ـ
انجام این عمل جنایتکارانه دانشمندان را خشمگین وحتی ناامید از خلقت "انسان نو"(آزمایشی) کرد، به سرعت یک جلسه اضطراری تشکیل دادند ودرباره نتیجه نهایی "اصلاحات و دیالوگ" خود بحث کردند. چون این راه حل اصلاحات و دیالوگ ( با وحوش) جواب نداد و سیر تکامل آن جامعه آزمایشی برخلاف برنامه ریزی مورد نظر دانشمندان بود، آن پروژه را متوقف کردند و تصمیم به نابودی آن گرفتند. روش های مختلفی برای نابودی آن وجود داشت. اما آنها دست به کاری نو و بدون درد و رنج (برخلاف انتقامجویی خدایان) زدند و به کمک ماشین زمان تمام آن پروژه را به عقب و به زمان صفر برگرداندند و بدینترتیب به آن پایان دادند و هیچ(!) ناراحت هم نشدند زیرا خلقت جهان و انسان دیگر مشکل نبود و مثل دوران گذشته به چندین میلیارد سال زمان نیاز نداشت وکار بسیار سهل و سریعی در ماشین زمان بود. پس ازآنکه آزمایش ناموفق خود را به پایان رساندند، اخبار یا اسرارآن را فاش کردند و به مطبوعات وجراید دادند و دردسترس عموم قرار دادند و فیلم های آن (دستاوردهای علمی خود را) به کارگردانان سینما فروختند تا مخارج کلان آزمایشگاه عظیم خود را تأمین کنند. دراثر این کارآنان، جنجال عظیمی برپا شد که ستون های باور بشری را تکان های سختی داد وعواطف واحساسات مثبت و منفی عمیقی را در میان مردم برانگیخت و موجبات بحث های علمی وفلسفی نوینی نیز درباره "خلقت یا تکامل انسان" شد. دانشمندان علت شکست وپایان یافتن این پروژه سنگین وپرهزینه و توقف برنامه تکامل آزمایشگاهی را چنین بیان کردند؛« بروز عوامل ناموفقی مانند: ظلم وستم و نابرابری، زورگویی و جنگ قدرت و تجاوز، فقر وگرسنگی و درد و رنج و بیماری، فقدان آزادی و رعایت نکردن حقوق بشر ونظم و قانون توسط قدرتمندان ودلایل دیگری که نمی توانیم درحال حاضر آنها را توضیح دهیم..... همه اینها موجب شدند که ما به پروژه آزمایشی خود پایان دهیم زیرا هدف ما از بازسازی دوباره جهان و پیدایش انسان، رسیدن به بن بست نبود زیرا در جهان ما به اندازه کافی تضاد وبن بست وجود دارد. تلاش ما دستیابی به تکاملی نوین بود تا ازطریق آن به ساختن جامعه ایده آل انسانی و بدون درد و رنج و تناقضات و بن بست های قبلی موفق شویم ولی متأسفانه موفق نشدیم.»ـ
ادامه دارد...ـ
آپریل 2012 برابر با فروردین 1391
با امید که سال خوبی را آغاز کرده باشیم و هر روز آن نوروز باشد!ـ
توضیحی کوتاه: مطلب بالا تنها یک قصه و طنز می باشد؛ بدون جهتگیری خاص یا ادعایی. هریک از ما ازادعایِ ساختن "جامعه نو یا انسان نو" همراه با صلح و همزیستی واحتراز از جنگ قدرت، داستان های تلخ و شیرین بسیار خوانده ویا شنیده ایم و یا درخاطر خود شاهد زنده ای ازآغاز و سرانجام این ادعاها داریم. تعبیر قصه به خواننده و آزموده هایش واگذار می شود.ـ

mrahbari@hotmail.com/

Donnerstag, 1. September 2011

پدرسوخته های ابدی!ـ

نوشته: ملیحه رهبری

پدرسوخته های ابدی!ـ

مامان همیشه می گفت: اگر شما نبودید، مجبور نبودم اینهمه بدبختی بکشم! اگرشما پدر سوخته ها نبودید، میرفتم خانه برادرم ویک لقمه نان بی منت سرسفره اش میخوردم و اینهمه خون دل از دست این مردیکه احمق نمی خوردم. اگر شما نبودید، مجبورنبودم هرشب دعوا و هر روز صبح کتک کاری سر خرجی خانه داشته باشم. تمام تنم کبود است و درد می کند. الهی دستش بشکند وقلم بشود. اگر شما نبودید، جانم راحت بود. اگر به خاطر شما نبود همان اول که زن دوم گرفت، طلاق می گرفتم و می رفتم خانه برادرم. به خاطر شما ماندم! بچه! اصلا به چه دردی می خورید و چه فایده ای برای آدم دارید؟ گورپدربچه! کاش بچه دار نشده بودم وکاش زن این مرد نشده بودم! مرد چیه؟ همه شون حقه باز و دروغگو هستند! اینکه زندگی نیست، مکافات است.ـ
کاش شما نبودید و من اینهه فکر وخیال نداشتم! شب سرم را می گذاشتم روی بالشم وراحت می خوابیدم و فکر خرجی خانه و کرایه صاحبخانه را نداشتم. صبح می روید مدرسه و ظهر برمی گردید و خبرندارید که از کجا ناهارتان آماده می شود؟ باید از همسایه ها قرض بگیرم و یک چیزی بخرم و بپزم و آماده کنم وبگذارم برسر سفره و کسی هم نمی گوید:« دست شما درد نکند!» حیف از عمرم که هیچی ازآن نفهمیدم. اگرچند کلاس سواد داشتم، خودم خرج خودم را درمی آوردم و محتاج هیچ مردی نبودم. برای چی من توی این خانه مانده ام؟ به خاطر شما پدرسوخته ها که هیچ از زحمت آدم نمی فهمید. از مدرسه میآیید و باید زهرمارتان آماده باشد. خاک برسر آن مدرسه رفتنتان! توی این مدرسه چی یاد می گیرید که شما هیچوقت آدم نشدید؟ صبح تا شب درس می خوانید ویک کلام حرف هم با آدم نمی زنید. خبراز هیچی ندارید. نمی فهمید که مادربودن یعنی چی؟»ـ
مامان یک جان و هزار رنج بود. جان مامان تلخ چون زهر شده بود واو در حالیکه گریه می کرد، از سرصبح با دلی خون و با چشمان گریان این سخنان را می گفت و بعد هم آنها را دوباره تکرار می کرد.ـ
اوبازیگر این درام تأثرانگیز بود و تماشاچی های گریان و ترسان آن من وخواهرم بودیم.ـ
دیدن گریه مامان من وخواهرم را به شدت متأثر می کرد. دلمان برای او می سوخت ولی کاری هم ازدست ما برای او ساخته نبود. چرا مامان این حرف های تلخ را می زد؟ شاید ما بچه ها نقش سوپاپ تخلیه فشارهای روزانه زندگی را برای او بازی می کردیم. پدرم سر او فریاد می زد و مادرم بر سر ما و ما با چشم گریان و دلی پرغم راهی مدرسه می شدیم. دریک چنین صبح های تلخی ما زود صبحانه مان را می خوردیم و بدون نق زدن برای گرفتن پول توجیبی به مدرسه می رفتیم. در راه مدرسه من وخواهرم هیچ حرفی با هم نمی زدیم. در مدرسه موضوع یادمان می رفت. چون هردو از زرنگترین شاگردان کلاس و ازخوشبخت ترین بچه هایی بودیم که مورد توجه و علاقه معلمان بودیم. اما ظهردوباره با ترس و لرزبه خانه برمی گشتیم. شاید مامان به خانه دایی جان رفته باشد واینبار دیگر برنگردد واضطراب های دیگر... اما درخانه غذا آماده بود ومامان هم دیگرغضبناک نبود وطوفان روحی او فروکش کرده بود. درابتدا ذهن های ما چنان بسته وکوچک بود که چون تماشاچی گیجی این صحنه ها را دیده و قادر به فکر کردن درباره آن(مشکلات بزرگترها) نبودیم و زود موضوع را فراموش می کردیم. بعد ها من از خواهربزرگترم یاد گرفتم که فکرکنم و در ذهن کوچک خود به دنبال راه حلی برای مشکل مامان(بزرگترها) باشم.ـ
اگر ما نبودیم، مامان خوشبخت میشد. سخنان او چنان مرا می آزرد که نابودی و مرگ؛ یک راه حل بچه گانه وساده وطبیعی بود که ذهن مرا به خود مشغول می کرد. من آرزو می کردم که به هنگام عبور از خیابان زیر ماشین بروم و بمیرم و مامانم راحت بشود ویکباراین راه حل شجاعانه و ترسناک را به خواهرم گفتم. ولی خواهرم گفت که مرگ من به تنهایی فایده ای ندارد وباید راه حلی پیدا کنیم تا او وبرادرم نیزبمیرند و آنوقت مامان دیگر بچه ای ندارد و می تواند به منزل دایی جان برود ودر آنجا خوب و خوش زندگی کند. خواهرم گفت که سم راه حل خوبی برای مرگ دسته جمعی است اما ازکجا سم پیدا کنیم؟ ما سمی پیدا نکردیم و نتوانستیم مشکل را حل کنیم. مدتی بعد خواهر بزرگترم، دیگرهیچوقت از آرزوی مرگ یا نابودی با من حرفی نزد، بلکه به نظر می رسید که زود قضیه را فراموش میکند و من در زنگ تفریح او را می دیدم که با دوستانش بازی می کند وبرایم عجیب بود که او مثل من (!)نیست و دلیل آن را هم نمی فهمیدم. بعد ها که بزرگتر شدیم اودیگر به گریه وحرف های مامان هم اهمیتی نمی داد و به نظر می رسید که ناراحت نمی شود. شاید به این زندگی بدون راه حل عادت کرده یا آن را پذیرفته بود. اما اینطور نبود. درام زندگی مامان وتأثرات ناشی از رنج های او به نوعی معمار روحی ما نیز بود. روح شورشی ما درسالهای اول کودکی مان با دیدن و شنیدن رنج های او شکل می گرفت؛ طغیانی علیه ظلم و ستم وفقر وتحقیرات بشری وتضادهای طبقاتی واجتماعی آن روزگار!ـ
اگر ما نبودیم، اگر فقر نبود، اگر بیسوادی و جهل نبود، اگر قانون اجازه تعدد زوجات را به مردان نمیداد، اگرآقاجان مطابق دین مبین اسلام آزاد نبود تا چند زن داشته باشد . اگر مطابق قانون و شریعت مقدس- مردان از اینهمه حقوق برای سلطه گری برخوردار نبودند. اگر یک مرد فقیرحق(آزادی) واجازه داشتن یک قبیله زن و بچه را نداشت. اگر ما در مدارس یک کمی آدمیت یاد می گرفتیم، شاید مامان خوشبخت می شد.ـ

مدرسه درهای دنیای بزرگتری را به روی ما باز کرده بود اما پاسخی برای دردهای انسانی را در آنجا نمی آموختیم. تعلق ما به این دنیای بزرگ روز به روز بیشتر و به محیط کوچک خانواده کمتر می شد و با خانواده خود بیگانه تر می شدیم. تا جایی که در- اوان نوجوانی ازآن کنده شده بودیم وبندی بینمان باقی نمانده بود.ـ

