Freitag, 26. März 2010

در برابر اوین 8


نوشته: ملیحه رهبری


شب اشک ها ولبخندها(8)ـ

در برابر اوین
قسمت هشتم

شنیدن صدای گریه سینا برایم رنج آوراست. گریه او صدای ناله و فریاد پدر دردمندی است که می تواندعرش خدا را نیز بلرزاند. نمی دانم خدا را چه حالی است اما خشم مقدسی در من طوفان برپا می کند. طوفانی که درسینه همه ماست و می خواستیم با این طوفان، بساط ظلم را زیر و رو کنیم که نتوانستیم؛ هنوز نتوانسته ایم.ـ
سعی می کنم آرام وخوددار باشم وبه سینا می گویم:« سینا من می فهمم. صدای خرد شدن استخوان هایمان را می شنوم. سختی های این هشت ماه کمرما را شکسته است، اما! اما سهیل در برابر این ظالمان زانو نزده است؛ نه در شکنجه گاه، نه در سلول و نه در بیدادگاه وهزاران زندانی دیگر هم مثل او. من و تو هم نباید در برابر این شرایط طاقت فرسا به زانو در بیاییم. سهیل مردانه مقاومت کرده و ما نباید ذلیلانه تسلیم بشویم. من و تو تنها نیستیم، خودت دیدی که چه جمعیتی برای پشتیبانی از خانواده ها درمقابل زندان آمده بود. رژیم نمی تواند تمام برگ هایی را که در دست ملت است، از دستش خارج کند، زندگی وآزادی زندانیان به تلاش ما بستگی دارد. باید از درون حلق اژدها این بچه ها را بیرون بکشیم. من سهیل را نجات خواهم داد، خودت این را خوب می دانی!»ـ
سینا اشک هایش را پاک می کند و سرش را پایین می اندازد. چیزی نمی گوید. چیزی نمی پرسد. مرا می شناسد! می داند که با تلاش من یکبار دیگر سهیل به زندگی باز خواهد گشت! این اعتماد او را آرام می کند!ـ

در راه با خود فکر می کنم که چرا؟ چرا من یا دیگر مادران از پا درنمی آییم! یکروز این جواب را به خودم دادم؛" چون ما مادر هستیم! ما همسر هستیم! ما همان آتشی هستیم که زندگی ازآن شعله کشیده واین آتش تا به امروزخاموش نشده و فردا هم خواهد بود. اهورمزدا و زرتشت و اوستا فراموش شده اند، آتشکده ها خاموش شده اند ولی آتش محبت در جان ما تا به ابد باقی است. این آتش را هیچ کس نمی تواند خاموش کند؛ هیچکس! حیات وهستی از ما سر می زند وخود کانون این هستی هستیم، آنکس که خاموش نمی گردد، ما هستیم. ما! گاه برای دفاع ازاین هستی در برابر خدا زانو می زنیم تا حفظش کند وگاه نیز برای دفاع ازآن قیام می کنیم و با تمام قوا به دشمنی چندین برابر خود حمله می کنیم. خدا خواسته وانتخاب کرده است که یک مادربه چنین زیبایی و رشادتی آراسته باشد وما اینگونه هستیم!ـ
جلوی دادگاه انقلاب شلوغ است وخانواده ها تجمع کرده اند. با دوستان وآشنایان سلام وعلیک می کنم وگوشه ای می ایستم. دراین چند ماه من آنقدر جلوی این ساختمان جهنمی آمده ام که به قول معروف دیگرآجرهایش را هم می شناسم.ـ
چند نفر به نمایندگی ازخانواده ها به داخل دادگاه رفته اند تا صحبت کنند. جمعیت ساکت نمی ماند ونخستین شعارازگلوی پدری مثل صدای شلیک گلوله درفضا طنین می افکند:«آزادی زندانی سیاسی!» همه با هم شعاررا تکرار می کنیم. صدای فریادهای ما توجه عابران را جلب می کند. کنجکاوانه جمعیت را نگاه می کنند:" تظاهرات است؟" خیلی زود متوجه می شوند که ما خانواده های زندانیان هستیم.کم نیستند کسانی که توقف میکنند یا به میان ما میایند وبا ما شعار می دهند وابرازهمدردی می کنند!ـ
هوا سرد است وسوزدارد. بعد ازگذشت دقایقی کوتاه، جنگ با سرما شروع می شود. با وجود سرما وسختی شرایط اما خانواده ها در برابردادگاه ایستاده اند. طبق معمول اطلاعیه های زیادی نیز در بین جمعیت پخش می شود. هریک تکاندهند تر از دیگری. مادران( فعالان- سیاسی) نیز بیانیه ای تهیه کرده اند. سمت راست آن یک تصویرساده ای چاپ شده است که دومشت دستنبد زده، را نشان می دهد ودربالای اطلاعیه نوشته شده است:« زندانی سیاسی آزاد باید گردد.» شعرقشنگی درابتدای بیانیه آورده شده و بیانیه خطاب به ملت ایران است، جملاتی ازآن چشمان مرا تر می کنند:«... هفته هاست که در انتظار خبریم و ماه هاست که نمی دانیم به کدامین جرم ناکرده می بایست فرزندانمان را درزندان کنند. چشم ها به در وکفش ها به خیابان ساییده ایم...درشتی ها دیده ایم. اگر تنها فراق دلبرکانمان بود به حرمت ایران سکوت می کردیم .اگر تنها حبس بود، تاب می آوردیم اما دریغ وداد که به ازای هر قطره اشک ما اتهامی براتهامات فرزندمان افزوده می شود.... چنان کرده اند که خواست رهایی فرزندانمان از پروردگار نیز به اتهام بدل شده است. در این میان ما مانده ایم که داد ازکه بستانیم... گفته می شود تاریخ بی رحمترین داوردر دادگاه جهان است و در همه حال مظلومان را به داوری تاریخ دل خوش کرده اند. تاریخ کجا وخون جگری که از دست مخلوق بی جدان، شبانه به درگاه خالق شرح می دهیم کجا؟... مادر بودن در این زمانه سخت است، بسیارسخت است...اما ازپا نمی افتیم! ..» هجده تن از مادران(فعالان_سیاسی)آن را امضا کرده اند در میان آنها نام شهرزاد را می بینم...». دخترش شیوا درزندان است ونامش برای ایرانیان در سراسرجهان شناخته شده است. شیوا ازفعالین کمیته گزارشگران حقوق بشردرایران بود. در زمیه نقض حقوق زندانیان سیاسی،یا زنان و کودکان، فعالیت داشت وعکس و خبر تهیه می کرد. باراول او را درخرداد ماه در محل کارش بازداشت کردند و در مهرماه با وثیقه سنگین آزاد شد. بار دوم در آذرماه بازداشت شد.ازابتدای بازداشتش دست به اعتصاب غذای خشک زد، وضعیت جسمی اش رو به وخامت گذاشت و به بهداری زندان اوین منتقل شد. حالا هم در بند ۲۰۹ اوین است. ازروزدستگیری او تا امروز مادرش یک نفس برای نجات جان شیوا درحال تلاش وتقلااست. اعتصاب غذای شیوا چنان شهرزاد(خانم..) را نگران وپریشان حال کرده که با رادیو و تلویزیون های خارج کشورمصاحبه کرد. با آنکه خطرزندان ودستگیری خودش هم بالاست اما شجاعانه ازفعالیت های شیوا وکمیته شان، دفاع کرده بود. اتهام ارتباط با خارج کشوررا که به شیوا زده اند، قاطعانه رد کرده بود.ازغیرقانونی بودن بازداشت شیوا واز بازجویی وتحت فشارقرارداشتن او درسلول انفرادی برای اعترافات دروغ، صحبت کرده و برای نجات جان شیوا از نهادهای حقوقی وارگان های حقوق بشری درسراسر جهان کمک خواسته بود. درمصاحبه اش گفته بود:« بچه من چهل روز است که در انفرادی است. به چه جرمی؟ من نمی دانم کار کردن در زمینه حقوق بشر اینقدر جرمش سنگین است که باید الان چهل روز در انفرادی باشد. مقامات صدای ما را بشنوند. .... ولی متاسفانه هر چه فریاد می زنیم نه کسی صدای ما را می شنود، نه یکی پیدا می شود که بپرسد درد شما چیست؟...»ـ
فریاد! فریاد! یک عده فریاد میزنند و فریاد رسی نیست. جزخدا و همت خودمان تکیه گاه دیگری نداریم.ـ
اینجا پر از خیراست، خبرهای تلخ و خبرهای شیرین. گاه خبرهای شیرین نیز گریه آور هستند. یکی از مادران خبر خوشحال کننده پیدا شدن دو دانشجوی گم شده علیرضا فیروزی و سورنا هاشمی را به من میدهد و می گوید که هر دو نفر در زندان اوین هستند اما ملاقات ندارند. اجازه تلفن هم ندارند. پنجاه روز پیش (روز عاشورا) این دو دانشجو مفقود شدند. ده روز بعد از گم شدن آنها، مادر یکی از آنها با یکی از تلویزیونهای خارج کشور مصاحبه کرد و از آن طریق از مقامات ایران خواست تا خبری از فرزندش به او بدهند. ده روز تمام این مادر از تهران تا ارومیه تمام زندان ها و... را گشته بود وهیچ ردی از این دو پیدا نکرده بود. آیا آنها را زیر شکنجه کشته بودند. آیا با سفاکی به آنها تجاوز کرده و بعد مانند ترانه پیکرشان را به آتش کشیده بودند؟ آیا ذره دره جان آنان را گرفته بودند؟ چرا خبری از آنها نیست؟ صدای گریه دردناک این مادر قلب هر ایرانی را در سراسر جهان در سینه می لرزاند و اشک از دیده روانه می کرد. چرا در درون این نظام آخوندی یک ایرانی پیدا نمی شود که از رنج و اضطراب خانواده های زندانیان متأثر بشود و قلبش در سینه بلرزد!؟ پنجاه روز بعد از دستگیری علیرضا و سورنا خبر خوش برای خانواده هایشان این است که از کرامات ولی فقیه در زندان اوین هستند و الحمدلله در زیر شکنجه نمرده اند. ملاقات هم ندارند زیرا هنوز آثار شکنجه ها در سر و صورتشان آشکار است! چه باید گفت جرآنکه:ـ
« ای مرغ گرفتار بمانی و ببینی آن روز همایون که به عالم قفسی[زندانی] نیست!»
یکی از مادران با خوشحالی اطلاعیه دیگری به دست من میدهد. اطلاعیه یک فراخوان برای تجمع در مقابل اوین است. درآن نوشته شده است:« هدف از تجمع در برابر اوین : تکلیف زندانیان سیاسی تا پیش از 22 بهمن روشن شود. در صورتیکه تا پیش از 22 بهمن ، آزادی بدون قید و شرط تمام زندانیان سیاسی تحقق نیابد ، پس از راهپیمایی عظیم آن روز ، به سمت اوین حرکت خواهیم کرد . و صدای فریاد عشقمان را تا عمیقترین سیاهچاله های رژیم انتقال خواهیم داد تا بگوش عزیزانمان برسد و بدانند که آنها را تنها نگذاشته ایم. »ـ
بعد از خواندن این اطلاعیه، انگشتانم می لرزند! روز 22 چه اتفاقی خواهد افتاد؟ ما چشم امید به این روز بسته ایم. اگر بگذارند، اگر بتوانیم. اگر تظاهرات میلیونی برپا شود. اگر تظاهرات به خاک وخون کشیده نشود. آیا سرانجام خامنه ای هم مثل شاه، حاضر خواهد بود تا صدای انقلاب مردم ایران را بشنود و به قول رفسنجانی اگر مردم ما را نخواهند، باید برویم، آیا خامنه ای حاضر خواهد شد که نقاب رهبر شیعیان جهان را از چهره کریه خود بردارد و از این مملکت برود؟ باید منتظر بود! باید دید که چه خواهدشد! آیا این شیاطین از پشت خرمراد پیاده خواهند شد؟ نمی دانم؟!ـ
با وجود سوزو سرما و سختی های طاقت فرسا اما روحیه خانواده ها بالاست. مأیوس و ناامید نیستند و می خواهند با پافشاری بچه هایشان را نجات دهند. مقاومت و پافشاری ریسمانی است که همه ما به آن چنگ زده ایم.ـ
در میان جمعیت چشمم به خانم جوانی می افتد که او را چند بار جلوی اوین دیده ام، از شهر شیراز برای ملاقات به اوین می آمد و زندانی آنها (مهدی اسلامیان) داستان خیلی غم انگیزی داشت. برادرش به جرم سیاسی اعدام شده بود وخودش هم به اتهام همکاری با برادرش دستگیر وبدجور شکنجه شده بود واعترافات دروغ ازاو گرفته بودند.ـ
بی اختیار پیش می روم و با خانم جوان سلام وعلیک می کنم. از احوال زندانیشان می پرسم. با اندوه جواب میدهد که دادگاهش چند روز پیش بود و قاضی صلواتی به اعدام محکومش کرده است. از شنیدن این خبر شوکه می شوم. می پرسم:« چرا؟ به چه جرمی!» پاسخ میدهد:« هیچ جرمی. مهدی هیچ اتهامی را در دادگاه نپذیرفت چون زیر شکنجه از او اقرار گرفته بودند که کمک مالی به گروه های ضد انقلاب کرده و سلطنت طلب هم هست! مهدی خودش در دادگاه گفت که این اتهامات اصلا با هم جور نیستند و من نه طرفدار گروهی هستم و نه سلطنت طلب هستم. من یک فعالیت داشتم و آنهم نان آور خانواده ام بودم. اما قاضی صلواتی نپذیرفت و گفت:« با برادر ضد انقلابت همکاری داشته ای و کمک مالی کرده ای.» و به اعدام محکومش کرد. تنها امید باقیمانده برای ما، دادگاه تجدید نظر مهدی است. می خواهم در تهران بمانم و برای دادگاه تجدید نظرش تلاش کنم.»ـ
نمی دانم از سرمای هوا است یا از ناراحتی اعصاب که خانم جوان به هنگام صحبت کردن، می لرزد. در این سرمای زمستانی، لباس چندان گرمی هم به تن ندارد. ناراحت می شوم. بی تعارف به او می گویم؛" اگردوست وآشنایی نداری، می توانی شب را به خانه ما بیایی. مبادا به مسافرخانه یا هتل بروی. ما همه مثل یک خانواده هستیم و دردمان مشترک است و مشکلات یکدیگر را هم خوب می فهمیم." از من تشکر کرده و می گوید:« خیلی ممنون اما درمنزل یکی از اقوامم هستم.»ـ
می توانم مشکلات زندگی وشدت رنجهای این خانواده را که در کمتر از یکسال دو نان آورخانواده را از دست داده است، تصور کنم واز این تصور قلبم آتش می گیرد. نمی فهمم که چرا در تمام این نظام آخوندی یک آدم پیدا نمی شود که قلبی در سینه اش داشته باشد و بتواند رنج های ملت را تصور کند!ـ
ساعت ها درانتظار می ایستیم تا جوابی بگیریم. پس از تحمل ساعت ها سختی طاقت فرسا، حاج آقایی که به او سرهنگ می گویند(!) به ما پاسخ میدهد که برویم و ده روز دیگر بیاییم. خانواده های به جان آمده فریاد می زنند که ما الان جواب می خواهیم. بچه های ما را آزاد کنید.ـ
جناب سرهنگ سعی می کند که خانواده ها را آرام کند و می گوید که ما اطلاعی نداریم و شعبه امنیتی دادگاه انقلاب در اوین مستقراست. خانواده ها به او اعتراض می کنند. جناب سرهنگ با ضد ونقیض گویی سعی می کند که ما را متقاعد کند که کاری از دست آنها ساخته نیست و باید به اوین مراجعه کنیم! خانواده ها به اعتراض ادامه می دهند و سرانجام او می گوید:« امشب ازساعت 6 به بعد تعدادی از زندانیان از اوین آزاد می شوند.» نگاهی به ساعت می کنم. سه بعد از ظهراست. نه ناهار خورده ایم و نه نماز خوانداه ایم و از سرما هم یخ زده ایم. با چند نفر از دوستان تصمیم می گیریم که به مسجدی رفته ونماز بخوانیم و کمی خود را گرم کنیم. بعد غذایی بخریم و بخوریم و بعد از آن به راه بیفتیم و خود را به پشت دیوار اوین برسانیم. امشب هم تعدادی زندانی آزاد خواهند شد. آزادی آنها شادی زندگی ما شده است. روز تلخ در برابر دادگاه انقلاب گذشته است و شبی دیگر از شب اشک ها ولبخندهای ما در برابر اوین، در پشت دیوار زندان فرا رسیده است! دوباره فریاد شادمانی سرخواهیم داد و مادران و پدران رنج دیده، عزیزان آزاد شده خود را پس از روزها یا ماه ها بازیافته و درآغوش خواهند گرفت و غبار غم از دل خواهند زدود.ـ

