Freitag, 25. Juni 2010

هان! ای دل عبرت بین...ـ

نوشته: ملیحه رهبری


هان! ای دل عبرت بین...ـ

به کوه زدم تا از سیاهی های روزگار آخوندی بگریزم و در دامنه های سبزکوهستان، امیدم به آینده روشن را دوباره پیدا کنم. پسرم سهیل وستاره روشن زندگی ام به 6 سال زندان محکوم شد. با دستان رییس جمهور تقلبی وبا ظلم او به ملت؛ چراغ خانه ما برای شش سال خاموش شد! سینا طاقت و تحمل براین رنج را نیآورد ودچارحمله قلبی شدیدی شد. یک هفته دربیمارستان بود وبعد ازشدت اندوه درگذشت. تنها یک جمله گفت:« نمی دانم به کجا می روم اما ایمان دارم که این جهنم را ترک می کنم و بعد ازاین آزادم! به خدا قسم بعد از این آزادم.»ـ
دلم ازغبارغم گرفته بود ، به دنبال ریزش باران انباشته شده درقلبم، به ستیغ قله ها زدم. میخواستم به جایی بروم که دورباشد؛ دورازشهر وحکومت نظامی وچهره های چندش آور مأمورانش و به دوراز هرپستی زمینی واندکی نزدیک به آسمان درستیغ قله ها باشم.ـ
می خواستم ، با صعود به قله کوه و درارتفاع سه هزار وهفتصد متری این جام پرزهر یکساله رنج را به زمین زده و بشکنم وپیاله ای شراب ناب امید ازلبان خنک چشمه ها، از قلب کوه های پرطاقت سرکشم وداغ های دلم را چون ایرانیان کهن به دامن طبیعت بسپارم و درپای کوه ها دفن کنم تا به ابد ازآن لاله و شقایق بروید.ـ
نمی خواستم درآن بالا، کوه ها را زیر و رو کنم و مثل خامنه ای که درخواب دیده بود، در قلعه الموت گنجی است و به روایتی بولدوزرها را روانه قلعه کرده بود تا گنج الموت را بیابند و بیچاره آخوند دنیا طلب وقدرت پرست نمی فهمد که گنج الموت درستیغ کوه (سلسله جبال البرز)، سنگ های قیمتی چون گوهر وطلا و نقره نیست زیرا فداییان قلعه الموت غارتگران ثروت مردم نبودند تا ثروت بیاندوزند بلکه گنج افسانه ای الموت، گوهر وطلای ناب انسانی وسنت مقاومت ومبارزه ازجان گذشتگان غیورایران زمین بود که دربرابر بیداد واستبداد دینی، سیصد سال چون کوه ایستادند ولرزه برتن جباران زمان افکندند.ـ
نمی خواستم چون علی گدا از دل کوه، سنگ سبززمرد یا الماس بیابم وخدا را شکرکنم که تمام ثروت های ایرانزمین مال من است، بلکه می خواستم از درون خودم و درشکافتن کوه های رنجم، زمرد سبزامید را کشف کنم واز درون خاکسترمرگی که آخوندها برسرما ملت افشانده اند، چون ققنوس زنده شوم و ازمیان آتش سینه خود برخیزم وپرکشم و آزادانه پرواز کنم.ـ
می خواستم درمیان کوه های رنج سی ساله ملتم، الماس برنده ای را کشف کنم که با آن اراده انسانی را می توان صیقل زد و تابناکش کرد. نمی خواستم در برابراین ضربات واز داغ های آن بمیرم وکالبد بی جانی ازمن برجای بماند که شش سال درپشت در زندان اوین، چون سایه ای درسایه دیوارهایش باشم، می خواستم سرود زنده بودن و نامیرایی و پایداری ملتم را از زبان آفتاب و کوه های پایدارش بشنوم وخود صخره ای از این کوهستان سخت ونامیرا گردم!ـ
تنها نبودم. پیروجوان بودیم که همه با هم عازم قله شدیم؛ برخی عزیزی به گوشه زندان داشتیم وبقیه دوستان بودند . جوان ترها پیشاپیش ما حرکت می کردند و ازما جدا شدند. ما کند حرکت می کردیم وشب را در پناهگاه استراحت کردیم.ـ
دو روز طول کشید تا به قله توچال رسیدم اما توانستم تا منتهای توان خود اوج گیرم و رسیدن به قله برایم یک احساس پیروزی پس از اینهمه شکست بود. می خواستم درآن بالا وازآن بالا به پایین نگاه کنم. می خواستم فکرکنم. به سال گذشته وآنچه که دراینروزها درجریان بود. ازمناظرات تلویزیونی واعترافات مقامات به بی کفایتی ها وحق کشی ها وجنایات سی ساله شان که ملت را تکان سختی داد وبرسر غیرت آورد. تا فضای نسبتا باز سیاسی که به وجود آمد ودر پرتو آن جوانان ما فعال شدند وسرانجام جنبش یا قیام مردم جرقه زد و بعد شعله کشید.ـ
بی آنکه دوربینی به همراه داشته باشم، به تماشای صحنه هایی نشستم که دراین یکسال دیده بودم و آخرین صحنه ها که عکس ها وتصاویری بود از ویرانی وخرابی های خانه آقای صانعی (حضرت آیت الله!). تعجب نمی کردم که چرا مغول های ولی فقیه به آنجا هم حمله کرده اند؟! درمیان آن ویرانه ها و بی نظمی و بی حرمتی ها که به منزل و بر خود وخانواده شان(متأسفانه) رفته بود، اتفاقا نظمی نادیده را شاهد بودم و تماشا می کردم.ـ
به سرانجام حضرتشان فکرمی کردم که دست ظلم وتعدی وسرکوب سی ساله نظام ولی فقیه پله به پله سرانجام به سرای ایشان نیز رسید. سی سال پیش حضرت آیت الله خود(برای حفظ نظام ولی فقیه) روزی به موسوی تبریزی گفته بود:« امید ضد انقلاب باید ازاوین قطع شود. اوین محیط ترس ورعب باید باشد. باید ضدانقلاب اقتصادی وگروهکی ازشما چنان بترسند که جاسوسان لانه جاسوسی می ترسیدند وضدانقلاب باید از اینکه ببرندش اوین لرزه به اندامش بیفتد.» وحالا پروش یافتگان همان مکتب یعنی وزارت اطلاعات ومغولهای ولی فقیه [که حضرتشان توصیه به رشد وپرورش آن کرده واز مشروعیت(سرکوب وشکنجه) جوانان ملت پشتیبانی کرده بودند.]به منزل حاج آقا رسیده وزلزله سیاسی برپا کرده ولرزه براندام او و خانواده اش افکند بودندـ. بی اختیار این شعرخاقانی به خاطرم آمد:ـ
هان ای دل عبرت بین، از دیده نظرکن هان
منزل فقیه عالیقدر را آینه عبرت دان
....
گوئی که نگون کرده است ایوان فلک وش [منزل مقدسین] را
حکم فلک گردان یا حکم فلک گردان

ازهراتفاق وداستانی می توان نتایج بیشماری گرفت. به نظرمن مقام وحرمت انسانی در نزد خداوند یکسان است، و بی حرمتی به آن بدون پاسخ نمی ماند. زندانی سیاسی، انسانی است رشد یافته و صاحب مقام و باحرمت ودارای روح وتفکرات روشنی برای عدالتخواهی که به خیانت وقدرت پرستی حاکمان تن نمی دهد وپشتیبانی کردن و پرورش دادن هیولای شکنجه علیه این انسان تا خاموش وخفه اش کنند و ریختن خون او درحالیکه بیگناه است، بدون پاسخ نمی ماند.ـ
درست یا غلط اما گویی که نظمی براین فلک دوارحاکم است که ششصد سال پیش(زمان خاقانی) ویا هشتصد سال بعد زمان ما) ندارد وسرانجام بنای ظلم، آجر به آجرش ویران می شود.ـ
امروزهم با دستان خالی ولی با استواری وپایداری فرزندانمان می خواهیم از شرحکومت ولی فقیه وقدرت سپاه پاسداران آن خود را آزاد کنیم. شاید نتوانیم و حتی اگر ما نتوانیم اما ویران شدن کاخ ستم ولی فقیه منتفی نخواهد شد.ـ
ظلم گوری است که این نظام با دستان خود آن را کنده است وسرانجام روانه آن خواهد شد. سرنوشت وعاقبت تمامی دیکتاتورها وپرستندگان قدرت، حتی به قدرت ویکدنگی صدام حسین که خود را دربرابر بیست وسه دولت نیز قرار داد ....چنان شد که مثل موش به درون سوراخی در زمین خزید ومثل غارنشین ها با ریشی بلند و با انبوهی شپش دستگیر و راهی دادگاه وچوبه اعدام شد.ـ

دراین یکسال هم موج عظیمی ازآزادیخواهی وعدالت طلبی آمد که دامن خودی و وغیرخودی(ملت) وتا نخودی راهم گرفت. این موج ازسر بعضی گذشته و دامن برخی را ترکرده است اما تمام کسانی که غسل ووضویشان را دردریای سی ساله خون ملت گرفته اند، نخواهند توانست این موج را ازسر خود دور کنند.ـ
موج به خانه ولی فقیه و رییس جمهور تقلبی وبه سپاه پاسداران نیزخواهد رسید. اگرچه سدی ازاجساد جوانان و دیواری از ترس وزارت اطلاعات وشکنجه و تجاوز و پرده هایی از تقدس وتبلیغات... در برابر این موج زده اند تا جلوی آن را بگیرند اما باشد تا معجزه ای را که خودشان به آن باوردارند وانگشتی را که به سویشان نشانه رفته است را، نه درخرافات واوهامات دجالانه شان، بلکه درعالم واقعیات و دررسیدن آخرزمان خودشان وحکومتشان ببینند.ـ
آقایان به قول مرحوم مهندس بازرگان سرانجام به آنجا خواهند رسید که روی دست جمهوری اسلامی شان یک شهید مانده باشد وآنهم اسلام عزیز امامشان باشد!ـ
همه دوستانی که با هم عازم کوه شده بودیم، می خواستیم نگاهی به یک سالی که گذشت بیاندازیم وبفهمیم که داستان این یکسال چه بود وبعد چه شد؟ چه به دست آوردیم وچه از دست دادیم تا بتوانیم بهفمیم که به کجا می رویم؟ نه تنها فرزندان یا همسران یا نزدیکان ما بلکه انبوهی ازاقشارگوناگون مردم هنوز، پا دربند این داستان دارند و درزندان های قرون وسطایی اسیرهستند وشش سال یا پانزده سال حبس گرفته اند، که این عزیزان فراموش نمی شوند. همچنین خانواده های بسیاری داغدارشده اند. خون های با ارزشی برزمین ریخته شدند و زندانیان بیگناهانی برسر دار رفتند که تمام ملت را درماتم وعزای مرگ خود فرو بردند و در این یکسال هزینه هایی سنگین از جیب ملت پرداخت شده است. به همین دلیل نمی خواهیم یا نمی توانیم مثل خیلی ها درگریزاز آشفته بازار سیاست فعلی، به دنبال زندگی روزانه خود روان شده وآرام گیریم.ـ

ما زنده ازآنيم كه آرام نگيريم موجيم كه آسودگي ما عدم ماست

( 2010(خرداد ماه 1389 برابر با ماه یونی(ژوین)
نویسنده: نوشتن این مطلب، هیچگونه مسؤلیتی را متوجه کسی(به ویژه خانواده زندانیان) در داخل کشور نمی نماید.ـ