خوشبختانه دراین نقطه غیرمسؤلانه متوقف نشدیم وجلوترآمدیم تا به بودن خود معنایی مسؤلانه ببخشیم. حالا دیگراز بودن خود رنج نمی بردیم و فهمیده بودیم که پدرسوخته ما نیستیم بلکه کسانی هستند که برمسند قدرت نشسته اند اما قادر به حل معضلات اجتماعی نیستند. دو راه دربرابر ما قرار داشت یا گلیم خود را ازآب بیرون بکشیم وبا تلاش فردی و رسیدن به پست و مقامی، حفره وخلا های تلخ گذشته را پرکنیم وفقر و بدبختی های زندگی خانوادگی را برطرف کنیم و دردهای کهنه مامان را مرحم بگذاریم یا به کندن ریشه های ظلم وستم و فقر اجتماعی فکرکنیم ونسلی باشیم که در پرتو فداکاری و تلاش جمعی، پایه های نظامی نو و محکم برای جامعه ای رو به رشد را بنا کنیم.ـ

به ناگزیر راه حل دوم را انتخاب کردیم و به جریان پر تلاطم سیاسی و حرکت های اجتماعی نسل خود پیوستیم تا ظلم وستم و نابرابری های اجتماعی را برای همیشه ریشه کن کنیم. اما باز عده ای از بودن ما ناراضی بودند و با بودن ما مشکل داشتند. مثلا بازجویان ساواک درحالیکه خواهر یا برادری یا دلیر مرد یا آزاده زنانی را که علیه ظلم وستم وفقروتبعیضات طبقاتی اعتراض کرده بودند، را تا حد مرگ ونابودی شکنجه می کردند، می گفتند:« اگرشما پدرسوخته ها و گوساله های خرابکار وطن فروش نبودید، دروازه های تمدن بزرگ تا شاخ آفریقا هم رسیده بود! شما چه می فهمید که وجود مقدس اعلیحضرت چه زحماتی برای این مملکت کشیده است! نابودتان می کنیم! پدرسوخته ها! وهزار فحش و بدو بیراه دیگر که شایسته خود پدرسوخته شان بود!»ـ
وبسیاری را نیز نابود کردند اما درپرتوغیرت آن مبارزان وتحمل آن سختی ها و به مدد قیام ملت و وزش بادهای موافق بین المللی، سرانجام شاه مسند قدرت را رها کرد و رفت.ـ
سه سال بعد باز شکنجه گران وبازجویان حزب اللهی درحالیکه تا حد مرگ و نابودی خواهران وبرادران یا زنان و مردان آگاه و آزاده را شلاق می زدند یا زنده زنده می سوزاندند، برسرشان فریاد می کشیدند:« اگر شما پدرسوخته های منافق وکافر وضد ولایت فقیه نباشید، جمهوری اسلامی جهانی می شود. شما چه می فهمید که وجود مقدس امام چه رحمتی برای جهانیان است! توبه کنید و به دامن اسلام برگردید یا همه تان را نابود می کنیم! پدرسوخته ها!» و هزار فحش و بدو بیراه دیگر که شایسته خود پدرسوخته شان بود که سوار مسند قدرت شده بودند و با بودن ما وخیلی های دیگر مشکل داشتند!ـ
وباز این روح زخم دیده و استخوان های شکسته و جان تلخ مامان بود که چه درزمان شاه یا در زمان خمینی رنج های بیشتری کشید و داغ های سنگین تری را با آن دل ساده خود تا آخرین لحظات حیات خود به خاطر ما پدرسوخته ها(!) تحمل کرد. امروز بعد از گذشت سالیان وقتی به او فکرمی کنم، تردیدی ندارم که ما می خواستیم مامان را خوشبخت کنیم اما شعله های جهنمی دو دیکتاتوری مختلف دامن ما و ملت را یکی پس از دیگری گرفته بود، وغیرممکن بود که بتوان مادر خود یا مادران را از شعله های این آتش دور نگه داشت!ـ
او رفت وپایان یافت وتن وجانش ازآن بارهای سنگین رها شدند اما دو چیز باقی مانده است. یکی رنج است و دیگری عشق و پیوندهای عمیق تر با بیشمار مادران رنجدیده سرزمینمان. امروز هم مثل گذشته رنج های جهل و فقر وگرسنگی و بی خانمانی و بیعدالتی وظلم وستم وهمان قوانین قرون وسطایی و برده سازبردوش میلیون ها میلیون زن و مادر وکودکان رنجدیده ایرانی سنگینی می کند ولی آنها تنها نیستند. بسیارند مردان و زنان آزاده و آگاه و مسؤلی که عشق و پیوندی عمیق با آنان دارند و به خاطرآنان تلاش می کنند. برخی با مشعل جان خود چراغ امید را درشب های تاریک دیکتاتوری، از دیروز تا امروز به ویژه در زندان ها و شکنجه گاه های اوین وگوهر دشت و... در سخت ترین شرایط ضدبشری روشنی بخشیده اند تا نوید بخش فردایی باشند که از همت های آنان ساخته خواهد شد.ـ
امید است که در فردای روشن بدون دیکتاتوری کسی با بودن آن دیگری(شما یا ما) مشکلی نداشته باشد واز همان اول چاره کار را در:« اگر شما پدرسوخته ها نبودید.» جستجو نکند بلکه نگاهی به پشت سر خود و تاریخ دو دیکتاتوری و بر رنج هایی که به ویژه بر مادران رفته است، بیفکند و نابود کردن و نبودن ها را کافی بداند و به بودن ها و راه حل های روشن، عشق و اعتقادی عمیق داشته باشد!ـ
!پایان
سی ویکم ماه یولی، 2011 برابر با نهم شهریورماه

Mittwoch, 25. Mai 2011

مادرمحمد وعبدالله فتحی

از: ملیحه رهبری
روزی صد بار بمیرید!ـ
نه زیباتر ونه حماسی تر و نه تاریخی تر ومحکم ترو حتی تکاندهنده تراز سخنان مادر محمد وعبدالله فتحی می توان دربرابرضحاک زمان گفت و یا نوشت. یک مادر؛ ازسویی خروشان چون کاوه ایران زمین و درطغیان عواطف خود چون آتشفشان وازسوی دیگرخونخواه خون پاک و بیگناه فرزندانش که چون زینب ، برسریزید زمان فریاد می زند:ـ
بچه های من یکبار مردند. همه آدمها یکبار که بیشتر نمی میرند. اما حبیبی، خامنه ای، اعضای مجلس، دیوان عالی قضایی، دادستان حبیبی، رحیمی، ستوان بهرامی، روزی صد بار بمیرند! دو روز است که آرامش ندارند آنها، اما من آرامم. من افتخار می کنم. من تاج بالای سرم می کنم.» [اعدام دو فرزند بیگناهش را.]ـ
- محمد وعبدالله به من گفتند:« مامان! ما داریم یک راه فوق العاده زیبایی را می رویم. مامان این را که من می گویم، همه کس این را نمی فهمد.» آنها دوست داشتند! و من همینجا جلوی همه تان ازخدا تشکر می کنم که آنچه بچه هایم دوست داشتند، انجام شد. خدایا شکرت! راضی به رضای توهستم. به من گفتند:« مامان!گریه نکن! سرتو بالا بگیر! چون ما انتخاب کردیم. تو هم به عنوان مادر ما انتخاب شدی.» خیلی های دیگر بودند با اینها. چرا کس دیگری انتخاب نشد. محمد وعبدالله، عمدا خدا این دوتا را با هم انتخاب کرد. چون مادری مثل من داشتند. به من گفتند:« مامان صبور باش! سرتو بالا بگیر!»ـ
محمد وعبدالله رفتند به کمک خدا! حالا ببین چه مملکت آبادی پیدا میکنیم بعد ازمحمد وعبدالله؛ به خدا! خوشا به سعادتتان که پشت پایتان اینقدرخوب بود که آخوندها رفتند! که دادستان حبیبی تقاصشو پس داد. که رحیمی وستوان بهرامی تقاص پس دادند. بچه های من یکبار مردند. همه آدمها یکبار که بیشتر نمی میرند. اما حبیبی، خامنه ای، اعضای مجلس، دیوان عالی قضایی، دادستان حبیبی، رحیمی، ستوان بهرامی، روزی صد بار بمیرند! دو روز است که آرامش ندارند آنها اما من آرامم. من افتخار می کنم. من تاج بالای سرم می کنم.ـ
بخشی ازپیام خانم مهوش علاسوندی مادرمحمد وعبدالله : وقتی آخرین ملاقات انجام شد و نزد دوستان برگشتم. همان هایی که در بیرون در منتظر من بودند. گفتم:« عزیزانم گریه نکنید! اینها ادعا می کنند که با کشتن دوفرزند من، جامعه ایران پاک می شود ومشکلات از این جامعه رخت برمی بندد. پس خوشحال باشید که با قتل دو فرزند من قرار است که آرامش به جامعه ایران بازگردد. قراراست که دیگرکسی گرسنه سربربالین نگذارد وکسی شکنجه نشود. قراراست که دیگرکسی از گرسنگی نمیرد. قراراست که تمام مصایب این جامعه که ازسروروی ما بالا میرود، تمام بشود. فرزندان من اولین قربانیان اینها نبودند اما امیدوارم که آخرین قربانیان اعدام باشند. آنها گفتند که مامان یک نامه برای تو وپدرمان ویک نامه هم به خدا و مستقیم برای خدا نوشته وسؤالات خود را کرده ایم. این چه حکومتی است که ازنامه فرزندان من به خدا می ترسد وچه حکومتی است که وصیتنامه فرزندانم را هم به من نداده است. درگرامیداشت یاد فرزندان من شمع روشن کنید و به یاد و در آرزوی دنیایی باشیم که زندانی نباشد. به امید اینکه در هیچ جای دنیا اعدامی نباشد. درهیچ جای دنیا شکنجه نباشد.ـ
اینها بخشی ازسخنان وپیام مادرمحمد وعبدالله فتحی وبه ویژه سخنرانی حماسی او برسرخاک فرزندانش بودند. مادری که با شجاعت بی نظیرخود وبی هیچ پروایی، حماسه ای خلق می کند که لرزه براندام ها می افکند واشک وآه از سینه روان می کند. من آرزو می کنم که او آخرین مادر داغدار میهن ما باشد. نخستین سوگ های بزرگ و داغ های عظیم برسینه ملت ما ازدست ولی فقیه، ازسی سال پیش آغاز شد. من به مادرخودم می اندیشم که تنها یک پسر داشت وتمام آمال وآرزوها وامید وتکیه گاه وعشق او این فرزند بود که ازسویی مادر واز سوی دیگرمیهن وآزادی خلق خود را دوست داشت. دربگیر وببند های سال 60 او هم دستگیرشد و درحالیکه ما فراری ودربه در بودیم، او دراستخرهای خون دراوین اعدام شد. شنیدن خبر اعدام ظالمانه او وسوگ او برای مادر ما می توانست چنان جنون آسا باشد که ما هرگزجرأت نکردیم و به مادرمان نگفتیم که او اعدام شده است و تنها پسرش دیگر وجود ندارد. وشمع امید مادرمان را خاموش نکردیم اگرچه خمینی جانی(امام مقدس) جگر ازسینه مادرما بیرون کشیده بود. هفت سال گذشت ومادرما ازمرگ وازمزار وازخاک فرزند خود نیز آگاه نشد تا روزی که او نیز خود ازغم دوری و انتظار سکته کرد وپس ازسکته چشم ازجهان بربست. آیا چشمش به دیدار فرزند روشن شد یا نه نمی دانم اما می دانم که مادرمحمد وعبدالله فاتح، زنی بزرگ وشجاع وهمانگونه که خود با دستهایی باز رو به سوی آسمان سخن می گفت؛« خداوند فرزندان او را عمدا انتخاب کرد زیرا مادری چون او داشتند و او مادری انتخاب شده بود.» اگر فرزندان آزاده وآگاه او مایه سربلندی وتاج سر او گشتند وجود این مادرشجاع و به راستی برگزیده، مایه امید و افتخار وموجبات سربلندی و تاج سر ما وملت ماست زیرا چشم درچشم دیو و درداخل ایران می خروشد و دربرابرضحاکان خون آشام فریاد عدالتخواهی سرداده است. درود بیکران براو باد! باشد که ما، درهرکجایی که خون پاک جوانان وطن به ستم وبه ناحق برزمین می ریزد، علیه دیکتاتوری ولی فقیه و علیه آدمخواران و قصابان حکومت آخوندی، یکدل ویکزبان ومتحد باشیم[البته هستیم!] وفریادهای خروشان مادران آزاده و داغدار و عزادار که می تواند عرش خدا را به لرزه افکند، پیشتر ما را به لرزه افکنده باشد.ـ
ملیحه رهبری
24 ماه مای 2011