...ادامه دارد
اسفند 1388 برابر با ماه مارس 2010

:منبع خبری
کمیته گزارشگران حقوق بشر در ایران

Dienstag, 16. März 2010

در برابر اوین 7

شب اشک ها و لبخندها 7
در برابر اوین
قسمت هفتم
نزدیک به دوهفته ازتجمعات موفق شبانه ما دربرابر زندان اوین می گذرد وهرشب تعدادی اززندانیان وعزیزان مردم نجات یافته وآزاد شده اند. به سینا می گویم:« کار دنیا چنان برعکس شده است که روز روشن برما تیره وتارشده است ورسیدن شب سرد وسیاه زمستانی درجلوی زندان، موجب امید وروشنایی دردل ما شده است!» سینا پاسخ می دهد:« حکومت آخوندی یعنی همین! جای شب و روز درآن عوض می شود. هرروز دارند، چهل، پنجاه نفر را دستگیر می کنند تا روزگارشان را سیاه کنند و هرشب هزارنفر باید پشت در زندانی جمع شوند تا چند نفر را آزاد کنند وشما هم احساس پیروزی می کنید!»ـ
با لحن محکمی به او می گویم :« بله! نمی دانی دیشب وقتی خانم راد، از زندان آزاد شد، یکدفعه جلوی زندان چه خبرشد و مادران عزادارو مردم چه استقبالی از او کردند! همه شعار می دادند:" درود بر تو حامی قهرمان!" خانم راد از خوشحالی گریه می کرد.ازمردم تشکر کرد وگفت:« خدا را شکر! بعد ازتحمل چهل روزانفرادی، دیدن چنین جمعیتی در این ساعت شب دراین سرمای هوا درپشت درزندان مثل یک معجزه است که تصورش را هم نمی کردم. درود برشما! این همبستگی، تاریخی است!» صدای کف زدن وسوت زدن و فریادهای شادی مردم خاموش نمی شد. یک جشن واقعی بود و ما خیلی خوشحال بودیم. آزاد شدن او خواسته متحصنین و یک پیروزی بود. خلاصه شب های این زمستان با اشک ها ولبخندهایش فراموشی ناپذیرو تاریخی اند ویک روزی درسینه تاریخ ثبت خواهند شد!»ـ
سینا با کنایه از من می پرسد:« برنامه تاریخی امروزت چیه؟» به او می گویم:« دیروزخانواده هایی که ملاقات کرده بودند، خبرآوردند که تعدادی ازدستگیرشده ها را به دادگاه انقلاب برده اند تا محاکمه کنند. قرار گذاشتیم که امروزجلوی دادگاه انقلاب جمع شویم وخواهان آزادی فوری وبی قید و شرط دستگیرشده ها باشیم.الآن چند ماه است که بعضی ها هیچ خبری ازبچه هایشان ندارند وسرگردان ومضطرب از دادگاه انقلاب به دادستانی و ازآنجا به اوین حواله داده می شوند و به دروغ به آنها می گویند که هنوز پرونده تشکیل نشده است ودردست بررسی است. دیشب جلوی زندان یک لیست جدید دویست و سی نفره ازاسامی دستگیرشده های عاشورا را پخش کردند وازمردم خواستند که برای آزادی فوری وبدون قید وشرط آنها اقدام کنیم. اسامی ومکان دستگیری ومحل زندانشان را هم قید کرده بودند. بیشترآنها در بند 240 و 350 اوین یا در زندان گوهردشت هستند. همین لیست را ما امروز به دادگاه انقلاب خواهیم داد تا ببینند که ازپا درنیامده ایم وخانواده ها ایستاده اند تا عزیزانشان را نجات دهند!ـ
یک عده دیگری ازخانواده ها هم امروز به دادستانی واحد امورزندانها می روند تا از شرایط غیرانسانی زندان اوین وگوهردشت شکایت کنند. یکی از جوانان زندانی در زندان گوهردشت به اسم حمید رضا اسدی در زندان خودکشی کرده و جان سپرده. معلوم نیست که در سالن 12 معروف به سالن جوانان در بند چهار( 4 )زندان گوهردشت چه وضعیتی بوده که او چند بار به رئیس بند و معاون زندان(محمود مغنیان و علی محمدی) مراجعه کرده و خواستار رسیدگی شده بود. اما به جای رسیدگی کردن، تهدیدش می کنند که او رامی اندازند به بند معتادها و کلی هم به اوفحش های رکیک میدهند وجوان نازنین بعداز پنج روز تحمل این شرایط غیرانسانی سرانجام خودکشی می کند! شوک آور است!ـ عمدا شرایط زندان را برای زندانی غیرقابل تحمل می کنند. وضع خوارک ووسایل گرمایی وتهویه وسرویس زندانیان سیاسی و.. خیلی بد است و زندانی ها دچاربیماری یاعفونت های مختلف شده اند... خانواده ها می خواهند به این شرایط غیرانسانی اعتراض کنند.»
سینا میگوید:« درزندان وضعیتی ایجاد می کنند که زندانی حتی اگرآزاد هم بشود اما جان سالم به در نبرد و تا آخرعمرش دچار بیماری جسمی یا روحی بشود ودیگرکاری به کارسیاست یا آزادی ودموکراسی نداشته باشد!» می گویم:« کورخوانده اند! این جوانانی که شب ها از زندان آزاد می شوند، آن پسربچه های سابق نیستند وبا آنکه کتک خورده اند وشکنجه شده اند وحتی به بیماری مبتلا شده اند اما قهرمانانی شده اند که تا پیروزی ادامه خواهند داد. تاریخ ورق خورده است! گذشت زمانی که مردم را خفه می کردند. 22 بهمن دوباره مردم به خیابان می ریزند وفریاد می زنند!» سینا با تأثرمی گوید:«کاش اینطور بود اما گاه آدم مأیوس می شود. جریان دادگاه آن زندانی ها را شنیدی!» می پرسم:«کدام شان؟ دادگاه روز یکشنبه را می گویی که چهارخانم زندانی به اتهام محاربه محاکمه شدند؟»ـ
سینا اظهار بی اطلاعی می کند وبا تعجب میپرسد:«چهار خانم !؟» می گویم:« بله! خیلی دردناکه! هرچهار خانم را شکنجه کرده بودند، حتی ناخن های یکی ازآنها کشیده بودند واعترافات دروغ هم ازآنها گرفته بودند بعدهم دردادگاه آنها را محارب خواندند که مجازاتش اعدام است. اما هرچهارخانم با شجاعت تمام در دادگاه ازخودشان دفاع کردند وگفتند که در زیرشکنجه این اعترافات ازآنها گرفته شده وتمام اتهامات را رد کردند. اما قاضی بی ناموس(مقیسه ای) ازبازجوها دفاع کرد وبه متهم گفت" ناخن هایت را خودت کشیده ای!" نهایت بی شرمی را می بینی؟خانواده ها راهم به دادگاه راه نداد. حتی دستورداد که آنها را ازراهرودادگاه هم بیرونشان کنند. به وکلای زندانیها توهین کرد. رفتارش چنان تحقیرآمیز بود که نشان میداد خودش یک شکنجه گراست. شایع شده که به جای دادگاه مثل سال 67 دارند کمیسیون مرگ تشکیل می دهند.لاریجانی هم مثل همان سال 67 رییس این کمیسیون است وخود این قاضی ها با بازجوها دربند 209 اوین مستقر شده اند وپرونده سازی می کنند تا زندانیان سیاسی را حکم اعدام بدهند.»ـ
سینا با عصبانیت می گوید:« شایعات نیست. بدبختانه واقعیت است. روز یکشنبه این چهارخانم محارب اعلام شدند وازدوشنبه هم دادگاه 14 جوان دیگربوده که عکس و فیلمشان را درتظاهرات عاشورا گرفته بودند.»ـ
شنیدن این خبر باعث نگرانی ام می شود ومیگویم:« نه! نشینده ام.» سینا مشت هایش را به هم می کوبد ومی گوید:« اگربچه خود ماهم زندان نبود، شاید مثل چند میلیون نفر دیگرچشمانمان را می بستیم و می رفتیم دنبال کارمان ومی گذاشیتم که یک عده قربانی بشوند وحتی به خبرش هم کاری نداشتیم اما پوست وگوشت وخون ما به این داستان پیوند خورده. خدا می داند که توی زندان این بازجوهای بیشرف با زندانی اسیر چه کارمی کنند وچه بلایی به سرشان می آورند که درکمترازیکماه همین چهارده نفرجوان فداکار را به چنان وضع خوار کننده ای کشانده بودند که اینها دردادگاه به جای دفاع از خودشان از نظام دفاع کرده بودند. طلب بخشش داشتند و دست آخرهم به اعدام محکوم شدند.» ـ
با وحشت به دهان سینا چشم دوخته ام. او ادامه میدهد:«دادگاه راعلنی کرده بودند تا بساطشان درمطبوعات رژیم هم انعکاس پیدا کند و رعب ووحشت ایجاد کنند.»ـ
می پرسم:« اتهاماتشان چه بود؟ مگرجزتظاهرات کاردیگری هم کرده بودند؟» می گوید:« نه اما چنان اتهاماتی برایشان جورکرده بودند و توی دادگاه هم به آنها تفهیم می کردند که متهم جایی برای دفاع از خودش نداشت. اتهاماتی مثل شركت در تجمعات به دنبال فراخوان رسانه‌هاي معاند(خارج کشور) و اجتماع و تباني براي ارتكاب به جرم عليه امنيت كشور، تحريك به آتش زدن اموال عمومي و شرکت در اغتشاشات و پرتاب كردن چوب به داخل سطل زباله که درحال آتش گرفتن بوده و دادن شعار مرگ برخامنه ای، و وجود فیلم و تصاویر متهمین... نماينده دادستان درباره یکی از آنها گفته بود : بر اساس محتويات پرونده با توجه به شركت فعال متهم به عنوان ليدر در اغتشاشات، ...تقاضاي مجازات براي متهم دارم
خنده دار وگریه دار جواب متهم بود. قاضی دادگاه که صلواتی شکنجه گر است ازمتهم می پرسد: آيا شما كه هدايت شعارها را برعهده داشتيد، از جايي رهبري مي‌شديد؟ متهم گفت: من به دليل اين‌كه قد بلند بودم يكي، دو نفر شعارها را به من مي‌گفتند و من آنها را بلند اعلام مي‌كردم و نمي‌دانم كه اين شعارها خودجوش بود يا رهبري مي‌شد.ـ
برای یک دانشجوی جوان که ازشهر دامغان به تهران آمده و در روز عاشورا شعار مرگ برخامنه ای داده بود؛ اتهاماتی مثل اجتماع و تباني به قصد جرايم عليه امنيت كشور، فعاليت تبليغي عليه نظام جمهوري اسلامي با شركت مستمر در اكثر تجمعات غيرقانوني و اغتشاشات پس از انتخابات به خصوص عاشورا و شعار دادن عليه نظام اسلامي، توهين به مقام معظم رهبري و استفاده از تجهيزات دريافت از ماهواره و... سنگین ترین اتهامش پرتاب سنگ یعنی به کارگیری سلاح سردعلیه مأموران انتظامی بودکه برای او تقاضای اعدام شده بود. دردادگاه قاضي صلواتي از او پرسيد: عكس شما را درحالي كه درآشوب عاشورا سنگ پراني مي‌كرديد وجود دارد قبول داريد؟ صراحتا بگوييد انگيزه‌تان از اين حضور و سنگ پراني چه بود؟ آن دانشچو گفت:« وقتي كه سنگ مي‌زدم احساس آرامش مي‌كردم اما در آنجا كسي زخمي نشده است.»ـ
این قاضی که یک دانشجو را به خاطر پرتاب سنگ محکوم به اعدام می کند، چرا بسیجی ها یا مأموران انتظامی را به خاطر پرتاب گلوله به مردم محاکمه نمی کند. باز هم خنده دار وگریه دار جواب وکیل این دانشجو بود که گفت: اكثر علما، سنگ را جزو اسلحه سرد به حساب نمي‌آورند و امام خميني (ره) نيز چوب و سنگ را به عنوان اسلحه محسوب نفرموده‌اند. به همين دليل اتهام محاربه و افساد في‌الارض متوجه موكلم نيست و تقاضاي برائت او را دارم
سینا سکوت می کند و با وجود خطری که سیگار برای قلبش دارد اما سیکاری آتش میزند. و من دچار شوک شده ام. زیر پایم چنان خالی است که گویی بر لبه پرتگاهی ایستاده ام. میزان تحقیر و به ذلت کشیدن وبدبختی یک ملت هم حدی دارد!خوشا به سعادت آنان که رفتند؛ فرار کردند یا کشته شدند یا حتی مردند و دیگر زنده نیستند. نمی توانم خشم خود را خفه کنم و می گویم:« درکجای دنیا، به خاطر شرکت در تظاهرات و یا انداختن چوب در سطل زباله مشتعل یا به دلیل داشتن قد بلند در تظاهرات، فردی را به رهبری اعتشاشات محکوم و تقاضای اعدام برای متهم می کنند؟!» سینا می گوید:« اعدام شدن نقطه اوج قهرمانی و نهایت افتخار برای این جوانان است.کسانی که به تظاهرات می آیند، می دانند که ممکن است، شهید شوند اما این شیاطین بساطی از قبل چیده اند که این برگ را از دست آنها درآورده اند. کاری کرده اند که متهمین خودشان را در دادگاه به خفت وخواری کشیدند. زانو زدند و از نظام دفاع کردند تا اعدام نشوند. گوش کن اینجا را!ـ
سینا بلند شد و مطالبی را که چاپ کرده بود، با خود آورد و متن را برای من خواند:ـ
قاضي صلواتي متهم پرونده اول(دانشجوی اهل دامغان) را به منظور اخذ آخرين دفاع فرا خواند كه وي در بيان آخرين دفاع گفت: گفت من مختار در تصميم گيري بوده‌ام. دو اشتباه بزرگ كردم كه اولي مسبب دومي بود. اولين اشتباهم اين بود كه درباره‌ي منابع خبري و گروه‌ها تحقيق كامل و جامع نكردم، ما را به بيراهه كشاندند و دومين اشتباهم اين بود كه هرچند مي‌گفتم خط امام، اما يك جمله امام (ره) را فراموش كرده بودم كه بازجويم به يادم آورد كه امام (ره) فرمودند پشتيبان ولايت فقيه باشيد تا به مملكتتان آسيبي نرسد.من وقتي در زندان بودم در تلويزيون ديدم كه سران بزرگ اصلاحات در اين دادگاه ايستاده‌اند. از مقام معظم رهبري عذرخواهي مي‌كنم و از دادگاه طلب عفو و بخشش دارم.
متهم پرونده دوم در آخرين دفاع خطاب به قاضي عنوان كرد: در جلسه پيش گفتيد بالاتر از قاضي هيچ كس جز خدا نيست و خداوند ارحم الراحمين است. پس شما هم با من مهربان باشيد و من جز تقاضاي بخشش چيز ديگري نمي‌ توانم بگويم. ـ
متهم پرونده سوم در آخرين دفاع از خود در دادگاه انقلاب گفت: دفاعي ندارم جز اين‌كه اشتباه كردم، شرمنده ملت هستم و احساس مي‌كنم عروسك خيمه شب بازي ...(رادیو و تلویزیون های خارج کشور) شدم و از مقام معظم رهبري مي‌خواهم به خاطر توهين‌هايي كه كردم مرا ببخشد..»ـ
نفس درسینه ام گره خورده است. درحال خفه شدن هستم. انگار که خودم از هستی ساقط شده باشم. زندگی حداقل چهاره جوان را با نهایت پستی اینگونه خراب کرده اند تا خودشان درکاخ های ولایت مافیایی برکرسی های قدرت وثروت و مقام تکیه زنند. ای تف بر اینهمه فریبکاری به نام عدالت اسلامی!آ
سینا کاغذها را به روی میز می ریزد و با خشم می گوید:« نگاه کن! ببین ما کجا ایستاده ایم1 و در برابر چه رژیمی قرار داریم! جوان های ما مجبور به ایستادن درچه دادگاه هایی هستند و در برابر چه کسانی باید زانو بزنند و چگونه قربانی می شوند! آیا کسی راه حلی برای این قربانیان انسانی دارد؟ چه کسی به آنها فکر می کند؟ هزاران در زندان هستند. در سلول های انفرادی ایستاده اند و تا مرگ یا جنون یا خودکشی یک قدم بیشتر فاصله تدارند. خانواده های بسیاری نان آور خود را از دست داده اند، رنج های آنها مساله چه کسی است؟ صدها جوان فرار کرده و در ترکیه با فقر وبدبختی و سرمای زمستان و مشکلات پناهندگی یا خطر برگرداندن به ایران، رو به رو هستند. مانده اند که چه خاکی بر سر خود بریزند! چه کسی به فریادشان رسیده؟ کدام حجت ابن الحسن!؟ چرا باید یک عده قربانی بشوند و بقیه کمکی نمی کنند. اگر قرار است کاری انجام بگیرد؛ همه با هم و دوشا دوش هم! چرا بچه های مردم وسط گود و بقیه اطراف گود هستند. بقیه که به این جوانان می گویند" لنگش کن! چرا چشمشان را بر این دادگاه می بندند. چه راه حلی دارند که این دادگاه ها تکرار نشود و قهرمانان اینگونه به ذلیل شدگان تنزل نیابند. بقیه در کجا ایستاده اند!؟ آیا نجات جان این انسان ها مساله شان است؟ اگر مساله شان است چه راه حلی یافته اند که موجب نجات جان یا توقف شکنجه ها شده باشد! آیا در رادیو وتلویزیون هایشان همانگونه که می خواهند مردم در تظاهرات 22 شرکت کنند و به وظیفه خود عمل کنند و کشته یا دستگیر بشوند، همانگونه نیز از مردم خواسته اند تا به یاری خانواده ها در قبرستان ها یا در پشت در زندان یا دادگاه ها بشتابند و رژیم را مستاصل کنند تا بچه های مردم آزاد شوند یا....چه کرده اند؟ آیا نمایندگانی از اینان در شب سرد زمستان به پشت در زندان آمده اند و مردم را یاری کرده اند؟ کجا هستند؟... یا آنهایی که چندین قاره جغرافیایی با ملت فاصله دارند ومساله شان اساسا سیاسی است و هدفشان تغییر قدرت جهنمی رزیم است؟ چرا با خودشان تعارف دارند! این رژیم سی سال است که یک بن بست تاریخی است! راه حل قربانی انسان ها برای شکستن این بن بست از جیب محروم ترین ولی شریف ترین خانواده ها آیا در این سی سال یا در این هشت ماه نتیجه داده است! اگر نتبیحه داده است! کی وکجا بوده و چرا هنوز این رژیم برسرکار است و به همان شیوه های قرون وسطایی ادامه می دهد؟! اگر قربانی کردن خوب است، چرا خودشان در صف اول حضور ندارند؟ چرا از کیسه ملت بدبختی که زیر خط فقر زندگی می کند! چرا فکر می کنند ماشاءالله در ایران چند میلیون جوان هست، چه اهمیتی دارد، چند هزار تا کشته بشوند تا حق و حقیقت روشن شود. حق وحقیقت برای بچه دوساله هم در این مملکت روشن است! آقایان پاسخی برای سرکوبگری وزارت اطلاعات و پاره کردن تور مافیایی ولی فقیه از افغانستان تا غزه و لبنان و یمن پیدا کنید تا حداقل این خون هاو قربانی های انسانی به نتیجه ای برسند. چرا قربانی از کیسه من؟... چرا من باید از نگرانی برای شرف و آبرویم و از فکر تجاوز به فرزندم سکته کنم و چرا هشت ماه است که تو و دیگر مادران باید از سر صبح به میدان جنگ با آدمخواران مستقر در اوین بروید و هشت ماه است که آواره هستید و صبحانه و ناهار و شام را پشت در زندان اوین می خورید، حتی افطار ماه رمضان را؛ و فردا سفر ه هفت سین را هم باید پشت در زندان بچینید! کجا هستند بقیه در بین شما یا در کنار قلب های شکسته شما یا در حمایت از زندانیان...؟ کجا هستند کسانی که شاید فردا در مناصب قدرت جدید خواهند نشست. در کجا حضور دارند؟ چرا ما را با آدمخواران تنها گذاشته اند؟ من یک پدرم و از صبح که بیدار می شوم ، زندان و سلول انفرادی فرزندم و بقیه جوانانی که حتی امکان رفتن به یک مستراح را ندارد و در صف توالت ایستاده اند، در پیش چشمان من است. انصاف شما کجاست؟ جوانان ما کجا ایستاده اند و شما در کجا ایستاده اید؟.سهم ملت از قیام این بود و چقدر از این سهم به شما رسیده .»ـ
فریاد می زنم:« سینا بس کن! دوباره سکته می کنی! درست می شود. ما خدا را داریم. باور کن! سهیل خودش به من گفت که افتخار می کند که برای آزادی مبارزه کرده و به من گفت که از اعدام نمی ترسد!. چرا مأیوسی. مبارزه مایه افتخار هر ملتی است. ما باید بعد از انتخابات اعتراض می کردیم. کردیم وهمه با هم بودیم!!»ـ
سینا از شدت اندوه شروع می کند به گریه کردن و می گوید:« صفورا ! ما تنها هستیم. در برابر این دیوهای آدمخوار ما تنها هستیم و این مرا رنج می دهد! ما تنها هستیم. ما هستیم که رنج می بریم و بقیه حرف می زنند. یک عمر است که حرف های بزرگی می زنند که من یک کلمه اش را هم نمی فهمم. این رژیم به حرف های رییس جمهور آمریکا هم اهمیتی نمی دهد چه رسد به حرف های بقیه...! ما ملت یک مشت احمق نیستیم و فرق بین حرف و راه حل عملی و ممکن را می فهمیم! راه حل اگر درست و عملی و نجات بخش برای ملت بود، آیا نتیجه اش این بود! حداقل من نمی فهمم! آیا تو می فهمی؟
ادامه دارد...
اسفند ماه 1388 برابر با ماه مارس 2010
منابع خبری:
گزارشگران حقوق بشر و دمکراسی در ایران
در 15بهمن 1388 برابر با 07 فوریه 2010
و
به گزارش خبرنگار حقوقي ايسنا، دادگاه ‌‌١٤ متهم حوادث روز عاشورا/ در تاريخ 14 بهمن 88 ـ.