Freitag, 21. Mai 2010

دربرابر اوین سیزدهم

نوشته: ملیحه رهبری


شب اشک ها ولبخندها(سیزده هم)ـ


دربرابراوین
قسمت سیزدهم

دراین روز وشب وهفته ها وماه هایی که توفیق اجباری داشتم تا چهره کریه و پشت پرده این سیستم را از رو به رو و در برابراوین ببینم، اما ازسوی دیگرهم با سیمای مبارزاتی وفداکارانه ملت مان درپشت دیواراوین بهتر آشنا شوم. بیش ازهرزمان دیگراز خود می پرسیدم که مشکل درکجاست که چنین هیولایی به نام حکومت اسلامی وچنین سلطانی به نام ولی فقیه برما مسلط است؟ جواب ساده نیست!ـ
ازسینا می پرسم که آیا به راستی مشکل دروجود کس یا کسان متحجرو یا درمغزها واندیشه های عقب افتاده آنان است که اینچنین به سادیسم وجنایتکاری وآزاریک ملت راه می برد یا مشکل درکجاست؟
سینا تظاهر به فیلسوف مآبی نمی کند وبا سادگی جواب می دهد:« خدا خیرشان بدهد، این رسانه های خارجی وماهواره ها واینترنت را که ازاٌن طرف دنیا، حقایقی را برملا می کنند تا دراین اوضاع واحوال به غایت هولناک، حداقل طعمه ساده ای برای این گرگ ها نباشیم و یک کمی دستمان بیآد که هیولای پشت پرده کیست؟» کنجکاو می شوم. سینا ادامه می دهد:« این کس یا کسان متحجر سی سال پیش هم دراین مملکت بوده اند ولی مشکلی برای مردم نبودند چون نه درقدرت بودند نه قدرت مطلق را داشتند. اما درطی هفت سال جنگ و درامتداد ایدیولوژی جانبازی و کفن پوشی وحل شدن درذات رهبری وشرکت در جنگ ایران وعراق وکشته شدن میلیون ها نفر...، برای عده ای دیگریعنی منتظران فرصت، جنگ یک رحمت اللهی(پول وقدرت) بود و برمبنای این "رحمت الهی": نهاد ایدئولوژیک، سیاسی- نظامی،اقتصادی سپاه پاسداران فعلی را سازمان دادند وعملا توانستند دراین سی ساله تمام قدرت(هرسه قوه) را درخدمت خودی ها در دست بگیرند. امروزسپاه پاسداران هیولای عجیبی است که در دنیا نظیر ندارد. خوب شد که ازمن پرسیدی، همین چند روز پیش ازتوی اینترنت مطلبی را درباره سپاه خواندم که کله آدم سوت می کشد. قسمت های مهمش را ذخیره کردم تا برای تو بخوانم. بیا پشت کامپیوتر بنشین!»ـ
بلند می شوم و به سمت میزکامپیوترمی روم. سینا برنامه ذخیره شده را باز می کند و برایم می خواند!ـ
سپاه ازیکسو دارای قدرت ارتش کلاسیک است و نیروی زمینی و هوایی و دریایی دارد واز سوی دیگرسازمان دفاع غیردولتی و میلیتر وبسیج غیرحرفه ای(نیروی مقاومت بسیج سپاه) است ودرمجموع 125.000 نفرحقوق بگیردارد!»ـ
به مطلبی که روی صفحه کامپیوتر است، نگاه می کنم ومیگویم:« نمی دانستم اینهمه مواجب بگیردارد.»ـ
سینا می گوید اینجا ننوشته است اما سپاه درضمن یک سازمان اطلاعاتی است که زندان دارد و بازجو وشکنجه گاه بند 2الف ..دراوین دارد. دادستانی سرکارمیگذارد که با شکنجه گر فرقی ندارد ودادگاه مربوط به زندانیان (شعبه امنیت) را هم به اوین منتقل کند تا مثلث، بازجو و قاضی و دادستان، تکمیل شده و کمیسیون مرگ به راه بیاندازند. خانواده ها را بدون کمترین جوابی پشت درهای بسته اوین مدتها برای پیدا کردن دادگاه جهت دادخواهی یا یافتن رد ونشانی از فرزندانشان سرگردان می کند وبرای ماه ها آنها را سرکارمی گذارد!»ـ
گفته هایش را تأیید می کنم و می گویم:«درست است!». دراین لحظه سینا با اندوه رو به من کرده و میگوید:« یعنی که می تواند روزنامه نگار و دانشجو وکارگردان سینما وفعالین حقوق بشر تا شاگرد بقالی را... دستگیر کند وشکنجه کند واعترافات دروغ بگیرد و درنهایت هم پاک ترین ومعصوم تری معلمین کشوررا در دادگاه 6 دقیقه ای به اعدام محکوم کند وحکم را هم بلافاصله اجرا کند و تمام ملت را سیاهپوش کشته شدن وریخته شدن خون این بیگناهان کند وبرای لوث کردن خون آنها وهم تطهیرخودش، شوی بزرگ ونشست سران گروه 15 را برگزار کند وسران کشورها را به ایران دعوت کند تا دستان خودش به تنهایی دراین کاسه خون ونفت ملت نباشد. تف برهمه شان!» صدای سینا می لرزد و سکوت می کند وچشمانش پراز اشک می شوند. بغض راه گلویم را می بندد و ازدرون سینه ام آه تلخی می کشم. اعدام پنج زندانی سیاسی به ناگهان ملت را شوکه کرد و همه را درغم و ماتمی عمیق فرو برد. به ویژه خبر اعدام فرزاد کمانگر؛یک معلم، یک شاعر و نویسنده خیلی تکان دهنده بود. لعنت برقاتلانشان.ـ
ازاین یادآوری لحظاتی تلخ وسنگین برما می گذرد و هردو ساکت به فکر فرو می رویم؛ بدون شک هردوازخود می پرسیم:« چرا! چرا برما ومردم باید اینگونه بگذرد!؟ چرا چنین شرایط غیرانسانی برما تحمیل می شود؟ نمی فهمیم!»ـ
بعد سینا ادامه مطلب را می خواند:«از سوی دیگر سپاه سازمان بزرگ اقتصادی است که صاحب 800 شرکت است از کشتی سازی صدرا تا تراکتورسازی تبریز تا مونثاژاتومبیل مزدا، وصاحب شرکت مخابرات است(قرارداد ۸ میلیارد دلاری فروش سهام مخابرات را بست.)، دربانک ها(پاسارگاد) سرمایه گذاری دارد و موسسه مالی و اعتباری انصار" که یک موسسه اقتصادی زیر نظر سپاه پاسداران است به بانک تبدیل شده، همچنین "موسسه مالی و اعتباری مهر" که زیر نظر بسیج فعالیت می کند در آستانه تبدیل شدن به دومین بانک سپاه است. بخش اعظمی از اقتصاد ایران منجمله ۳۰ درصد از صادرات غیر نفتی و بیش از نیمی از واردات کشورعلاوه بر کنترل گسترده توسعه میدانهای نفتی و گاز ایران را در دست دارد. دارد دو نهاد مهم سپاه، یعنی شرکت ساختمانی "قُرب" و قرارگاه خاتم الانبیاء و شرکت های متعلق به آن فعالیت های اقتصادی را دردست دارند. از آنجا که بزرگترین طرح های صنعتی در چارچوب صنایع نظامی صورت می گیرد، سپاه این قدرت انحصاری را یافته است که از ورود بخش خصوصی به صنایع پیشرفته جلوگیری کند"ـ.
نهایتا سپاه قدرت بی حد و مرزی درپهنه های اقتصادی دارد و با زور اسلحه وارد تجارت می شود و همزمان مافیای بزرگ قاچاق مواد مخدراست و پول حاصل از قاچاق مواد مخدر والکل را ازطریق پولشویی دوباره به گردش در می آورد.»ـ
سینا مکثی می کند ودوباره ادامه میدهد:« سپاه درسیاست هم حضور دارد. فرماندهان اسبق و کنونی سپاه در پهنه قدرت (رهبری) حضور دارند. احمدی نژاد رییس جمهور,علی لاریجانی سخنگوی کنونی مجلس و وزیر کشور کنونی و قبلی؛ ازجمله افرادی هستند که سالیان درازی را در رده های مختلف سپاه سپری کرده و به فرماندهان آن تبدیل شده بودند. بدینترتیب سپاه رییس جمهور منتخب خودش(کودتایی) را سرکار می گذارد تا فی المثل بودجه اش را تأمین کند ویک قلم 2 میلیارد دراختیارش بگذارد. سپاه درمجلس هم نفوذ دارد و نفرات خودش را دارد. برای پیشبرد کارهایش هم درهمه جا، لازم شد، آدم می کشد. شکنجه می کند و نه تنها درسراسر کشور دستش در همه چیز باز است، بلکه درسراسر دنیا هم دستش درکارهای تروریستی و دخالت درامورداخلی عراق ولبنان وغزه و... باز است. برای اینکارها هم سپاه قدس(نیروی قدس پاسداران)ـ دارد. سپاه یک شبکه برون مرزی تروریستی را از طریق نیروی قدس هدایت می کند.ـ
دراسلام قلعه نیروهای طالبان را آموزش نظامی می دهد واسلحه وبمب کنار جاده دراختیارشان می گذارد. اگر ایران به سلاح هسته ای دست پیدا کند، مطمئنا نظارت بر نگهداری آن، آموزش پرسنل، وساخت زیرساخت های به کارگیری آن هم برعهده سپاه خواهد بود.ـ
به دلیل اینهمه قدرت است که سپاه سازمانی است که حساب به کسی پس نمی دهد. انتقاد(ازخودی ها هم) نمی پذیرد.
برای تکمیل این قدرت، خامنه ای وپسرانش را با خودش دارد و خطشان یکی است وحکومت فعلی را یعنی پرچم داررادیکالیسم جهان اسلام با " ایدئولوژی تشیع متحجروانحصارطلب" و یک حکومت " فاشیستی-نظامی" را تشکیل می دهند. والبته سپاه تنها بلای خانمانسوز این سی ساله نیست، رقبایی هم دارد. دو نهاد امنیتی دیگر رقیب سپاه هستند که یکی از آنها وزارت اطلاعات است که حدود ۳۰.۰۰۰ نفر پرسنل دارد و دیگری نیروی انتظامی با حدود ۱۲۰.۰۰۰ نفر پرسنل وعملکردهای مشترک هرسه نهاد سرکوبگر با 270هزار نیرو را در این یکسال و در حمایت از دولت کودتا و درسرکوب قیام مردم وبه ویژه جوانان ودانشجویان وروزنامه نگاران و[البته تارومار جناح رقیب] دیدیم که برای حفظ قدرت ازهیچ جنایتی کوتاهی نکردند.»ـ
نفس حبس شده ام را ازسینه بیرون میدهم و می پرسم:«تمام شد؟» سینا سرش را تکان میدهد وبا تأسف می گوید:« نه! ادامه اش را گوش کن!» و ادامه می دهد:« درطیف دیگرقدرت، قماش یا اقمار‌ هاشمی رفسنجانی هستند که با زمین خواری وبرج سازی وانحصاری کردن تجارت هائی مثل پسته‌ وتخصیص خدمات پیرامونی شرکت نفت دربین خانواده‌ رفسنجانی و شرکا، قطب دیگری ازاقتصاد را قبضه‌ کرده‌ اند وبعد ازسی سال خود را لیبرال(سبز) می نامند و باقیافه‌ حق بجانب سوار بر موج نارضایتی توده‌ها می شوند. درحالیکه هر دو جناح موجودیت خودرا در جذب امتیازات دولتی می دانند و باچنگ ودندان از آن دفاع می کنند. اما اگرهم درکفه قدرت سیاسی سهمی کسب نکردند، نهایتا اشکالی ندارد، امتیازاتشان(منافعشان) حفظ بشود،کافی است! دراین جدال اما این هیولای سپاه‌ است که‌ مانند ـ"خردجال" سوار بردوش مردم رنج دیده این کشوردر جهت خواست های مالیخولیائیش میتازد.»ـ
دراینجا سینا رو به من کرده ومیگوید:« یادت می آید که رفسنجانی بدون هیچ خجالتی بعد ازآنهمه جانفشانی جوانان و قیام یکپارچه مردم، دست آخرآب پاکی روی دست همه ریخت و بدون هیچ خجالتی به مردم گفت:« همه باید ازرهبرو ولی فقیه(خامنه ای جنایتکار)تبعیت کنیم!» سرم را تکان میدهم ومی گویم:« نه تنها یادم می آید بلکه فراموش نمی کنم! اما الآن دلیلش را بهتر فهمیدم!»ـ
سینا می پرسد:« جواب سؤالت را گرفتی؟ » حرفی نمی زنم اما صورتم از شدت خشم می سوزد. به صفحه کامپیوتر نگاه می کنم همه آنچه که دراین یک صفحه یا چند سطرگنجانده شده است، سنگین وباور نکردنی است. زیرا سی سال عمروحیات تباه شده یک ملت است. 80 درصد ملت با عملکردهای سی ساله این سیستم مافیایی به خاک سیاه نشسته اند و زیرخط فقرزندگی می کنند وازجمله خود ما که یک عمر دراین مملکت خدمت کردیم و الآن به اندازه یک کوه زیربارقرض رفته ایم برای وثیقه دادن وآزاد شدن فرزند دانشجوی خود ولی هنوز هم دربه درجلوی در زندان ها هستیم.ـ
سینا آه بلندی می کشد ومی گوید:« سپاه عمروعاص این است. ومدعی است که منتظرظهورحضرت است! آخرعوامفریبی تا چه حد؟! درپشت پرده، یک چنین هیولای مخوف ونفرت انگیزی نشسته است که سرنخ همه را مثل عروسک خیمه شب بازی دردست پدرخوانده داده و درجلوی صحنه، یک تآتر بزرگ با پرده خدا وقران وحکومت الهی و تقدس چیده اند. به گونه ای که نیروها(بدنه سپاه و بسیج) باید دیندار وخداترس باشند وجلسات ایدیولوژی بصیرت آنها تعطیل نشود و با چشم بسته از این سیستم مافیایی (خودی ها) دفاع کنند و بدون هیچ ترحمی غیرخودی ها (ملت هفتاد میلیونی وعوامل استکبار) را تارومار کنند ودرمقابل امیتاز مادی ومعنوی دریافت کنند.ـ
کی وچه کس دریک چنین سیستمی بوده یا هست یا خواهد بود، کیفا فرقی نمی کند. بلکه هرکس باشد به سرعت فاسد می شود و همانگونه که قدرت فساد می آورد، قدرت مطلق هم فساد مطلق می آورد! این سیستم یک زنجیر به هم پیوسته از تجارت، سیاست، دزدی قانونی، جنایت وآدم کشی، فساد وفحشا و دروغ وفریب و تبلیغ و...است و اینهمه یعنی مافیا و چنان عمل می کند که سی سال طول می کشد تا نوک تیزحملات به سمتش متوجه بشود.»ـ
ساکت وهاج و واج به سینا نگاه می کنم. شانه هایش را بالا می اندازد و می گوید:« چرا ماتت برده؟ از من نپرس که راه حل چیست یا کدام گزینه..؟ خدا پدرکسانی را بیامرزد که بیکارنمی نشینند ومستمرا نقبی نو دراین چاه ویل و سی ساله جمهوری اسلامی می زنند تا ملت فریب خورده، دوباره طعمه ساده وجدیدی برای این سیستم مالیخولیایی نباشد! حیف ازخون های پاکی که ریخته شده اند. حیف ازعمرهای با ارزشی که دراین سی ساله در زندانها گذشته اند...حیف وهزار حیف! چنین سرنوشتی حق ملت ما نبود! چرا چنین قیمتی پرداختیم؟ بچه های ما چه کرده اند که درزندانند؟ جزآنکه عمروجوانی خودشان را برای دفاع ازحقوق کودکان خیابانی و زنان بی پناه و نجات معتادان و دفاع از زندانیان یعنی قربانیان همین سیستم گذاشته بودند؟ چه گناهی داشتند جزآنکه این شکاف وحفره عظیم اجتماعی را می دیدند؟!چرا وچه گناهی!.....؟ »ـ
سینا فریاد می زند و بعد دستش را به روی قلبش می گذارد ومی گوید:«آخ!». من ازشدت خشم درحال انفجارم و دلم می خواست که قدرتی داشتم وتمام این بنیاد ظلم را از بن برمی انداختم! من تنها نیستم و این احساس، خشم مقدسی است که درسینه هرایرانی است.ـ
ادامه دارد...ـ
ـ21مای 2010 برابر با 30 اردیبهشت 1389