Sonntag, 13. März 2011

حاجی فیروز-آتش افروز


نوشته: ملیحه رهبری
حاجی فیروز- آتش افروز
قبل از عید نوروز و در وسط اسفند ماه، پیش ازآنکه حاجی فیروز درشهرها و خیابان های ایران دیده شود، ناگهان سروکله اش درآلمان پیدا شد و به مدت یک هفته به همراه کاروان های شادی(کارناوال) درشهرهای مختلف به جشن و پایکوبی پرداخت. قبل از بازگشتن او به وطن و پیش از آنکه صدای خوش آواز و طنین نشاط آور دایره زنگی او درکوچه و خیابان ها به گوش برسد، با او دیداری می کنیم.ـ
- خوش آمدی! چه خبرها!؟
حاجی فیروز: ارباب خودم سلام وعلیکم! ارباب خودم سرتو بالاکن! ارباب خودم مردم ایران\ نوروز اومده اخمارو باز کن!ـ
- درود بر تو! چرا وچطور شد که آمدی خارج کشور! نکند که پناهنده شده ای؟
حاجی فیروز با خنده می گوید: نه! اما سی سال آزگاراست که نتوانسته ام ملت را شاد کنم. گفتم که بروم و ببینم ملت های دیگر چطوری شادی می کنند! شاید به عقل ناقصم راه حلی برسد!ـ
- خوب چی دیدی وآیا با دست پر برمی گردی؟
حاجی فیروز: چی بگم؟! به اندازه سی سال خندیدم. راستش فکرش را هم نمیکردم که مردم یک شهرهمه لباس دلقکها یا لباس های چند قرن گذشته وحتی لباس غارنشینان را بپوشند وصورتشان را مثل دلقلک ها بزک کنند و با ماسک به خیابان بیآیند و با دیدن آنها حتی بخت النصر هم به خنده می افتد! آنهم نه یک روز و دو روز بلکه یک هفته کاملا آزاد وخوشحال باشند! آنقدرآزاد باشند که بتوانند همه شخصیت های سیاسی را از صدراعظم کشور گرفته تا ریس جمهورآمریکا وحتی پاپ را به باد انتقاد بگیرند ومسخره کنند وتمام وقایع جدی سیاسی وغیرسیاسی را بدون هیچ ملاحظه ای وآشکارا با ساختن مجسمه های کاغذی، به نمایش بگذارند[برروی قطارها] تا همه ببینند و با سلاح شوخی وخنده و جوک ، حرف خودشان را بزنند و شادی را حق خودشان بدانند. خیلی صفا کردم که یک روز درسال حاکمیت به دست دلقلک ها( حقیرها) می افتد و دراین روزآنها، کله گنده ها را بی نصیب نمی گذارند و همه را به باد تمسخر می گیرند. کاش شوخی وخنده در ایران هم به گونه سنتی یک روز آزاد بود، اونوقت من هم حسابی خدمت این آخوندها می رسیدم!ـ
- آیا میدانی که 180 سال است که کارناوال یا همون قطارهای شادی بدون وقفه در این شهرها هست؟
حاجی فیروز تعجب می کند: 180 سال! عجب ملت باحالی هستند! یعنی با وجود دو جنگ جهانی بازهم دست ازشادی وشاد مانی کردن برنداشته اند. شنیدم که حتی که اگر برف هم ببارد وهوا سردتر از این هم باشد باز تمام ملت به خیابان می آیند وآزادی خودشان را جشن می گیرند.ـ
- راستی خودت چند ساله ات است؟
حاجی فیروز: خودم؟ حقیرعمرش به قدمت عید نوروزاست و بین دو تا سه هزار سال است؟
_ چطوری به دنیا آمدی؟
حاجی فیروز می خندد ومی گوید: نگاه به امروزم نکن که با صورت سیاه و با لباس قرمز و با یک دایره زنگی در خیابان می گردم و گدایی می کنم. خودم که یادم نمی آید اما پژوهشگران محترم معتقدند که من اولش یک خدا یا الهه باستانی بوده ام که با یک پادشاه ازدواج می کنم تا از من باروری بر روی زمین زاده شود ولی بعد دلم می خواهد که به زیر زمین بروم زیرا خواهردوقلوی من در زیر زمین است. وقتی به زیر زمین می روم، درآنجا خواهر حسودم مرا اسیر خودش می کند و نمی توانم دیگر برگردم. در روی زمین هوا سرد و زمستان می شود وباروری زمین می میرد. خدایان دیگر برای حل این مشکل شوهرم را به جای من به زیر زمین می فرستند تا من بتوانم برگردم، آنوقت من دوباره به روی زمین برمی گردم و با آمدن من بهار می شود اما چون از زیر زمین و از مرگ بازگشته ام، رنگ صورتم سیاه شده است اما دلم شاد وسرزنده است. پس به راه می افتم و با کلاه قرمز وصورت سیاه و دایره زنگی ام مژده آمدن بهار را می دهم و دل مردم را شاد می کنم و اینهم ازشناسنامه من.ـ
_ چه عالی! پس تو ازجمله خدایان باستانی هستی وقدرت کمی نداری! چرا به جنگ خامنه ای نمی روی. آنهم خودش را خدا می داند و برمنبرجانشینی خدا نشسته است.ـ
حاجی فیروز با تواضع سرخود را کج می کند و میگوید: یکی دوتا فرق کوچیک ما با هم داریم. اولی آنکه من خدا یا الهه واقعی بوده ام و دستم به مرگ و مردن نمی رود و من مژده بخش آمدن بهار و گرمای زمین و جشن نور و روز نو هستم . من عاشق مردم هستم وخودم را به خاطرآنها کوچک و سیاه ومسخره می کنم تا برلب هایشان خنده بیاید و حرف های من شادی آورهستند و چون خودم مرگ را تجربه کرده ام، برای کسی مرگ نمی خواهم و سلاح من دایره زنگی و توپ من شلیک شادی است و به همین دلیل هم من با آنکه فقیر و ناچیز هستم اما زنده ابدی هستم اما خامنه ای و بقیه خلفا هیچ نشانه ای از خدای زنده ندارند و بخت النصرهستند و حتی در زمان حیاتشان جزو مرده های تاریخی هستند. سلاحشان مرگ است وخودشان را برای شادی دل مردم کوچک نمی کنند، ظاهرشان تمیز ومقدس ولی دلشان سیاه مثل یک دیو است. مردم کوچه و بازار سیاهی صورت مرا دوست دارند واز من نمی ترسند و با دیدن قیافه من دلشاد می شوند وهمه مرا دوست دارند، همه! اما مردم ازخامنه ای قاتل می ترسند و ازدارو دسته قصابش بیزارند و با شنیدن حرف های آنها دل مردم از غم می گیره. کی خامنه ای را دوست داره؟ اگرمردم آزاد باشند که بین من وخامنه ای یکی را انتخاب کنند. من برنده می شوم! وقتی که برنده شدم، همان اول کاردرزندان ها را باز می کنم تا غم از ایران برود.ـ
- حالا که اینقدر خوب هستی، نمی شود که جایت را با خامنه ای عوض کنی؟
حاجی فیروز می خندد: نه! هرکس باید خودش باشد. پیام آور مرگ نمی تواند پیام آور زندگی باشد. مگرآنکه خامنه ای بمیرد وملت خوشحال بشوند. خود به خود شادی بیآید.ـ
- حالا که در اینجایی و آزاد هستی آیا پیامی برای مردم داری؟
حاجی فیروزکلاه قرمزش را از سر برمی دارد و سرش را می خاراند و می گوید: پیام نه! اما یک آرزو دارم وآنهم این که یک روزی همه مثل من صورتشان را سیاه کنند ولباس قرمز بپوشند وکلاه قرمز به سر بگذارند و برای اعتراض به نداشتن حق شادی و شادمانی که همان حق زندگی است، به خیابان بیایند و وخوشبختانه هیچ رنگ سبزی در لباس من نیست و کسی به این بهانه دستگیر نخواهد شد و..و...دیگراینکه این سنت نیک دو سه هزارساله به دوره گردها یا گدایان واگذار نشود بلکه مثل چهارشنبه سوری یک سنت ملی بشود. یعنی که یک روز در سال روز حاجی فیروز باشد، روز شادی و روز بیزاری از ماتم وعزا در حکومت آخوندی و روزی که ملت بی سلاح- با سلاح خنده ارباب خودش باشد.ـ
- با تشکراز تو و با آرزوی اینکه، آرزوی تو به زودی برآورده شود والهه یا همان خدای شادی وشادمانی به ایران عزیز بازگردد و هرگز آن را ترک نکند و به زیر زمین نرود!.ـ
.ـ20اسفند ماه 1389 برابربا 12ماه مارس 2011
پایان!

ج* جشن کارناوال یکی از رویدادهای مهم برای مردم آلمان، به ویژه‌ساکنان شهرهای حاشیه‌ی رود راین، به شمار می‌رود. مردم با لباس‌های مبدل چندین روز را به جشن و شادی سپری می‌کنند و در این بین بچه‌ها هم با شوق و ذوق چشم به قطارهای کارناوال می‌دوزند که از فراز آنها شکلات و شیرینی می‌بارد. بیشتر ایرانی‌هایی که در آلمان ساکن هستند، چندان میانه‌ای با کارناوال ندارند و آن را بیشتر جشنی آلمان می‌دانند به خصوص که درآن الکل نوشیده می شود.