Montag, 8. März 2010

در برابر زندان اوین 6

نوشته : ملیحه رهبری
شب اشک ها ولبخندها(6)
در برابر زندان اوین
 
امروز مثل کاوه آهنگر، خون دررگانم چنان به جوش آمده بود که کسی وچیزی جلودارم نبود. امروز هیچکس وهیچ چیز مانعی دربرابرآتشفشان خشمی که درمن به غلیان درآمده بود، نبود. امروز با فریادم، دیوارسکوت دردرون و بیرون زندان را شکستم. امروز در برابرزندان با جرأت از حق خودم و فرزندم دفاع کردم. ایستادم وفریاد زدم:« ما حق داریم! ما حق ملاقات با بچه هایمان را داریم!ما حق داریم درپناه قانون زندگی کنیم. ما حق داریم در انتخابات شرکت کنیم. ما حق داریم علیه تقلب درانتخابات اعتراض و راهپیمایی کنیم. دانشجو حق اعتراض دارد. دانشجوی زندانی حق ملاقات با خانواده خود را دارد. ما به کشوروبه مردم خود خدمت کرده ایم و شما حق ندارید حقوق ما را نایده بگیرید. شما حق ندارید بچه های ما را زندان وشکنجه کنید. شما حق ندارید به زورشکنجه از زندانی اعترافات دروغ بگیرید. شما حق ندارید با زندانی مثل اسیر رفتار کنید.....»ـ
همه به دورمن حلقه زده بودند. برخی با دلسوزی تلاش می کردند، ساکتم کنند تا دستگیر وگرفتار نشوم اما فریاد می زدم:«نمی ترسم!..» احساس می کردم که آرش هستم وجان من تیری است که از کمند دردهایم رها شده است و به سوی سینه دشمن پیش می رود. تیرخشم من، تیرحق طلبی من درپرواز بود. شاید جانم را درپای این تیرنهاده بودم، نمی دانم. ترسی از مرگ نداشتم. شاید امروز آخرین روز بود:ـ
اینک ای سرزمین کاوه ها وآرش ها تو را درآغوش می گیرم
اینک ای خاک دلیران وسربداران به سوی تو باز می آیم
اینک ای خورشید، چون خدا، یکپارچه نورهستم
از نورم و به سوی نور بازمی گردم.ـ


درزندان باز می شود. یک نفر لباس شخصی که عینک سیاه دارد به همراه دو زندانبان اسلحه به دست به سوی ما می آیند. لوله سلاحشان را به سمت من گرفته اند. بی هیچ ترسی، گویی که درزره آرش فرو رفته ام، رجز می خوانم. خانواده ها تلاش می کنند که مرا ساکت کنند وحلقه خود را به دور من تنگ می کنند. مردی که عینک سیاه برچشم دارد، جلومی آید وبا لحن زننده ای می گوید:« چه خبرت است؟» می خواهد برمن تأثیر بگذارد. بلند می گویم:« حق من است که با فرزندم ملاقات کنم. می خواهید به سوی من شلیک کنید! بکشید مادر آواره ای را که هشت ماه است، هر روز پشت این دربسته است!» نفرلباس شخصی با لحن مزورانه ای دربرابر جمعیت به صحنه سازی پرداخته و از من می پرسد:« اسم برای ملاقات داده اید؟» می گویم:« هرروز درخواست ملاقات می کنم! بی هیچ نتیجه ای!» می گوید:« ما اینجا هر روز ملاقات میدهیم. نمیدانم چرا شما ملاقات نداشته اید. شاید مشکلات اداری یا مانعی بوده. با من بیایید! من سعی می کنم امروز برای شما ملاقات بگیرم!» جمعیت منتظرعکس العمل من است. لخند پیروزمندانه ای می زنم و راه می افتم. برخی با نگاه تحسین آمیز و برخی با نگرانی مرا بدرقه می کنند. نمیدانم چه چیزی درانتظار من است اما پیروزم.ـ
آتشی که از جان برخیزد، تیر را درهدف می نشاند. زندانبانی در زندان را باز می کند.از میان دولنگه در نفرت انگیزاوین عبورمیکنم. پا به درون اوین می گذارم. آیا باید شاد باشم زیرا دقایقی دیگر با فرزندم ملاقات خواهم داشت یا...؟ آه! لعنت برآن کسی که این جهنم را بنانهاد وخدا می داند که درطول این پنجاه سال، برزندانیان سیاسی که در این سوی دیوار اوین بوده اند و برآن دیگران که درآنسوی دیواربوده اند، چه گذشته است. برقلب های آنان چه گذشته است؟ بر روزها وشب های آنان چه گذشته است! دریایی کتاب درباره این جهنم نوشته اند: تیرباران برتپه ها، اعدام برشاخه های کهنسال درختان، استخر خون وشکنجه و تجاوز و قتل عام زندانیان! پنجاه سال گذشته وامروز بازاین جهنم از نسلی نو پرشده است!ـ
بعد از گذشتن از درها ودالان ها و بازرسی ها وانتظارکشیدن ودلهره، سرانجام با فرزندم ملاقات میکنم؛ پس از ماه ها یک ملاقات حضوری! فرزند قهرمانم را با شادمانی درآغوش تبدارم میگیرم. گریه ام چون باران تند بعد از طنین خروشان رعد است. سهیل! ستاره من که با روشنای کوچکش، چراغ راه آزادی شده است. دلم ازدیدنش روشن وچراغان است. می گریم و می خندم و آهسته درگوشش می گویم:« به تو افتخار میکنم!» لبان ونگاهش به روی من می خندند! با محبت به من میگوید:«مامان وظیفه ام را انجام دادم!..» ازحال و روز او میپرسم، میگوید: «تعریفی ندارد! انفرادی هستم ولی نگران نباش. ناراحتی فایده ای ندارد. باید قوی باشیم.» می پرسم:«چی می خواهند؟چرا ولت نمی کنند!» میگوید:« چیزی که می خواهند مصاحبه تلویزیونی است که اهلش نیستم!» هراسناک به اومی گویم:« فعالیت های تودرکادرفعالیت های دانشجویی بوده. هیچوقت مصاحبه نکن!» درده دقیقه فرصتی که داریم، درضمن گفتگوهای عادی، خبرهای مهم را به اومی رسانم. چنان باحیرت وناباوری به من نگاه می کند که گویی مرا نمی شناسد! بعد اسامی چند نفر را به من می گوید که برای نجات جانشان اقدام کنیم. درباره تجمع شبانه مردم درپشت دیواراوین برایش تعریف می کنم. میگوید:«درود!ادامه دهید. تنها راه نجات... برای خیلی هاست!» ملاقات تمام می شود. از او جدا میشوم. او را باخود می ببرند. چرا میگذارم او را باخود ببرند!؟ نمیدانم. مادر! تنها مادراست که فرزند خود را درکام مرگ نیز تنها رها نمی کند! چگونه این معما را برای خود حل کرده ام، نمیدانم. سخت است؛ سخت...اما به تمام سختی هایی که دراین چند ماه برآنها غلبه کرده ام، افتخار میکنم.ـ
در بیرون زندان با فضای دیگری رو به رو می شوم. تعجب می کنم، خلوت است. آدم ها چی شدند؟ رفته اند؟ آیا به خاطر بارش باران است؟ ساعت چهار بعد از ظهر است. به سمت محلی که خانواده ها هستند، می روم. بی اختیار میخندم. یکی از مادران پیش می آید و به من می گوید:«چشمت روشن که پسرت را دیدی.» فقط می خندم! او ادامه می دهد:« تو را که بردند ما نگران بودیم اما بعد ازتو، تند وتند اسامی را برای ملاقات صدا کردند یا به بعضی می گفتند؛" شب آزاد می شود." حالا عده ای رفته اند که شب برگردند!» به او میگویم:«من هم می مانم تا بقیه را آزاد کنند!» چند دقیقه درکنارشان می ایستم وبرایشان از ملاقاتم صحبت می کنم. یک مادردیگر نیزازملاقات برمیگردد. چشمانش ازشدت گریه سرخ شده اند. می گوید:«حال مهرداد خیلی بد بود. معلوم بود که خیلی اذیتش می کنند. معده اش هم ناراحت است و من امروز داروهایش را آورده بودم. دیروزهشت ساعت تمام بازجویی شده بود تا درتلویزیون اعتراف کند که با گروه های خارج تماس داشته اما پسرم اتهامات را قبول نکرده وگفته بوده که بازداشت من غیرقانونی است و من درکادرکمیته گزارشگران حقوق بشرفعالیت داشته ام که درکادر قانون اساسی است. از فعالیت هایش هم دفاع کرده بود اما بازجو این حرف ها حالیش نیست. از وقتی که دستگیر شده تا حالا سلول انفرادی بوده وتحت فشاراست که مصاحبه تلویزیونی کند. خدا به داد ما و بچه هایمان برسد. ظلم! تمام این کارهایشان ظلم است. خدا نابودشان کند.» همه می گوییم:«آمین!»ـ
هوا سرد و بارانی است و همه خیس شده ایم. تصمیم میگیریم تا ساعت 6 به داخل ماشین ها برویم وکمی خود را گرم کنیم. به داخل یکی ازماشین می روم تا کمی استراحت کنم. سرماخوردگی اذیتم می کند ومی لرزم. اما تحمل می کنم و یک فکر بیشتر ندارم!" درسلول انفرادی بر فرزندان ما چه می گذرد؟!" از تصور رنج فرزندم، می گریم. دل ودیده ام میگریند. بیرون هوا طوفانی است و صدای غرش رعد، ابرهای سیاه را پاره می کند. باران سیل آسا می بارد. کسی درجلوی زندان نیست. همه به داخل ماشین ها رفته اند!ـ
باران کمترشده است اما همچنان می بارد.از ساعت شش عصر مردم برگشته اند وجلوی زندان مملو از جمعیت است. ششصد تا هفتصد نفر هستند شاید هم بیشتر. با وجود هوای بارانی اما جمعیت آمده است. درلابلای چترها پلاکاردها هم بالا گرفته شده اند. مثل هرشب عده ای فعال هستند و تلاش می کنند تا کارها را سامان بدهند واز سختی شرایط بکاهند. ازساعت هفت شب زندانی ها آزاد می شوند وشبی دیگر از شب اشک ها و لبخندها در برابر زندان اوین آفریده می شود. با آزاد شدن هر زندانی، این جوانان غرورآفرین ایران زمین احساس سعادت می کنم. به همراه جمعیت فریاد شادمانی سر می دهم و دست افشانی می کنم وکام خود را با شیرینی آزادی شان، شیرین می کنیم. باران می بارد. سوز و سرما آزار می دهد اما نمی تواند ما را به زانو درآورد. سرمای زمستان را با استقامت خود به هیچ گرفته ایم. 60 زندانی ، شصت انسان بیگناه آزاد می شوند و ما شصت بار خوشحال می شویم و درهر بارفریادهای شادی سر می دهیم وشصت بار دیوارهای اوین و قلب زندانبانان را به لرزه درمی آوریم.
درساعت 23.30 با خاطره زیباترین عواطف واحساسات به یاد ماندنی [که در این کویر وحشت آخوندی بتوان سراغ کرد،] از زندانیان آزاد شده و خانواده هایشان خداحافظی می کنیم تا فردا شب. همینجا و دربرابراوین تا آزادی آخرین زندانی به مسؤلیت و وظیفه خود ادامه خواهیم داد! درود! درود..ـ.
...
ادامه دارد
بهمن 1388 فوریه 2010
:منبع خبری
کمیته گزارشگران حقوق بشردرایران