Montag, 10. Mai 2010

دربرابر اوین 12

نوشته ملیحه رهبری


شب اشک ها ولبخندها(12)ـ
در برابر اوین
قسمت دوازدهم

خانه را آراستم! عید را گرامی داشتم آنگونه که قدومش وسرودش وآوازش درجای جای خانه دیده و شنیده شود. ازمیان خاکسترایام به سوی نوروز وبهار رو نمودم؛ آنگونه که جوانه های سبزازپای درختان سوخته سرمی زنند وازدرون خاکستر نیستی، آوازسبزهستی سرمی دهند! اینهمه را توانستم اما ندانستم با دل خود چه کنم؛ با دل خونچکان خود چه کنم؟
من تنها نبودم، خانواده های بسیاری دراین سال نتوانستند، دربه روی سال نو، روز نو وبهاران بگشایند. آتش ظلم دامنشان گرفته بود وشعله های خانمانسوزجهل وجنون، جان هایشان را چنان سوزانده بود که فرزند یک زندانی دربند، ازسوز دل چنین به فریاد آمده بود:«... امروز محرومترین نقاط، زابل و میناب وخاش وهرمز نیستند؛ که محرومترین نقاط امرو، ذهن های منجمد وافکاربسته ای هستند که ازهربالندگی و رشد وپویایی خالی مانده اند. محرومترین نقاط امروز بستری است که به جهل و تزویر وظلم، آلوده شده واز تحمل کوچکترین نقد وانتقاد عاجزاست وچه تلخ و تاسف بار است!ـ
آری چه تلخ و تأسف باراست که زندانی دیگری به همسرش می گوید:« همه روزمان(عمرمان) درصف می گذرد؛ صف دستشویی، صف حمام، صف تلفن، صف خرید. چهل نفر در یک سلول 35 متری هستیم و خوشا به حال دوستانی که به زندان(کربلای بی آب) گوهردشت رفتند، لااقل می توانند، پایشان را دراز کنند! امیدوارم که با آزادشدن دستگیرشدگان لااقل فضای نفس کشیدن برای بقیه زندانی ها در سلول بوجود بیاید.»ـ
آری تلخ وتأسف باراست که درآستانه سال نو درحالی که رییس جمهور تقلبی، غریبه ها(بیگانگان) را برسر سفره نوروزی برای خوشگذرانی وشاد باش دعوت کرده است، ملت وخانواده ها برسرسفره نوروزی خود باید عکس کشته شدگان و زندانیان خود را بگذارند که قربانیان تقلب وفریبکاری بزرگ(دجالیت) او شده اند. آری تلخ وتأسف باراست که برای چندین هزارنفر درزندان های جمهوری اسلامی، خوشبخت کسی است که در شب عید ازسلول 35 متری با چهل نفر زندانی، به شکنجه گاه وبه کربلای بی آب گوهردشت فرستاده می شود تا بتواند پایش را دراز کند و زندگی برای زندانی در زیرآوار وزارت اطلاعات به چنان نقطه زیرصفری می رسد که رسیدن به صفروایجاد فضایی برای نفس کشیدن، یک امید می شود!ـ
واعتصاب غذا کردن درایام نوروز وانتخاب مرگ تدریجی و تحمل رنج های تلخ لحظه به لحظه آن، تنها راه اعتراض و فریاد برعلیه این شرایط غیرانسانی ومغایربا حرمت های انسانی است.ـ
سی سال است که درجمهوری اسلامی ازاوین وگوهردشت و..، قتلگاهی ساخته اند که درآن برای زندانی مرگ باشد و دیگر هیچ! ودرنقطه مقابل سی سال(بیش ازچهل سال) است که مقاومت وقهرمانی دراوین و.. برای زندانی سیاسی یک سنت دیرین شده است.ـ
این زندانیان، بهترین فرزندان ما ومردم ایران بوده اند وهستند: دکتر، مهندس، وکیل، نویسنده وکارگردان و روزنامه نگار و دانشجو، فعال حقوق بشر، کارگر، وحتی شاگرد بقالی و زن و مرد و پیروجوان و البته عده ای هم وزیر و وکیلای گذشته....!ـ
روزهای قبل از عید فضای عاطفی خاصی برما( خانواده ها) حاکم بود و اضطراب واشتیاق و امید و تلاش و پافشاری ما برای آزادی زندانیان ولو به هربها، ولو برای چند روز خروج از جهنم اوین به اوج خود رسیده بود و شب و روزهای بسیاری را در راهروهای دادسراها، جلوی زندان‌ها و... در جنگ با هیولای قوه قضاییه به سربردیم.
هرروزصبح ازساعت 8:00 در مقابل دادگاه انقلاب تجمع کرده وخواستار تعیین تکلیف وآزادی زندانیان درآستانه سال نو می شدیم. جمعیت زیادی بودیم و در میان ما، خانواده هایی بودند( وهستند) که از زمان دستگیری همسر یا فرزندشان هنوز هیچ خبر یا ردی ازآنها ندارند ومدتهاست که خواهان مشخص شدن وضعیت آنان هستند اما دادگاه انقلاب جواب روشنی به آنها نمی دهد. مامورین دادگاه به آنها می گویند بروید زندان اوین چونکه بازپرسان شعب امنیت در آنجا مستقر هستند وآنها به شما جواب خواهند داد. هنگامی که خانواده ها به زندان اوین و به محل مربوطه، مراجعه می کنند، با دربهای بسته مواجه می شوند وکسی به آنها و حتی به وکلای زندانیان جوابی نمی دهد. کمیسیون مرگ مستقر دراوین، همان هیولای پشت پرده ایست که مشخص می کند، بازجو وشکنجه گر زندانی با خانواده او چگونه رفتارکند. به آنها جواب بدهند یا ندهند.ـ
به خصوص درروزهای قبل ازعید، فشارروحی خانواده هایی که پس از ماه ها دوندگی هیچ نتیجه ای نگرفته بودند، به حداکثرخود رسیده بود. درمیان مراجعان همسرجوان یک دکتر بود که در قم درمطبش دستگیر شده بود وهیچ خبری از او نبود. بعد از دستگیری او مادرش فوت کرده بود واین خانم با یک بچه کوچک ماه ها بود که هر روز از قم به تهران می آمد و به اوین و دادگاه انقلاب واطلاعات و.. مراجعه می کرد و سرگردان بود تا به او یک خبر بدهند که همسرش کجاست وکجا باید پیدایش کند. نه درقم و نه در تهران به او جوابی نمیدادند وخودش می گفت:« با کوله باری از مشکلات مانده ام که چه کنم وکی این جهنم پایان می یابد؟»ـ
مادر پیری ازکرمانشاه به تهران آمده بود که به اوملاقات ندادند. پیرزن دلشکسته اشک می ریخت وصدای ناله وزجه او چنان ما را منقلب کرد که به طورجمعی اعتراض کردیم وموجب شد که یک لباس شخصی(؟!) اززندان بیرون آمد ولی کاری برای او نکرد جزآنکه به اوگفت:« برو! ما خودمان نامه می دهیم آنوقت بیا ملاقات!» مادردردمند خیلی التماس کرد که از فرزندش خبری به او بدهند اما فایده ای نداشت وآن جلاد( ببخشید مأمورمحترم) نپذیرفت. زن دردمند درحالیکه گریه می کرد، نفرینشان کرد که نابود وتکه تکه شوند وکاخ ظلمشان ویران گردد و ما جملگی آمین گفتیم!ـ
بسیاری از خانواده ها ازجمله خود من، با دوندگی بسیار و باقرض گرفتن ازدوستان وآشنایان وبا کمک انسان های شریف وآزاده ای که درشب عید به یاری زندانیان وخانواده هایشان برخاسته بودند، توانستیم وثیقه های سنگین درخواستی را فراهم کنیم. به این امید که درایام عید بتوانیم برای فرزندان شکنجه شده و بیمارمان ولو برای چند روزمرخصی بگیریم که ناگهان با ضربه سنگینی مواجه شدیم. بدون هیچ دلیل خاصی قبل ازعید تعیین کفالت وسپردن وثیقه را متوقف کردند که باعث خشم بسیاری ازما شد و به شدت اعتراض کردیم. من برای آزادی سهیل که درایام عید چند روزاز زندان آزاد شود، وثیقه سنگینی سپرده بودم که به من گفتند؛« دیگر دیر شده است و کاری را انجام نخواهند داد.» من واقعا عصبانی شدم وشروع کردم به فریاد زدن وگفتم که شما از بالا تا پایین، همه تان شکنجه گرهستید و درون زندان و بیرون زندان هم فرقی ندارد وما را هم مثل فرزندانمان شکنجه روحی می دهید. درجواب اعتراض من؛ یکی از افراد دادگاه انقلاب با عربده کشی به من گفت:« پسرت کمونیست است و حقشه که در زندان بماند.» دراین موقع بود که من از شدت خشم منفجر شدم ودرحین اعتراض، پاکت اوراقی را که به همراه داشتم به سمتش پرتاب کردم که ناگهان ولوله ای برپا شد. خانواده های دیگرهم خشمگین بودند که آنها هم به شدت اعتراض کردند ودرنتیجه درگیری لفظی شدیدی بین ما با این شکنجه گران پیش آمد. یکی ازپدران فریاد زد وگفت:« شما کی هستید که ما وفرزندانمان را به اسیری خودتان گرفته اید؟ برای کدوم خدا وکدوم اسلام...؟ دینی که درپایه های آن عدل وعدالت نیست، دین نیست.» مادر دیگری فریاد زد وگفت:« بچه های ما بیگناه هستند و رییس جمهور تقلبی گناهکاراست که مسبب تمام این دستگیری ها شده است.» برادریک زندانی دیگر با صدای بلند گفت:« ما اگردین نداریم اما مظلوم هستیم وسرورما حسین است. شما که تقلب می کنید و میلیون ها وثیقه گرفته اید اما زندانی را آزاد نمی کنید، ظالمید و سرورتان یزید است.» در برابر اعتراضات خانواده ها جوابی نداشتند ومثل همیشه با نشان دادن چماق و باتوم خواستند ما را سرکوب کنند. با وقاحت و با صراحت ما را تهدید به بازداشت و فرستادن به اوین کردند که ما درجواب گفتیم:« ما ترسی نداریم و حاضرهستیم! این مملکت تمامش زندان است وفرقی ندارد ازیک زندان بزرگ به زندان کوچکتری منتقل می شویم ودرآنجا حداقل درکنارعزیزانمان هستیم.»ـ
می خواستیم که بفهمند، مراجعات و پافشاری ما برای آزادی فرزندانمان جدی است وعقب نشینی نمی کنیم! می بایست که حداکثرفشاررا برای آزاد کردن هرچه بیشتر زندانیان قبل از ایام عید می آوردیم.ـ
ضربه آنروزبرای همه ما سنگین و بد وباورنکردنی بود. درآستانه نوروز نورامیدی دردلمان تابیده بود تا عزیزانمان را ببینیم اما متأسفانه نورامید دراین سرزمین با دهان بادهای سیاه به سرعت خاموش می شود. اگر تنها بودم، دربرابر این ناامیدی ازپا درمی آمدم اما اتحاد ومقاومت و روحیه بالای خانواده ها تأثیر به سزایی برمن داشت وهمانروزعصرهمگی جلوی دراوین جمع شدیم.ـ
ساعت 17.30 تجمع ما شروع شد و درسرمای هوای شب تا ساعت 24:00 ادامه یافت. خانواده های دستگیرشدگان شب چهارشنبه سوری هم حضور داشتند. درشب چهارشنبه سوری بنا به یک خبر، چهاراتوبوس از دستگیرشدگان را به اوین آورده بودند. خانواده های آنان از ساعت 08:00 صبح درمقابل اوین تجمع کرده وخواهان آزادی فرزندانشان شده بودند اما بخش شعبه امنیت نه تنها به آنها جواب نداده بود بلکه یکی از مامورین که دربان آنجا است به خانواده های معترض فحاشی هم کرده بود و با اغلب آنان برخوردهای وحشیانه وغیرانسانی شده بود. حتی آنها را تهدید به بازداشت هم کرده بودند ولی خانواده های معترض جلوی زندان را ترک نکرده وهمچنان ایستاده بودند.»ـ
درآن شب تمام خانواده ها با علاقه ای صد چندان و با شور وشوقی که خاص شب های سال نواست، درانتظارآزاد شدن زندانیان خود بودند وبه خصوص خانواده های دستگیرشدگان جدید با نگرانی به درهای آهنی اوین چشم دوخته بودند تا شاید زندانی آنان یکی از کسانی باشد که از در مخوف اوین خارج می شود.ـ
از ساعت 18:00 شروع به آزاد کردن زندانیان کردند. زندانیان آزاد شده بالبان خندان و با با روحیه عالی مثل قهرمانان و باشور وشوق به سوی مردم و خانواده های خود از پله ها پایین می آمدند و با نزدیکترین نفرات دیده بوسی می کردند و با شادمانی عید را تبریک می گفتند و از مردم تشکر می کردند. خانواده هایی که عزیزانشان آزاد می شدند آنها را در آغوش می گرفتند. نخستین جوانی که آزاد شد؛ مادرش با احساساتی غیرقابل وصف فریاد زد:« خوش آمدی عزیز دلم. خوش آمدی پسرم نازنینم. آزادی توعید است.» و بعد مادر و فرزند یکدیگر را محکم درآغوش گرفتند وگریه کردند. صحنه بسيار منقلب كننده ای بود و چنان بر انسان تأثیر می گذاشت که همه بی اختیار گریه می کردیم.ـ
با آزادی هر زندانی صدای کف زدن و سوت کشیدن و ابراز شادمانی حاضران و حامیان خانواده ها چنان شور وشادی ای برفضا حاکم می نمود که وصف ناپذیر بود. با آزادی زندانیان همه حاضران بهمراه خانواده های آنان چنان غرق شادی می شدند که گويي عضو خانواده خودشان آزاد شده است. به تدریج دیگرکسی نگران یا در انتظار آزادی زندانی خودش نبود، بلکه همه سعی می کردند که با پافشاری و با ایستادگی در برابر سرما وساعت ها انتظار و با ماندن در چلوی زندان، تعداد زندانی بیشتری در شب عید آزاد شوند و بدینگونه در درد وغم وشادی يكديگر شريك شوند.
آزاد شدن خانم الهام احسنی برای ما نه تنها شادی غیرقابل وصف که به مثابه یک پیروزی هم بود.او کارشناس امور بهداشت و استادیار دانشگاه ملی (بهشتی) واز فعالین اجتماعی می باشد. یک متخصص جوان و بیگناه که قبل از22 بهمن دستگیرشد. بازجویی های سنگینی داشت وتحت فشارهای روحی سختی قرارگرفت، تا حدی که بازجوی بی شرف(علوی) که تخصصی جز تجاوز به حریم انسانی ندارد، ازاو(یک مقام دانشگاهی) خواسته بود که از نامزدش جدا شود!؟. دراعتراض به چنین شرایط ددمنشانه ای او تهدید به اعتصاب غذا کرده بود و ما به شدت نگران حال وجان او بودیم.] وقتی آزاد شد و من او را درآغوش گرفتم و بوسیدمش. ازشادی گریستم و بوی بهار وآمدن عید به مشام جانم رسید. اگرچه غم آزاد نشدن پسرم برقلبم سنگینی می کرد اما خدا را شکر کردم که الهام به جای سهیل آزاد شده است وآرامش خاصی پیدا کردم وپذیرفتم که عید را بدون حضور سهیل برگزار کنم و به رنج خود چندان نیاندیشم.ـ
آزادی این زندانیان سعادت کمی نبود وما تلاش خود را کرده بودیم ومن ازمقاومت وایستادگی جمعی مان احساس غرورمی کردم. اگرچه سخت است؛ بسیار سخت و گاه شک می کنم که آیا این فداکاری ها فایده ای خواهند داشت یا نه؟ اما وقتی به تاریخ و فرهنگ ایران نگاه می کنم ؛ به سرزمینی که هفت هزارسال خورشید برآن طلوع کرده و بهاردرآن به گل و شکوفه نشسته است، سرزمینی که نخستین منشورولوحه حقوق بشر به آن تعلق دارد، سرزمینی که هزاران بار حقوق مردمش مورد تجاوز قرارگرفته است اما هزاران بارهم مردمش قیام کرده اند. به ویژه قیام امروزملت که نظرجهان را نسبت به ما عوض کرده است، آنوقت تمام این فداکاری ها را در راستای حیات هفت هزارساله ایران وخجسته نوروز جاودانی دردامان بهاران می بینم و می توانم سختی زمستانی را که گذشت، پشت سرنهم وبر طلوع سال نو سلام کنم و مقدمش را گرامی بدارم.ـ
بدینگونه شب دیگری ازشب اشک ها و لبخندهای ما در برابر اوین گذشته است، ولی این شب ها پایان نیافته اند و بی شک تلاش جمعی ما برای آزادی بقیه زندانیان بیگناه ادامه خواهد داشت!ـ
ادامه دارد...ـ
اردیبهشت 2010

تذکری کوچک: دراحترام به تمام کشته شدگان درراه آزادی ورهایی ایران زمین، آنان به ایران زمین وتاریخ پرافتخار آن تعلق دارند وفراموش نمی شوند(هیچ سوء تفاهمی نیست!) وبه ویژه درسینه مادران داغدار وخانواده هایشان زنده اند. یادشان جاودان باد!ـ
منبع خبری:ـ
فعالین حقوق بشرو دموکراسی در ایران