Montag, 18. Oktober 2010

شادی در جمهوری اسلامی

نوشته: ملیحه رهبری

شادی درجمهوری اسلامی

آنگاه که قربانی گشتی
وسرت برسنگ قربانگاه افتاد
وقلبت از سینه جدا شد
دیگر جستجویشان مکن!ـ
برای تو تنها پاهایت میمانند تا بگریزی
وسرزمین عظیم سکوت و تقدس یک قربانی!ـ
که به افسانه ای کوچک پیوسته باشد!ـ

تلفن زنگ می زند به سوی تلفن می دوم. با شنیدن صدای خش خش تلفن، متوجه می شوم که از راه دور است. یک هفته است که منتظر این تلفن هستم. دچاراضطراب می شوم و می گویم:« آلو! آلو! شما؟» صدای سهیل را ازآنسوی سیم می شنوم که می گوید:« من هستم! سهیل! مامان صدای مرا می شنوید؟» قلبم به شدت شروع به زدن می کند ودریک آن دچارموجی ازاحساسات پرفشارومتناقض می گردم. می خواهم ازخوشحالی فریاد بزنم اما خود را کنترل می کنم، به تندی می گویم:« بله! بله! بفرمایید!» سهیل می گوید:« سلام مامان! از شما می خواهم که دچارشوک یا حمله قلبی نشوید. تلفن منزل درحال کنترل است وشاید به شما خبر داده باشند که من از زندان فرارکرد ه ام. شاید شما را در این رابطه بازجویی کرده باشند. می خواهم آنها بشنوند که درفرارمن هیچکس مقصر نیست. من موفق به فراراز ایران هم شدم. الآن هم در جای امنی هستم. نگران نباشید.»ـ
از شنیدن این خبر خوش، چنان هیجانزده می شوم که بی اختیارشروع به گریه کردن می کنم و می گویم:«چی؟ نه! من هیچ خبری نداشتم که تو از زندان فرار کرده ای. بگو ببینم که راست می گویی یا داری با من شوخی می کنی. ازکجا زنگ می زنی؟ مگر ممکن است که تو فرار کرده باشی؟» سهیل می گوید:« مامان من درزندان نیستم و ازایران هم فرارکردم و درجای امنی هستم. باور کنید! اما نمی توانم بگویم چطوری فرارکردم. ازشما می خواهم نگران نباشید. راهی نداشتم جزآنکه فرارکنم. به چه گناهی باید سال های سال را درزندان ودر تبعید می گذراندم!؟» درحالیکه همچنان گریه می کنم، می گویم:« هیچ گناهی! هیچ جرمی نکرده بودی!» سهیل پاسخ میدهد:«من هیچ جرمی نداشتم جز آنکه یک دانشجوی آگاه بودم و به حکم وظیفه انسانی ام به دنبال حداقل آزادی ها برای خودم و جامعه ام بودم. به این جرم بدترین وتلخ ترین شکنجه ها را تحمل کردم و در بیست سالگی بخشی از سلامتی ام را مثل پیرمردها از دست داده ام ورنج وشکنجه دیگران را به چشم خودم دیدم وشکنجه کردن روحی وجسمی تمام شدنی نبود و چاره ای برایم نماند جزآنکه فرارکنم و خوشحالم که موفق شدم. بازهم می گویم که هیچکس در فرارمن نقشی نداشته است ومقصر نیست ونباید دستگیرشود. من امیدوارم که مشکلات جدیدی برای شما فراهم نکنند، از این بابت از شما معذرت می خواهم و امیدوارم مرا ببخشید. من باز هم به شما زنگ می زنم. خداحافظ!»ـ
بی اختیار فریاده میزنم و می گویم:« الو! الو! صبرکن!» ارتباط ما قطع می شود ومن چون تشنه ای درکنار چشمه باقی می مانم. گوشی دردستم می ماند. می دانم تلفن کنترل است وبا صدای بلند به گریه کردن ادامه می دهم. درضمن گریه کردن خم می شوم و به خاک افتاده و زمین را سجده می کنم. و بعد نگاهی پراز قدرشناسی به سوی آسمان می افکنم. او بود که از میان خطرها فرزندم را به ساحل نجات رساند. خدای من، فرزندم را از چنگ ابلیس وهیولا نجات بخشید و چرا از آزادی او خوشحال نباشم؟ خدای من! تو چه شادمانی بزرگی به من عطا کردی؟!ـ
هربار که به ملاقاتش می رفتم،افسرده مثل گل پژمرده ای بود و من سنگینی وفشارتمام این کره خاکی را بر روح خود حس می کردم. زیرا من او را دراین کویر وحشت به دنیا آورده بودم. سی سال پیش که این مملکت قتلگاه جوانان آگاه وآزاده شد، ما چشمان خود را بستیم و به زیر لحاف گرم خزیدیم و نسل بعدی را آماده کردیم و وقتی چشمانمان باز شد که نوبت خودمان رسید؛ نوبت تماشای مرگ و گرفتن جان فرزندانمان!ـ
در جهنم مخوف اوین، روح زیبا و جوان فرزندم را چنان به زنجیراسارت کشانده بودند که نورو فروغ زندگی در دیدگانش باقی نمانده بود. روزها وهفته ها، به همراه سایرزندانیان با اعتصاب غذا وبا مقاومتی جانانه، بهای سنگینی برای دفاع از حرمت های انسانی پرداختند و شکنجه گران را به زانو درآوردند اما موفقیتی چند روزه بود و دوباره، روز از نو و روزی کتک و تحقیر و رفتارهای هیستریک وسادیسمی بازجوها، از نو. ظاهرا امیدی به نجات و تغییراین شرایط نبود ومن ایمان داشتم که در برابر این هیولای مرگ راهی هست و نباید تسلیم شد. وحالا ضربه را موفق وارد کرده بودم. سی سال تمام درهمان آموزش وپرورش با این نظام مزخرف و فرهنگ منحط آن جنگیده بودم وترسی ازآنها به دل راه نداده و مرعوبشان نشده بودم وطنم ایران وآزادی را حق خودم دانسته بودم و حالا هم باید حقم وآزادی فرزندم را پس می گرفتم. البته به شیوه ای که سی سال است دراین نظام یاد گرفته ایم، پیچیده عمل کنیم. نقشه فرار فرزندم را درطی ماه ها در انتظار آمدن او برای مرخصی ومعالجه به دقت کشیده بودم وهیچکس را در جریان آن قرار نداده بودم. آنچه درفکرم می گذشت، صحنه جنگ بزرگی با دشمن بود که به تنهایی درآن ایستاده بودم. میدانی به وسعت زمانی بیش از یکسال و ورود و خروج هر روزه من به آن و خردشدنم تا مرزهای ناگفتنی روح و روان یک مادر. به تنهایی جنگیدم و ایستادم و پیروز شدم. می خواستم برپاشنه این آشیل عهد دقیانوس که عربده هایش گوش فلک را کر می کند، ضربه ای وارد کرده باشم. وا ین تلفن وصدای فرزند آزاده وآزادم، شیپور پیروزی من بود که مرا چون پروانه ای سبک به رقص درآورده بود. من پیروز شدم. من از تاریکی زندان فرزندم را به سوی نورآزادی باز گرداندم اما به قیمتی گران که باید آن را بپردازم، با اینحال خوشبختم وامروز برایم روز مبارکی است و ازخوشحالی شروع به خوردن شیرینی می کنم. اما نمی توانم این خوشبختی را با هیچکس تقسیم کنم. سکوت می کنم. نه به کسی زنگ می زنم و نه از خانه خارج می شوم تا نیمه شب که زنگ خانه به صدا در می آید. می دانستم که بعد از این تلفن خواهند آمد و مرا برای باز جویی خواهند برد. خود را پیروزمندانه آماده کرده ام. با لبخند درب خانه را به روی مأموران باز می کنم. به داخل خانه هجوم آورده و وحشیانه شروع به گشتن و به هم ریختن خانه می کنند. با شکیبایی تحمل می کنم تا کارشان تمام شود.ازاتاق سهیل انبوهی کتاب ومدارک دانشگاهی او را درکارتون ریخته اند تا با خود ببرند. آه می کشم! بعد با رفتاری دوگانه، شیرینی روی میز را به آنها تعارف می کنم. آنها با سردی وتلخی آن را پس می زنند، رفتارشان از بدو ورود با ایجادرعب ووحشت حداکثر همراه است وبه سؤال من که دنبال چه می گردید، جواب نمیدهند. در میانشان چند تایی جوان هم سن وسال فرزندم هستند و افسوس می خورم که با ششتشوی مغزی وآموزش مکفی آنها را معتقد یا متقاعد کرده اند که با خیال راحت حمله کنند ودستگیرکنند وبه شکنجه گاه ببرند وکاروشغلشان نابودی بهترین و نخبه ترین فرزندان میهن وعزیزان مردم باشد اما کورخواندند ومرغ از قفس پریده است. آنها با نگاه هایی خصمانه به من نگاه می کنند. بازجو یا سرکرده ای که همراهشان است، چند سؤال کوتاه ازمن کرده و بعد مرا با خود می برند.ـ
سفرهراس انگیزی است اما شادی نجات یافتن فرزندم چنان جان مرا روشن کرده است که غمی ندارم. دربازجویی آرام مثل دریا دربرابر طوفان وحشی خشم بازجو و نگاه های دریده شکنجه گران باقی ماندم. به من گفتند که خانه را مصادره خواهند کرد ووسایلم را به خیابان خواهند ریخت ودوران بازنشستگی ام را باید در زندان بگذرانم. پرسیدم:« مگرشغل شما جزخراب کردن سقف خانه ها و رنج وعذاب خانواده ها ودستگیری و شکنجه وکشتن واعدام چیز دیگریست؟ شغلتان را انجام دهید و لقمه نان تان را درآورید. پس ازسی سال آموزگاری، دوران بازنشستگی ام را در زندان اوین خواهم گذراند وبه لطف خدا امیدوار خواهم بود. تاریخ درباره بیگناهی ما قضاوت خواهد کرد.» بازجو با نفرت و کینه به من می گوید:«کورخواندی! هرکس به اینجا وارد شود، جز با بدنامی خارج نخواهد شد. فکرنکن معلم بوده ای. شما فاحشه ها....» جوابی نمیدهم. زبان یکدیگر را نمی فهمیم.