Dienstag, 2. März 2010

در برابر زندان اوین 5

نوشته: ملیحه رهبری
شب اشک ها ولبخندها (5


در برابر اوین

قسمت پنجم

دیشب در برابر زندان سوز سردی می وزید و سرمای سختی خورده ام. برگ های اٌکالیپتوس را درکتری ریخته ام وسروصورتم را بخورمی دهم. سینا ازمن می پرسد که آیا امشب هم جلوی زندان خواهم رفت؟ به او می گویم:« بله! شاید سهیل آزاد بشود.» سینا می گوید:«دانشجوها را آزاد نمیکنند. دستگیرشده های روز عاشورا را آزاد می کنند.» به او می گویم:« پس بعد ازظهر می روم زندان. شاید بتوانم ملاقات بگیرم! خیلی نگران سهیل هستم.» سینا با ناراحتی می گوید:« اگر ملاقات ندادند؟» می گویم:«صبر میکنم تا شب شاید آزادش کنند.» سینا با عصبانیت می گوید:« مگرعقلت را ازدست داده ای؟» شاید! اما مطمینم که وجود من هیچگاه به اندازه اینروزها مهم و با ارزش نبوده است. برای آنکه خیال سینا را راحت کنم، می گویم:« نگران من نباش. دوتا قرص خورده ام. دوساعت هم استراحت می کنم و بعد خوب می شوم و بلند میشوم و میروم جلوی زندان! خودت دیدی که دیشب چه خبر بود!» سینا مثل هر روز شروع می کند به ناسزا گفتن به آخوندها. حوله را محکم به دورصورتم می پیچم وپتویی را رویم انداخته و روی کاناپه توی هال دراز میکشم. سینا کامپیوتر را روشن میکند و مثل هر روز دنبال خبرها واطلاعات جدید دراینترنت میگردد. ساعتی به خواب می روم. بعد هراسان بیدار می شوم. خیس عرق شده ام. نمی دانم ساعت چند است و می ترسم که وقت ملاقات را ازدست بدهم. بلند می شوم و می نشینم وپتو را به کناری می اندازم. دنبال عینکم می گردم. پیدایش نمی کنم. سینا را صدا می کنم وازاو ساعت را میپرسم.می گوید:«یازده است. چرا زود بلند شدی؟» می گویم:«حالم خوب شد. چیز مهمی نبود.می خواهم بروم ملاقات. هرچه زودتر برسم، بهتر است.» نگاهی به حال و روز من می اندازد و میگوید:«عرق کرده ای. با این وضع که نمی توانی بیرون بروی. استراحت کن، خیلی وقت هست!» پتو را به دور خودم می پیچم و دوباره دراز می کشم. می دانم که مریض شده ام اما نمی خواهم کمترین اهمیتی به آن بدهم. اگرشرایط عادی بود، دو روز استراحت می کردم اما این روزها بیشتر از همیشه اضظراب دارم. از سینا می پرسم که در اینترنت چه خبر بود؟ جواب میدهد:« خیلی خبرها! چند صفحه اخبار سایت امیر کبیر را برایت چاپ کردم. با خودت ببرو توی راه بخوان. بعد هم بده به بقیه که بخوانند و ازاحوال دانشجوها در بند 209 اوین با خبر بشوند!» صفحاتی را که چاپ کرده است، می آورد و دم دست من می گذارد ومی گوید:« از این اخبار مهم تر، ویدیو مصاحبه جدید آن افسر وزارت اطلاعات است، مصاحبه اش را گوش کن تا با دست پر بروی ملاقات سهیل!» لبتاب را روی میز کناردست من می گذارد. روی برنامه کلیک می کنم و مصاحبه را تماشا می کنم. نام افسروزارت اطلاعات احسان سلطانی است. از شنیدن نام فامیل سلطانی چنان تکانی میخورم که تیره پشتم دوباره خیس عرق می شود. این خانواده را می شناسم! یک خانواده بازاری که بعد ازآمدن آقای خمینی ناگهان انقلابی وبعد هم جزب اللهی دوآتشه شدند و دررأس یکی ازاین نهاد های رژیم، به چنان پست و مقام و ثروتی رسیدند که نگو و نپرس! خبر بریزو بپاش و مهمانی های میلیونی شان را شنیده بودم! حیرتزده به چهره وصدای افسر امنیتی خیره می شوم. جوان است و کنجکاو هستم که با این سن وسال کم چه اطلاعات مهمی می تواند داشته باشد؟ افسر جوان درباره سیستم قضایی کشور یعنی همان اختاپوسی که به دورگلوی فرزندان ما پیچیده است، مصاحبه کرده و میگوید:« سیستم قضایی دربطن خود گروه هایی هستند که عملیات را شکل می دهند. مثلا پشت پرده ترور قاضی مقدس را تشریح می کنم تا مردم بدانند که با چه دستگاه قضایی بیماری طرف هستند. با دستگاهی که عده ای متخلف وجانی دررأس آن قرار دارند که با عوض شدن رؤسا هم تفاوتی ایجاد نمی شود و باندی درقوه قضاییه آن را هدایت می کند. همین باند بود که مجید کاووسی را؛ همان جوانی که قاضی مقدس را کشت وصحنه اعدام و لبخند او به هنگام اعدام ؛ تصویراو را به یک سمبل قهرمانی مبدل کرد.ـ
این جوان بیگناه بی آنکه خودش بداند، دستاویز باندهای قوه قضاییه و به ویژه قربانی بازی الیاس محمودی رییس حفاظت اطلاعات قوه قضاییه(یک سازمان غیرقانونی و من درآوردی به وسیله شاهرودی است) شد. این شخص یعنی الیاس محمودی هنوز هم دردیوان عالی کل کشوراست با آنکه متهم ردیف اول درجریان پرونده ای است که درامرقاچاق دختران به مخیره عمارات وخودکشی شش دختر دست داشت. با وجود مدارک ودلایل کافی اما تا به امروز هم هیچکاری با او یا باندش نمیشود و این باند هنوز هم درکار قاچاق دختران فعال است و ادامه میدهند. اما درپشت پرده، داستان ازیک حادثه به ظاهر اجتماعی و خودکشی 6 دختر جوان در هواپیمایی که از مخیره عمارات به ایران باز می گشت، شروع شد. خودکشی این دختران به ظاهربه دلیل استفاده بیش ازحد یک دارو، مشخص شد. بعد مشخص شد که پرونده این خودکشی ها با جریان قاچاق دختران به مخیره عمارات مربوط است و این دختران به قتل رسیده اند، پرونده دراختیاروزارت اطلاعات قرارگرفت. در این موارد وزارت اطلاعات پرونده را غیرمستقیم به نیروی انتظامی می فرستد. زیرا ناجا بازوی اجرایی قوه قضاییه است اما اداره منکرات ناجا اجازه ورود به این پرونده را نداشت. معمولا نفرات وزارت اطلاعات با لباس مبدل به نیروی انتظامی می روند وجریان پرونده را دنبال می کنند و من خودم در جریان این پرونده بودم که 12 نفر به قتل رسیده بودند.آن زمان با سردار... کار می کردم و اومریض شد ودربخش دیپلماتیک بیمارستان مهر بستری بود ومن در کنار تخت او بودم که سرهنگ رستمیان از بخش مفاسد اجتماعی به دیدنش آمد ودرآنجا بود که دیدم آلبومی با خود آورده بود که عکس صد تن ازدختران ایرانی را دربغل عرب های عمارات نشان می داد وشکایت کرد که قاضی مقدس که معرف به دادن حکم های سنگین برای جرایم کوچک بود اینبارمتهمین این پرونده سنگین با 12 فقره قتل را به مجازات های بسیارکوچک محکوم کرده بود؛ متهم ردیف اول را فقط شش ماه حبس و پرداخت پنجاه هزار تومان جریمه نقدی حکم داده بود و بقیه را هم آزاد کرده بود، درحالیکه عامل فروش دختران بوده اند. قاضی مقدس کسی بودکه که معرف به دادن حکم های سنگین برای جرایم کوچک بود ازبیست وپنج سالگی قاضی شده و معروف به قلع و قمع متهمین بود. عجیب بود که اینطور حکم داده است. دراثر شکایت(سرهنگ رستمیان) قرارشد که پرونده درخبرگان دنبال و بررسی شود. الیاس محمودی پشت این داستان بود و قاضی مقدس را مجبور کرده بود که متهمین را حکم سبک بدهد یا آزاد کند و تا پرونده دست نیروی انتظامی بود، خیالش راحت بود اما تا فهمید که پرونده درخبرگان بررسی خواهد شد، ودرآنجا قاضی مقدس خواهد گفت که الیاس محمودی او را واداربه دادن این احکام سبک کرده است. پس تصمیم به ازمیان برداشتن قاضی مقدس گرفت تا نقش خودش درجریان فروش دختران و نقش باندش که حاکم برقوه قضاییه است و برای کسب ثروت دختران را می فروشند، برملا نشود. دراینجا بود که دریک طرح شیطانی مجیدکاووسی را نشان می کنند وبه اومیگویند:« بیا نگاه کن، قاضی مقدس چطورحکم داده است؟» قدم به قدم الیاس محمودی، مجید را وارد نقشه خود و از او پشتیبانی می کند. سلاح دراختیارش قرار میدهند تا قاضی مقدس را بکشد. بعد مجید با پشتیبانی آنها از ایران فرار می کند که متأسفانه سفارت آن کشور او را برمی گردانند و قاضی صلواتی او را به اعدام محکوم وبه برادر کوچکش هم حکم بیست سال زندان میدهد. هردو می دانستند که الیاس محمودی پشت این پرونده است و این را می گویند اما کسی اهمیتی نمیدهد. این چهره باند قوه قضاییه است که 12 دختر را می کشند تا تجارت و مفاسدشان لو نرود و قاضی مقدس را می کشند تا باندشان لو نرود، یک جوان بیگناه را بالای دار و دیگری را بیست سال به زندان می اندازند و اینها یک باند خونخوارازسعید مرتضوی وشاهرودی واحمد خاتمی و... هستند که یک دستگاه قضاییه فوق العاده بیمار را هدایت می کنند. سعید مرتضوی یک قاضی خونخوار وجنایتکاری است که نمایندگانی را که پس ازجریانات اخیرخواهان عزل او ازسمت هایش وخواهان مجازات او شده بودند، همه را به تعقیب قانونی تهدید کرده بود. پشت او چه قدرتی یا چه کسی هست؟
درسپاه طیف مصباح یزدی و در قوه قضاییه هم اینها هستند که به اینها خط سوم می گویند که به خامنه ای احاطه کامل و براو نفوذ برای تصمیم گیری ها را دادند و نفوذ اینها بردولت هم اینگونه است که هرکسی را که احمدی نژاد منصوب می کند از طیف مصباح یزدی است. دراصل اینها قدرت را دردست دارند و برای بقای قدرتشان لازم باشد از خامنه ای و پسرش هم عبور می کنند اگر که خامنه ای برخلاف اینها یا فرماندهان سپاه حرفی بزند، حذفش می کنند. مجتبی خامنه ای دربرابراینها خیلی کوچک است وبرای اینکه نقش خودشان برملا نشود، مجتبی خامنه ای را بزرگ می کنند. هم مجتبی خامنه ای وهم خامنه ای درسرکوب مردم دست دارند وخبردارند و جنایتکار هستند اما قدرت در دست این خط سومی هاست وخامنه ای هم راه پیش یا پس ندارد. اینها یک طیف دیوانگان هستند که در مسیر زیاده خواهی وقدرت طلبی لازم باشدهمه چیزو همه کس را هم زیرپا خواهند گذاشت...» مصاحبه تمام شد وگزارشگر تلویزیون بلافاصله اعلام کرد که امروز 50 نفراز روزنامه نگار و فعالین حقوی بشر و وکلا و... را دستگیرکرده اند.
مصاحبه مثل بمبی بر روی من اثر می گذارد، چنان به خشم آمده ام که حال و روزم را به کلی فراموش می کنم. سی سال است که درپشت پرده نظام الهی، خود ابلیس باعبا وعمامه و نعلنگ برما حکومت می کند! از خودم می پرسم چرا وچگونه می تواند حقیقت احوال ما این باشد! چگونه می توان این قدرت ابلیسی را ازمیان برداشت یا تغییرداد؟ آیا می توان این صاحبان قدرت را از طریق قانون و گردن نهادن به قانون یا اصلاح طلبی به تغییر واداشت که فرزند معصوم من یا سایر دانشجویان برای آن مبارزه وجان خود را ریسک می کنند؟ آیا قوه قضاییه و قوه مجریه ای که ایستاده تا برای حفظ قدرت از روی جسد خامنه ای هم عبور کند، باکی برای عبور از روی لاشه ملت دارد؟ با طیف دیوانگان قدرت که با ملت خود بازی می کند، چه می توان کرد؟ نمیدانم اما درپشت این بن بست باید دری باشد. همانگونه که سی سال پیش روی دیوارها نوشته بودند:«...خرابی چونکه از حد بگذرد آباد می گردد!»
به سرعت از جای خود بلند میشوم و به تندی آماده می شوم تا به زندان اوین بروم. شک ندارم که امروز هیچکس وهیچ چیز نمی تواند مانع من باشد و من امروز ملاقات خواهم گرفت واین حقایق را به سهیل خواهم گفت. هرچه حقایق بیشتری را بدانیم، کمترازحق خود کوتاه می آییم.
ادامه دارد...
بهمن 1388 برابر با فوریه 2010
منبع خبر:مصاحبه احسان سلطانی دریوتوب