Montag, 26. April 2010

در برابر اوین 11

نوشته: ملیحه رهبری


اشک ها ولبخندها (یازدهم)ـ

در برابراوین

قسمت یازدهم
ای قلم ها درهمه جا برای ما بنویسید. ای قدم ها درهمه جا برای ما گام بردارید. ای صداها، درهمه جا برای آزادی ما فریاد بزنید.ای عاقلان و فرزانگان گرد شمع جان ما که می سوزد، جمع شوید و ازآن مشعلی بسازید تا تاریکی اختلافات در برابرآن حقیر وپست جلوه کنند. از رنج های ما بهره برای وحدت ملی بگیرید.ـ
دلسوزان برای نجات ما راهی بیابید.ای دعاکنندگان از ما با خدای خود سخن گویید. ای آزادگان سینه های پرغیرت خود را ازیاد ما پر کنید. ما برای شما، برای ایران، برای مردم، برای عدالت، برای جامعه ای نو که درهای آن به روی همه باز باشد، از جان وهستی خود، از اشک مادران خود، از بیوه شدن زنان جوان خود، از یتیمی فرزندان خود دریغ نکردیم، دریغ است که ما را بفروشید! ظلم است چشم برزخم ها ورنج های ما بربندید. ما را به اختلافات ونفرت های تاریخی یتان نفروشید. مردگان رفتند، زندگان را دریابید. ملتی که به فریاد هم نمیرسند، چطورمی خواهند نجات یابند؟
اسفند ماه است ودرآستانه نوروز هستیم. اما باز هم هرروز وهیچ روزی نیست که دستگیری نباشد. هر روز و هیچ روزی نیست که بازجویی وشکنجه خاتمه یافته باشد. هرروز وهیچ روزی نیست که خشتی ازخانه عمریا جان زندانی سیاسی یا خانواده اش را بیرون نکشند وتا آخرین خشت به ویران کردنشان ادامه ندهند. هرروز وهیچ روزی نیست که کسی را به سلول انفرادی نفرستند، تهدید نکنند، رکیک ترین فحش ها را نثارخواهر ومادرش نکنند وبی پدر ومادرش نخوانند.هرروز وهیچ روزی نیست که اتهامی به اتهامات زندانی سیاسی نیفزایند. هرروز وهیچ روزی نیست که دست ازسر زندانی بردارند بلکه چون کودکی یتیم بی پناهش یافته و بی شرمانه به تجاوز به روح و روانش ادامه میدهند و دست از فشار آوردن برای توبه به درگاه خامنه ای یا مصاحبه تلویزیونی وبیان اعترافات دروغین بردارند.ـ
شبی نیست که زندانی یا خانواده اش بدون کابوس به خواب نرود و صبحی نیست که درآرامش چشم بگشاید وخبرتکاندهنده ای از زندانها و از بندها، سلولها، دستگیری ها وتوطیه علیه زندانیان وفریبکاری دربازجویی ها وبلاتکلیفی ها، ازاعتصاب غذا ، از احکام اعدام و یا ازقطعی شدن محکومیت ها، از احکام سنگین و15 سال وپرداخت جریمه چند میلیاردی وازشوک یا سکته یا بیهوش شدن زندانیان بیگناه نشنود.ـ
هرروزو روزی نیست که خبریا تلفنی از شرایط و وضعیت دردناک هزاران فرارکرده، ازدانشجو یا روزنامه نگار یا دختران یا پسران تحت تعقیب و فراری ودربه درشده درآنسوی مرزنشنویم. ازرفتاروحشیانه پلیس مرزی با آنها واز خطرتحویل دادن و برگرداندنشان به ایران، ازماه ها بلاتکیفی آنها به دنبال پناهندگی، از بی پولی وبیکاری و بیماری و بی جایی و ناامیدی وسرگردانی وبیکسی آنها وازاینکه.... درآنسوی مرز هم مانند این سوی مرزفریادرسی نیست!ـ
ملتی که به فریاد هم نرسند، چطورمی خواهند نجات یابند؟
ده ها هزار، صدها هزاریا ملیونها نفری که از جنبش وقیام درداخل حمایت کردند و به نجات ملتی هفتاد میلیونی(به اتحاد درون و بیرون) باوردارند، پس قادرند برنامه ای برای کمک ویاری رسانی وپشتیبانی و یا نجات آسیب دیدگان قیام داشته باشند، مگرآنچه اتفاق افتاد تلفات انسانی اش کمتر از زلزله بود؟ عده ای در زیرآوار آن فریاد می زنند وکمک می خواهند، هرکس به بهانه ای آن را نمی شنود. آیا رهبران، مسؤلان، دلسوزان، عاشقان ایران و ایرانی، نباید درحداقل های ملی ومردمی، به یکدیگر نزدیک شده و دراحترام به حقوق این قربانیان، و برای نجات آنان هرآنچه در توان خود دارند، دریغ نکنند؟ آیا احساس مسؤلیت در برابراینهمه فداکاری ... یا پیوند با این قهرمانان (درزندان یا آواره) که ماه ها در تظاهرات خیابانی ویا در اعتراضات دانشجویی مقاومت کردند وبا ازجان گذشتگی خود، تاریخ ایران را دربرابر دیده جهانیان چنان ورق زدند که هرایرانی به آن افتخارکرد، وجود دارد؟ اگرخواستن، توانستن است، پس کجایید؟ کجا هستند کمیته ها وارگان های مدد ویاری ونجات جان آسیب دیدگان، زندانیان، خانواده ها وآوارگان وپناهجویان...؟
مادرجوانی که صاحب دوفرزند است، پس ازشرکت درنماز جمعه به امامت آقای رفسنجانی درتابستان گذشته، تحت تعقیب قرارگرفت و سرانجام ناچاراز فراراز ایران به ترکیه شد. دو فرزندش را هم درایران گذاشته است و دوسال هم باید صبرکند تا به تقاضای پناهندگی اوجواب دهند. این مادر درمصاحبه وپیامش دریک برنامه تلویزیونی که به مدد ویاری پناهجویان درترکیه برخاسته است، با گریه به کودکانش پیام میداد:« دوستتان دارم واز راه دور شما را درآغوش می گیرم. اما نمیدانم کی یکدیگر را خواهیم دید!» چرا آقای رفسنجانی خاین که ازثروت این ملت چهلیمن مرد ثروتمند روزگار شد، به فکرش خطورنمی کند، یک قدم انسانی برای مردم بردارد واندکی ازثروت انباشته این مردم دربانکهای خارج را برای نجات پناهجویان آواره، که ازشرکت در نماز جمعه او به خطرافتاده اند، خرج کند؟ مگربیش ازیک کفن از این همه ثروت با خود به قبرخواهد برد؟ حرف عجیبی است! نه! حضرتشان که با یک کاروان 150 نفره از نزدیکانش به عراق وزیارت عتبات و همچنین برای توطیه های پنهانی سیاسی به عراق رفته بودند، آیا نمی توانند پناهجویان ایرانی درعراق را کمک کنند که به گناه شرکت در نمازجمعه ایشان فراری شده اند؟ چه مانعی جزروبه صفتی وثروت پرستی وفاصله نوری بین او با خدا واین مردم وجود دارد!؟ چه انتظاری به خصوص از او(اپوزیسیون احمدی نژاد) می توان داشت که خامنه ای روضه خوان را ولی فقیه کرد واز بنیان گذاران این نظام مافیایی است و درآخرین زد و بند با خامنه ای هم در برابر حفظ ثروت وخانواده اش، ملت را یکبار دیگر فروخت و به دستگاه سرکوب خامنه ای و وزارت اطلاعات تحویل داد؟ مگراو مردشماره 2 نظام نبود که خمینی را به خاطرحفظ نظام، قانع و واداربه صلح باعراق کرد وجام زهرصلح را به دستش داد وخمینی نیزآن را سرکشید ومرد وجهان نفس راحتی کشید. آیا رفسنجانی نمی توانست خامنه ای را نیزبه پذیرش خواسته مردم وادار کند وجام زهر را به دستش دهد تا سرکشد و دومین امام دروغگو(دجال) هم بمیرد وراه تنفس یک ملت بازشود! شاید هم با داستان اتمی، مرگ نظام را چنان حتمی می بیند که نیازی به دادن جام زهر به دست خامنه ای مثل خمینی ندید! چرا این مرد خودپرست که ده ها جلد کتاب درباره خودش و بلاهایی که برسر این کشور آورد، نوشته است، ناتوان است که روزانه یک سطریا یک نامه اعتراضی برای دفاع از حقوق مردم یا زندانیان بنویسد؟ چرا کور وکر ولال شده است؟ به راستی او وثروتمندان وقدرتمندان دیگرمثل او، به دنبال چه چیز درانتخابات بودند؟! قدرت یا مردم! خواسته خود یا خواسته های ملت و...؟ ای تف براین قدرت پرستی و خرج کردن ملت در بازی برنده وبازنده شدن های سیاسی!ـ
آیا دردناک نیست که در زندان رجایی شهر علی صارمی که خودیک محکوم به اعدام است[به جرم شرکت در مراسم نوزدهمین سالگرد قتل عام زندانیان در سال 1367]، حالا دست به قلم بردارد وبرسر شکنجه گرخود فریاد بزند واز او بپرسد که زندانی بیگناه بهروزجاوید طهرانی چه کرده است و بنویسد:« او را به جرم آزادیخواهی[دفاع از حقوق رانندگان شرکت واحد] به زندان انداخته اید در زندان هم دست از سر او بر نداشته و پیوسته به بهانه های مختلف به اذیت و آزار او ادامه میدهید. او را به بدترین جای شکنجه گاه گوهردشت کرج یعنی بند 1 بدون در نظر گرفتن تفکیک جرایم در بین کسانی که جرمشان اعتیاد، قاچاق مواد مخدر ،قتل و اوباشگری است، منتقل کرده اید و حتی در این وضعیت هم او را راحت نگذاشته هر چند روز یکباراو را با ضرب و شتم به انفرادی می فرستید. ...شما حق کشی را مایۀ بقای خود می دانید. ما از نهادها و افراد آزادیخواه و حقوق بشری جهان در خواست می کنیم مظلومیت این آزادیخواهان را به گوش جهانیان برسانید.
علی صارمی زندان رجائی شهر 23 / 12 /1388
آیا شما آقایان بیشتر ازیک زندانی تحت شکنجه درخطرهستید؟ آیا دست وپا بسته تراز یک زندانی درآستانه اعدام هستید؟ دعوا برسر حکومت وقدرت بود یا برسرنجات ملت. وقتی یک زندانی برای نجات جان یک زندانی دیگر، فکرجان خود را نمی کند، چرا شما برای دفاع یا نجات جان زندانیان یا همبستگی با خانواده های آنان می ترسید؟ آیا این یک موضوع حقوق بشری یا سرنگونی نظام است؟ چرا دراین زمینه همبستگی ملی وجود ندارد وچرا اینهمه ترس!؟
اگربخواهید آیا نمی توانید دراین فضای خفقان گرفته با گشایش راه وپیوندهای انسانی به پا برخیزید و کاری بکنید وملت آسیب دیده در زیرآوار وزارت اطلاعات وسپاه و دستگاه سرکوب قضایی را، تنها نگذارید و آنان را بیرون بکشید وبرسرخودفروختگان فریاد بزنید! پوزه بندی را که با دادن مواجب(وجوهات دفتررهبری) به دهان مفتخوران زده اند، پاره کنید! چرا مراجعی که کارخانه لاستیک سازی وکارخانه قند وشکردارند یا آنهایی که ندارند، دربرابر نامه ای که زندانیان برای علمای قم نوشته اند، لال مانده اند وهیچ سخن حقی ازحلقومشان درنمی آید؛ تا به کی در طلسم این دجالان، خفه خون گرفتن و تا به کی خدا را به دریافت وجوهات ازدفتر خامنه ای فروختن؟! چرا درحالیکه روحانی مسؤلی چون آقای بروجردی را پس از چهارسال زندان هنوز هم شکنجه می کنند، حضرات علما درخانه های خود از ترس مرده اند. آیا پیام تکاندهنده این روحانی 60 ساله را نشنیدند که میگوید:«هیچ حکومتی با زندانیش اینکار را نمی کند که اینها با من می کنند.اما باید هزینه داد تا باطل[دجال] رسوا شود. آقای بروجردی ازشکنجه گرخود میپرسید: آیا چهارسال زندان و انفرادی کم شکنجه ای است که بازهم مرا کتک زده و شکنجه میکنید؟» وبازجو می گوید:« اینجا زندان است!»ـ
آیا تنها یک روحانی دراین کشور هفتاد میلیونی شیعه وجود دارد که به خاطر خدا وبه لرزه افتادن ارکان واصول دین یعنی (عدالت) اعتراض می کند! کجاست خدای احد وواحد وکو قبله حق وحقیقتی که بدانسو نماز می خوانید؟! تف! تف برثروتمندان وقدرتمندان روحانی و بازاری! تف برمراجعی که نه از خدای مقتدرعادل واز روزبازپرسی او که ازخامنه ای ظالم و حقه باز وازجهنم وزارت اطلاعات اومی ترسند! آیا آقایان علما نمی توانند به خاطراینهمه ظلم مانند علمای صدوپنجاه سال پیش دست به تحصن بزنند یا اینکه نگران کارخانه قند وشکرو لاستیک سازی وثروت وعزت خود هستند؟
نگاه کنید! ببینید زندانیان زندان گوهردشت چه می کشند ودرآنجا چه می گذرد وچرا هیچ اتحادی، هیچ قدرتی، هیچ وحدتی، هیچ راه وچاره ای علیه این شرایط وعلیه ابوغریب ایران نیست؟ علمایی که برای ابوغریب عراق اطلاعیه میدادید، ازترس مرده اید؟ یا در برابر خامنه ای دجال جادو شده اید؟ به خدای خودتان چه پاسخی خواهید داد آیا اعمال این حکومت منطبق با دین شما است؟
روز یکشنبه 16 اسفند ماه حوالی 08:00 صبح بیش از 40 نفر از نیروهای گارد زندان به زندانیان بی دفاع بند 1 زندان گوهردشت یورش بردند. زندانیان را با ضرب وشتم و توهین به بیرون بند منتقل کردند وآنها را چند ساعت در هوای سرد نگه داشتند به زندانیان اجازه داده نشد که لباسهای گرم خود را بپوشند.زندانیان همچنین در طی مدتی که در هوای سرد بیرون قرار داشتند امکان استفاده از سرویسهاس بهداشتی از آنها سلب شده بود. پس از ضرب و شتم و مورد توهین قرار دادن زندانیان گارد زندان به سلولهای زندانیان یورش بردند و آنها را مورد بازرسی وحشیانه خود قرار دادند و حداقل امکانات موجود زندانیان که توسط خانواده های آنها تامین شده بود و یا از فروشگاه زندان خریداری کرده بودند را با خود بردند و یا تخریب کردند.از جمله وسائلی که گارد زندان با خود بردند ،کارت تلفن،مواد غذائی،عکس خانوادگی زندانیان و موارد دیگر. این یورش که از ساعت 08:00 صبح شروع شده بود تا ساعت 12:00 ادامه داشت.یورشها به فرمان دهی حسن آخریان رئیس بند و سمیعی نژاد فرمانده گارد صورت گرفت. از طرفی دیگر محدودیتها و فشارهای علیه زندانیان بند 1 شدت گرفته است و ملاقاتهای زندانیان را به حالت تعلیق در آورده اند. دو زندانی احمد قائمی و کیومرث شکری نسبت به شدت گرفتن اقدامات سرکوبگرانه اعتراض کردند که با یورش وحشیانه و ضرب وشتم حسن آخریان،میرزائی، آقائی و افسر نگهبان شیخانی و زینالی قرار گرفتند. شرایط این بند در حال حاضر به شدت غیرقابل تحمل می باشد.
باز دراسفند ماه یورش شبانه و وحشیانه گارد زندان به بند 6گوهردشت انجام میگیرد. حمله از ساعت 24:00 شروع و تا ساعت 01:00 نیمه شب ادامه داشت.این یورش به فرماندهی فردی بنام امیریان بود. این فرد همراه با چهل نفراز مامورین سرکوبگر خود که به باتونهای برقی مجهز بودند به سلولها یورش بردند و زندانیان را که همان دستگیرشدگان در تظاهرات یا دانشجویان یا فعالین حقوق بشر هستند را مورد ضرب وشتم قرار می دادند.امیریان فرمانده گارد پس از پایان حمله وحشیانه 3 نفر از زندانیان بی دفاع را در حالی که با باتون مورد ضرب وشتم قرار می داد به زیر 8 برد و برای مدتی طولانی آنها را آماج باتونهای خود قرار داد. 3 زندانی که ضربات باتون به سر و سایر اعضای بدنشان اصابت کرده بود دچار صدماتی شده بودند.گارد زندان همچنین حداقل امکانات زندانیان که از فروشگاه زندان تهیه می کنند را ضبط و با خود می برند. ـ
نه تنها در بند ا و 6 که چند روز قبل از چهارشنبه سوری فشارها عليه زندانيان سياسی و ساير زندانيان بند ۴ زندان گوهردشت نیز شدت گرفته است. از جمله این زندانیان منصور اسانلو رئيس هيئت مديره سنديکای شرکت اتوبوس رانی واحد تهران و حومه است که باردیگر تحت شکنجه قرار گرفته است. هفته گذشته او را به بند عمومی پنج( ۵ )زندان گوهردشت کرج معروف به بند متادون منتقل کرده‌اند. فعالین حقوق بشری می‌گویند جان منصور اسانلو در خطر جدی است. همزمان، چهار نفر دیگر از زندانيان گوهردشت را تحت شکنجه های وحشيانه قرار دادند و از آنها خواسته شده که عليه منصور اسانلو اعتراف کنند که برای اجرای مراسم چهارشنبه سوری پتوها را قرار بود به آتش بکشند. درهمین زندان گوهردشت برای تحت فشار قرار دادن زندانیان، مدتها است که سرویس های بهداشتی بند 6 نشت می کند بطوری که زندانیانی که قصد استفاده از سرویسها را دارند برای جلوگیری از ریزش آب دفع شده توالت از طبقه بالاتر ناچار هستند که با پلاستکی وارد سرویسها شوند. همچنین بیش ازیک هفته است که سرویسهای بهداشتی طبقه همکف بطور کامل غیر قابل استفاده شده است و نزدیک به 300 نفر زندانی باید از سرویسهای طبقه اول که خود دارای بیش از 270 زندانی است و کلا دارای 5 عدد سرویس می باشد که 3 تای آن از دور خارج شده است استفاده کنند . زندانیان برای استفاده از سرویسها ساعتها در صف طولانی قرار می گیرند . زندانیان بارها به این شرایط غیر انسانی اعتراض کرده اند که با این جواب مواجه شده اند که اینجا زندان است و خدا را شکر کنید که چنین چیزی وجود دارد. علی حاج کاظم و معاون اجرائی او علی محمدی و رئیس بند برای تحت فشار قرار دادن زندانیان تمامی شیوه های ضدبشری را بکار می گیرند و هرگونه اعتراض زندانیان، با انتقال به سلولهای انفرادی برای شکنجه های غیر انسانی آنها مواجه می شوند.ـ
از روز 20 اسفند ماه آب نوشیدنی زندانیان بند 1،4 و بند زنان زندان گوهردشت کرج بشدت آلوده شده است بطوری که غیر قابل نوشیدن است.رنگ آب کدر لجنی و بسیار بد بو می باشد. زندانیان بی دفاع و اسیر ناچار هستند که از این آب مصرف کنند واین مسئله باعث شیوع بیماریهای مختلفی در بین زندانیان شده است. آب لوله های بند های مختلف به حدی آلوده شده است که کسانی که از آن برای استحمام استفاده می کنند، دچارعوارض مختلفی مانند قرمزشدن پوست وخارش شدید شده اند. از 3 روز گذشته همچنین آب این بندها قطع شده است و روزی 1 الی 2 ساعت آب دارند و زندانیان از داشت آب آلوده هم محروم شده اند. شکنجه و فشارها و اذیت وآزار بی پایان زندانیان سیاسی و سایر زندانیان توسط علی حاج کاظم و علی محمدی رئیس و معاون زندان ،کرمانی و فرجی رئیس و معاون حفاظت و اطلاعات زندان و توسط رئیس بندها به اجرا در آورده می شود.
وضعیت زندانیان در اوین بدتر از گوهردشت است چنانکه پدریکی از زندانیان در نامه سرگشاده ای برسرجلادان چنین چنین فریاد می زند:ـ
سی سال پیش قرار این نبود که در چنین روزی فرزندانمان را به بند بکشید و زیر ضربات مشت و لگد بازجو ببرید و پدران و مادران کهنسال گریان و نالان در پای دیوارهای لرزان اوین به نظاره نشینند، دسته دسته دانشجویان را از سر کلاس درس به سلول انفرادی ببرید و وکلای ایشان را از پشت در زندان برانید و بازجو آن کند که می خواهد. آن گوید که دیوار از شرم فرو ریزد و برای فرزندانمان که دربند وامانده اند راهی نماند جز اعتصاب غذا. و می دانید این نیست همه آنچه که هست و نباید باشد.»ـ
وضع مادران زندانی دراوین نیزدردناک تراز جوانان است، چنانکه مادران آرژانتینی درمیدان شهر برای آنان تظاهرات کرده اند تا بعد از مدتها به آنها ملاقاتی داده شده است. آیا ایران یک کشور یا یک قبرستان است؟