بارها درطی بازجویی حمله کردند وکتکم زدند وموهایم را کشیدند و رکیک ترین فحش ها را که خود مظهرآن بودند، نثارم کردند. استخوان هایم را کوبیدند اما مرا باکی نبود. گوییکه قبل ازکشیده شدنم به صلیب بازجویی، روح خدایی من از تنم آزاد شده و درآسمانی که فرزندم درآن زندگی را بازیافته بود، به خرمی پرواز می کرد. با آنکه اشکهایم ازدرد روان می شدند اما پشیمان نبودم و درآن حال، به راز مقاومت دریا دلان ومیهن پرستان و زندانیان سیاسی دلیری پی می بردم که نه تنها امروزدرهمین زندان بلکه چندین نسل استخوان هایشان را دراین کوره مخوف آدمسوزی آب کرده و تا مغزنخاع سوزانده بودند اما جان عاشق آنها هرگز تسلیم دیکتاتوری نشده بود ومی باید که با اینهمه فداکاری وجانبازی پرافتخارنسل ها، دوران دیکتاتوری برای همیشه دراین کشور پایان پیدا کند.ـ
مرا به سلولی تاریک انداختند و هرروزبازجویی ام کردند تا با ایجاد ترس و وحشت جان مرا برلب برسانند و روحم را با یأس و نومیدی تاریک کنند اما شادمانی مرا پایانی نبود زیرا فرزندم را ازبازگشت به این جهنم نجات بخشیده بودم. زیباترین پرنده ازقفس گریخته بود ومرا چه باک ازمرگ بود؟ عمرخود را کرده بودم ولی به زندگی وعمر وجوانی کسانی فکرمی کردم که قطرات خشک شده خونشان بر دیوارهای سخت وسیمانی سلول باقی مانده بود. درسلول بیش ازآنکه به خودم و به بازجو و به جواب هایی که باید به او بدهم، فکرکنم، بی اختیار درگیراحساسات دیگری شده بودم. سی یا چهل سال وحتی بیشتراست که این سلول ها هیچ روزی خالی نبوده اند. چندین نسل ازنوابغ واندیشمندان و متفکران وانسان های آزاده و... به جرم اندیشه یا عقاید یا انتقاد به ساختار پوسیده حکومت یا به جرم ارایه نمودن راه حلی نو برای حل مشکلات لاینحل جامعه، دستگیر و به این زندان آورده شده ا ند و روح وجسم مرده آنها ازاینجا خارج شده است. آیا با اینهمه شلاق وشکنجه و کشتاردرنظام گذشته ویا نظام فعلی موفق شدند تا دیکتاتوری خود را برای همیشه به مردم تحمیل کنند؟ آیا توانستند مانعی در برابرخواسته های حق طلبانه و مطالبات اقشار مختلف مردم باشند؟!ـ
درسلول سیاه و تاریک، جایی که نور خورشید درآن هرگز نمی تابد و روشنایی لامپ راهرو به آن یک شام غریبان ابدی بخشیده است. دراینجا به گونه ای فکر می کنم که به آن عادت ندارم. یعنی به ریشه های بدبختی هایمان فکر می کنم که درخارج از زندان نمی توانستم، اینگونه روشن یا ملموس متوجه آنها بشوم. بیش ازهرچیز یا هرموضوعی به این می اندیشیدم که چرا زندان؟ چرا شکنجه؟ چرا تحقیرودربند کشیدن انسان آگاهی که سی سال آموزگار و دبیر بوده است؟ چرا مشتی وحشی ما را درزیرچکمه خود دارند؟
بی اختیارو با خشم از خود می پرسیدم که چرا سی سال پیش اجازه دادیم تا یک نفرتمام دستاوردهای انقلاب سی سال پیش را به نام خود کند؟ چرا تنها به یکنفراعتماد مطلق کردیم، مگراو به تنهایی انقلاب کرده بود؟ چرا تقدس(صلاحیت آسمانی) را وارد عالم سیاست کردیم؟ چرا همواره وهمیشه دربرابرصاحبان قدرت به جای هشیاری، زانو زده وازآنها تشکر می کنیم؟ چرا باید آدم های بزرگ(صاحب قدرت) را بپرستیم؟ شاه یا امام یا رهبر یا ... و چرا آن یکنفر باید مادام العمر دارای قدرت مطلق باشد و بقیه مادام العمرمطیع مطلق ونیازمند به او باشند وهرآنچه که او دیکته کند بقیه مثل بچه های دبستانی تکرار کنند و ما هم به تماشای این صحنه ها افتخارکنیم؟ حضرتشان در قرن بیست ویکم( 21) بازهم صحبت از ایجاد مدینه فاضله ای می نماید که درقرن بیستم یا چهارده قرن پیش هم برپا نشد وچرا بازهم اصرار برمنجی بودن خود وعقاید مقدس و نجات بخش خود می نماید که دوران تاریخی ویا قرون وسطایی آن گذشته است! همین حضرت امام که دیکته میکند و بقیه تکرار می کنند، دیروز یا امروز یا فردا، برمسند قدرت، وقتی فرمان داد:« بکشید!» ایمان آورندگان باید بپرسند:« چند تا ونگویند خفه شوآدمخوار!» وکسی نتواند بپرسد:«چرا وچه حاصل ازسالیان سال نفرت ودشمنی دربین مردم که اسلحه همیشگی شما آدمخواران برای رسیدن به قدرت مطلق بوده است!»ـ
چرا دراین مملکت با تاریخ طولانی مبارزات ملتش برای دموکراسی و با وجود مردان قدرتمندتش، چرا هیچکس نیآمده است که با بقیه به دور یک میز بنشیند و حقوق ملت(حاکمیت ملی) را مستقل از موجودیت خودش به رسمیت بشناسد! بلکه حرف اول وآخرش؛ خودش است که حق مطلق است وحاکمیت مردم هم دراومتبلورمی شود و همه باید این حق مسلم را به رسمیت بشناسند درغیراینصورت راه حلی برای خروج از بن بست های سیاسی وجود نخواهد داشت. درادامه تآتر قدرت، نیزعده ای شیفته گان وایمان آوردندگان همیشه درصحنه حضورداشته وسینه چاک او باشند وصبح تا شب به جان مبارک او قسم بخورند و به معجزات حضرتش ازشرق تا غرب عالم گواهی دهند.
چرا کسی شمارش نکرده است که این وجود مقدس چندین آدم یا چندین خانوار وچقدر بچه یتیم را خورده است تا به بقای خویش یا نام خود یا اعتقادات مقدس خود ادامه دهد(به طور مثال جنگ مقدس هفت ساله خمینی) و چرا هرگونه حسابرسی نمودن ازاین حضرات، غیرممکن وحیطه تقدس وغیرقابل ورود است ومترادف با خیانت وخدمت به جبهه دشمن وضد انقلاب است؟ اگرهم کسی جرأت کند وصدای برحقی بلند کند، دیوار حاشا چنان بلند وقدرت تبلیغاتی چنان حرفه ای(دجالانه ومقدس) است که هیچ فلکزده یا حتی رجلی هم نمی تواند با آن مقابله یا برابری کند! حاصل این راه و روش سیاسی و تآتر همیشگی قدرت درکشورما، چه بوده است؟ جزاین حاکمیت های سراسر وحشت که بر روح و روان ملت مسلط بوده اند وجزتحمل رنج بی پایانی که دامن ملت را ول نمی کند!
چرا این افراد به ظاهرمعصوم ومقدس مثل خمینی که تاهفتاد سالگی خود هیچ گناهی نمی کنند و حتی مورچه ای را لگد نمی کنند تا ظلمی نکرده باشند و حتی با ظالم هم می جنگند اما وقتی به قدرت رسیدند، درمسیر قدرت طلبی مطلق، دگردیسان دیکتاتوری می شوند که برای حفظ چهره خود، هیچ خطایی را نمی پذیرند وهیچ انتقادی را تحمل نمی کنند وبا داشتن نبوغ ذاتی در جذب مردم و توانمندی کسب قدرت مطلق که به آن آگاه هستند، پنهان یا آشکار و دیر یا زود، بیماری ویژه دیکتاتورها درآنها ظهورمی کند وبه خاطرباقی ماندن در قله محبوبیت وقدرت، به هرانحرافی غیرعقلانی وفریبکاری کلان و تهمت زدن و حذف کردن و کشتن و نابود کردن بیرحمانه غیرخودی، ناگزیر می شوند. به بهانه جهانی بودن عقاید خود، مردم کشورهای دیگر را به جای ایران وایرانی جا می زنند و انجام هرعمل فریبکارانه ای را مشروع جلوه میدهند به این بهانه که ما برحق هستیم وتمام مکر وحیله های ما نیز مقدس و به خاطرحقیقت است. اگراحیانا کسی جرأت کرد وحرفی زد، بلافاصله با سیستم اطلاعاتی کوبنده وسیستم تبلیغاتی حرفه ای وحضورحامیان همیشه درصحنه جواب داده شود. حاصل این روش های ویرانگر سلطه گری درطی سالیان، سرنوشت تلخ و دردناک فعلی ماست و ضدبشری ترین نتیجه آن این زندان مخوف اوین و زندان های دیگراست که سمبل دو دوران سیاه دیکتاتوری وقرار گرفتن یک نفر مطلق و مقدس یا حزبش در قله قدرت وپرستش(وجود مبارک اعلیحضرت وحزبش یا خمینی وحزب الله وخامنه ای وحزب سپاه و..) است. چطور ممکن است این دوران تلخ و تاریک وفتنه هایش که سطرسطرروزهای آن به بهای عمر جوانان و نخبگان و اندیشمندان وآزادگان وبا خون بیگناهان ورنجهای بی پایان مردم نوشته شده است، فراموش شده یا نادیده گرفته شود واین روش های قرون وسطایی بازهم تکرارشوند!؟
نمی دانم چرا این افکار، درسیاهی وتاریکی سلول به مغزمن خطورمی کنند. شاید هرکس دیگری نیز که به این قتلگاه مرگ قدم گذارد، به ریشه های خطرناک وچگونگی شکل گیری چنین حکومت هایی فکر می کند ودرحالیکه گوشش هنوزاز صدای سیلی های بازجو سوت می کشد، صدای شیپور و زنگهای دیگری هم درگوشش به صدا درمی آیند. چه راه حلی برای فردا هست؟