در برابر زندان اوین 4

نوشته: ملیحه رهبری


شب اشک ها ولبخندها(4)ـ

در برابراوین

قسمت چهارم

آرام و قرار ندارم. نه فقط من همه ما نگران هستیم. هر روز یک عده جدیدی را دستگیر می کنند. دیشب جلوی در زندان خبر زیاد بود وهرکس هرخبر جدیدی داشت، برای بقیه هم تعریف می کرد. بدترین خبر این بود که رژیم قصد دارد مثل سال 67 با زمینه چینی قبلی تمام زندانیان سیاسی را قتل عام کند.ـ
خواهریکی از دختران دانشجو که صبح با او در زندان ملاقات کرده بود، شب هم در تجمع خانواده ها شرکت کرده بود ودرباره وضعیت خواهرش میگفت:« به نسبت دوهفته قبل خواهرم خیلی لاغرتر شده بود. مریض بود و ده روز بود که روده هایش عفونت کرده بودند. خواهرم میگفت؛ بیشتر بچه ها مریض هستند. شوفاژها خراب هستند وهوا خیلی سرد است و بیشتر بچه ها سرما خورده اند. وضع بهداشت و درمان بعد ازعاشورا خیلی بدتر شده است و برای دسترسی به آنتی بیوتیک هم با مشکل روبه رو هستیم. بازجوها ازخواهرم خواسته بودندکه با آنها همکاری کند واعتراف کند که خودش وشوهرش با خارج کشوروبا گروه های غیرقانونی فعالیت داشته اند و مصاحبه تلویزیونی کند تا شوهرش را آزاد کنند، اما خواهرم نپذیرفته بود ازآذرماه تا حالا که دستگیرشده است، مرتب تحت فشار روحی و جسمی است تا مصاحبه کند. نگران جان خواهرم و بقیه هستم.می خواهم درباره وضعیت جسمی خواهرم با کمیته گزارشگران حقوق بشرمصاحبه کنم، شاید برای نجات جان او و بقیه بتوانند کاری بکنند. می ترسم که مثل سال 67 تمام زندانیان سیاسی را قتل عام کنند.»ـ
یکی ازمادران خبردیگری داشت و می گفت:« سه ماه است که آقای .... را که سابقا زندانی سیاسی بوده، دستگیر کرده اند وهیچ خبری هم از او به خانواده اش نمی دهند. بنده خدا 65 سالش است و مریض احوال است. دوشنبه پیش همسرایشان، شهلا خانم و دخترش را هم به وزارت اطلاعات احضار می کنند. آنها را به دو تا سلول جدا از هم می اندازند. دو تا بازجو که یکی ازآنها خودش را علوی(شمری) وآن یکی هم خودش را معرفی نکرده بود، چندین ساعت ازآنها بازجویی کرده بودند. بعد هم گفته بودند که اگربا ما همکاری نکنید، شما رابه بند 209 (شکنجه گاه) می بریم و به حرفتان می آوریم. موضوع بازجویی این بوده که چند سال پیش این خانم رفته بوده برای زیارت به کربلا و نجف و از آنجا هم می رود قرارگاه اشرف وپسرش را می بیند. خوب مادره وچندین سال از بچه اش بی خبر بوده، باید که خبری از بچه اش می گرفت. بعد که برمی گرده، دستگیرمی شه ویکسال زندان می کشه وبعد هم آزاد می شه. حالا این پدرسوخته ها بند کرده اند که چند سال است تو با مجاهدین همکاری می کنی و باید اعتراف و مصاحبه تلویزیونی کنی که از خارج کشوردستور می گرفتید که امنیت کشور را به هم بریزید!» شهلا خانم بدون هیچ ترسی به بازجو گفته بود" توخودت بهتر از من میدونی که من یاحاج آقا هیچ فعالیتی نداریم واین رفتارها همه ظلم است که درحق ما می کنید. آزارو اذیت یک پیرزن هم شد شغل که تو به آن افتخار می کنی؟ بروید مشکلات مردم را حل کنید که ازشکنجه کردن یک پیرمرد 65 ساله و پیرزن 60 ساله در بند 209 اوین اجرش در نزد خدا بالاتراست. کدام یک از امامان شکنجه گر بودند که شما به خاطرامام زمان ودولت منتخب احمدی نژاد ما را شکنجه می کنید؟» این را که گفته بود، بازجو با نفرت نگاهش کرده بود(تا بترسد) و گفته بود:«اگرتو منافق نیستی،عقیده ات رابگو تا برخودت نفاقت معلوم بشود.» شهلا خانم جوابش را داده و گفته بود:« من که هنوز نمردم به نکیرو منکر حساب عقیده پس بدهم اما همان را به تو می گویم! من به خداوند و به زندگی بعد مرگ و به حسابرسی خود خداوند از ظالمان معتقد هستم..... کدام سوره قرآن می گوید که شما، من ودخترم و شوهرم و خواهرشوهرم را تحت فشار و شکنجه بگذارید تا بیاییم در تلویزیون مصاحبه کنیم وبه دروغ اعتراف کنیم وبگویم که با گروه های غیرقانونی همکاری داشتیم وحاج آقا وبرادرانش هزینه ومخارج برای راه اندازی شلوغی ها را به عهده داشته اند و بعد از این اعترافات هم ما را ما را محارب اعلام کرده و شش نفر از خانواده ما را اعدام کنید تا دولت احمدی نژاد و نظام اسلامی پاینده باشد! این اعمال ظالمانه است و این قطارها هیچوقت به مقصد نمی رسند با خود خداوند تصادف می کنند!» بازجو انتظارچنین جوابی را نداشت. با دهان باز نگاهش کرده و بعد دیگرچیزی نپرسیده بود. شهلا خانم با خودش فکر کرده بود که می خواهند بفرستندش اوین و میگفت که همانجا اشهدم را خواندم. اما آخر شب خودش و دخترش را آزاد کرده بودند!» آن مادرمکثی می کند ودوباره با هیجان می گوید:«اما جواب بازجو را خوب داده بود، با همان قرآن توی دهانش زده بود!» به مادر گفتم:« دعوای جمهوری اسلامی با مردم، نه برسرخداست و نه برسر قرآن یا مقدسات. امروزه درتمام کشورهای عربی هم، سیاست را ازدین و مقدسات جدا کرده اند. سرکوب مردم وشکنجه جوانان ما، به خاطر وجود یک مافیای شیطانی ثروت وقدرت وپست ومقام دررأس حاکمیت است. یک عده جانی بالفطره در سپاه ودر وزارت اطلاعات و مشتی روحانی فاسد وعاشق پول و قدرت درقوه قضاییه، سی سال است که دارند، پشت پرده برما حکومت می کنند. داستان این است!» مادرمذکورحرفم را با تکان دادن سرتصدیق کرد وگفت:« به قدرتشان می نازند و به مردم ظلم میکنند و نمی فهمند که قدرتشان جلوی اجلشان را نخواهد گرفت!»ـ

برادریکی اززندانیان محکوم به اعدام نیز برای اعتراض آمده بود. برادرش آقای صارمی حدود بیست ودوسال است که در زندان رژیم است وحالا رژیم می خواهد اعدامش کند. از زندگی مبارزاتی برادرش می گفت که در زمان شاه، درجنوب شهرودر منطقه یاخچی آباد یک معلم آگاه وطرفدارعدالت و برابری بود و با وجود فقرمالی خانواده اما او به شاگردان فقیرش و به نیازهای مردم جنوب شهر رسیدگی می کرد. مطالعاتی هم داشت وفکر می کرد که با اسلام عدالت برقرار خواهد شد و می گفت که در حکومت اسلامی دروغ گفتن از گناهان کبیره است، و درحکومت اسلامی فقر از بین می رود و یک رئیس جمهور با یک نفر عادی یکجور زندگی می کند. دیگر زندانی سیاسی نداریم، دیگر خانواده ها نگران نیستند که بچه هایشان را زندانی کنند و آنها هر روز از این زندان به آن زندان دنبال عزیزانشان بگردند و مورد توهین و تحقیر قرار بگیرند، درحکومت اسلامی، شما اگر اعتراض داشتید می روید جلوی منزل رئیس جمهور و او می آید و مسئله را با بحث و گفتگو حل می نمایید.
خلاصه وقتی که انقلاب اسلامی ییروز شد، ما همه خوشحال شدیم که دیگر ظلم و ستم ، فقر و بدبختی، اعتیادو فحشاءو دیگر پایین شهرو بالای شهر درکار نخواهد بود و... تا مدتی بعد که دیدم برادرم از اوضاع ناراحت است و از او پرسیدم:« چیه وچرا ناراحتی؟» گفت که مردم اینهمه شهید داده اند، این همه خون ریخته شده، این همه خانواده جلوی زندان ها توهین شنیدند، چرا باز اوضاع اینطور است؟ گفتم خوب مگر نگفتی در حکومت اسلامی می روید جلوی منزل رئیس جمهورواو جواب شما را خواهد داد، برو جلوی در خانه رییس جمهور اسلامی و با او صحبت کن!
خلاصه او رفت جلوی خانه رئیس جمهور اما الآن 22سال است که در زندان حکومت اسلامی به سر می برد و تازگی حکم اعدام را به ایشان ابلاغ نموده اند.... قصد دارند تا تمام زندانیان سیاسی را اعدام کنند. چه کنم؟ کاری نمی توانم برای برادرم انجام دهم. آمده ام اینجا تا شاید بتوانیم با کمک مردم و با این اعتراض ها مانع از اعدام انسان های پاک و بیگناه بشویم. دو شب است که به اینجا می آیم و وقتی که آزادی زندانیان وشادی خانواده های آنها را ببینم، نا امیدی و دپرسیونی را که از خبر اعدام برادرم شنیده ایم، کم می شود. چرا نمی فهمند که بعد از مرگ عزیزان ما، زندگی برای ما هم پایان پیدا می کند؟ مگرخودشان عزیزانشان را دوست ندارند؟ چرا اینقدرمتکبرهستند؟»ـ
در میان خانواده ها مادری نیزحضور داشت که پسرش در زندان گوهردشت بود. او می گفت:« شش سال است که پسرم ارژنگ درزندان است وهنوز حکم قطعی دادگاه ندارد. و هنوز پرونده اش در جریان است. شش سال پیش قاضی حداد حکم سنگین به او داد وبه 15 سال زندان و 70 ضربه شلاق محکوم شد. هیچوقت حکم کتبی او را به وکیلش ابلاغ نکردند اما هفتاد ضربه شلاق را به او زدند و در این شش سال هم به زندانهای مختلفی تبعید شد. از زندان اوین به زندان بندر عباس و بعد به زندان گوهردشت کرج. حالا هم در بند 4 زندان گوهردشت کرج در کنار مجرمین عادی و خطرناک زندانی است ودوباره برایش دادگاه تشکیل داده اند. برایش وکیل گرفته ایم و اما چهار بار است که دادگاه او را به تعویق می اندازند.» یکی از آقایانی که به صحبت های او گوش می داد، پرسید:« قاضی دادگاهش کیه؟» مادرارژنگ گفت:« قاضی صلواتی است.» آن شخص گفت:« صلواتی که قاضی نیست او خودش شکنجه گر زندانیان سیاسی است. مخصوصا زندانیان سیاسی را چندین سال بلاتکلیف نگه می دارد تا روحیه آنها را داغان کند. حکام ها سنگین و اعدام میدهد. صلواتی در دادگاه، خودش نقش یک بازجو را دارد تا یک قاضی را، رفتارش با زندانی سیاسی مثل یک گرگ وحشی است وسعی می کند در زندانی سیاسی رعب و وحشت ایجاد کند. پرونده را در اختیار وکیل برای مطالعه و دفاع از موکل نمی گذارد، اجازه ملاقات به وکیل جهت دیدن موکل خود در زندان را نمیدهد، حتی به وکلا در دادگاه توهین می کندو به خانواده زندانی اجازه حضور در دادگاه را نمیدهد....» از شنیدن توصیفات قاضی و دادگاه، همه ما متوجه شدیم که دادگاه فرمایشی فقط برای یک توطیه جدید علیه زندگی ارژنگ است و قبل از همه مادر او بود که با لحن دردناکی گفت:« پس نکند که میخواهند دوباره بچه ام را محاکمه واینبار به اعدام محکوم کنند. وای برمن! این کار ظلم است!،کاش خودم را هم با بچه ام به دارد بزنند!» آنگاه زد زیر گریه. ما درصدد دلداری دادن به او برآمدیم و یکی از مادران به او گفت:« نترس! صلواتی، قاضی دادگاه بچه من هم بوده و هیچ گهی نمی تواند، بخورد. الآن مثل سابق نیست واگرچه می خواهند مثل سال 67 تمام زندانیان سیاسی را اعدام کنند اما نمی توانند. فکر می کنی که این جمعیت توی تاریکی و سرما برای چی دراینجا جمع شده اند؟ اگر اینها نبودند، آن نه(9) نفری را که متهم به محاربه کرده بودند، سریع اعدام می کردند وهیچ زندانی ای راهم آزاد نمی کردند. اما از ریختن مردم توی خیابان می ترسند.از آمدن مردم به جلوی زندان ها می ترسند. از اختلافات بین خودشان می ترسند. فکرنکن که می خواهم به تودلداری بدهم، باور کن که اجل خودشان و نظامشان زودتر از اجل بچه های ما خواهد بود. صبرکن! خواهی دید!» گفته های او مادر ارژنگ را اندکی آرام کرد. خوشبختانه در این موقع چند زندانی آزاد شدند وحال وهوای ما به کلی عوض شد. همه با خوشحالی و با کشیدن فریاد شادمانی به سوی زندانیان آزاد شده دویدیم تا شبی دیگر با اشک ها و لبخندهای خود، برسرما وسیاهی زمستان سخت غلبه کنیم. تا با طنین فریادهای شادمانی خود، فلک را سقف بشکافیم و طرحی نودراندازیم.ـ.
...ادامه دارد
.بهمن 1388 فوریه 2010
:منبع اخبار
کمیته گزارشگران حقوق بشردرایران