این گزارش وتمام گزارشات مربوط به نقض قانون ونقض حقوق زندانیان ونقض حقوق بشر، برای مراجع بین المللی وحقوق بشرارسال می شوند. چرا؟
آیا درایران شیعه هفتاد میلیونی همه مراجع وعلما و روحانیان(بیشترازیک میلیون) مرده اند که تمام ناعدالتی ها وشکایت از دست اسلام ودولت اسلامی باید به مراجع بین المللی وکمیسرعالی حقوق بشرارجاع شوند؟! خجالت آور وننگ آورنیست؟ دست کم 38894 بار نقض ثبت شده حقوق بشر توسط دولت ایران تنها در طی یازده ماه اخیرگزارش شده است و 80 جان باخته و 18 هزار بازداشت شده و هزاران پناهنده گویای کارنامه سیاه جمهوری اسلامی ایران در زمینه حقوق بشر می باشد. آقایان مراجع شما مرجع چه چیزی هستید؛گرفتن وجوهات خمس و زکات ازمردم ودادن اطلاعیه علیه وضعیت زندانها در کشور همسایه! آیا یکی از ارکان دین عدالت نیست؟ اگرهست چرا ربطی به شما ندارد وچرا صدای فریاد سی ساله ملت مسلمان ایران مساله تان نیست؟ چرا حرفی نمی زنید؟ مگرانگشتانتان را قطع می کنند که علیه ظلم بنویسید ویا به دارآویخته می شوید اگر به خاطرخدا وعدالت گامی بردارید؟ آیا سکوت شما دربرابر ظلم ، خدا را به خشم نمی آورید؟ آیا سکوت امروز شما را فردا ملت خواهد بخشید؟ چگونه بود که برای بیرون کردن شاه همه دست دردست هم گذاشتید ولی برای برای بیرون کردن کسی که صدبارظالم ترازشاه است، نه تنها وظیفه ای ندارید بلکه به دادخواهی ملت هم پاسخ نمیدهید! من یک مادرم و فرزندان ما اززندان نامه نوشته و ازشما کمک خواسته اند، به ما جواب دهید!ـ
سینا با کنجکاوی از من می پرسد:« چی می نویسی؟ بازهم شما مادران می خواهید اطلاعیه جدیدی بدهید؟» بدون آنکه سرم را بلند کنم با تکان دادن سر، به سؤال او پاسخ میدهم.» سینا با لحن اندوهناکی می گوید:« عید نزدیک است، نمی خواهی امسال خانه تکانی کنی؟ به خاطر سهیل که در زندان است، امسال عید نخواهیم داشت؟» سرم را بلند میکنم ونفس بلندی از درون سینه ام بیرون میدهم. لحظاتی به سؤال سینا فکر میکنم و بعد بدون هیچ تردیدی به اوجواب میدهم:« چرا عزیزم! مگر می شود ایرانی بود ودست از عید وخانه تکانی واستقبال از سال نو برداشت؟ مگر می توان خداپرست بود ودرحالی که خدا جهانی به وسعت کره خاکی را ازغبار زمستان می تکاند و به قدوم بهاران می آراید، عاجز از زدودن غبار زمستانی وآراستن خانه خود بود! این آداب وسنت های تاریخی با ایران وایرانی زاده شده اند وهرگزنمی میرند. تا زنده هستم، با آمدن عید، دلم را ازغم وغصه خانه تکانی می کنم وبه استقبال نوروز می روم. چرا ناامیدباشم؟ نوروز یعنی رستاخیز و قیام به زندگی. من هم همینکار را خواهم کرد. نه مرده ام و نه درطلسم آخوندی افسون مرگ شده ام.» سینا از شنیدن پاسخ من تکان می خورد. لحظاتی ساکت به من نگاه میکند و بعد لبخندی می زند ودوباره می پرسد:« فکرمیکنی که بتوانیم با سپردن وثیقه چند روز مرخصی برای سهیل بگیریم.» بی اختیارآه می کشم ومی گویم:« نمی دانم. ولی امید هست که با سپردن وثیقه به عده ای مرخصی شب عید بدهند.اما به تقاضای مااصلا جواب نداند.» سینا دوباره می پرسد:« فکرمیکنی که اوضاع واحوال فرق کرده وبرای شب عید عده ای راآزاد کنند؟» جواب میدهم:«خودت که بهتراز من خبرداری! آنها کسی را آزاد نمی کنند، تحت فشارهای ماست که هرشب تعدادی راآزاد می کنند. گاه کسانی آزاد می شوند که آدم باور نمی کند. دیشب سه نفر از مادران آزاد شدند که ما تصورش را هم نمی کردیم. جایت خالی که مردم چه استقبالی ازآنها کردند و چه صفایی کردیم وچقدر فریاد شادمانی کشیدیم. واقعا مردم وخانواده ها غیرت ازخود نشان میدهند. ازساعت پنج ونیم تا نه شب نزدیک به پانصد نفر پشت در زندان جمع شده بودند.ـ
پریشب هم همینطور بود. کلا هرزندانی که آزاد می شود و به آغوش گرم خانواده خود برمیگردد؛ لحظه غیرقابل وصفی است. باور کن، من که از خوشحالی عرش خدا را سیر میکنم. آن لحظه ای که خانواده ها می دوند و با خوشحالی دست هایشان را باز می کنند و فرزندان آزاد شده خود را در آغوش می گیرند،اشک شوق از چشم تمام مردم جاری می شود. در این مدت من صدها بار اشک شوق به چشم آورده ام و احساس کرده ام که این بچه ها مثل سهیل خود من هستند. مخصوصا با دست زدن و سوت کشیدن و با فریادهایمان، جو رعب و وحشتی را که حاکم کرده اند، می شکنیم و روحیه بالای خودمان را نشان میدهیم. در این چندماه هرشب کار ما همین بوده است. فکرش را بکن، کسانی که اعضا وفعالین حقوق بشر ودفاع از کودکان خیابانی و زنان بی پناه و زندانیان سیاسی بوده اند، الان همه در زندانند و ما شده ایم کمیته حقوق بشرآنها! سینا می گوید:«جلل الخالق!» سرم را تکان داده و می گویم:« تجربه این چند ماه به ما نشان داد که با دست خالی هم می توان، جو رعب ووحشت را شکست و با فداکاری و با اتحاد و با مقاومت و پافشاری دربرابر یک قوه قضاییه فاسد، می توان ازآنسوی دیوار اوین محکومین به مرگ را به این سوی دیوار و به سوی آزادی و زندگی بازآورد.ـ
سینا می گوید:« روزی تاریخ شما را به خاطر خواهد آورد و به فداکاری شما درود خواهد گفت که درسخت ترین شرایط که همه ترسیده بودند، با شجاعتی زیبا به نجات جان جوانان قیام کردید.» به اومی گویم« ای بابا ما که کسی نیستیم اما تاریخ درباره همه قضاوت خواهد کرد که چه کسانی با ظالمان وشکنجه گران وچه کس با مظلومان وشکنجه شده گان بودند!»ـ
ادامه دارد...
فروردین ماه برابربا آپریل
ملیحه رهبری
منبع اخبار:ـ
گزارشات فعالین حقوق بشر ودموکراسی در ایران

Samstag, 17. April 2010

در برابر اوین 10

نوشته: ملیحه رهبری


شب اشک ها و لبخندها( دهم)ـ

در برابر اوین

قسمت دهم
بگذارصدای آواز جهان را بشنوم!\ صدای سوزتلخ زمستانی را که می گذرد\ صدای خنده گرم آفتاب را که می تابد\ صدای بیدارشدن درختان ازخواب زمستانی را \ نمی خواهم جانم را آکنده از درد کنم\ با آنکه می دانم\ گام هایمان برآتش است \ وجان هایمان تبدارند!\ اما می توانم\ صدای آب شدن برفها \ صدای پای چشمه ها را بشنوم\ صدای رستاخیز طبیعت \صدای بال پرستوها را که به خانه باز می گردند\ می خواهم صدای آوازجهان را بشنوم.\ آیا جهان صدای مرا می شنود؟ \ صدای زندانی سیاسی را! \ می خواهم صدای فرو ریختن زنجیرها را بشنوم!ـ
روی پله ها پایین درزندان نشسته ایم. آفتاب اسفند ماه گرم و مهربان برما می تابد و بهارکم کم از راه می رسد. نخستین جوانه ها برشاخه های درختان خشک روییده اند. آخرین روزهای سرد و تلخ زمستانی می گذرند و با دم بادهای گرم، بهاردرجان طبیعت سرود زندگی می خواند.ـ