دیکتاتورها با تمام زوری که می زنند اما دیر یا زود می روند وچه کنیم که دیکتاتور دیگری، آسمانی یا زمینی ظهور نکند! چه کنیم تا فردا، هیچکس؛ حداقل هیچ عقل سلیمی به این فتنه ها وبازگشت به دوران طلایی یا سیاه سی سال پیش بازنگردد واجازه حیات مجدد به آن ندهد. چه کنیم که سیاست حیطه تقدس نباشد و حنای ملکوت قدرت، دیگر رنگی نداشته باشد و درپشت نقاب تقدس، اسکندر نهانی پنهان نباشد! یک خدای مقتدر که برای پیشبرد اهداف مقدس خود، سقف خانه ها را خراب می کند و خانواده ها را ازهم می پاشد و کودکان را یتیم می کند و کودک شیرخوار را ازپستان مادرجدا وبه دیارعدم می فرستد، ناله وگریه کودکان یتیم واشک مادران را نمی بیند واساسا عواطف انسانی مساله اش نیست وبه سلطه گری خود برجان وناموس و روان انسان ها ادامه می دهد وهرگز به ویرانگری های خود فکرنمی کند وبی حاصلی اراده یا اعمال خود را نمی بیند وطلبکارابدی هم هست زیرا مقدس وخود خدا یا پسر خداست. رفتارش پراز فریب است. کسی جرأت ندارد بپرسد که کو حاصل و نتیجه وعده هایی که از امروز به فردا وبعد تا به ابدیت به تأخیرانداختی؟ بسیاری مردند وابدیتشان هم فرارسید. کو؟
حضرت یا حضرات به اعمال ضد بشری خود افتخار هم می کنند وپرچم حق بشر را علیه بقیه دیکتاتورها هم به دست می گیرند تا رد گم کنند و با تزویرخطاهای خود را می پوشانند.
سیاستمداران زرنگی که در برابر واقعیت های سرسخت ومعادلات پیچیده قدرت راه حلی پیدا نمی کنند، به عالم معنویت یا درحیطه ارزش ها مقدس(عقیدتی) وارد می شوند. این بزرگان مثل خدا شروع می کنند به وعده های بزرگ دادن و... با این تفاوت که خداوند به تمام وعده های خود به پیامبرانش عمل کرد واین خدایان زمینی قادر نیستند به هیچیک از وعده های خود عمل کنند و تکبرشان عظمتی است که عقلشان را هم زایل می کند. فقط حرف می زنند و نمی فهمند که حرفهایشان چقدر حال آدم را به هم می زند؛ درست مثل استفراغ های خشک شده ای که درگوشه وکنار این سلول به جا مانده است و نفس کشیدن را مشکل می کند.ـ
سرنگون کردن شاه کار بزرگی بود و نیاز به یاری وفداکاری همه مردم داشت اما زمانی که به سرانجام رسید، آقای خمینی چترعقیدتی(اسکندر نهانی) خود را باز کرد و گفت:« یا همه در زیراین چتریا محارب خواهید بود! درزیراین چترهمه چیزهست و بیرون چترهیچ چیز نیست.» خمینی اینگونه بود تا امروز وحاصل این اعتقادات وچترمقدسش، کشتار برجسته ترین مردان وزنان وبا کفایت ترین افراد وشخصیت ها تا ...نابودی وآوارگی میلیون ها نفر بوده است که چه بسا تا آخرین خشت وآخرین خانه نیزهمانگونه که قسم خورده اند، به راه خود ادامه دهند!
آیا دیگران وبسیاری که برای سرنگونی همین نظام تلاش می کنند، خود چتری برسرندارند که فقط درزیرآن چترنجات ملت ازشردیکتاتوری را میسرمی دانند واز زیرچتر خود هم بیرون نمی آیند، زیرا مرز سرخ است؟ چرا باوریا قبول نمی کنند که یک ملت هفتاد میلیونی درزیر یک چترجا نمی گیرد وبه زیر یک چترنیز نخواهد آمد واگر این روش(چتری) سی سال پیش نتیجه ای جزکشتار وشکنجه و ویرانی نداد، پس باید برای سی سال بعد از آن درس گرفت و اگرحضرات چترهای خود را ببندند و به اندازه یک نفس به هم نزدیک شوند، چه اتفاق وحشتناکی خواهد افتاد؟ چه تابویی خواهد شکست؟ اگر شخصیت های سیاسی حاضر به بحث و گفتگو با یکدیگر باشند چه اتفاقی جزرشد وآمادگی برای پذیرش مسؤلیت در قبال ملت بزرگ خودشان خواهد بود؟ چرا این کاررا نمی کنند؟ زیرا اگر پرده سنگین و رازآلود سیاسی شان پاره شود، از سطح خدایی وبدون خطا بودن واز هاله تقدسی خارج ازفهم بشربیرون آمده و تا سطح یک آدم ویک سیاستمدار واقعی درعالم سیاست که دربرابرعملکردهای خود ونتایج آن پاسخگو و نه طلبکارابدی است، پایین خواهند آمد وحضرات نمی خواهند این اتفاق بیفتد ومی خواهند درهاله ای از ابهام با شعارهایی بی سرانجام که بیش ازربع قرن تکرار می کنند و با نهییجات پوچ وادعاهای عاری ازحقیقت که به خورشید یا ماه( درآسمان) فرمان میدهند تا بتابد وبتابد اما خبری نمی شود وبه زمین(مردم)فرمان می دهند که چنین یا چنان کنند اما اتفاقی نمی افتد وکسی به این حرفها گوش نمی کند زیرا غیرواقعی هستند، خلاصه درحیطه ای غیرقابل دستیابی وبه دورازشعورآدم ها باقی بمانند وبراین باورهستند که وجود مبارکشان به تنهایی می تواند، دموکراسی را به ملتی هفتاد میلیونی هدیه کنند وتوده های مردم به زیرچتر او خواهند آمد وبقیه سیاسیون یا رقبا خارج از چترباقی خواهند ماند ودرانتظارعواقب آتی آن(جاروشدن) به مسؤلیت خود خواهند نشست.ـ
همیشه همینطوربوده است ویکنفریا چند نفریا یک بیشتر به حق یا ناحق برنده خواهند شد و دموکراسی نیز در زیر چتر او معنا وتعبیر جدید والبته تاریخی پیدا خواهد کرد؟!ـ
چرا دربین ملل مترقی دنیا سیاستمداران بت نیستند و پرستیده نمی شوند؟ آیا به این دلیل که درجهان سوم، سیاست یک امرمقدس وقیام علیه ظلم وستم است وسیاسیون شق القمرمی کنند وباید مقام ویژه ای به آنها داد اما درکشورهای مترقی جهان، سیاست وسیله حکومت کردن است وحکومت هم امرمقدسی نیست؟ نه!- بلکه به این دلیل که دربخش عظیمی ازجهان قرون وسطا پایان یافته است وسیاسیون درفضای وهم آلود و تخیل پردازی با واقعیات مجازی و پیروزی های دروغین زندگی نمی کنند وعوامفریبی های مقدس قرون وسطا را چند قرن است که پست سرگذاشته اند و نمی توانند به آن برنمی گردند زیرا احزاب رقیب وجود دارند و پته آنها را روی آب می ریزند واسم اینکار هم دموکراسی است. ـ
بلکه..بلکه ...بلکه راستش دلایل بسیاری دارد اما می بخشید باید مطلب را ناتمام بگذارم. ازراهرو صدای پا می آید. خیلی خطرناک است اگراین نوشته را پیدا کنند، چه برسرمن خواهند آورد؟ با اضطراب کاغذ را پنهان کرده و حتی نفس نمی کشم. سعی میکنم بفهمم چه خبراست؟ دراینجا خبر یا اتفاق خوبی وجود ندارد و فرقی نمی کند که درب سلول من یا دیگری را باز کنند. فرقی نمی کند به بازجویی ببرندت یا تو را از باز جویی برگردانند. دراینجا جان انسان ها را می گیرند و روح آزاد و خدایی آنان را می کشند وزبان مشترکی بین تو وبازجو وجود ندارد. فقط یک چتردراینجا باز هست که آنهم چتربازجو است.ـ
صدای پای یک زندانی را به هنگام عبوراز کنار سلولم می شونم. صدای خشک سرفه ای می آید. ناگهان کسی سرود می خواند:«آن زمان که بنهادم سر به پای آزادی.. دست دل زجان شستم از برای آزادی.» نگهبان فریاد می زند:« خفه شو کافر!» زندانی ساکت می شود. نفس درسینه من حبس می ماند. اندکی بعد لحظات اضطراب آورسپری می شوند. نفس خود را آزاد کرده اما آه تلخی می کشم. دوباره قلم وکاغذم را بیرون آورد وبا خشم می نویسم:« اوین یک جهنم است و این جهنم بعد ازسرنگونی رژیم شاه دوباره به دست مقدسین کله گنده و افراد پاکی که خود را عاری ازگناه وخطا وآلودگی سیاسی و... می دانستند وهنوز هم می دانند وتعصبی خشک و مقدس بروجود خود ومعتقدانشان حاکم است، بازسازی شد وگسترش هم پیدا کرد تا غیرخودی(معترض به دیکتاتوری) به اینجا آورده واستخوان هایش خرد شود و خودی ها(ایمان آورندگان به همراه امامشان) بدون مانع و مزاحم برمنبر قدرت مطلق باقی بمانند.ـ
دوباره صدایی می شنوم. خوب گوش میدهم. کسی با مشت آرام به دیوارسلول من می کوبد. درابتدا یکه می خورم اما بعد می فهمم که به من پیام میدهد. در جدولی که با ناخن بر روی دیوار کنده شده است واز روز اول توجه مرا جلب کرده بود. به دنبال رمز وکشف حروف می گردم. او چند بار ضربات را بردیوار تکرار می کند و من سرانجام کلمه را کشف می کنم و حیرت می کنم که برایم کلمه سهیل را پیام داده است. با هیجان در میان حروف درجدول به دنبال حروف می گردم و با پیدا کردن آنها و با کوبیدن مشت به اوجواب میدهم:« مادر!» می فهمد که من مادرش هستم. زندانی با مشت محکم پاسخ می دهد:« درود!»ـ
پایان!ـ
اکتبرسال 2010