Dienstag, 23. Februar 2010

در برابر اوین 3


نوشته: ملیحه رهبری


شب اشک ها و لبخندها(3)ـ
در برابر اوین

قسمت سوم

یکی از مادرها که دو پسر ش را گرفته بودند و یکی از آن ها را دیروز آزاد کرده بودند، می گوید:« ما امروز ساعت 2 آمدیم گفتند: بروید ساعت 7 بیایید آنموقع پسرتان آزاد می شود ما که رفتیم دیدیم ساعت 4 خودش آمد. طفلک در این مدت یک ماه 13 کیلو وزنش کم شده بود. ولی می گفت در بند 1-الف سپاه با اینکه شرایط خیلی سختر است ولی روحیه بچه ها خیلی بالاتر از وقتی است که به بند 3 می روند. او می گوید که ریه پسرش عفونت کرده و نیز هنگام بازپرسی اذیت اش کرده بودند.» او را دلداری می دهیم و از فداکاری او و فرزندانش تشکر می کنیم با این حال نمی توانیم نگرانی خود را از حال و روز فرزندانمان پنهان کنیم. سرنوست این زندانی مشابه سرنوشت تمام زندانیان است. حتما بر سهیل من نیز روز و شب اینگونه می گذرد. از تصور رنج فرزندم، دلم می خواهد فریادهای جنون آمیز بزنم، چنانکه این دیوهای آدمخوار در آنسوی دیوار را به وحشت بیاندازم اما به احترام تمامی ارزش های انسانی که در این جمع حاکم است، خویشتنداری می کنم. آرامش خود را حفظ می کنم. در میان این جمع، کوه غم آدم مثل برف آب و کوچک می شود. در برابر این مادران استوار مثل کوه دریغ از تسلیم یا نشانه های ضعف و خرد شدن از خود نشان دادن.ـ
خدایا چه جمعی هستیم! بلا کشیده و مصیبت دیده و از درون این بلا ها به یکدیگر نزدیک و یکدل و یکزبان شده و در چشم من این فداکاری ها همه باشکوه هستند. قهرمانی های جوانان و فرزندانمان ما غرورآمیز هستند. باز کردن درهای زندان با دستان خالی و با معجزه قلب های همین مادران برای من ستایش انگیز است.ـ
نخستین گروه زندانیان در ساعت هفت شب آزاد می شوند و فریاد شادمانی تمام فضا را پر می کند. شادی دوای دلهای ماتمزده و درمان غم و اندوهی است که در این مدت بر روح ما سایه سیاه افکنده است. صدای کف زدن و سوت کشیدن و صلوات فرستادن در هم آمیخته است و مادرانی که فرزندانشان آزاد شده اند با فریادهای شادمانی خود را به آنها می رسانند. زندانیان از روحیه خیلی بالایی برخوردارند و می خندند و ما روح های خسته خود را پٌر از تماشای این صحنه ها و صدای خنده ها و گریه ها می کنیم. نمی توانم از عواطف و احساسات تک تک مادران و خانواده ها یا مردم حاضر درصحنه چیزی بگویم که در کلام نمی گنجد.ـ
با فاصله های زمانی کوتاه سری های بعدی زندانیان آزاد می شوند. آنها با روحیه ای بالا و لبخند بر لب از درب مخوف اوین خارج می شوند. مردم از آنان چون قهرمانان استقبال می کنند. زندانیان شاداب هستند و دو انگشت خود را به علامت پیروزی بالا می برند و خانواده و دوستانشان آنها را درآغوش می گیرند و بعد از دیدار با خانواده های خود، هریک در سخنرانی کوتاهی از حضور گسترده واستقبال گرم جمعیت در این شب سرد و زمستانی تشکر می کند و پایداری مادران و خانواده ها را ستایش می کند. اکثر آنها از دیدن چنین جمعیت برای آزادی خود تعجب کرده و به شدت هیجان زده می شوند. حضور چنین جمعیتی برای ما نیز یک امر بی سابقه است. جمعیتی که در اعتراض به اعدام دو جوان بیگناه آرش رحمانی و محمد رضا زمانی به پا خاست و حمایت بیدریغ خود را برای نجات سایر زندانیان اینگونه بیدریغ نثار می کند و حضور شبانه اش درهای بسته زندان مخوف اوین را گشوده است. با امید که روزی دیوارهای زندان اوین در برابر این جمعیت آگاه فرو ریزند!ـ
تا ساعت 21 شب چنان جمعیتی در برابر زندان تجمع کرده که بعضی ها آن را بیش از 2 هزار نفر تخمین می زنند . حضور این جمعیت خود یک پیروزی حق بر باطل است و قرار است که این تجمع تا نیمه های شب ادامه پیدا کند.
مناسبات گرم و انسانی و فداکارانه مردم این شب مهتابی را به شبی از شب های روشن و تاریخی و به یاد ماندنی مبدل کرده است. شبی که ماه نیز با قرص کامل خود بر این شب زمینی و آسمانی پرتو افشان است . شب، شب ماست. آسمان پر ستاره است و مهتابش مال ماست. شادمانی ها و پیروزی هایش مال ماست. امشب ما در گوش فلک طنین دیگری افکنده ایم. ما پیروز خواهیم شد!ـ
برای مقابله با سرمای کشنده مردم درگوشه ای آتش درست کرده اند. لباس گرم و پتو برای کمک و یاری آورده اند. چای و نان و حتی غذا و جعبه های شیرینی که پس از آزادی هر زندانی در بین مردم توزیع می شود. صحنه های عاطفی و احساسی این جمع چنان پر شور است که غیر قابل وصف است. به خصوص وقتی زندانیان آزاد شده شب قبل، هم بندی های خود را می بینند، فضای عاطفی و فریادهای پیروزی اوج بلندتری به خود میگیرند. درگوشه ای عده ای، گام های خود را با آهنگ بر سر زمین می کوبند تا از یکسو برسرما زدگی غلبه کنند و از سوی دیگر مارش زیبای پیروزی و شادمانی را بنوازند.ـ
خانواده ها و مردم به دور زندانیان حلقه می زنند و از احوال بقیه بچه های زندانی می پرسند و از این طریق باخبر می شوندکه هنوز تعدادی از بچه ها آزاد نشده اند. کسانی که آزاد شده اند از بند 209 خبری ندارند. از مرد جوانی در این مورد پرسیدیم او گفت 209 ای ها را شما باید پیگیری کنید ما از داخل نمی توانستیم کاری بکنیم. مردم به دور زندانیان حلقه می زنند و با آنها گفتگو می کنند یا از آنها سؤال می کنند. خانواده های زندانیان سیاسی که از عزیزانشان بی خبر بودند از آزادشدگان سئوال می کردند و نگرانی خود را بیان می کنند. آزاد شدگان به آنها دلداری می دادند و نوید آزادی قریب الوقوع فرزندانشان را می دهند و یا اگر اطلاعی دیگری دارند، به خانواده ها می گویند.ـ
یکی از آزاد شدگان امشب، مادری است که می گوید؛« به همراه سه فرزند دخترش دستگیر شده بوده و آنها در بند دویست و نه 209 در شرایط غیر انسانی وطاقت فرسایی به سر می بردند.» او را آزاد کرده بودند ولی دخترانش همچنان در بازداشت بسر می برند. او روحیه بالایی داشت. در برابر این مادرشجاع احساس کوچکی می کردم و دلم میخواست در برابر اراده و ایمان او زانو بزنم. آرزو کردم که دختران او قبل از پسر من آزاد شوند. مادران با او دیده بوسی کردند وشجاعت او را ستودند!درآن شب سرد زمستانی پسر کوچولو وشیرینی هم با مادرش برای آزادی پدرش آمده بود وخیلی خوشحال بود و بدون شکایتی از هوای سرد به همراه شادمانی جمعیت برای آزادی هر زندانی جیغ های کودکانه می کشید. پسرک فکر میکرد که پدرش به مسافرت رفته است و زندان اوین ترمینال است ومنتظر رسیدن اتوبوس پدرش بود. پدرش که مردی حدود 32-30 ساله بود، ازآخرین زندانیانی بود که دیر وقت آزاد شد و به هنگام درآغوش گرفتن پسرکوچک و شیرینش از شوق گریه می کرد وگفت:«خدا را شکر!».ـ
ای که خدا لعنت کند این ستمگران سنگدل و نظام فاسد را که بی خبراز خدا وانسانیت وعواطف بشری در برابر ملت خود صف کشیده و با مردم خود اینگونه ظالمانه رفتار می کنند!ـ
در فواصل آزادی زندانیان، سرکوبگران و شکنجه گران زندان اوین هراسناک ازتجمع مردم ، به سراغ ما می آیند و ما را تهدید می کنند که اگر دست بزنید و ابراز شادمانی کنید، بقیه را آزاد نخواهیم کرد. یا للعجب از اینهمه سفاکی و جدایی حکومتی از قلب ملت و از شادمانی های مردم خود!ـ
بعد از آزاد شدن 20 زندانی( تا ساعت ده شب) ، زندانبانان به خانواده ها گفتند:« بروید! امشب دیگر کسی آزاد نمی شود.» خانواده ها پاسخ دادند:« ما تا نیمه شب در همینجا هستیم.» بعد از آن 30 زندانی دیگر نیز آزاد شدند. مردم استقامت مادران و خانواده ها را تحسین می کردند و پیروزی نجات یافتن جان زندانیان را به آنان تبریک می گفتند. خانواده ها نیز متقابلا از آنان تشکر می کردند.ـ
نیمه شب خسته اما با قلبی سبکبار به همراه سینا و دخترم و دامادم که با دو کودک کوچک خود از کرج به تهران و به زندان آمده بودند، به خانه برمی گردم. ما آرزو می کردیم که سهیل نیز در میان آزاد شدگان باشد اما در میانشان نبود. سرم سنگین است. پاهایم به شدت ورم کرده اند. سینه ام از شدت فریادهایی که در سوز و سرما زده ام، درد می کند. صدایم به سختی درمی آید. تنم بی جان است، چنانکه گویی روح تن مرا ترک کرده است. از خود می پرسم:« زنده ام یا مرده؟» نمی دانم و به بستر می روم.ـ
در خواب، باز شدن درهای زندان اوین و آزادی بقیه زندانیان را می بینم. در خواب پسرم را درآغوش گرفته و می بوسم و چون طوفان و صاعقه بر سر زندانبانان فریادهای هراس انگیز می زنم چنانکه آنان می گریزند. درخواب، تمام مادران زندانیان را می بینم که فرزندان خود را درآغوش کشیده اند. در خواب آن مادر زندانی را می بینم که سه دختر آزاد شده خود را در آغوش کشیده و می بوسد و جنون آسا گریه می کند و باران سیل آسا از آسمان می بارد. درخواب مادران داغدار را می بینم که فرزندانشان از آسمان به زمین باز گشته اند و به ناگاه باران پایان می یابد و شادمانی چون خورشیدی از آسمان بر سر زمین می تابد و مادران داغدار خدا وخاک را سجده می کنند. در خواب پایان مصیبت هایمان و شادی ملت ایران را می بینم. مردم در خیابان ها فریاد پیروزی سر داده اند و من از صدای فریاد خود از خواب بیدار میشوم. از شدت هیجان خیس عرق شده ام و با آنکه می دانم رؤیایی بوده اما نمی خواهم از زیبایی آن جدا شوم. رؤیاهای بسیاری در عالم واقع نیز محقق شده اند و دلم چنان روشن است که گویی چراغی در برابر چشمانم می سوزد. اتاق از نور مهتاب روشن است و در پشت پنجره ماه با قرص کامل خود می تابد. چشمانم را دوباره می بندم تا باز هم ساعتی گسسته از جهنمی که آخوندها برای ما ساخته اند، در رؤیاهایم درآغوش مهتاب و همسفر با ماه تا خدا باشم. اگر خدا درآسمان ها نبود، آخوندها او را هم مثل فرزندان ما قربانی می کردند زیرا نور و روشنایی از آن خدا و از آن ما ستمدیدگان و بلاکشیدگان و از آن فرزندان آگاه ماست و تاریکی از آن اهریمن و از آن سنگدلان و شکنجه گران و تجاوزگران به جوانان بیگناه است!ـ
صبح روز دوشنبه اولین خبری که در اینترنت می خوانم مربوط به گزارش فعالین حقوق بشر درباره دختران و زنان زندانی است. خبری که روز روشن را در چشم هر انسانی به شام تار بدل می کند و چگونه ممکن است که حکومتی صحبت از خدا کند و طلوع روز روشن و زیبای خدا را بر مردمان سرزمین خود ظلمانی تر از شب تار نماید . دختران و زنان دستگیر شده روز عاشورا در بند قرنطینه و متادون زندان اوین تحت شکنجه های روحی و فشارهای طاقت فرسا و غیر انسانی نگهداری می شوند. در طبقه هم کف بند قرنطینه زندان اوین 14 نفر از دختران جوان که سنین آنها بین22 الی 25 سال می باشند در 2 سلول که در هر سلول آن 7 نفر نگهدای می شوند.گفته می شود که تعداد از آنها از دانشجویان دستگیر شده می باشند. دختران زندانی از بند قرنطینه با چشم بند به نقاط دیگر منقل می شوند و ساعتها تحت بازجوئی بازجویان وزارت اطلاعات قرار می گیرند. در حین بازجوئی آنها مورد شکنجه جسمی و روحی و توهین و تحقیر قرار می گیرند.نام تعدادی از دختران دستگیر شده در این 2 سلول به قرار زیر می باشد:1-لاله سجودی 2- سمیرا سجودی 3- ستاره سلیمانی 4- افروز رخشان 5- سمیرا خدا بخشی 6- طلا رفیعی 7- الهام... همچنین در طبقه اول قرنطینه که معروف به بند متادون می باشد در حدود 50 نفر از دختران و زنان دستگیر شده روز عاشورا با شرایطی بسیار بدتر نگهداری می شوند. آنها در طی ساعات شبانه روز به نقاط دیگری برای بازجوئی منتقل می شوند و هنگامی که به آن نقاط برده می شوند با دست بند و چشم بند هستند. در حین انتقال به اتاقهای بازجوئی مورد اهانت و اذیت وآزار بازجویان قرار می گیرند. بازجوئی از آنها تا 8 ساعت به طول می انجامد و به عمد در ساعات پایانی شب بازجوئیها صورت می گیرد . علاوه بر ضرب و شتم مورد تهدیدات مختلف قرار می گیرند. بازجویان حتی به بعضی از دختران جوان گفته اند که اگر به مواردی که ما می گوییم اعتراف نکنید ما شما را اعدام خواهیم کرد وکسی هم از بازداشت و اعدام شما اطلاع نخواهد یافت. از طرفی دیگر بازجویان وزارت اطلاعات بر روی خانواده های آنها فشارها می آورند و آنها را تهدیدات می کنند که از اعلام خبر بازداشت دختران خود خوداری کنند و پس از اینکه اطمینان یافتند که خانواده های بازداشتی را موفق به سکوت کرده اند از آنها می خواهند که به فرزندشان بگویند که با بازجویان همکاری کنند تا آنها را آزاد کنند و از این طریق اقدام به فریبکاری و گرفتن اعترافات دروغین از بازداشتی می کنند بازجویان اعترافات گرفته شده را برای پرونده سازی و صدور احکام سنگین علیه دستگیر شدگان بکار می برند.ـ
بی اختیارمی گویم:« پناه برخدا! چه قدرتی جز خود خدا می تواند این ملت مظلوم را از چنگال های قدرت شیطانی وزارت اطلاعات و قوه قضاییه نجات دهد؟ـ
خبر بعدی را از گزارش فعالین حقوق بشر و دمکراسی در ایران می خوانم: خانم فرزانه زینالی یکی از حامیان مادران عزادار بیش از چهار هفته است که توسط مامورین وزارت اطلاعات ربوده شده و از وضعیت وشرایط او هیچ خبری در دست نیست. خانم فرزانه زینالی 53 ساله متاهل و دارای 2 فرزند و از حامیان مادران عزادار می باشد .او روز 19 دی ماه از منزل خارج و به قصد شرکت در مراسم اعتراضی مادران عزادار عازم پارک لاله می شود ولی در مسیر مورد یورش مامورین وزارت اطلاعات قرار می گیرد و ربوده شد و به نقطه نامعلومی منتقل می شود. از آن زمان تاکنون هیچ خبری از وضعیت و شرایط و حتی مکان بازداشت او خبری در دست نیست. خانواده او از زمان دستگیری تا به حال بارها به دادگاه انقلاب و زندان اوین برای پیگیری وضعیت و شرایط و محل نگهداری او بطور مستمر مراجعه می کنند. آنها فقط یکبار به این خانواده گفته اند که او در بازداشتگاهی نزدیک قم در زندان بسر می برد. همچنین خطر جدی وجود دارد که او تحت شکنجه های وحشیانه برای گرفتن اعترافات دروغین جهت پرونده سازی و صدور حکم سنگین قرار گیرد. درچند روز اخیر مامورین وزارت اطلاعات به منزل خانواده زینالی یورش بردند و به مدت طولانی منزل را بازرسی کرده ان. همچنین از سرنوشت مادر دیگری از حامیان مادران عزادار از پس از روز عاشورا که توسط بازجویان وزارت اطلاعات ربوده شده است خبری در دست نیست در. حال حاضر علاوه بر 2 مادر فوق ، خانم پروانه مداح راد از حامیان مادران عزادر مدتهاست که در بند مخوف 209 زندانی است اخیرا او را به بند زنان زندان اوین منتقل کرده اند ولی او همچنان در بازداشت بسر می برد .هدف از ربودن و بازداشت حامیان مادران عزادار برای ایجاد رعب و وحشت و ممانعت از انجام اعتراضات هفتگی آنها و تن ندادن به خواسته های به حق مادران که همانا دستگیری و مجازات آمران و عاملین کشتارهای فرزندانشان است.ـ
با خواندن این خبر اشکی داغ بر روی گونه هایم روان می شود. هر سه مادر را می شناسم و هر سه زنانی شجاع و آزاده ای بودند که وظیفه مقدسی برای خود قایل بودند و این بی شرف ها تمام حرمت ها ومقدسات مردم ایران را در زیر نعلنگ خونین خود لگد کوب میکنند.ـ
بدینگونه روز ما آغاز می شود. تبر ظلم نظام فاسد بر کمرمان فرود می آید اما نمی شکنیم. دیگر شاخه های جدا از هم نیستیم که بشکنیم. چون درخت گردوی تناور و مقدسی شده ایم که درافسانه ها تیر آرش برآن فرود آمد و حرف آخر را با دشمن زد. چنین ملتی هستیم که حرف آخر را ما می زنیم!ـ
روز ما چنین آغاز میشود: برخاستن. با قدم کوچک خود، گام بزرگی برداشتن. استقامت کردن. حاصل استقامت خود را در پشت دیوار اوین چیدن!ـ
...
ادامه دارد

منبع خبرها:
فعالین حقوق بشر و دمکراسی در ایران
گزیده ای از اخبار
بهمن 1388 برابر با ژانویه 2010

Freitag, 19. Februar 2010

در برابر زندان اوین(2)