آیا بهارآزادی عزیزان ما نیز همینگونه از راه خواهد رسید ؟ آتش شوق دیدارشان در جان ما شعله می کشد و بدون شک، آتش بهار درجان آنان نیز شعله افکنده است. چه زیباست آزادی! چه زیباست بهار؛ اگر بدمد، اگر برسد، اگربگذارند که مال ما باشد. باخود فکر می کنم:«می توانست این بهار، بهارآزادی از شرحکومت آخوندی باشد اما اهریمن قدرت، یکبار دیگر دخت ایران زمین را در آستانه بهاران سیه پوش جوانانش کرده و بهارش را خزان نموده!»ـ
اگر بهاربا گل وبلبل وسبزه زاران و عطر شقایق ها و تابش آفتاب زیبایش، جلوه گاه عشق است. اگرآواز شکفتن گلها، وشادی پرندگان ونغمه بلبلان مست و ترانه های گل سرخ و تمامی سرودهای شاد طبیعت برروی این کره خاکی، مهربانی خدا برای تمام انسان هاست، پس چرا آخوندها خدای دیگری دارند؟
چرا آخوندها، عمامه ای بر سر خدا می گذارند وشلاقی هم به دستش می دهند تا با قساوت شکنجه کند! مگرخدا یکی نیست وآنهم مهربان، پس این زندان مخوف اوین وشکنجه گاه گوهردشت و رجایی شهر وکهریزک وصدها بازداشتگاه سپاه وهزاران شکنجه گر.. و زجروشکنجه بیگناهان به نام وبرای رضایت کدام خداست؟
مگرخدا بی نیاز نیست؛ بی نیاز ازهر ظلمی که به او نسبت دهند و بی نیازازهر ثروتی که به نام او غارت کنند و بی نیاز ازهرفسادی که به نام او انجام دهند و بی نیاز از اینهمه دروغ که به نام او بگویند! چرا برای رضای خاطر خدا، خون جوانان را می ریزند و مادران را هم به بند می کشند؟
دیروز(سه اسفندماه) مادران زندانی یک اطلاعیه جدید داده اند. با خواندن اطلاعیه تحسینشان کردم: «اگر برای هر بیشه یک شیر کافی است؛ این مادران دلیر هم شیران بیشه ما خانواده های زندانیان سیاسی هستند.» نگاه کن، ببین چه دلیرانه، دریک قدمی و چشم درچشم شکنجه گر دوخته وچنین می غرند:« آیا مادر بودن جرم است ؟ در کدام قانونی می توان مادر بودن و پرسیدن از حال و روز فرزندان دربند این مرز و بوم و درخواست برای معرفی عاملان و آمران قاتلان زندگی را جرم دانست ؟ کسانی که حکم به بند کشیدن مادران را صادر می کنند بیهوده در تلاشند، هیچ مادری مرگ فرزند خود را فراموش نمی کند و نخواهد بخشید . چه کوته فکرند آنان که بر این باورند با توهین ، ضرب و شتم ، تهدید و زندانی کردن و قراردادنمان در بندهای انفرادی و فشار آوردن های پیاپی ، فراموش می کنیم که پاک ترین فرزندان این مرزوبوم به خاطر حق مسلم بشری انتقاد و اعتراض در خیابانها به گلوله بسته می شوند ، از بالای ساختمان ها و پل ها پرت می شوند ، زیر خودروهای نیروهای انتظامی له می شوند ، در زندانها مورد تعدی و شکنجه قرار می گیرند و زیر شکنجه های بی رحمانه کشته می شوند ! چرا امر کنندگان به قتل و قاتلان آزادند و هر روز جنازه ای دیگر بر جنازه ها می افزایند و شاکیان نه تنها جواب پرسشهای خود را نمی گیرند بلکه به بند کشیده می شوند ؟....ما مادران بار دیگر اعلام می کنیم که هیچگاه ظلمهایی که بر فرزندان این مرزوبوم روا گشت فراموش نمی کنیم و نخواهیم بخشید و پیگیرانه خواستاریم هیچکس و هیچ نهادی در حصار امنی بجز قانون قرار نگیرد و هیچ انسانی که در چارچوب قوانین زندگی میکند، احساس ناامنی نکند.... » دادن این اطلاعیه در شرایطی است که مادران دستگیر شده تا به امروز حتی ملاقاتی نداشته اند. با آنکه بستگانشان روزانه به دادسرای انقلاب ،دادستانی و زندان اوین مراجعه می کنند. اما نتیجه ای نگرفته اند . بازجویان وزارت اطلاعات حتی آنان را تهدید کرده اند که نباید وضعیت مادران دربند را با رسانه ها و سازمانهای حقوق بشری در میان بگذارند و این مسئله را ارتباط با بیگانه عنوان می کنند.ـ
در یک چنین شرایطی تنها سلاحی که دردست ماست، همین قانون نیم بند آخوندی است که اگر اجرا بشود، بسیاری از دستگیریها غیرقانونی هستند و زندانیان باید آزاد شوند وما هم آگاهانه برهمین امر پافشاری می کنیم.ـ
اکثرروزها دراین پایین پله ها یا در آن بالا پشت دیوار اوین، درانتظار یک خبر یا یک ملاقات ساعت ها منتظرمی مانیم. برخی هفته ها یا ماه ها و برخی دیگر مانند مادرحسین درخشان(وب لاگ نویس) نزدیک به پانصد روز است که هر روز پشت در این زندان هستند. حسین بدون هیچ اتهام و بدون هیچ پرونده یا محاکمه ای دربازداشت است. مادراو درنامه اش خطاب به ... نوشته بود؛« بيش از ۵۰۰ روز است حسين در زندان شماست. و ما بيرون زندان هر روز منتظرش بوده‌ايم. چون شما هر روز به ما وعده‌ای جديد داده‌ايد. خداوند هیچکس را به بی پناهی ما مبتلا نکند؛ هیچکس را...»ـ
جو وفضا درجلوی زندان سیاسی است و خبر نیز بسیار است و درباره آنها با یکدیگر گفتگو می کنیم. گاهی ازاوقات نیز با شنیدن خبرتکاندهنده ای یا پیش آمدن موردی، بی اختیار سکوت می کنیم ودر خود فرومی رویم. زیرا تحمل ظلم وستم و یا دیدن رفتارهای ناحق وتحقیرآمیز به آسانی از روح انسان جدا یا فراموش نمی شود. گاه نیزدچار شوک می شویم زیرا اخبار داخل زندان و برخوردهای شکنجه گران با بچه های ما؛ با گل هایی که دردامن خود پرورده ایم، درمغزما نمی گنجد!ـ
در اینجا دیدن بچه های کوچک که پدر یا مادرشان دستگیر شده اند، خیلی دردناک است. گاه این کودکان با پدر یا مادرخود برای ملاقات به اینجا می آیند واکثر روزها نیز ملاقاتی درکار نیست و ناامید می شوند و با بغضی تلخ و یا با چشمانی گریان به خانه باز میگردند وبدینگونه با کابوس زندان اوین ازکودکی خود آشنا می شوند وبه جای شادی یا بی خبری کودکانه، با تلخی ها و بدی های جهان (خامنه ای واحمدی نژاد) آشنا می شوند. هرازگاهی هم که این کودکان موفق به ملاقات بشوند، باید ازجهنمی به نام بازرسی بدنی عبور کنند که خادم( نگهبان) این جهنم آخوندی، زن پاسداری است که جزو وظایفش آزار واذیت این کودکان وتوهین وپرخاشگری با بستگان زندانی وگیردادن به آنهاست تا سرانجام جنجالی به پا کند و بعد مسؤلین زندان، ملاقات را قطع کنند. این نمایشات عمدی هستند تا زندانی را درشکنجه روحی و بی خبری از خانواده اش نگه بدارند. دریک مورد کودکی کشمش درجیب خود داشته، این زن پاسدار چنان بچه را دعوا می کند که بچه از ترس شروع می کند به گریه کردن واو با بی شرمی درمقابل اعتراض خانواده کودک، تهدیدشان می کند که به آنها اجازه رفتن به ملاقات نخواهد داد واین درحالی بوده که زندانی(مهندس منیژه ربیعی) از چند هفته قبل ملاقات نداشته است. دستگیری این خانم مهندس به دلیل تلفن یکی از بستگانش ازعراق و ازشهراشرف بوده است وبا آنکه مکالمه تلفنی آنان توسط وزارت اطلاعات ضبط شده وموردی امنیتی درآن نبوده است اما این مهندس جوان دستگیر و به اتهام اقدام علیه امنیت نظام، زندانی می شود. پس ازتحمل ماه ها شکنجه جسمی و روحی درسلولهای انفرادی و تحمل بدرفتاری وتوهین بازجویانش(علوی وسید) با پرونده سازی آنها و باهمکاری رییس دادگاه انقلاب( پیرعباسی) فقط به خاطر یک تلفن، به 6 سال زندان و تبعید به برازجان محکوم می شود. او و وکیلش حکم را نمی پذیرند. به دنبال اقدامات وکیلش سرانجام قرارمی شود که باوثیقه سنگینی آزاد شود. خانواده او با تحمل مشقت این وثیقه(سند) را تهیه می کنند اما دادگاه با ادعای گم شدن سند، همچنان به شکنجه روحی خانواده ادامه می دهند و پیرعباسی مانع آزادی این خانم است. معلوم نیست که این مسؤلین فاسد در مکتب کدام شیطان پرورش یافته اند که بنیاد مکتب فکریشان بر کینه و نفرت و مردم آزاری، ظلم و فساد و دزدی و شرارت و تبه کاری است. همه را هم به حساب خداوند و امام زمان می گذارند. کسانی که برای پروردگار عالم و امام زمان چنین پرونده ای ساخته اند، وای به حال پرونده هایی که برای بنی بشر می سازند؟
همچنین امروز خبری را شنیدم که به عنوان یک مادر برایم شوک آور بود. یکی از دوستان خبر تلخ کشته شدن یک زندانی جوان در زیر شکنجه در زندان گوهر دشت را به ما داد. این زندانی و برادرش( لطیف و یاور خدا دوست) از بچه هایی بودند که در تظاهرات دستگیر شده و در زندان گوهر دشت و در بند 3 زندانی بودند، در زندان گوهر دشت اکثر اوقات گارد زندان به بند ها حمله می کند و همه بند را به هم می ریزد و برای ترساندن بقیه، چند نفری را جدا کرده و برای کتک زدن یا انداختن به سلول انفرادی با خود می برد. اینبار هم این دو برادر را بعد از کتک زدن به سلول های انفرادی سالن 2 که معروف به سگدونی( به اندازه لانه سگ است) می اندازند. یکی از دو برادر به نام یاور خدادوست بعد از مدتی در (سوم اسفند) در اثر شکنجه های رییس ومعاون اطلاعات زندان دو هیولا به نام های کرمانی و فرجی، کشته می شود.ـ
از شنیدن این خبر اشک در چشمان ما حلقه می زند. برخی گریه می کنیم ولی همه خشمگین هستیم. این سرنوشتی است که در یک قدمی فرزندان ماست و ازآن وحشت داریم. می توانیم حال و روز اسفناک مادر این جوان را پس از دریافت خبر هولناک مرگ فرزندش تصور کنیم. جنایت علیه زندانیان سیاسی در زندانها مرزی ندارد.ـ
خبر را جهت آگاهی در بین جمعیت پخش می کنیم. مردم با تنفر و بدون هیچ ترسی، به احمدی نژاد دیوانه فحش میدهند وخامنه ای فرعون صفت را نفرین می کنند. همه قرار می گذاریم که برای این جوان گمنام مجلس ختم برگزار کنیم. انجام این عمل کمترین کاری است که می توانیم برای جوانی که زندگی وهستی و جوانی خود را قربانی ما مردم و برای آزادی ایران نموده است، انجام دهیم. نسبت به مرگ او در زیر شکنجه احساس بدهی بزرگی می کنیم. روحش شاد و نامش جاودان باد!ـ
شنیدن این خبر هشدار بزرگی برای ماست و ما را مصمم تر از همیشه برای ادامه تحصن های شبانه و فشار و پایداری برای نجات جان بچه هایمان یا دیگر زندانیان بی پناه می کند. با آنکه ما افراد بی ادعا وخانواده های ساده ای هستیم که هیچ ادعایی نداریم( نه رهبریم و نه سیاستمدار و نه تاکتیک و نه استراتژی جنگ با این آخوندها را می فهیمم..) اما دفاع از زندگی این عزیزان را خوب می فهمیم و حاضر به پرداخت بهای آن هستیم. در این شرایط هولناک که تجمع دو نفر به دستگیری منجر می شود، توانسته ایم با قلب های خود و با اتحادی بی نظیر و با تجمعات چند صد نفره(خانوادگی) هیولای آنسوی دیوار را به عقب نشینی وادار کنیم و قوه قضائیه ولی فقیه را وادار به تسلیم کنیم. توانسته ایم در حساس ترین مکان و در پشت این دیوار سرد و سیاه اوین فانوس آزادی را بیآویزیم و در این روزگاران تلخ هر شب لحظات و صحنه های وصف ناپذیر ی از شور و شوق را، به دنبال آزادی زندانیان خلق کنیم که حماسه هایی به یاد ماندنی هستند.ـ
با وجود هوای سرد و شرایط سخت پدران و مادرانی به اینجا می آیند که سالخورده و گاه هشتاد ساله اند و به سختی قادر به راه رفتن هستند اما معنای حضور خود در این جمع را می فهمند. آیا زیبا و غرورآمیز نیست که وجود انسانی در هشتاد سالگی باعث نجات جان و آزادی یک زندان سیاسی بیگناه بشود؟ چرا هست! ما هر شب در اینجا شاهد این پیروزی هستیم. در این لحظات به تنها کام خود بلکه جان خود را نیز شیرین می کنیم. مزه پیروزی با دست خالی بر دشمن بیرحم را می چشیم.ـ
گاه از ساعت هفت یا حتی نٌه شب آزادکردن زندانیان شروع می شود.گاه آنها چند نفره آزاد می شوند، در این هنگام صدای فریادهای شادمانی جمعیت و ابراز احساسات ما اوج خاصی می گیرد. زندانیان آزاد شده بعد از خروج از زندان در بالای پله ها دستان خود را به یکدیگر گره کرده و دستان خود را بالا می برند. یکبار یک گروه آزاد شده خطاب به جمعیت گفتند:« برای آزادی تمامی زندانیان سیاسی دست بزنید.» بعد صدای دست زدن و سوت کشیدن برای مدت طولانی و بدون وقفه ادامه یافت.» گروه بعدی که آزاد شدند به ما می گفتند که صدای دست زدن و سوت کشیدن ها را در درون زندان می شنیدند و همزمان آنها هم اقدام به دست زدن کرده بودند که پاسداران بندها را به وحشت انداخته بودند.
شب 28 بهمن 50 زندانی آزاد شده داشتیم که در میان آنان در چند نوبت و درگروه های 6 نفره دختران جوان نیز آزاد شدند. فریادهای تشویق آمیز و شور وشوق و شادمانی جعیت از آزادی این دختران قهرمان پایان نداشت. این قهرمانان از چنان روحیه بالایی برخوردار بودند که ما را شگفت زده نموده بودند.ـ
هر شب در اینجا و تنها با دیدن این آزادیهاست که بارغم در قلب ما سبک وچادرهای سیاه اندوه که این آخوندهای فاشیست بر روح ما افکنده اند، به کناری رفته و جان ما از نور شادی روشن و چنان شاد می شود که بوی بهار و نوید آزادی را بشارت می دهد.ـ
یکی از خوشترین خبرها در این شب ها برای ما لحظه آزادی دانشجوی جوان نادر احسنی بود. خواهر قهرمان او به نام الهام(کارشناس امور بهداشت و استادیار دانشگاه ملی (بهشتی) و از فعالین اجتماعی) از حامیان مادران بود که دستگیر شد و در بند 209 اوین شکنجه شده و فشارهای طاقت فرسایی را تحمل کرده است. آزادی نادر برای ما بسیار خوشحال کننده بود و جای شما خالی شیرینی فراوانی در این شب پخش کردیم.
باور نمی کنم که در سراسر این مملکت ماتم زده که در آن تخم ماتم پاشیده اند و خوشه های مرگ درو می کنند. در هیچ کجا و در هیچ ساعاتی مثل این مکان و در این ساعات، امید و باور و شادمانی و اتحاد مردمی وجود داشته باشد. جوانان ما شایسته عنوان قهرمانی و ستودنی هستند. شب گذشته یکی آنها پس از خروج از درب زندان و پس از طی کردن 2 تا 3 پله دستان خود را به علامت پیروزی بالا برد و شروع به خواندن سرود یار دبستانی نمود و بلافاصله توسط ما و مردم همراهی شد و خواندن سرود به شکل فریادهای اعتراض آمیز ناگهان رلزله ای به پا کرد. در این هنگام چند تا پاسدار از زندان اوین با شتاب بیرون آمدند و با غضب، فریاد زدند که اگر ادامه دهید دیگر کسی را آزاد نخواهیم کرد ولی ما تا پایان سرود یار دبستانی را خواندیم و مثل هر شب هم به تحصن مان ادامه دادیم و آزاد کردن زندانیان نیز تا ساعت 11.30 ادامه یافت. ـ
در یکی دیگر از شبها از ساعت 9:30 به بعد دیگر کسی را آزاد نکردند اما در این ساعت یک خانم وآقای جوانی به اینجا آمدند و با خود گل رز به همراه آورده بودند و به خانواده ها هدیه کردند. آنها زندانی نداشتند زیرا سی سال پیش عزیزان آنان را بیرحمانه تر از امروز به فرمان امام خمینی در همین زندان به شاخه های درختان آویخته و دار زده بودند.ـ
آنها برای ابراز همبستگی و همدردی با ما آمده بودند و کارشان زیبا و با ارزش بود. من شاخه گل آنان را با خود به خانه بردم وآن را به سینا دادم که خیلی خوشحال شد.ـ
چه خوب بود که این روح همبستگی با اقدامات و پشتیبانی های مختلف تقویت می شد. زندان ها و سرنوشت زندانیان نقطه حساسی است که رژیم همواره خنجر خود را در کمر جنبش(قیام یا مبارزه) فرو کرده و آن را فلج کرده است. باید این خنجر را از همینجا بیرون بکشیم. تجمعات چند صد نفره ما به پشتیبانی مردم و با پافشاری و ایستادگی خانواده ها تنها سنگر قدرتمند مردمی باقیمانده است که در مقابل سرکوبگری وحشیانه وزارت اطلاعات مقاومت کرده است و عملا آنان را به عقب نشینی و آزادی زندانیان وادار کرده است.امشب نیروهای سرکوبگر ولی فقیه و مریدان خامنه ای که با مظاهر شادی و سرزندگی مردم دشمنی دارند ، هنگام دست زدن ما و سوت کشیدن و فریادهای شادمانی، صدای آژیر ماشینهای خود را به صدا در می آوردند تا صدای شادمانی برای آزادی زندانیان درآنسوی دیوار شنیده نشود. ولی جمعیت بر شدت دست زدن و سوت کشیدن خود می افزودند و دشمنان مردم را سرخورده و مایوس می کردند. آری ما توانسته ایم بذر امید را زنده نگه داریم و چراغ آزادی و شادی را در پشت دیوار اوین بیآویزیم.ـ
درود!درود! درود!ـ
در آستانه سال نو، حتی بدون بهار آزادی اما سبزه امید را برای سال نو خواهیم کاشت!ـ
ادامه دارد...ـ.
فروردین 1389 برابر با آپریل 2010
:منبع خبری
اطلاعیه های فعالین حقوق بشر و دموکراسی در ایران


.

Donnerstag, 8. April 2010

در برابر اوین 9

نوشته: ملیحه رهبری
شب اشک ها و لبخندها(9)ـ
در برابر اوین
قسمت نهم
با تمام سختی های روزگار اما زمان به سرعت برق و باد می گذرد. 22 بهمن هم آمد وگذشت. قبل از22 بهمن دستگیری و بگیرو ببنددغوغا می کرد. حتی مادران را هم دستگیر کردند. اخباردستگیری ها هولناک بودند. نیمه شب یا کله سحربه یک منزل کوچک یا به یک آپارتمان دواتاقه چنان حمله می کردند که گویی می خواهند یک پادگان نظامی دشمن را خلع سلاح کنند. هدفشان ایجاد رعب و وحشت بود. دریک چنین روزهایی، بیرون آمدن آدم از خانه با خودش بود وبرگشتنش با خدا. یکی از دوستان در برابر زندان به شوخی میگفت:« دو ملایکه عذاب دردو سوی شانه مان کم بودند، قدرت خدا، یک حکومت عذاب هم برآن اضافه شده است.» اگرچه به شوخی او خندیدیم اما واقعیتی است؛ واقعیتی تلخ! با تمام این احوالات ما روحیه خود را درپشت دیوار اوین به خوبی حفظ کرده ایم.ـ
قبل از22 بهمن، درهمه جا تهدید محاصره شدن ناگهانی وربوده شدن آدم وجود داشت. می خواستند ترس و وحشت بزرگی به راه بیاندازند. فکرش را بکنید، یک دانشجو را درحالی در خیابان دستگیر کرده بودند که راهی بیمارستان برای بستری شدن وانجام عمل جراحی بوده. با این حال دستگیرش می کنند ومی برندش به اوین. باورنکردنی است اما پدر ومادر او(امین) جلوی زندان آمدند و با نگرانی اظهار می کردند که اگراوعمل نشود، می میرد. چرا وجود یک دانشجوی مخالف حتی در حال مرگ نیز قبل از22 بهمن برای دولت تقلبی ونظام ولی فقیه تا این حد تعیین کننده بود؟ شاید بتوان دریک کلام گفت؛ می خواستند ازراهپیمایی مردم در 22 بهمن جلوگیری کنند و از نتایج این راهپیمایی(اگر برگزار می شد.) در داخل وخارج می ترسیدند.ـ
قبل ار 22 بهمن درزندانها هم دست به اقدامات شدیدی زدند. در روز 22 بهمن به هیچکس ملاقات ندادند. تلفن ،ملاقات و حتی هواخواری درهوای آزاد را هم برای زندانیان قطع کرده بودند. درب کلیه بندها ،سالنها،سلولها و غیره را به روی زندانیان بسته بودند. در زندان گوهر دشت زندانی ها را بیشترازهمیشه اذیت و آزارکرده بودند. در نیمه های شب چند زندانی مقاوم را از سلول هایشان بیرون آورده و با پای برهنه مجبور به دویدن روی برف ها کرده بودند و تاصبح مانع از استراحت آنها شده بودند. چند زندانی مقاوم دیگر را به سلولهای انفرادی معروف به سگدونی بند 1 انداخته بودند. کلا دست به اقدامات شدید امنیتی از بکسو و آزار و اذیت زندانیان از سوی دیگر زده بودند، چون از درون وبیرون زندان هر دو می ترسیدند. خلاصه از انجام همه کارهایی که یک حکومت بی آبرو انجام میدهد تا ترس خود را از خشم مردم پنهان کند، دریغ نکرده بودند.ـ
روز 22 بهمن هم قدم به قدم خیابان ها را با استفاه از نیروهای انتظامی و لباس شخصی پر کرده بودند. ماشین آبپاش و زرهی نظامی آورده بودند و اجازه تجمع و راهپیمایی ندادند اما باز هم در همانروز نزدیک به هزار نفر را در تهران دستگیر کردند. روز بعد ماشاء الله جمعیت ما پشت در زندان خودش به شمار جمعیت یک تظاهرات رسیده بود.ـ
خانواده های دستگیر شده ها در همانشب22 بهمن جلوی بازداشتگاه وزرا و بازداشتگاه نیروی انتظامی در میدان انقلاب تجمع می کنند و خواستار آزادی بچه هایشان می شوند. یک سرهنگ به آنها می گوید که نزدیگ به 1000 نفر دستگیر شده اند و نمی توانیم به شما پاسخ دهیم. خانواده ها در پاسخ به این سرهنگ گفته بودند که تا بچه های ما آزاد نشوند از اینجا نخواهیم رفت. همانجا جناب سرهنگ دستور حمله به خانواده ها را صادر می کند و خانواده ها را با باتون می زنند. خانواده ها شروع می کنند به شعار دادن و می گویند: "مزدور چقدر گرفتی که جوانها را بگیری". خانواده های معترض جمعیتی نزدیک به 200 نفر بوده اند که تا ساعت 9شب در آنجا می مانند. عین همین تجمع در مقابل بازداشتگاه وزرا هم انجام می گیرد. ایستادگی و پافشاری متحد خانواده ها موجب می شود که در همانشب 40 نفر از دختران و زنان دستگیر شده، آزاد شوند.ـ
جوان هایی را که در 22 بهمن دستگیر کرده بودند، یک عده ای را به ساختمانی در میدان حر انتقال می دهند. درآنجا آنها را با مشت و لگد و با باتون کتک می زنند و بعد برای تحقیر کردن به آنها دستور می دهند که کفش ها وجوراب ها و لباسهایشان را درآوردند، فقط یک لباس زیر به تنشان باقی می گذارند و برای شکنجه کردن آنها را در سرمای کشنده زمستان در حیاط بازداشتگاه به مدت 4 ساعت در سرما نگه می دارند. چهار ساعت تحمل سرما و لخت بودن نه تنها یک شکنجه جسمی بلکه یک شکنجه روحی نیز برای خرد کردن روحیه آنها نیزبوده، چنانکه افراد پیر و مسن تر از پادرد و کمر درد و سرما، ناله شان در می آید. این سنگدل ها دست از ادامه آزارو اذیت دستگیرشدگان بر نمی دارند وآنها را به اتوبوسی منتقل می کنند و تا صبح در همانجا نگه میدارند تا از سرما عذاب بکشند و دست آخر هم آنها را به اوین منتقل می کنند تا درآنجا بازجویی و شکنجه شوند. اینهم جواب حکومت به ملت در مقابل خواسته عدالت و آزادی در روز 22 بهمن بود!ـ
راستش خیلی ها چشم امید به روز 22 بهمن دوخته بودند تا ملت در اینروز حرفش را بزند و با راهپیمایی میلیونی خواسته هایش را بگوید که در رأس آنها آزادی زندانیان بیگناه سیاسی و بعد هم رفراندوم است. سی سال پیش خمینی خودش درآستانه انقلاب مردم علیه شاه، نطق کرد وگفت: «به چه حقی ملت 50 سال پیش از این، سرنوشت ملت بعد را تعیین کند؟ سرنوشت هر ملت دست خودش است. ملت 50سال پیش یک سرنوشتی داشته اما او اختیار ما را نداشته که یک سلطان را بر ما مسلط کند.» آقایان بهتراست به افاضات امام راحلشان توجه کنند وبرای خواندن آخرین فاتحه ملت برای او با رفراندوم موافقت کنند. امروزجوان های ما می گویند که سی سال پیش پدران ما شرایطی داشتند و انتخابی کردند اما اختیار ما ملت سی سال بعد باید در دست خودمان باشد و رفراندم برگزار بشود تا از شر جمهوری اسلامی راحت شویم. اما دولت احمدی نژاد بر ضد خواسته مردم حرکت کرد و پیامش را که سرکوب و قدرتنمایی است، با یک هزینه چند میلیونی به نمایش گذاشت. آنهم با چه بی آبرویی و حقه بازی بچه گانه ای در برابر چشم خبرگزاری های جهان! یک میلیون بسیجی یا حقوق بگیر را با اتوبوس های پرو با وعده ساندویچ ونوشابه وحتی دریافت وجوه نقد و با هزینه رفت وآمد مجانی ازشهرهای دیگر به تهران آوردند ومیدان آزادی را با آنان پرکردند و این نمایش را، رفراندوم ملت به جمهوری اسلامی و تأیید رییس جمهور و بیعت با امام نامیدند. باور نکردنی است! اما قانونمند است. سیستمی که متکی به دموکراسی ورأی مردم نباشد، ناچار ازدست زدن به فریبکاری بزرگ(دجالیت) می باشد. دیکتاتوری ای که نه برشعورآدمها بلکه به حقه بازی وسوء استفاده از مقدسات متکی یا معتقد باشد، حتی برای یک گردهم آیی، آدم ها را می خرد تا تظاهربه دموکراسی نماید که اساسا با بنیادهای فکری اش در تضاد است!ـ