نوشتن این مطلب هیچ گونه مسؤلیتی را متوجه هیچ زندانی اسیری در زندان نمی کند ودلیل بر ارتباط با کسی درداخل نیز نیست.ـ
ی.

Mittwoch, 4. August 2010

اتفاق نیافتاد!ـ

نوشته: ملیحه رهبری


اتفاق نیافتاد!ـ

آهی از دل برمی کشم. برگ تقویم ماه گذشته همچنان بر روی دیوارباقی مانده است. نتوانستم آن را بکنم. دستانم قدرت کندن آن را نداشتند. گویی زمان درهمان برگ متوقف شده یا مرده باشد. درکنار تک تک روزهای آن- گویی قلب خود راآویخته بودم؛ آرزوها وآمال وشادی هایم را...! قرار بود دراین ماه سهیل برای مرخصی چند روزه از زندان به خانه بیاید. می خواستم ازطاق این روزهای کوتاه آزادی او، چلچراغی روشن بیآویزم تا تاریکی روزهای زندان وسلول انفرادی و شکنجه های جسمی و روحی و.. را اندکی از خاطرش بزدایم. قراربود؛ دوستان و یاران دانشجویش به دیدنش بیآیند. همه مشتاق دیدارش بودیم. قراربود برسرمزار پدرش برویم که اشتیاق دیداروآزادی او را با خود به جهان دیگربرد. پس ازدستگیری سهیل، سینا هیچ روز وساعتی را بدون فکرکردن به رنج زندان و اسارت او و دیگرجوانان به سرنکرد وسرانجام نیزاینهمه ظلم را تاب نیاورد. دلتنگ وبی قرار بود و دلش می خواست مثل کبوتری پربکشد وازسیم های خارداردربالای دیوار اوین بگذرد ودرآنسوی دیوار فرودآید ودرکنارفرزند اسیرش مأوا گیرد. افسوس...!ـ
برروی تقویم درمقابل هرروز، یک قرار دکتر نوشته بودم. سهیل نیزچون سایر زندانیان سیاسی دراثرشکنجه و اعتصاب غذا، بخشی از سلامتی خود را از دست داده است و به مداوا نیاز دارد، در زندان از دکترودارو خبری نیست. قرار بود که او را به دکتر و بیمارستان ببریم وبا رسیدگی های پزشکی اندکی ازدردها و رنج هایش بکاهیم. قرارهای شیرینی که هیچکدام اتفاق نیفتادند!ـ
به ما دروغ گفتند و با این وعده دروغ می خواستند مانع از فعالیت های ما بشوند. تمام تیرماه را درالتهاب واضطراب گذراندیم. هرروزیک بساط و هربار نیز به شکلی نهایت فشار رابرما آوردند تا ازحق طلبی خود دست برداریم وتسلیم خواسته ها وشرایطشان بشویم تا با منت گذاری، چند روزی به زندانی مرخصی بدهند که ما نپذیرفتیم. دست آخرماسک را ازچهره خود برداشتند ومعلوم شد که بازیگران کثیفی بیشتر نیستند واز مرخصی که حق زندانی باشد، خبری نیست.
چرا چنین اسیروبازیچه دست شکنجه گران شده ایم؟ آیا ما تنها آگاهان این کشورهستیم که باید چنین قیمتی را می پرداختیم و همچنان نیزاین قیمت را بپردازیم؟ کی این نظام تغییر خواهد کرد؟ـ
دراصل سی سال پیش که انقلاب کردیم، قرار نبود که چنین جهنمی برای ما ملت (غیرخودی) و چنان بهشتی برای خودی ها و آخوندهای بی درد و تجارمحترم بازارویک اقلیت خوشبخت بنا شود! زمان شاه هم اینها هیچ کمبودی و هیچ دردی نداشتند! قرارنبود که هیولای دیکتاتوری دینی ازیکسو با موادمخدر به جان ملت بیافتد و از سوی دیگر با سرکوب وشکنجه واعدام، دست به جنایت و نسل کشی در ایران بزند و قرار نبود که ظلم وبیعدالتی وفساد وفقربیداد کند. هیچیک ازاینها قرار نبود اما که اینهمه شد واتفاق افتاد!آ
پس از مرگ سینا، چند وقتی این خانه شلوغ و پراز سر وصدا و پراز رفت وآمد فامیل و دوستان وآشنایان بود. دیگر تمام شده است وطوفان مرگ سینا نیز دراین تابستان داغ بر ما فروکش کرده است و سکوت بعد از طوفان جان مرا فرا گرفته است. خانه خالی است. همه رفته اند و من مانده ام. در بیرون خانه همچنان تلاش وفعالیت های ما پابرجاست، گاه در تمام روزهای هفته، دوندگی های ما برای دفاع از جان وحقوق عزیزان اسیرمان ادامه دارد و تغییری نکرده است. اما غروب که با سری سنگین وجانی پردرد به خانه برمی گردم، در داخل خانه سکوت غریبی حکمفرماست. سکوتی که درآن صدای تیک تاک همه ساعت های خانه را می شنوم. سکوت غریبی است؛ سکوت یک آبستنی، سکوت قبل ازیک تولد! گاه از خود می پرسم که آیا این سکوت، آخرین لحظه ها وآخرین تیک تاک های باقی مانده عمرحکومت آخوندی است وناگهان انفجارعظیم اتفاق خواهد افتاد؟ آیا جنگی خواهد شد؟ چگونه می تواند جنگی اتفاق نیافتد؟ جنگ شروع شده است. جنگ وجود دارد. طرفین ازپشت خاکریزهای مختلف به سمت یکدیگر شلیک می کنند. دراین جهان بزرگ با نظم نوین وبا مناسبات پیچیده آن، حرکت ها اگرچه کند و آرام اما اجتناب پذیرند. یک ایران اتمی با احمدی نژاد وبا ولی فقیه و با یک حزب به نام حزب ولایت سپاه! ما ملت اسیر را با خود به کجا خواهد برد؟ بدون جنگ هم زندگی دراینجا خود یک فاجعه است!ـ
دراین سکوت غریب، صدای فریادهای بسیاری به گوش جانم می رسد. فریاد جوانان وطن که دربیدادگاه ها به ناحق محکوم شده اند وربع قرن یا نیم قرن ازعمرسرمایه های انسانی کشورباید درگوشه زندانها رو به فنا و زوال نهد. دراین سکوت، صدای فریاد ملتمان به گوشم می رسد که فشارها و بار سنگین این دیکتاتوری را با تن وجان و روان خود تحمل میکنند. گاه صحنه های آشکاری ازفریاد ملتمان را دربغل گوش وحتی درپشت درکوچه یا درگوشه خیابان می شنوم که به نظرم می رسد، تمام شادی های جهان نیزدربرابر یک غم ازغم های بزرگ ملتمان بسیار کوچک است وتمام بی خبری، غرق شدن درفراموشی یا کارو زندگی خود نیز، دربرابریک خبراز اخبارهولناک میهنمان، چنان تکاندهنده است که کابوس آن ازخاطرمحو نمی شود.ـ
وقتی دربرابر چشمان من و تو و ویا دربرابردوربین آینه، می بینیم که جوانک معتادی کراک کشیده و در توهم است. ازاو سؤال می شود:« پسرجان اسمت چیه و چندسالته؟» جواب:« کامی ونوزده سالم است.» س: « چرا این گوشه نشسته ای؟ چرا به خانه نمی روی؟» ج:« خانه ندارم. راهم نمی دهند!..خانه نیست، طویله است!» س:« ازچندسالگی معتاد شدی؟» ج:« ازکلاس اول دبستان!»[ازبرکت آزادی ودموکراسی ویژه جمهوری اسلامی!] س:« الآن چه حالی هستی؟» ج:« بخدا دیشب می خواستم خودم را بکشم!»ـ کامی از درد شروع به گریه کردن می کند. براو چه می گذرد؟ شاید با قدرت این ترانه* بتوانیم به او نزدیک شویم:ـ..... رفیق من\ سنگ صبور قلب ها،\ به دیدنم بیا که خیلی تنهام.\ هیچکس نمی فهمه که چه حالی دارم،\ چه دنیای رو به زوالی دارم،\ مجنونم و دلزده از لیلی ها،\ خیلی دلم گرفته از خیلی ها\... به دیدنم بیا که خیلی تنهام....\ـ
تنها با قدرت یک ترانه مردمی ، وبا طنین یک فریاد از دردهای ملتمان، گویی که تمام ابرها شروع به باریدن می کنند وآسمان پرازطوفان می شود. نوجوانی بیگناه از تبار یک ملت معصوم و بی پناه، قربانی اعتیاد وطعمه ساده معاملات پرسود مافیای سپاه و بهای جاه طلبی های پرهزینه ولی فقیه ازغزه تا لبنان وخرابشده های دیگر.....می شود.!ـ
کامی درچنگال بیرحم کراک فریاد می زند ومی گرید. درد درتمام جانش چوگردابی از سرب داغ می پیچد. اواطراف خود را درک نمی کند. نه کسی را می بیند و نه صدایی را می شنود. از شدت درد با چاقو دستها وبازوان خود را زخم می زند تا خون زهرآلود دیوانه ازرگهایش بیرون بریزد واندکی آرام گیرد وبا اینهمه زخم و خون... اما نه رها ازدرد می گردد و نه آزاد از جنون. درتنهایی مطلقش، بی فریاد رسی به دور خود می چرخد و سپس برزنوان ناتوان خود افتاده و برروی آسفالت خیابان می غلطد و می نالد: مرا بکشید! مرا به دارآویزید من یک معتادم! راحتم کنید! به فریادم برسید! اینجا جهنم است. خدا.. امام..»ـ
کامی مچاله شده چون قوطی کنسروی که فاسد شده باشد، خماردرگوشه ای می افتد. درحال مرگ و درکابوسی که برفراز سرش پروازمی کند، حضرت امام و ولی فقیه، منجی ملت را می بیند. خامنه ای درثاهت هیولای یک چشم خون آشام با عبایی سیاه وباعمامه ای خیس ازخون وچرک با خنجری در دست، تیغه تیز و ترسناک خنجررا برگلوی گناهکار پسرک معتاد می کشد تا او را به سزای گناهش برساند. درپشت سراین هیولا، سران نظام و سران سپاه ایستاده اند. گوش های درازشان مثل اجنه و شیطان از دوسوی سرشان آویزان است و صورت هایشان جانوران عجیبی را می ماند که قهقه های دیوانه وار سرمی دهند ونابودی پسرک را با شوق بی پایان تماشا می کنند. پسرک هیچیک از این جانواران را نمی شناسد. جانورانی که با سم هایشان پنهان شده در چکمه های نظامی، با نفرتی جنون آمیز قربانی را درزیرمشت و لگد خود می گیرند وبه او آشغال کثیف می گویند ووحشیانه به او تجاوز میکنند. چکمه هایشان بوی قیرو نفت وگاز وبوی کراک می دهد. کامی درحال خفه شدن و مرگ، تیزی وسرمای کارد تیز را همچنان برگلویش حس می کند. اما درمعجزه ای زمینی یا آسمانی جان پسرک که بره ای ازگله قربانیان معصوم ملت است، با خنجر حضرت ولی فقیه از تن پرآتشش جدا نمی گردد.ـ
سی سال است که سر این ملت برسنگ قربانگاه قدرت آخوندی افتاده است و خنجراین حکومت اهریمنی گلویش را می ساید وچگونه است که اینهمه خون جاری است وسر این قربانی هنوزبرگلو خرخرمی کند و این داستان شیاطین یک چشم و بره های مظلوم درقربانگاه قدرت پایان نمی یابد. این خبیث ها یک روح ویک باور واحد شده اند با یک چشم که تنها چشم دیوقدرت است، بی هیچ قلبی ویا دستی برای یاری یا نجات مردم و تنها سم هایی برای لگد کوب کردن آدم وعالم دارند. وآن چشم دیگرشان که باید انسان وحقوق انسانی اش را ببیند و باید غیرخودی را نیز ببیند، ازاساس وجود ندارد. ازاینروست که به خاطراقتدار، اینگونه خیانت و جنایت ونسل کشی کرده اند و توانسته اند برروی تک تک این جسدها نظام خود را بنا و قدرت پوشالی خود را با ثروت نفت بسازند.ـ خود را معصوم و دیندار وبندگان صالح اما غیرمسؤل در برابرسرنوشت ملت، و برعکس ملت را بی دین وفساد و معتاد وگناهکار وناصالح و مسؤل این شرایط....جلوه دهند! داستانی که ازتقدس خمینی(امام) آغازشد وباخون وجنون وجنایات کوردینی و دروغگویی(دجالیت) ادامه یافت و هنوزهم ادامه دارد و مدعیان تقدس وبرتری و برگزیدگی وچه وچه... با تمام فریبکاری های آشکارشان بازهم دست برنمی دارند. گویی که چون ملت ما مسلمانند این زیربنا همیشه قابل بازسازی وابدی است ودرقرن بیست ویکم نیز تغییری نخواهد کرد و تله تقدس را درجلوی هرقدمی و پوزه بند اطاعت را برهردهانی می توانند بگذارند!ـ
خبرگزاری جمهوری اسلامی در 17 تیرماه نوشته بود که احمدی نژاد به کشور مالی رفته است و مردم(جوانان!) در آنجا به استقبال او آمده و گفته اند:« یا امیرالمؤمنین، احمدی نژاد ، خوش آمدی!»ـ
آیا احمدی نژاد که درتوهم امیرالمؤمنینی است، نمیداند که سرمایه سپاه ازبدوتأسیس جمهوری اسلامی ازمواد مخدر است و مواد مخدر و قاچاق، سرمایه هنگفتی بعد ازاسلحه و نفت را درپشت سر دارد که سپاه از این سرمایه هنگفت نمی تواند بگذرد وبدون آن قادر به ماجراجویی هایش ازافغانستان تا عراق ولبنان و... نیست! آیا دکتر احمدی نژاد(!) نمی فهمد که تمام حرف های دولت درمبارزه با مواد مخدر سرگرمی بوده و در این نظام کسی دلش برای ملت نمیسوزد، اگرهم بسوزد، مثل فعالین حقوق بشر، سرازگوشه زندان در می آورد! آیا احمدی نژاد نمی فهمد که خود در رأس این نظام مافیایی است که تولید بیکاران ومعتادان و روسپی ها و فقرا وکودکان خیابانی... را برعهده دارد و خود خدمتگزار این سیستم اهریمنی است وازآنها حقوق ریاست جمهوری می گیرد ولقمه خود را درکاسه خون این قربانیان فرو کرده و به دهان می برد وپول سفرها یا همایش های تبلیغاتی اش، ازاین معاملات که به قیمت جان انسانها است، تأمین میشود؟ آیا احمدی نژاد نمی فهمد که با نفرت وکینه و دشمنی وانتقامجویی ازجوانان و دانشجویان، خود را در برابرطیف افراد آگاه و مسؤلی که با این بنای فاسد به مبارزه برخاسته اند، قرار داده است وآیا نمی داند که با بمب اتم نیز نمیتوان کاخ ظلم ولی فقیه را حفظ کرد؟ آقای احمدی نژاد درحالیکه خودش فرزندانی دارد، چگونه است که معنای درد و بیداد ضربات چاقو برتن یک جوان 19 ساله معتاد یا شکنجه جوانان آگاه ملت در اوین وگوهردشت وصدها بازداشتگاه دیگردرسراسر کشورومعنای نابودی روح پاک یک جوان را دراثر تجاوزات متداول در زندانهای سیاسی وغیرسیاسی ایران را نمی فهمد!؟ برای اینکه احمدی نژاد اینها را بفهمد، باید در ابتدا می فهمید که او هم بدترازیک معتاد ساده، درتوهم وگیج وخمار هیچ وپوچ است. ومافیای سپاه با تقلب وتجاوز او را سرکار(رییس جمهوری) گذاشته تا ازصبح تا شب به دنبال برداشتن موانع برای دستیابی به سلاح اتمی باشد و در توهم و خیالاتی مثل فرستادن نخستین آدم فضایی در پنج سال آینده به فضا سیرکند یا با بافتن مزخرفاتی مثل شرکت درمدیریت جهان یا تغییرنظم جهانی، بازیگرساده و دلقکی برای مافیای پشت پرده سپاه باشد و خود را مضحکه عالم وآدم کند و درعین حال عاجز از فهم یا مداوای ساده ترین درد مردم باشد:ـ
توچه دانی که درثریا چیست
چو ندانی که درسرایت کیست؟
نظامی که به مدت سی سال، بگونه ای بیرحمانه- دام اعتیاد یا دیگر راه های نابودی و زوال را به ویژه برجوانان باز کرد تا خیالش ازبابت اعتراض و مقاومت آنان آسوده باشد وگوش های خود را بست تا صدای هیچ فریادی را نشنود، چگونه انتظار دارد که زوال بیرحمانه خودش فرا نرسد؟! چگونه انتظاردارد که ملت مشتاق شنیدن صدای فروپاشی ویا درانتظار رسیدن ساعت مرگش نباشد؟! بدون شک همه درانتظاریم؛ درانتظارنابودی دیو یک چشم قدرت آخوندی و درانتظار فرارسیدن زمان وشرایط وآینده ای که عاشقان این ملت وآب وخاک، از وجود چشم دوم خود اطمینان حاصل کنند. آیا حاضر به دیدن یک جامعه هفتاد میلیونی که خواهان حاکمیت ملی است، هستند؟ وآیا حاضر به دیدن دیگران و قرار گرفتن درکنار یکدیگرخواهند بود تا زخم ها ورنج های تاریخی مان پایان یابند یا آنکه بازبه دنبال پروردن غول یک چشم اقتدار خود خواهند رفت؟!ـ
مرداد 1389 برابر با ماه یولی 2010
ابیات ترانه: ترانه ای اجرا شده توسط هنرمند مردمی، داریوش می باشد.ـ
آینه: بنیاد آینه متعلق به داریوش خواننده که درخدمت آگاهی رسانی در داخل کشور و مبارزه با اعتیاد جوانان است!ـ