نوشته ملیحه رهبری

شب اشک ها ولبخندها(2)ـ
در برابر زندان اوین

قسمت دوم


نیمه شب بود که به خانه رسیدم. سینا ناراحت و مضطرب در انتظار بود. می دانست که سهیل آزاد نشده و به خاطر او ناراحت بود اما به خاطرآزادی دیگرزندانیان خوشحال بود. وقتی ازوجود جمعیت هزار نفره در برابرزندان برای او گفتم، باور نمی کرد. با آنکه خیلی خسته بودم اما باعلاقه از تمام لحظات آن شب فراموشی ناپذیربرای او صحبت کردم. از تلخی سرمای کشنده هوا تا گرمای روحبخش آزادی زندانیان وازحمایت وهمبستگی بزرگی که درآنجا دیده بودم تا نور امیدی که در دل ما شعله زده بود....سینا ساکت بود وهیچ حرفی نمی زد. می دانستم که تمام روز را با امید آزادی سهیل به سر برده و حالا ...؟!. ترسیدم که دوباره قلبش به خاطر سهیل ناراحت بشود، با عجله حرفم را تمام کردم و گفتم:« یکنفراز زندانی های آزاد شده به من گفت که اگرما اعتراضمان را ادامه دهیم، امید هست که همه زندانی ها آزاد بشوند. نباید ناامید باشیم.» سینا سرش را تکان داد وبا ناامیدی گفت:« باورنکن! این افعی ها ازیک طرف آزاد می کنند واز طرف دیگر دوباره دستگیرمی کنند. حیف که خسته هستی، نمی توانم خبرهای امروز را برایت بگویم.» سرم را تکان دادم.نه! کافی بود. آیا شش ساعت تمام در تاریکی وسرما پشت در زندان درانتظاربه سر بردن و درمیان بیم و امید سیر کردن واشک ریختن برای یک روز من کافی نبود؟ چرا بود!ـ
صبح بلافاصله بعد از بیدار شدن، کامپیوتر را روشن کردم تا اخباری را که سینا از اینترنت پیاده کرده بود، بخوانم. اولین خبر را می خوانم: دستگیر شدگان روز عاشورا در سلولهای انفرادی زندان گوهردشت کرج تحت شکنجه های جسمی وروحی و فشارهای غیر انسانی قرار دارند. در حدود 300 نفر از دستگیر شدگان روز عاشورا در سلولهای انفرادی بند سپاه و سلولهای انفرادی بند 5 زندان گوهردشت کرج تحت شکنجه های جسمی و روحی بازجویان وزارت اطلاعات برای گرفتن اعترافات دروغین جهت پرونده سازی و صدور احکام سنگین قرار دارند.بازجویان وزارت اطلاعات برای پیشگیری از ارتباط دستگیر شدگان روز عاشورا با یکدیگر میان روهرویی که که سلولهای انفرادی در 2 طرف آن قرار دارند دیواری کشیده اند تا آنها را کاملا ایزوله کنند و هیچ گونه ارتباطی با هم نداشته باشند. زندانیان عادی که در این سلولهای انفرادی بودند صدای فریادهای جوانان که در حال بازجوئی و تحت شکنجه جسمی و روحی ،توهین و اذیت وآزار توسط بازجویان وزارت اطلاعات بودند را در طی ساعتهای شبانه روز می شنیدند. فریادها و ناله های آنها در اثر شکنجه های قرون وسطائی به حدی دردناک است که زندانیان قادر به استراحت نبودند و دچار فشارهای شدید روحی می شدند و در بعضی مواقع نسبت به این شکنجه ها از درون سلولهای انفرادی مختلف خود اقدام به اعتراض می کردند.دستگیر شدگان در اکثر مواقع با دسبند و پابند و چشم بند بسر می برند این شیوه معمولی است که در زندان گوهردشت بکار برده می شود. در ساعات شب بعضی از آنها را از سلولهای انفرادی بند5 به سلولهای انفرادی بند سپاه که در اختیار بازجویان وزارت اطلاعات است برده می شدند. بند سپاه دارای شرایطی بدتر از بند 209 زندان اوین است. بدلیل پر بودن سلولهای انفرادی بند سپاه زندانیان را به سلولهای انفرادی بند 5 منتقل کرده اند. از وضعیت و شرایط دستگیر شدگان در بند سپاه اطلاع دقیقی در دست نیست. زندانیانی سیاسی که در این بند بسر می برند از داشتن ملاقات و هرگونه تماس با خانواده های خود محروم هستند. دو تن از سر بازجویان وزارت اطلاعات که در شکنجه های غیر انسانی و وحشیانه دستگیر شدگان روز عاشورا شرکت دارند به نام های محبی و رضا عارفیان می باشند. این دو بازجو در بازجوئی و شکنجه دستگیر شدگان نقش دارند.آنها همچنین خانواده های دستگیر شدگان را تحت فشار و تهدیدات خود دارند. فعالین حقوق بشر و دمکراسی در ایران،شکنجه های وحشیانه و غیر انسانی برای گرفتن اعترافات دروغین جهت پرونده سازی و صدور احکام سنگین را محکوم می کند و از کمیسر عالی حقوق بشر و سایر مراجع بین المللی می خواهد که اقدامات خود را در سطح دادن بیانیه و محکوم کردن محدود نکنند و باید اقدامات عملی و سریع برای نجات جان زندانیان سیاسی در ایران نمایند.
فعالین حقوق بشر ودمکراسی در ایران 9 بهمن 1388 برابر با 29 ژانویه 2010
بی اختیارآه می کشم. چه کنیم وچگونه می توانیم جنبش اعتراضی برای آزادی زندانیان سیاسی را به پشت درهای زندان گوهردشت یا سایر زندان ها هم گسترش دهیم. باید امروزاین موضوع را با ... صحبت کنم. اگرمی توانستیم کمیته ای تشکیل بدهیم، می توانستیم جان بچه های بیشتری را ازمرگ یا شکنجه نجات دهیم. اما به مجرد آنکه نماینده یا سخنگویی پیدا می کنیم یا کمیته ای تشکیل می دهیم، آن فرد را هم دستگیرمی کنند. با این حال باید تلاش کنیم. درپرتو تلاش وفداکاری بود که دیشب آنهمه زندانی آزاد شدند. با این افکار خود را دلداری می دهم و دل وجرأت پیدا می کنم تا خبر بعدی را بخوانم. با دیدن نام دو تن از مادران زندانیان، با اشتیاق نامه را می خوانم:ـ
خبرگزاری هرانا/ 10 بهمن 1388 - حقوق زندانیان:ـ
مادران فروغ میرزایی و روزبه کریمی در نامه به لاریجانی رئیس قوه قضائیه خواهان آزادی فرزندان خود شدند.ـ
....
غروب شنبه 12 دي­ماه بود، آن زمان كه خود را براي نماز مغرب و عشاء آماده مي­كرديم كه زنگ تلفن خانه‌مان به صدا در آمد. آن سو صداي لرزان «فروغ» مان بود كه ما را از بازداشت ناگهاني خود و «روزبه» مان خبر مي­داد. تماس اگرچه كوتاه بود اما، غم و اندوه آن به اندازه­ي تمامي روزهاي بازداشت فرزندان­مان، ما را مبهوت و رنجور كرده است. سراسيمه خود را از شهرستان به تهران رسانديم تا منزلي را ببينيم كه تا ديروز مأمن فرزندا­ن­مان بود و از آن روز محنت كده­اي كه به دست ماموران و به دستور يكي از قضات زير مجموعه دستگاه شما در جستجوي آلات و ادوات جرم به هم زدن «امنيت و آسايش» بدل به ويرانه­ايي شده بود. از آشپزخانه تا كمد لباس­هاي شخصي، همه و همه را گشته بودند. نگشته بودند آوار كرده بودند. از فرداي همان روز در جستجوي خبري از فرزندان­مان به تمام تهران سر زديم. از دادگاه انقلابي كه ما را به زندان اوين حواله مي­داد و از زندان اويني كه ما را به پليس امنيت گسيل مي­داشت و پليسي كه پاسخ اين همه جستجو را در دادگاه انقلاب مي­دانست! رفت و آمدهاي مكرر و البته بي نتيجه­ايي كه اينك ما را مطمئن ساخته است كه حتي ماموران شما در مشايعت زندانيان اين همه راه را در تمامي مدت زمامداري شما نپيموده­اند. حال اگر فرزندان شما را اين گونه بازداشت مي­كردند و پس از 30 روز خبري از آن ها نمي­شنيديد، چه مي­كرديد؟ آيا بازهم مدعي بوديد كه قوه قضا دست اندركار رعايت قانون و به جا آوردن عدالت است؟
مگر مي­شود از رعايت قانون دم زد و دادگاه انقلاب به عنوان يكي از ازكان قوه تحت امر شما پس از گذشت يك ماه از بازداشت فرزندان­مان مدعي باشد كه هنوز پرونده­ايي براي آنها تشكيل نشده است؟ مگر مي­شود متهم را بدون پرونده اتهامي در بازداشت نگاه داشت؟! مگر قانون كه قوه قضائيه براي اجراي آن تشكيل شده تاكيد نكرده است كه بايد ظرف 24 ساعت دليل اتهام به متهم تفهيم شود؟ مگر مي­شود از رعايت حقوق شهروندي دم زد، آن زمان كه ماموران شب هنگام و با تمسك به راه و روش­هايي كه به كار دستگيري مجرمان حرفه­ايي مي­خورد به درب منزلي مراجعه تا زن و شوهري را بازداشت كنند كه يكي­شان روزنامه نگار و ديگري وكيل دادگستري است؟ مگر مي­شود داد رعايت حقوق الناس داشت و به مدت يك ماه اجازه­ي ملاقات مادري خسته دل و رنجور را با فرزندان دربندشان نداد؟ مگر مي­شود از رعايت امنيت و آسايش مردم سخن راند آن زمان كه با بازداشت ناگهاني و بدون دليل فرزندان­شان همه آسايش و آرامش­شان گرفته مي­شود؟ اينك پس از تمامي پيگيري­ها و مراجعات مكرر به نهادهاي گوناگون به خوبي يافته­ايم كه مس‍‍وولي را نمي­توان براي پاسخگويي حتي به اين سوال كوتاه كه « حال فرزندان­مان چه طور است» پيدا كرد. چگونه و بر اساس كدام رويه شرعي، قانوني و اخلاقي رنج 30 روز بي خبري مطلق مادراني از دختر و پسرشان را بر ما روا مي­داريد؟ لابد ديده ايد كه دل مادر چگونه در هواي شنيدن خبري از فرزند گم گمشته­اش پرپر مي­زند. و مادراني خسته و دل شكسته رنج و آه دل خويش را به خداي خويش حوالت دهند. اكنون نيز آزادي فرزنداني كه سرمايه­ي تمامي عمرمان هستند را از شما طلب كنيم. اين آخرين راه حل دنيوي ماست، دل مادراني كه چشم انتظار ديدار دوباره عزيزان­شان هستند، را رنجورتر نكنيد.
مادران فروغ ميرزايي و روزبه كريمي
باز آه می کشم و سرم را تکان میدهم. متأسف می شوم که چرا این نامه را نوشته اند؟ ازخود میپرسم چرا ما آدمها اسیر دست دیوهایی آخوندی شده ایم که زبان و حقوق آدم ها را نمی فهمند واساسا ملت را به رسمیت نمی شناسند. دیوهایی که تمام قدرت و ثروت و فریب و تبلیغات را به دست گرفته اند و چنان ما را زیر چکمه خود له کرده اند که نمی توانیم سر خود را بالا بیآوریم. تا کمی سرخود را بالامی آوریم ومیگوییم:« من هم آدم هستم ومثل تو در این کشورصاحب حق هستم! بلافاصله فرزندان ما را در سیاهچال زندانها ،خرد و خمیر می کنند و روح ما را می کشند تا زنده به گور شویم. چگونه می تواند این قدرتٍ جهنم آفرین پایان یابد؟ نمیدانم؛ قدم به قدم یا یکباره؟ اما میدانم در برابر این دیوها نباید ضعف وشکست نشان داد یا کرنش کرد. مثل پسرم که پایداری کرد و تسلیم نشد، من هم استقامت خواهم کرد و روحم را به این دیوها نخواهم داد! اگر این دو مادر دردمند را امروز در میان جمعیت پیدا کنم با آنها صحبت خواهم کرد!ـ

صدای سینا مرا به خود آورد! ول کن خبرها را! بیا صبحانه بخور!از دیروز چیزی نخورده ای! بلند می شوم و به آشپزخانه میروم. گرسنه ام اما اشتهایی ندارم. سینا چایی را دم کرده وشام شب گذشته را هم روی میز گذاشته است. از اخباری که خوانده ام ناراحت و عصبانی هستم و میگویم:«ما، تنها کشورو تنها ملت وتنها مردمی هستیم که در قرن بیست ویکم، به این شکل قربانی قدرت شده ایم. جنایاتی که آخوندها با ما و با فرزندان ما انجام می دهند، دردنیا نظیرندارد.» سینا نگاهی به من انداخته و می گوید:«چه فایده که اعصابت را خرد میکنی. تو هم سکته می کنی ومثل من خانه نشین می شوی. زندگی این بچه به تلاش توپیوند خورده. چاره ای نداریم جزآنکه دراین جنگ نابرابر برنده شویم. زندگی وجان هزاران جوان به تلاش وفداکاری شما گره خورده است. باید ادامه دهید..»ـ
بخارگرمی که از روی سماور برمی خیزد، مرا به یاد سرمای شب گذشته می اندازد. یک چایی می ریزم ودستهایم را به دور فنجان گرم می کنم. به فکر فرو می روم. سینا می گوید:« دیشب یک مصاحبه جالب دراینترنت دیدم که به آن گوش دادم و باید برایت تعریف کنم.» می پرسم:«چی بود؟» می گوید:« مصاحبه یک جوانی بود که افسرامنیتی در وزارت اطلاعات بوده وفرار کرده است به خارج. با یکی از تلویزیون ها مصاحبه کرده بود.» می پرسم:« خوب چی گفته بود؟ اززندگینامه خامنه ای جالب تر بود؟ خوراک فکری ما شده است باخبر شدن از رازهای پشت پرده نظام فاسد آخوندها! سی سال است که از این فساد خبر داریم. ما را سرکار گذاشته اند!» سینا می گوید:« باورکن مصاحبه اش جالب بود. او به این سؤال جواب می داد که چرا وزارت اطلاعات وسپاه و... اینطور مردم را بیرحمانه سرکوب می کنند. مثلا میگفت که وزارت اطلاعات سیستماتیک نفراتش را آموزش.... می دهد و فرضا ما میبایست به طورفعال و منظم در جلساتی به نام طرح بصیرت که همان شستشوی مغزی است، شرکت می کردیم. این جلسات یک سیستم فکری یا چهارچوب است که با استفاده یا پشتوانه از قرآن و نهج البلاغه به افراد آموزش داده میشود. مثلا احمدی نژاد محصول تفکر مهدویت است. مصباح یزدی بانی این تفکرات ودکتر محسن عباسی و رحیم پور، تیوریسین های آن هستند. تفکر اینها به این شکل است که مثلا مصباح یزدی از پشتوانه این خطبه نهج البلاغه استفاده می کرد که حسام ابن حسام البکری به حضرت علی نامه نوشت و پرسید چه کنیم؟ دشمنان می خواهند به ما حمله کنند وعلی علیه السلام پاسخ داد:« به آنها حمله کنید قبل ازآنکه به شما حمله کنند!» ودر سپاه با استفاده از همین طرز فکرعمل می کنند بگونه ای که سیاست حوزه امنیت ملی یک حوزه کنش وواکنش است. از سال 57 تا امروز هراتفاقی که درایران افتاده وسرکوب هایی که کرده اند، اساسا محصول این تفکر است.این تفکر که چشمان درآن بسته هستند. دراین دستگاه فکری قدرت ومقام ومال واموال به افراد ذیصلاح تعلق دارد که مثلا نقدی وسردار محقق وعزیزدیوانه (جعفری) و... سرکرده های سپاه در رأس این سیستم با این نوع طرز تفکرهستند.» ـ
با شنیدن ادامه صحبت های سینا، فشار وسنگینی این نظام جهنمی وهیولای فکری آن را دوباره روی گرده ام حس می کنم. هشت پا! اختاپوس! حال تهوع به من دست میدهد. سینا که ازحال من خبرندارد با هیجان ادامه میدهد. مصاحبه در چند قسمت بودو دریکی ازقسمت های مهم آن افسر امنیتی وزارت اطلاعات می گفت که ما نسل جدید در سپاه بودیم و سازمان حفاظت درسه بخش: ضد جاسوسی وضد براندازی و ضد اطلاعات سایه سنگینی روی نیروهای جدیدتر که نسل ماست، انداخته است که کسی جرأت ندارد، حرف بزند یا خارج از این سیستم فکر کند. دستگاه فکری به گونه ای طراحی شده که چشم باید بسته باشد وجز منافع این سیستم را نبیند! مثلا من بعد از فرارم به خارج به یکی ازدوستان سابقم که پسر سردار باقرزاده است تلفن زدم ودر رابطه با جریانات اخیرایران با او صحبت کردم. این فرد یک جوان بیست و هفت 27 ساله است که با استفاده از نفوذ پدرش، مورد اعتماد سیستم است و استاد دردانشکده خبراست وبرای خبرگزاری فارس کارمی کند وبه مردم خبر دروغ می دهد و به من می گفت که در ایران هیچ خبری نیست وهیچ اتفاقی هم نخواهد افتاد. خیلی با او صحبت کردم اما هیچ فایده ای نداشت. این نوع افراد چشمانش کور شده و و هرکس درخدمت سپاه باشد، سیستم فکری به گونه ای است که باید چشمانش بسته به روی حقیقت باشد وحافظ منافع این تفکر باشد! و حاصل این تفکر کسانی هستند که دارند خیانت می کنند. در درون سپاه نمی توانی چند نفرمثل خودت را پیدا کنی چون سازمان حفاظت دورتا دورت را گرفته وبه ویژه با آموزش مستمر، فکرت را کنترل می کنند ولی همین نسل است که سرانجام با مردم همراه خواهد شد و در قد م های بعدی قیام از سپاه جدا خواهد شد.» سینا ساکت می شود تا چایی اش را بخورد.ـ
سینا نکات مهم مصاحبه را به خاطرسپرده است. او همیشه حافظه خوبی داشت وخیلی خوب ازسیاست هم سردرمی آورد. به ساعت دیواری نگاه می کنم. نٌه صبح است. امرزو یکشنبه است و من چند تا قرار دارم که احتمالا تا ظهرطول بکشد. به سرعت شروع به خوردن شام شب قبل می کنم. سینا فنجانش را روی میز می گذارد و من به او نگاه می کنم. کمی فکرمی کند وادامه میدهد:« توی یکی دیگر ازنوارهای مصاحبه اش این مأموراطلاعات می گفت که سپاه بودجه اش را از راه قاچاق تآمین میکند، چون برای هزینه های سپاه نمی توانند مدام از حساب ذخیره ارزی بردازند. مثلا با پولی که از دولت می گیرند، نمی توانند هزینه های تروریستی سپاه قدس را تأمین کنند که برای انجام فعالیت های تروریستی اش درچند حوزه سیاسی و فرهنگی واقتصادی لازم دارد. مثلا برای اینکه سپاه قدس برود و درعراق رأی بخرد و نفوذ کند یا درافغانستان نفوذ یا دخالت کند یا کارهای تروریستی اش را پیش ببرد، یک حوزه مافیایی قاچاق دارند.قاچاق مواد مخدر وقاچاق ورود کالا و قاچاق عتیقه جات وقاچاق اسلحه دارند وبرای اینکه تمام این کارهای قاچاق به ویژه قاچاق اسلحه بدون مشکل پیش برود ، بالاترین مقامات سپاه را دررأس این مراکز مثل فرودگاه می گذارند. به غیر از فرودگاه، حوزه خلیج فارس ازمهمترین مراکز این فعالیت هاست، فرمانده نیروی دریایی را ازمقامات سپاه میگذارند تا این شبکه بدون مشکل و بدون بازرسی برای ورود کالای قاچاق به ایران یا برای خروج مواد قاچاق ازایران باشد و با مانعی برخورد نکند. فرمانده نیروی دریایی سردار سیاری خودش مستقیم نظارت برقاچاق های حوزه خلیج فارس دارد. .... آسمان هم مال سپاه پاسداران است که تمام کالاهای قاچاقشان را از راه های هوایی رد و بدل می کنند و عده ای نیروهای امنیتی با کارت ویژه سپاه وجود دارند که هیچکس اجازه بازرسی آنها را ندارد. یکبار که مأموران گمرک خواستند جلوی کارهای غیرقانونی سپاه را بگیرند، فرمانده سپاه دستور داد که دندانهایشان را دردهانشان بریزید ودر درگیری بین نیروهای سپاه و مأموران گمرک همین کار را کردند و با قدرت توی دهان گمرک زدند تا در کارهای غیرقانونی سپاه دخالت نکند.ـ
با شنیدن این اطلاعات اگرچه اظهارات یک مأمور فسقلی سپاه و مشتی از خروار است اما چنان چندشم می شود که ستون فقراتم می لرزند. این قدرت بنا شده برجهل وجنون وفساد به نام قدرت الهی بالای سرماست ومن وفرزند بیگناهم ومادران و پدران صدها زندانی و مردمی که جزقلب و وجدان های پاک خود چیزدیگری ندارند، جلوی زندان اوین رو در روی این قشون جهل صف کشیده ایم. چه خواهد شد؟ سؤالی است که دراین چند ماه هرکس هزار بارآن را ازخود پرسیده و کسی به درستی پاسخ نهایی را نمی داند اما امشب ما با تجمع و اعتراض خود، جان تعداد دیگری از بچه هایمان را نجات خواهیم داد وقدم های بعد را آینده مشخص خواهد کرد!ـ