افسوس! دلمان می خواست که با تظاهرات میلیونی مثل سی سال پیش، خواسته ملت برای رفراندوم را به نمایش بگذاریم. دلمان
می خواست که در این روز درهای زندان اوین را باز کنیم. دلمان می خواست همانطور که شاه رفت، خامنه ای واحمدی نژاد هم از صحنه سیاست و قدرت کنار بروند. امید زیادی به این روز بسته بودیم، مثل همان امیدی که سی سال پیش به پیروزی انقلاب بسته بودیم. این حق را برای خودمان قایل بودیم که در این روز بتوانیم با راهپیمایی خود صدای انقلاب ملت را به گوش حکومت برسانیم.ـ
به جای آنکه حکومت صدای ملت را بشنود، ملت صدای قدرت دولت را شنید. دستگیری ها و ایجاد رعب ووحشت، تحقیر و بد رفتاری با خانواده ها و زندانیان، ادامه دادگاه ها واحکام اعدام و.و..و..در برابراینهمه مصیبت، ما و فقط ما (خانواده ها)هستیم که با دستان خالی ولی با مایه گذاری ازجانمان که ذره ذره آب میشود، هرشب وهرشب در پشت در این زندان جمع می شویم. این ما هستیم که با پافشاری خود؛ جان های به خطرافتاده جوانان دلیر را نجات میدهیم. البته وصد البته تمام حمایت ها(فعالیت های حقوق بشری) ومصاحبه های رادیو و تلویزیون های خارج کشوروتمام فعالیت های جهانی، پشتیبان ما بوده اند. اگر این فعالیت ها و مصاحبه ها نبودند صدای مادر احمد کریمی به گوش کسی نمی رسید و فریادهای یک مادر درمانده از دست جمهوری اسلامی درجهان طنین انداز نمی شد.ـ
خانواده او در نامه‌ای به دبيرکل سازمان ملل متحد خواستار برگزاری دادگاهی بی‌طرف در مورد پرونده او و کمک برای نجات جان وی شده بودند. مادر او در مصاحبه تکان دهنده اش با رادیو.. گفته بود:« او قبل از انتخابات رياست جمهوری بازداشت شده و اصولاً پرونده‌اش ربطی به دادگاه متهمان پس از انتخابات نداشت. اوايل ارديبهشت ، آمدند و به خانه‌مان ريختند؛ در خانه را شکستند و همه‌مان‌ها را ترساندند. نمی دانم . چرا پرونده احمد را با اين شورشی ها يک جا مطرح کردند. نمی دانم که دارند چه کار می کنند. نمی دانم دارند چه بلايی سر من می آورند. هر جا می روم، جوابم را نمی دهند. به رياست جمهوری، دفتر رهبری و قوه قضائيه رفته ام، اما هر جا می روم، جوابم را نمی دهند. نمی دانم چکار بايد بکنم. خدای بالای سر من شاهد است که احمد حتی يک ذره فکر و خيال کار غير قانونی نداشت. اصلا ازاين چيزها سر در نمی آورد. اگر از اين چيزها سر در می آورد، پس چرا کارگر نجاری شده بود؟ او مثل يک کارگر صبح به سر کارش می رفت، شب خسته برمی گشت و می خوابيد. او اصلا از سياست سر در نمی آورد، يعنی هيچ کدام مان از سياست سر در نمی آوريم. احمد نان‌آور من بود. [پدر احمد مرده است.] الان به خدا حتی نمی‌توانم کرايه خانه‌ام را بدهم، يعنی پول ندارم. من نمی‌دانم با اين ماجرای احمد چکار کنم؟ هر جا هم که می‌روم، جوابم را نمی‌دهند. به من تلفن زدند و گفتند به تلويزيون نگاه کن. تلويزيون را که روشن کردم، احمد را ديدم . همه ما از حال رفتيم. الان هم هر وقت به ملاقاتش می روم، از حال می روم و حالم بد می شود. بچه ام پير شده است.»ـ
بدون شک این مصاحبه ها وحمایت ها، نقش بزرگی درحمایت از زندانیان سیاسی و خانواده های بی پناه ایفا می کنند و در افکارعمومی نیز مؤثرهستند ولی اگرفدارکارهای ما درشب های سرد زمستانی نبود، کسی آزاد نمی شد و از شدت شکنجه وفشار روی زندانیان هم کاسته نمی شد. زندانبانان نمی خواهند کسی را آزاد کنند اما ما آنقدر فشارمی آوریم که مجبور میشوند. هرروزاین داستان با دستگیری های جدید از نوشروع می شود. خانواده دستگیرشدگان یا افراد ربوده شده، جلوی اوین می آیند تا خبری ازبچه شان بگیرند. هنوز هم تعداد زیادی از خانواده های دستگیر شدگان حتی عاشورا تا به امروز، هیچ خبری از وضعیت و شرایط بچه خود ندارندو به خانواده های آنها گفته شده که عزیزانشان در بازداشتگاههای سپاه پاسداران بسر می برند و ما (دادگاه انقلاب –زندان اوین) خبری از آنها نداریم. کسانی که قبل از 22 بهمن با یورشهای وحشیانه شبانه به منازلشان دستگیر و به نقاط نامعلومی منتقل شده اند(از جمله مادران) از شرایط و محل بازداشت آنها اطلاعی در دست نیست.ـ
با تمام این اشک ها اما شب های شادی ولبخندهای ما وآزاد کردن عزیزانمان از زندان مخوف اوین وقفه ای نیافته است. مثلا در شب 27 بهمن از ساعت 18:30 مادران عزادار و مردم تهران و زندانیان سیاسی که اخیرا آزاد شده اند به همراه خانواده های دستگیر شدگان 22 بهمن و عاشورا در مقابل درب اصلی زندان اوین تجمع کردیم.
حضور جمعیت از درب اصلی زندان اوین تا پایین پله ها ادامه داشت. علیرغم اینکه زندانبانان به ما اطلاع دادند که امشب آزادی نداریم ولی ما ایستادیم تا مجبور به آزاد کردن زندانیان شدند و تا ساعت 22:20 بیش از 18 نفر آزاد شدند. بازجویان به زندانیان سیاسی گفته بودند که بگویند زندانی سیاسی نیستند و به خاطر جرایم مالی دستگیر شده اند و سریع منطقه اوین را ترک کنند. ولی وقتی که جوانان فداکار ما با حضور گسترده و احساسات خانواده ها و مردم مواجه شدند. این موضوع را افشا کردند. مردم با آزادی هر زندانی سیاسی شروع به دست زدن می کردند و از آنها همانند یک قهرمان ملی استقبال می کردند. صدای دست زدن حاضرین به حدی بلند بود که تمامی محوطه اوین را پوشانده بود. شکنجه گران برای جلوگیری از ابراز احساسات خانواده ها بقیه زندانیان سیاسی را از درب دیگری آزاد کردند.ـ
تعدادی از خانواده همانند شبهای گذشته اقدام به پخش غذا،آب و شیرینی کردند و هر کس هر امکانی دارد درپشت دیوار اوین با سایرین تقسیم می کند. با آننکه عزیزان این خانواده ها هنوز در زیر شکنجه های وحشیانه افراد سپاه پاسداران و اطلاعات قرار دارند ولی آنها از روحیه بسیار بالایی برخودار هستند.ـ
زندانیان سیاسی که از بند 2-الف سپاه زندان اوین آزاد شده بودند، از شکجه های غیر انسانی که علیه زندانیان در این بند بکارگرفته می شود برای حاضرین چنین سخن گفتند؛ شکنجه هایی مانند ضرب وشتم ، بازجوئیهای طولانی مدت، بی خوابی طولانی مدت ، یا چندین برابر ظرفیت سلول، زندانی در آن جای دادن که زندانیان قادر بخوابیدن نیستند، علیه دستگیرشدگان به کار گرفته می شود اما علیرغم این فشارها روحیه زندانیان بسیار بالا است و زندانیان دیگر تن به اعترافات دروغین که بازجویان سپاه و اطلاعات تحت شکنجه از آنها می خواهند، بگیرند، نمی دهند و این مسئله باعث عصبی شدن و عجز و ناتوانی بازجویان و شکنجه گران شده است.ـ
درود! درود برفرزندان دلیر ما! درود برعزم و اراده واتحاد وهشیاری مردمی که با فداکاری خود در تمام
طول شب های سرد زمستان، به نجات جان زندانیان و به پشتیبانی خانوداه های بی پناه برخاستند! درود بر پشتیبانان داخلی وخارجی ما!ـ
تا قسمت بعدی ....که ادامه دارد!ـ


ملیحه رهبری: درتهیه و تنظیم سلسله نوشته های اشک ها ولبخندها در برابراوین، من هیچ گونه کنتاکت یا تماسی با فردی درایران نداشته ام وهیچ مسؤلیتی متوجه کسی نیست به ویژه خانواده ها. من نه تنها یک نویسنده هستم بلکه با تمام زندگی وگوشت وپوست خود این رنجها را حس کرده وخود ازآنها عبورکرده ام وبا آنها آشنا هستم.ـ
تنها منبع خبری استفاده شده درنوشه ها را نیز درپایان مطلب ذکر می نمایم.
با توجه به رسیدن نامه های دوستان واستفاده از مطلب اشکها ولبخنده در برنامه رادیو یا تلویزیون، لازم است متذکر شوم که این استفاده با قید نام نویسنده مجاز وصحیح می باشد وهیچ اشکالی ندارد.ـ
با درود بیکران برشما!ـ
هشتم آپریل 2010 برابر با 18 فروردین1389
منبع خبری: اطلاعیه فعالین حقوق بشر و دمکراسی در ایرا
ن

Sonntag, 4. April 2010

صبح رستاخیز

نوشته: ملیحه رهبری
صبح رستاخیزوعید پاک

دراین صبح رستاخیز، او(عیسی مسیح) از مرگ بازآمد تا غم را ازدلها بزداید.
او از مرگ بازآمد تا اراده خداوند را که محبت وشادی دلهاست، بشارت آورد.
او از مرگ بازگشت تا تکرار کند: « دوستت دارد خدا!»ـ
او از مرگ بازآمد تا بگوید دین می میرد(پایان یهودیت درآن زمان) آیین ها به مروز زمان از اصل و ریشه خود انحراف یافته و می میرند، دین فروشان(آخوندهای حاکم) می میرند، ستمگران وکاخ های ستم ویران می شوند اما خدا نمی میرد. خدا انسان را ترک نمی کند و او را تنها در میان امواج سهمگین رها نمی کند زیرا دوستش دارد.ـ
در این صبح رستاخیز او باز آمد تا بگوید که مرگ نمی تواند پیام آور را به زانو درآورد. پیام های پاک زنده ابدی هستند.ـ
ای پیام آوران صبح رستاخیزی ایران، شما هم نمرده اید. پیام شما، پیام عدالت و درستی وپاکی که با خون خود نوشتید، زنده است، جوشان است و سرنوشت آینده ایران را در دستان پاک خود خواهد پرورد. شما طلوع صبحی سبز درگلزار شقایق های ایران زمین را رقم زدید.ـ
دراین صبح رستاخیزی و درعیدی پاک غبار غم مرگتان را از دل می زداییم.، زیرا چون گل از راه مر گ به سوی زندگی باز گشته اید.
با یاد نگاه های روشن و پرفروغ تان که برآینده دوخته شده بود،با یاد عطرپاک وجودتان که برمشام جان ماهنوز تازه است، راهتان را استوار در مسیرآزادی وعدالتخواهی ادامه دهیم و صدای قدم هایتان را که چون طنین ناقوس هاست، باور می کنیم که هرگز خاموش نمی شود و راه را برما می گشاید و بشارت می دهد که مرگ پرستی آخوندی را اصالتی نیست و مرگتان عین زندگی و دریچه ای نو برجهانی هستی بود.ـ
با آرزوی رستاخیز برای جان های خسته و دلهای شکسته!ـ
ملیحه رهبری
ـ
ب15 فروردین سال 1389 برابر با 4 آپریل 2010