Freitag, 25. Juni 2010

هان! ای دل عبرت بین...ـ

نوشته: ملیحه رهبری


هان! ای دل عبرت بین...ـ

به کوه زدم تا از سیاهی های روزگار آخوندی بگریزم و در دامنه های سبزکوهستان، امیدم به آینده روشن را دوباره پیدا کنم. پسرم سهیل وستاره روشن زندگی ام به 6 سال زندان محکوم شد. با دستان رییس جمهور تقلبی وبا ظلم او به ملت؛ چراغ خانه ما برای شش سال خاموش شد! سینا طاقت و تحمل براین رنج را نیآورد ودچارحمله قلبی شدیدی شد. یک هفته دربیمارستان بود وبعد ازشدت اندوه درگذشت. تنها یک جمله گفت:« نمی دانم به کجا می روم اما ایمان دارم که این جهنم را ترک می کنم و بعد ازاین آزادم! به خدا قسم بعد از این آزادم.»ـ
دلم ازغبارغم گرفته بود ، به دنبال ریزش باران انباشته شده درقلبم، به ستیغ قله ها زدم. میخواستم به جایی بروم که دورباشد؛ دورازشهر وحکومت نظامی وچهره های چندش آور مأمورانش و به دوراز هرپستی زمینی واندکی نزدیک به آسمان درستیغ قله ها باشم.ـ
می خواستم ، با صعود به قله کوه و درارتفاع سه هزار وهفتصد متری این جام پرزهر یکساله رنج را به زمین زده و بشکنم وپیاله ای شراب ناب امید ازلبان خنک چشمه ها، از قلب کوه های پرطاقت سرکشم وداغ های دلم را چون ایرانیان کهن به دامن طبیعت بسپارم و درپای کوه ها دفن کنم تا به ابد ازآن لاله و شقایق بروید.ـ
نمی خواستم درآن بالا، کوه ها را زیر و رو کنم و مثل خامنه ای که درخواب دیده بود، در قلعه الموت گنجی است و به روایتی بولدوزرها را روانه قلعه کرده بود تا گنج الموت را بیابند و بیچاره آخوند دنیا طلب وقدرت پرست نمی فهمد که گنج الموت درستیغ کوه (سلسله جبال البرز)، سنگ های قیمتی چون گوهر وطلا و نقره نیست زیرا فداییان قلعه الموت غارتگران ثروت مردم نبودند تا ثروت بیاندوزند بلکه گنج افسانه ای الموت، گوهر وطلای ناب انسانی وسنت مقاومت ومبارزه ازجان گذشتگان غیورایران زمین بود که دربرابر بیداد واستبداد دینی، سیصد سال چون کوه ایستادند ولرزه برتن جباران زمان افکندند.ـ
نمی خواستم چون علی گدا از دل کوه، سنگ سبززمرد یا الماس بیابم وخدا را شکرکنم که تمام ثروت های ایرانزمین مال من است، بلکه می خواستم از درون خودم و درشکافتن کوه های رنجم، زمرد سبزامید را کشف کنم واز درون خاکسترمرگی که آخوندها برسرما ملت افشانده اند، چون ققنوس زنده شوم و ازمیان آتش سینه خود برخیزم وپرکشم و آزادانه پرواز کنم.ـ
می خواستم درمیان کوه های رنج سی ساله ملتم، الماس برنده ای را کشف کنم که با آن اراده انسانی را می توان صیقل زد و تابناکش کرد. نمی خواستم در برابراین ضربات واز داغ های آن بمیرم وکالبد بی جانی ازمن برجای بماند که شش سال درپشت در زندان اوین، چون سایه ای درسایه دیوارهایش باشم، می خواستم سرود زنده بودن و نامیرایی و پایداری ملتم را از زبان آفتاب و کوه های پایدارش بشنوم وخود صخره ای از این کوهستان سخت ونامیرا گردم!ـ
تنها نبودم. پیروجوان بودیم که همه با هم عازم قله شدیم؛ برخی عزیزی به گوشه زندان داشتیم وبقیه دوستان بودند . جوان ترها پیشاپیش ما حرکت می کردند و ازما جدا شدند. ما کند حرکت می کردیم وشب را در پناهگاه استراحت کردیم.ـ
دو روز طول کشید تا به قله توچال رسیدم اما توانستم تا منتهای توان خود اوج گیرم و رسیدن به قله برایم یک احساس پیروزی پس از اینهمه شکست بود. می خواستم درآن بالا وازآن بالا به پایین نگاه کنم. می خواستم فکرکنم. به سال گذشته وآنچه که دراینروزها درجریان بود. ازمناظرات تلویزیونی واعترافات مقامات به بی کفایتی ها وحق کشی ها وجنایات سی ساله شان که ملت را تکان سختی داد وبرسر غیرت آورد. تا فضای نسبتا باز سیاسی که به وجود آمد ودر پرتو آن جوانان ما فعال شدند وسرانجام جنبش یا قیام مردم جرقه زد و بعد شعله کشید.ـ
بی آنکه دوربینی به همراه داشته باشم، به تماشای صحنه هایی نشستم که دراین یکسال دیده بودم و آخرین صحنه ها که عکس ها وتصاویری بود از ویرانی وخرابی های خانه آقای صانعی (حضرت آیت الله!). تعجب نمی کردم که چرا مغول های ولی فقیه به آنجا هم حمله کرده اند؟! درمیان آن ویرانه ها و بی نظمی و بی حرمتی ها که به منزل و بر خود وخانواده شان(متأسفانه) رفته بود، اتفاقا نظمی نادیده را شاهد بودم و تماشا می کردم.ـ
به سرانجام حضرتشان فکرمی کردم که دست ظلم وتعدی وسرکوب سی ساله نظام ولی فقیه پله به پله سرانجام به سرای ایشان نیز رسید. سی سال پیش حضرت آیت الله خود(برای حفظ نظام ولی فقیه) روزی به موسوی تبریزی گفته بود:« امید ضد انقلاب باید ازاوین قطع شود. اوین محیط ترس ورعب باید باشد. باید ضدانقلاب اقتصادی وگروهکی ازشما چنان بترسند که جاسوسان لانه جاسوسی می ترسیدند وضدانقلاب باید از اینکه ببرندش اوین لرزه به اندامش بیفتد.» وحالا پروش یافتگان همان مکتب یعنی وزارت اطلاعات ومغولهای ولی فقیه [که حضرتشان توصیه به رشد وپرورش آن کرده واز مشروعیت(سرکوب وشکنجه) جوانان ملت پشتیبانی کرده بودند.]به منزل حاج آقا رسیده وزلزله سیاسی برپا کرده ولرزه براندام او و خانواده اش افکند بودندـ. بی اختیار این شعرخاقانی به خاطرم آمد:ـ
هان ای دل عبرت بین، از دیده نظرکن هان
منزل فقیه عالیقدر را آینه عبرت دان
....
گوئی که نگون کرده است ایوان فلک وش [منزل مقدسین] را
حکم فلک گردان یا حکم فلک گردان

ازهراتفاق وداستانی می توان نتایج بیشماری گرفت. به نظرمن مقام وحرمت انسانی در نزد خداوند یکسان است، و بی حرمتی به آن بدون پاسخ نمی ماند. زندانی سیاسی، انسانی است رشد یافته و صاحب مقام و باحرمت ودارای روح وتفکرات روشنی برای عدالتخواهی که به خیانت وقدرت پرستی حاکمان تن نمی دهد وپشتیبانی کردن و پرورش دادن هیولای شکنجه علیه این انسان تا خاموش وخفه اش کنند و ریختن خون او درحالیکه بیگناه است، بدون پاسخ نمی ماند.ـ
درست یا غلط اما گویی که نظمی براین فلک دوارحاکم است که ششصد سال پیش(زمان خاقانی) ویا هشتصد سال بعد زمان ما) ندارد وسرانجام بنای ظلم، آجر به آجرش ویران می شود.ـ
امروزهم با دستان خالی ولی با استواری وپایداری فرزندانمان می خواهیم از شرحکومت ولی فقیه وقدرت سپاه پاسداران آن خود را آزاد کنیم. شاید نتوانیم و حتی اگر ما نتوانیم اما ویران شدن کاخ ستم ولی فقیه منتفی نخواهد شد.ـ
ظلم گوری است که این نظام با دستان خود آن را کنده است وسرانجام روانه آن خواهد شد. سرنوشت وعاقبت تمامی دیکتاتورها وپرستندگان قدرت، حتی به قدرت ویکدنگی صدام حسین که خود را دربرابر بیست وسه دولت نیز قرار داد ....چنان شد که مثل موش به درون سوراخی در زمین خزید ومثل غارنشین ها با ریشی بلند و با انبوهی شپش دستگیر و راهی دادگاه وچوبه اعدام شد.ـ

دراین یکسال هم موج عظیمی ازآزادیخواهی وعدالت طلبی آمد که دامن خودی و وغیرخودی(ملت) وتا نخودی راهم گرفت. این موج ازسر بعضی گذشته و دامن برخی را ترکرده است اما تمام کسانی که غسل ووضویشان را دردریای سی ساله خون ملت گرفته اند، نخواهند توانست این موج را ازسر خود دور کنند.ـ
موج به خانه ولی فقیه و رییس جمهور تقلبی وبه سپاه پاسداران نیزخواهد رسید. اگرچه سدی ازاجساد جوانان و دیواری از ترس وزارت اطلاعات وشکنجه و تجاوز و پرده هایی از تقدس وتبلیغات... در برابر این موج زده اند تا جلوی آن را بگیرند اما باشد تا معجزه ای را که خودشان به آن باوردارند وانگشتی را که به سویشان نشانه رفته است را، نه درخرافات واوهامات دجالانه شان، بلکه درعالم واقعیات و دررسیدن آخرزمان خودشان وحکومتشان ببینند.ـ
آقایان به قول مرحوم مهندس بازرگان سرانجام به آنجا خواهند رسید که روی دست جمهوری اسلامی شان یک شهید مانده باشد وآنهم اسلام عزیز امامشان باشد!ـ
همه دوستانی که با هم عازم کوه شده بودیم، می خواستیم نگاهی به یک سالی که گذشت بیاندازیم وبفهمیم که داستان این یکسال چه بود وبعد چه شد؟ چه به دست آوردیم وچه از دست دادیم تا بتوانیم بهفمیم که به کجا می رویم؟ نه تنها فرزندان یا همسران یا نزدیکان ما بلکه انبوهی ازاقشارگوناگون مردم هنوز، پا دربند این داستان دارند و درزندان های قرون وسطایی اسیرهستند وشش سال یا پانزده سال حبس گرفته اند، که این عزیزان فراموش نمی شوند. همچنین خانواده های بسیاری داغدارشده اند. خون های با ارزشی برزمین ریخته شدند و زندانیان بیگناهانی برسر دار رفتند که تمام ملت را درماتم وعزای مرگ خود فرو بردند و در این یکسال هزینه هایی سنگین از جیب ملت پرداخت شده است. به همین دلیل نمی خواهیم یا نمی توانیم مثل خیلی ها درگریزاز آشفته بازار سیاست فعلی، به دنبال زندگی روزانه خود روان شده وآرام گیریم.ـ

ما زنده ازآنيم كه آرام نگيريم موجيم كه آسودگي ما عدم ماست

( 2010(خرداد ماه 1389 برابر با ماه یونی(ژوین)
نویسنده: نوشتن این مطلب، هیچگونه مسؤلیتی را متوجه کسی(به ویژه خانواده زندانیان) در داخل کشور نمی نماید.ـ