Freitag, 26. März 2010

در برابر اوین 8


نوشته: ملیحه رهبری


شب اشک ها ولبخندها(8)ـ

در برابر اوین
قسمت هشتم

شنیدن صدای گریه سینا برایم رنج آوراست. گریه او صدای ناله و فریاد پدر دردمندی است که می تواندعرش خدا را نیز بلرزاند. نمی دانم خدا را چه حالی است اما خشم مقدسی در من طوفان برپا می کند. طوفانی که درسینه همه ماست و می خواستیم با این طوفان، بساط ظلم را زیر و رو کنیم که نتوانستیم؛ هنوز نتوانسته ایم.ـ
سعی می کنم آرام وخوددار باشم وبه سینا می گویم:« سینا من می فهمم. صدای خرد شدن استخوان هایمان را می شنوم. سختی های این هشت ماه کمرما را شکسته است، اما! اما سهیل در برابر این ظالمان زانو نزده است؛ نه در شکنجه گاه، نه در سلول و نه در بیدادگاه وهزاران زندانی دیگر هم مثل او. من و تو هم نباید در برابر این شرایط طاقت فرسا به زانو در بیاییم. سهیل مردانه مقاومت کرده و ما نباید ذلیلانه تسلیم بشویم. من و تو تنها نیستیم، خودت دیدی که چه جمعیتی برای پشتیبانی از خانواده ها درمقابل زندان آمده بود. رژیم نمی تواند تمام برگ هایی را که در دست ملت است، از دستش خارج کند، زندگی وآزادی زندانیان به تلاش ما بستگی دارد. باید از درون حلق اژدها این بچه ها را بیرون بکشیم. من سهیل را نجات خواهم داد، خودت این را خوب می دانی!»ـ
سینا اشک هایش را پاک می کند و سرش را پایین می اندازد. چیزی نمی گوید. چیزی نمی پرسد. مرا می شناسد! می داند که با تلاش من یکبار دیگر سهیل به زندگی باز خواهد گشت! این اعتماد او را آرام می کند!ـ

در راه با خود فکر می کنم که چرا؟ چرا من یا دیگر مادران از پا درنمی آییم! یکروز این جواب را به خودم دادم؛" چون ما مادر هستیم! ما همسر هستیم! ما همان آتشی هستیم که زندگی ازآن شعله کشیده واین آتش تا به امروزخاموش نشده و فردا هم خواهد بود. اهورمزدا و زرتشت و اوستا فراموش شده اند، آتشکده ها خاموش شده اند ولی آتش محبت در جان ما تا به ابد باقی است. این آتش را هیچ کس نمی تواند خاموش کند؛ هیچکس! حیات وهستی از ما سر می زند وخود کانون این هستی هستیم، آنکس که خاموش نمی گردد، ما هستیم. ما! گاه برای دفاع ازاین هستی در برابر خدا زانو می زنیم تا حفظش کند وگاه نیز برای دفاع ازآن قیام می کنیم و با تمام قوا به دشمنی چندین برابر خود حمله می کنیم. خدا خواسته وانتخاب کرده است که یک مادربه چنین زیبایی و رشادتی آراسته باشد وما اینگونه هستیم!ـ
جلوی دادگاه انقلاب شلوغ است وخانواده ها تجمع کرده اند. با دوستان وآشنایان سلام وعلیک می کنم وگوشه ای می ایستم. دراین چند ماه من آنقدر جلوی این ساختمان جهنمی آمده ام که به قول معروف دیگرآجرهایش را هم می شناسم.ـ
چند نفر به نمایندگی ازخانواده ها به داخل دادگاه رفته اند تا صحبت کنند. جمعیت ساکت نمی ماند ونخستین شعارازگلوی پدری مثل صدای شلیک گلوله درفضا طنین می افکند:«آزادی زندانی سیاسی!» همه با هم شعاررا تکرار می کنیم. صدای فریادهای ما توجه عابران را جلب می کند. کنجکاوانه جمعیت را نگاه می کنند:" تظاهرات است؟" خیلی زود متوجه می شوند که ما خانواده های زندانیان هستیم.کم نیستند کسانی که توقف میکنند یا به میان ما میایند وبا ما شعار می دهند وابرازهمدردی می کنند!ـ
هوا سرد است وسوزدارد. بعد ازگذشت دقایقی کوتاه، جنگ با سرما شروع می شود. با وجود سرما وسختی شرایط اما خانواده ها در برابردادگاه ایستاده اند. طبق معمول اطلاعیه های زیادی نیز در بین جمعیت پخش می شود. هریک تکاندهند تر از دیگری. مادران( فعالان- سیاسی) نیز بیانیه ای تهیه کرده اند. سمت راست آن یک تصویرساده ای چاپ شده است که دومشت دستنبد زده، را نشان می دهد ودربالای اطلاعیه نوشته شده است:« زندانی سیاسی آزاد باید گردد.» شعرقشنگی درابتدای بیانیه آورده شده و بیانیه خطاب به ملت ایران است، جملاتی ازآن چشمان مرا تر می کنند:«... هفته هاست که در انتظار خبریم و ماه هاست که نمی دانیم به کدامین جرم ناکرده می بایست فرزندانمان را درزندان کنند. چشم ها به در وکفش ها به خیابان ساییده ایم...درشتی ها دیده ایم. اگر تنها فراق دلبرکانمان بود به حرمت ایران سکوت می کردیم .اگر تنها حبس بود، تاب می آوردیم اما دریغ وداد که به ازای هر قطره اشک ما اتهامی براتهامات فرزندمان افزوده می شود.... چنان کرده اند که خواست رهایی فرزندانمان از پروردگار نیز به اتهام بدل شده است. در این میان ما مانده ایم که داد ازکه بستانیم... گفته می شود تاریخ بی رحمترین داوردر دادگاه جهان است و در همه حال مظلومان را به داوری تاریخ دل خوش کرده اند. تاریخ کجا وخون جگری که از دست مخلوق بی جدان، شبانه به درگاه خالق شرح می دهیم کجا؟... مادر بودن در این زمانه سخت است، بسیارسخت است...اما ازپا نمی افتیم! ..» هجده تن از مادران(فعالان_سیاسی)آن را امضا کرده اند در میان آنها نام شهرزاد را می بینم...». دخترش شیوا درزندان است ونامش برای ایرانیان در سراسرجهان شناخته شده است. شیوا ازفعالین کمیته گزارشگران حقوق بشردرایران بود. در زمیه نقض حقوق زندانیان سیاسی،یا زنان و کودکان، فعالیت داشت وعکس و خبر تهیه می کرد. باراول او را درخرداد ماه در محل کارش بازداشت کردند و در مهرماه با وثیقه سنگین آزاد شد. بار دوم در آذرماه بازداشت شد.ازابتدای بازداشتش دست به اعتصاب غذای خشک زد، وضعیت جسمی اش رو به وخامت گذاشت و به بهداری زندان اوین منتقل شد. حالا هم در بند ۲۰۹ اوین است. ازروزدستگیری او تا امروز مادرش یک نفس برای نجات جان شیوا درحال تلاش وتقلااست. اعتصاب غذای شیوا چنان شهرزاد(خانم..) را نگران وپریشان حال کرده که با رادیو و تلویزیون های خارج کشورمصاحبه کرد. با آنکه خطرزندان ودستگیری خودش هم بالاست اما شجاعانه ازفعالیت های شیوا وکمیته شان، دفاع کرده بود. اتهام ارتباط با خارج کشوررا که به شیوا زده اند، قاطعانه رد کرده بود.ازغیرقانونی بودن بازداشت شیوا واز بازجویی وتحت فشارقرارداشتن او درسلول انفرادی برای اعترافات دروغ، صحبت کرده و برای نجات جان شیوا از نهادهای حقوقی وارگان های حقوق بشری درسراسر جهان کمک خواسته بود. درمصاحبه اش گفته بود:« بچه من چهل روز است که در انفرادی است. به چه جرمی؟ من نمی دانم کار کردن در زمینه حقوق بشر اینقدر جرمش سنگین است که باید الان چهل روز در انفرادی باشد. مقامات صدای ما را بشنوند. .... ولی متاسفانه هر چه فریاد می زنیم نه کسی صدای ما را می شنود، نه یکی پیدا می شود که بپرسد درد شما چیست؟...»ـ
فریاد! فریاد! یک عده فریاد میزنند و فریاد رسی نیست. جزخدا و همت خودمان تکیه گاه دیگری نداریم.ـ
اینجا پر از خیراست، خبرهای تلخ و خبرهای شیرین. گاه خبرهای شیرین نیز گریه آور هستند. یکی از مادران خبر خوشحال کننده پیدا شدن دو دانشجوی گم شده علیرضا فیروزی و سورنا هاشمی را به من میدهد و می گوید که هر دو نفر در زندان اوین هستند اما ملاقات ندارند. اجازه تلفن هم ندارند. پنجاه روز پیش (روز عاشورا) این دو دانشجو مفقود شدند. ده روز بعد از گم شدن آنها، مادر یکی از آنها با یکی از تلویزیونهای خارج کشور مصاحبه کرد و از آن طریق از مقامات ایران خواست تا خبری از فرزندش به او بدهند. ده روز تمام این مادر از تهران تا ارومیه تمام زندان ها و... را گشته بود وهیچ ردی از این دو پیدا نکرده بود. آیا آنها را زیر شکنجه کشته بودند. آیا با سفاکی به آنها تجاوز کرده و بعد مانند ترانه پیکرشان را به آتش کشیده بودند؟ آیا ذره دره جان آنان را گرفته بودند؟ چرا خبری از آنها نیست؟ صدای گریه دردناک این مادر قلب هر ایرانی را در سراسر جهان در سینه می لرزاند و اشک از دیده روانه می کرد. چرا در درون این نظام آخوندی یک ایرانی پیدا نمی شود که از رنج و اضطراب خانواده های زندانیان متأثر بشود و قلبش در سینه بلرزد!؟ پنجاه روز بعد از دستگیری علیرضا و سورنا خبر خوش برای خانواده هایشان این است که از کرامات ولی فقیه در زندان اوین هستند و الحمدلله در زیر شکنجه نمرده اند. ملاقات هم ندارند زیرا هنوز آثار شکنجه ها در سر و صورتشان آشکار است! چه باید گفت جرآنکه:ـ
« ای مرغ گرفتار بمانی و ببینی آن روز همایون که به عالم قفسی[زندانی] نیست!»
یکی از مادران با خوشحالی اطلاعیه دیگری به دست من میدهد. اطلاعیه یک فراخوان برای تجمع در مقابل اوین است. درآن نوشته شده است:« هدف از تجمع در برابر اوین : تکلیف زندانیان سیاسی تا پیش از 22 بهمن روشن شود. در صورتیکه تا پیش از 22 بهمن ، آزادی بدون قید و شرط تمام زندانیان سیاسی تحقق نیابد ، پس از راهپیمایی عظیم آن روز ، به سمت اوین حرکت خواهیم کرد . و صدای فریاد عشقمان را تا عمیقترین سیاهچاله های رژیم انتقال خواهیم داد تا بگوش عزیزانمان برسد و بدانند که آنها را تنها نگذاشته ایم. »ـ
بعد از خواندن این اطلاعیه، انگشتانم می لرزند! روز 22 چه اتفاقی خواهد افتاد؟ ما چشم امید به این روز بسته ایم. اگر بگذارند، اگر بتوانیم. اگر تظاهرات میلیونی برپا شود. اگر تظاهرات به خاک وخون کشیده نشود. آیا سرانجام خامنه ای هم مثل شاه، حاضر خواهد بود تا صدای انقلاب مردم ایران را بشنود و به قول رفسنجانی اگر مردم ما را نخواهند، باید برویم، آیا خامنه ای حاضر خواهد شد که نقاب رهبر شیعیان جهان را از چهره کریه خود بردارد و از این مملکت برود؟ باید منتظر بود! باید دید که چه خواهدشد! آیا این شیاطین از پشت خرمراد پیاده خواهند شد؟ نمی دانم؟!ـ
با وجود سوزو سرما و سختی های طاقت فرسا اما روحیه خانواده ها بالاست. مأیوس و ناامید نیستند و می خواهند با پافشاری بچه هایشان را نجات دهند. مقاومت و پافشاری ریسمانی است که همه ما به آن چنگ زده ایم.ـ
در میان جمعیت چشمم به خانم جوانی می افتد که او را چند بار جلوی اوین دیده ام، از شهر شیراز برای ملاقات به اوین می آمد و زندانی آنها (مهدی اسلامیان) داستان خیلی غم انگیزی داشت. برادرش به جرم سیاسی اعدام شده بود وخودش هم به اتهام همکاری با برادرش دستگیر وبدجور شکنجه شده بود واعترافات دروغ ازاو گرفته بودند.ـ
بی اختیار پیش می روم و با خانم جوان سلام وعلیک می کنم. از احوال زندانیشان می پرسم. با اندوه جواب میدهد که دادگاهش چند روز پیش بود و قاضی صلواتی به اعدام محکومش کرده است. از شنیدن این خبر شوکه می شوم. می پرسم:« چرا؟ به چه جرمی!» پاسخ میدهد:« هیچ جرمی. مهدی هیچ اتهامی را در دادگاه نپذیرفت چون زیر شکنجه از او اقرار گرفته بودند که کمک مالی به گروه های ضد انقلاب کرده و سلطنت طلب هم هست! مهدی خودش در دادگاه گفت که این اتهامات اصلا با هم جور نیستند و من نه طرفدار گروهی هستم و نه سلطنت طلب هستم. من یک فعالیت داشتم و آنهم نان آور خانواده ام بودم. اما قاضی صلواتی نپذیرفت و گفت:« با برادر ضد انقلابت همکاری داشته ای و کمک مالی کرده ای.» و به اعدام محکومش کرد. تنها امید باقیمانده برای ما، دادگاه تجدید نظر مهدی است. می خواهم در تهران بمانم و برای دادگاه تجدید نظرش تلاش کنم.»ـ
نمی دانم از سرمای هوا است یا از ناراحتی اعصاب که خانم جوان به هنگام صحبت کردن، می لرزد. در این سرمای زمستانی، لباس چندان گرمی هم به تن ندارد. ناراحت می شوم. بی تعارف به او می گویم؛" اگردوست وآشنایی نداری، می توانی شب را به خانه ما بیایی. مبادا به مسافرخانه یا هتل بروی. ما همه مثل یک خانواده هستیم و دردمان مشترک است و مشکلات یکدیگر را هم خوب می فهمیم." از من تشکر کرده و می گوید:« خیلی ممنون اما درمنزل یکی از اقوامم هستم.»ـ
می توانم مشکلات زندگی وشدت رنجهای این خانواده را که در کمتر از یکسال دو نان آورخانواده را از دست داده است، تصور کنم واز این تصور قلبم آتش می گیرد. نمی فهمم که چرا در تمام این نظام آخوندی یک آدم پیدا نمی شود که قلبی در سینه اش داشته باشد و بتواند رنج های ملت را تصور کند!ـ
ساعت ها درانتظار می ایستیم تا جوابی بگیریم. پس از تحمل ساعت ها سختی طاقت فرسا، حاج آقایی که به او سرهنگ می گویند(!) به ما پاسخ میدهد که برویم و ده روز دیگر بیاییم. خانواده های به جان آمده فریاد می زنند که ما الان جواب می خواهیم. بچه های ما را آزاد کنید.ـ
جناب سرهنگ سعی می کند که خانواده ها را آرام کند و می گوید که ما اطلاعی نداریم و شعبه امنیتی دادگاه انقلاب در اوین مستقراست. خانواده ها به او اعتراض می کنند. جناب سرهنگ با ضد ونقیض گویی سعی می کند که ما را متقاعد کند که کاری از دست آنها ساخته نیست و باید به اوین مراجعه کنیم! خانواده ها به اعتراض ادامه می دهند و سرانجام او می گوید:« امشب ازساعت 6 به بعد تعدادی از زندانیان از اوین آزاد می شوند.» نگاهی به ساعت می کنم. سه بعد از ظهراست. نه ناهار خورده ایم و نه نماز خوانداه ایم و از سرما هم یخ زده ایم. با چند نفر از دوستان تصمیم می گیریم که به مسجدی رفته ونماز بخوانیم و کمی خود را گرم کنیم. بعد غذایی بخریم و بخوریم و بعد از آن به راه بیفتیم و خود را به پشت دیوار اوین برسانیم. امشب هم تعدادی زندانی آزاد خواهند شد. آزادی آنها شادی زندگی ما شده است. روز تلخ در برابر دادگاه انقلاب گذشته است و شبی دیگر از شب اشک ها ولبخندهای ما در برابر اوین، در پشت دیوار زندان فرا رسیده است! دوباره فریاد شادمانی سرخواهیم داد و مادران و پدران رنج دیده، عزیزان آزاد شده خود را پس از روزها یا ماه ها بازیافته و درآغوش خواهند گرفت و غبار غم از دل خواهند زدود.ـ

...ادامه دارد
اسفند 1388 برابر با ماه مارس 2010

:منبع خبری
کمیته گزارشگران حقوق بشر در ایران