قرارمان در برابر درب اصلی زندان اوین در ساعت 6 عصراست و من کمی زودتر می رسم. با وجود تاریکی شب
و سرمای هوا اما عده ای زیادی در برابر زندان جمع شده اند. به سمت محل تجمع مادران می روم و از دیدنشان احساس غرور می کنم. جمع زنده و فعالی که پرچم حق طلبی خود را با هشیار ی بر فراز تپه های اوین و تا فرو ریختن این دیوارها کوبیده است. درکنار این جمع شجاع و آگاه انسان از کوچگی خود به درآمده و به بزرگی جمع تکیه می کند. یکروز یکی از مادران گفت:« نباید بترسیم. نباید ناامید بشویم. حق با ما و خدا باماست.» دیشب حرف او ثابت شد و همه ما به چشم خود خدای خود را دیدیم. چه کسی فکر می کرد که چنین جمعیتی برای پشتیبانی زندانیان و فرزندان ما بیاید. آیا امشب هم خواهند آمد؟ نمی دانم و باید صبر کرد. خانواده ها و مردم پلاکاردهایی با خود آورده اند. آزادی زندانی سیاسی! توقف صدور حکم اعدام ها و توقف اعترافات در زیر شکنجه و توقف محاکمات نمایشی و آزادی فوری و بی قید و شرط زندانیان سیاسی! با دیدن شجاعت های این مردم نمی دانم در زیر سقف کدام آسمان نفس می کشم. آیا این همان ایران دیروزاست که کسی از ترس نفس نمی کشید؟ نه تغییر کرده است و پشتوانه این تغییر همان حضور مردم است که با تجمع هزار نفر ه خود، خواسته اش را عملی و ممکن کرده است.ـ

امشب هم مثل دیشب عده ای در جنب وجوش هستند و کارهایی را سامان می دهند و به خصوص مراقب هستند کسی بهانه ای به دست زندانبانان ندهد. باز هم نماینده ای از خانواده های داغدار و مادران به داخل زندان رفته اند تا با یکی از مسؤلین زندان صحبت کنند. همه با اضطراب در انتظار بازگشت آنان هستیم و به درب زندان چشم دوخته ایم. مادران باز می گردند و لبخند برلب دارند واطلاع می دهند که امشب نیز حدود 23 زندانی دیگر آزاد خواهند شد. همه با شادمانی برای آنها هورا می کشیم و با اشتیاق در انتظار آزادی زندانیان می مانیم. تا ساعت 7 شب صدها نفر به ما می پیوندند و محوطه جلوی زندان مملو از جمعیت است. زنداینان آزاد شده شب قبل به همراه خانواده های خود در میان جمعیت حضور دارند و مردم به دور آنان جمع شده اند و با کنجکاوی از آنان سؤال می کنند و زندانیان ازمقاومتهای قهرمانانه در زندان و از خاطرات خود برای خانواده ها و مردم صحبت می کنند. آنها از برخوردهای غیر انسانی واز نقل و انتقالهای مستمر از بندی به بند دیگر می گویند. یکی از آنها در سخنرانی کوتاه اما پرشوری می گوید:« تا رسیدن به آزادی هر ریسکی را به جان خواهیم خرید و آرام نخواهیم نشست.»ـ
ادامه دارد
....

بهمن ماه 1388
فوریه 2010

Dienstag, 16. Februar 2010

در برابر زندان اوین1



نوشته ملیحه رهبری


شب اشك ها و لبخند ها (1)

در برابر زندان اوين

قسمت اول


نمی دانم چند روز یا چند هفته یا چند ماه است که این راه را می روم و می آیم. از گرمای جهنمی تیر و مرداد تا سرمای دی و بهمن، هر روز به جز جمعه ها کار من شده است؛ همین رفت وآمدها.ـ

هر روز صبح که هوا روشن می شود یک فلاسک چای و یک چیزی هم برای خوردن با خودم برمیدارم و بعد راه می افتم و می روم جلوی زندان اوین و هرشب که هوا تاریک است به خانه برمیگردم. باورم نمی شود که اینهمه روز و هفته و ماه و نیمی از سال گذشته است. اگر به خودم بود، دوام نمی آوردم اما الآن دیگر کارم شده است. مثل سابق و قبل از بازنشستگی ام درآموزش و پرورش که ساعت شش صبح از خواب بلند می شدم و می رفتم سرکارو عصر خسته وکوفته به خانه برمی گشتم. سی سال آزگار توی این مملکت خرابشده چطوری زندگی کردیم وچی کشیدیم بماند اما این آخرسری که بچه ام را هم به این آخوندهای هیولا بدهم که بکشند وبخورند، نه این دیگر برای سرشان خیلی زیاد است. روز و روزگارم شده است جنگ! ـ
جنگ اعصاب، جنگ روحی و روانی بین بیم و امید، جنگ با مغول های وزارت اطلاعات آخوندی وگشتاپوهای جلوی درزندان اوین وجنگ برای نجات جان بچه ام وبقیه زندانی ها وجنگ فیزیکی با تن و بدن و قلب بیماری که فریاد می زنند:«ول کن! بس است.» ولی من ول کن نیستم. دو ساعت توی راه هستم تا به زندان برسم. نفسم بند می آید تا سربالایی را بالا برم و خودم را به در زندان برسانم. دم دراسم بچه ام را میدهم و بعد می روم پیش خانواده ها و منتظر می مانم. هرازگاهی ملاقات می دهند و همین امیدی است که دلم را به دیدن بچه ام روشن نگه داشته است. نمی خواهم که فکرکنند بچه ام بی صاحب است و بکشندش. یک هفته بعد از دستگیری پسرم، همسرم سينا تاب تحمل نیاورد وسکته قلبی کرد اما خوشبختانه نجات یافت ولی دیگر نتوانست مرا دراین راه یاری کند اما پشتیبان جمع ما و قیام مردم است. سهيل کوچکترین پسر ماست که بعد از انتخابات و در اعتصابات دانشگاه دستگیرش کردند. ازآنموقع تا حالا زندگی من چنان زیر و رو شده که پنجاه سال زندگی من یکطرف و این چند ماه یکطرف دیگر. نه به خاطر رنج وسختی های طاقت فرسایی که کمرجوان را میشکند، چه رسد به پیر، برعکس می خواهم بگویم که یک آدم دیگری شده ام. سی سال آزگار تحقیرها و توسری های این رژیم را تحمل کردم. جرآت نداشتم هیچوقت از حقم دفاع کنم ودر برابر تمام زورگویی هایش مثل بقیه کوتاه می آمدم، ولی حالا، ورق برگشته است. ما عوض شده ایم. ما آدم ها عوض شده ایم. بعد از کنار رفتن پرده های تقدس و فریبی که به دست خودشان پاره کردند، یک دورهٌ سکوت شکست و تحمل ذلت تمام شد و ورق برگشت. ما دل وجرآت پیدا کردیم که به آخوندها حرف آخرمان را بزنیم و بگوییم که گورتان را گم کنید و از این مملکت بروید، سی سال است که به تمام حقوق این ملت درپشت پرده تجاوز کرده اید ودیگر بس است؛ دست از تجاوز آشکار به جوانان ما بردارید. نمی ترسیم. نه توی خیابان و نه توی اتوبوس و نه توی تظاهرات و نه توی زندان و نه جلوی در زندان.آره من عوض شده ام و این آخرعمری نه فقط با همه سلول هایم از این سیستم مخوف دینی متنفرم و با آن می جنگم بلکه عشق جدیدی هم پیدا کرده ام. خانواده جدید و ملت جدیدی هم پیدا کرده ام. نیرویی که هر روز صبح تن خسته و بیمار مرا به میدان می کشاند. انگیزه ام بیش از تنفر وکینه و انتقام گرفتن ازوزارت اطلاعت آخوندی ونجات بچه ام،عشقم به این خانواده و این ملت نو است که روح مرا سرشار از امید کرده است. این جمعیت آگاه وآزاده، متحد ویکپارچه با هم و سرشار از محبت است و من در این محبت خدا را می بینم. خدایی که سی سال از من دزدیده شده بود و من آن را دوباره پیدا کرده ام. عشق به این حق طلبی است که مرا نه فقط شیفته ملتم کرده بلکه درگوش های دلم نیز نوای دلانگیز رستاخیز روحم را می شنوم؛سی سال مٌرده بودم وروح قیام مرا زنده کرده است، با آنکه پسرک معصومم قربانی شده ودر دست جلادان است اما نور خدایی امید برای تغییراین شرایط ناحق و ظالمانه در دل ما روشن شده و نورخدا را کسی نمی تواند فوت کند وخاموش کند!ـ
تمام این جمعیت را به نام می شناسم. تمام خانواده های زندانیان را هر روز می بینم و تا آنجا که چانه ام قوت بده با تک تک شان سلام وعلیک می کنم وحرف می زنم وتمام خبرهای مربوط به داخل زندان و بقیه خبرهای مهم را رد و بدل می کنیم وتلاش می کنیم که پیک های بچه های داخل زندان باشیم وکارهای آنها را در بیرون زندان دنبال کنیم. مثلا به دادستانی می رویم واگرچه میدانیم بی نتیجه است اما فشار می آوریم. وقتی یکی از بچه ها دادگاه دارد، سریعا از اخبار یا نتیجه دادگاه همدیگر را با خبر می کنیم.
رژیم هر روز چند نفر نفوذی به داخل جمعیت ما می فرستد که با اخباردروغ روحیه ما را خراب کنند و اراده مان را درهم بشکنند اما ما حواسمان جمع است. اخباراگرچه تلخ وغم انگیز هستند وسوزدل و آه ما را روانه آسمان می کنند اما ناامید نیستیم. باور کنید که ما تنهاییم وجز خدا کسی را نداریم اما از همدیگرناامید نیستیم وقول داده ایم که پشت وپناه همدیگر باشیم ومن این خانواده های دلسوخته اما آگاه ودلاور را چنان دوست دارم که هیچکس را مثل آنان تا به امروزدر قلبم راه نداده ام. الآن می فهمم که درگذشته قلب من کوچک بوده؛ جای خانواده و فرزندانم و زندگی ام وشغلم و حتی شاگردانم اما حالا خیلی بزرگ شده است؛ بزرگ به اندازه ای که ملت شریفم را درخود جای داده است. عشق بزرگی که سی سال پیش همه مردم را به هم نزدیک کرده و فاصله ها را از میان برداشته بود وما را یک دل ویک زبان کرده بود و همین عشق، انقلاب را پیروز کرد وخمینی همین عشق را نابود کرد.
خمینی با اسلامش که هیستری تنفر وکینه و انتقام برای برگشت به قدرت قرون وسطایی مذهبی بود، تلاش کرد که از ملت ایران، امت اسلامی بسازد و ازکشور ایران، کشور اسلامی بسازد.ازهیچ قیمتی ازجیب ملت هم مضایقه نکرد تا بهشتی برای آخوندها وخودی ها ساخت وتاج حکومت شیعیتان را هم برفرق سرشان گذاشت و در طرف مقابل هم جهنمی از مرگ و جنگ و فقرو بیکاری واعتیاد و فحشا هم درست کرد که ملت ایران سی سال درآن سوخت وخاکسترش به جای ماند. اما قیام یکپارچه و اعتراضات به حق بعد از انتخابات، ما مردم را دوباره به هم نزدیک کرد و این نزدیک شدن به ما می گوید که جای این بهشت و جهنم درحال عوض شدن است، اگرچه این ظالمان آن را نمی فهمند! هنوز نمی فهمند!
از روزی که دوجوان بیگناه آرش رحمانی و محمدرضا علی‌زمانی باگرفتن اعترافات دروغ ازآنها و با نمایشات تلویزیونی ناجوانمردانه به اعدام محکوم و به دارآویخته شدند و جلادان با وقاحت اعلام کردند که 9 نفر دیگر را هم اعدام خواهند کرد، خون ما از خشم به جوش آمد. همان شب یکی از مادرها به من زنگ زد وگفت که فردا عصر یعنی روز شنبه دهم بهمن ماه در برابر زندان اوین برنامه ویژه تجمع مادرها واعتراض به اعدام ها را داریم. باید مقاومت وپافشاری کنیم تا نتوانند اعدام کنند.ـ
به زندان که رسیدم، تجمع بیسابقه ای دیدم. خانواده های زندانیان جلوی زندان بودند و جمعیت زیادی هم به حمایت و پشتیبانی خانواده های دستگیرشدگان ومادران عزادار آمده بودند. به تدریج جلوی زندان اوین چنان شلوغ شد که سابقه نداشت. خانواده ها خواسته هایشان را به مسؤلین داخل زندان داده بودند.آنها به اعدام ها اعتراض کرده وخواستار آزادی فوری و بدون قید و شرط زندانیان(دستگیرشدگان) و توقف اعدام ها شده بودند. حضور مردم معترض به اعدام دو زندانی چنان مؤثر بود که زندانبانان را به هراس انداخته بود. مسؤلین زندان اوضاع را از نزدیک کنترل می کردند و تظاهر به بی خبری کرده و از جمعیت می پرسیدند که چی می خواهید و اینجا چه کاردارید؟ جمعیت جواب می داد:« آزادی زندانی سیاسی!» یکبار پدری که خونش به جوش آمده بود، رفت جلو و گفت:« شما توی زندان چه کار می کنید؟ شرم نمی کنید که با شکنجه و با زور وبا فریب با گرفتن اعترافات دروغ، بچه های مردم را جلوی دوربین تلویزیون می آورید و بعد هم به دارآویزان می کنید؟ دست از فریب ملت بردارید. آمده ایم تا بچه هایمان را پس بگیریم. آمده ایم جلوی اعدام ها و محاکمات فرمایشی را بگیریم. برو به مسؤل بالاترت بگو که بچه های بیگناه ما را همین امشب باید آزاد کنید!» مردم برایش دست زدند و شعار دادند:«کاوه! کاوه!..» صحبت هایش داغ دل همه را تازه کرده بود و با وجود سوز و سرمای کشنده زمستان اما اراده کردیم که به تحصن ادامه دهیم تا مانع ازاعدام بقیه زندانی ها بشویم. منتظر ايستاده بودیم تا ببینیم چه خبر می شود که یکی از مسؤلین زندان آمد و گفت:«تعدادی از زندانیان امشب آزاد خواهند شد، بروید به خانه هایتان.» حرفش را باور نکردیم. تصمیم خودمان را گرفته بودیم که پایداری کنیم. باوجود تاریکی هوا اما جنب وجوش مردم فراوان بود وعده ای مستمردرحال رفت وآمد درمیان خانواده ها وجمعیت معترض بودند و با هشیاری چنان نظم وبرنامه ای برقرار کرده بودند که بهانه ای به دست مأمورین امنیتی ندهند. در دلم به هوش وتوانایی و روحیه ایرانیان درغلبه کردن برشرایط سخت آفرین می گفتم. از خودم می پرسیدم که این مردم قبلا کجا بودند؟ این قدرت و توانایی و مردم دوستی می تواند ایران راگلستان کند. یک عده آتیش روشن کرده بودند.درآن سوز وسرما رابطه مردم با هم چنان گرم بود که به عمرم یک چنین شب وچنین جمعی ندیده بودم. انبوه جمعیت نزدیک به بیشتر از هزارنفر می رسید.ـ
مأموران امنیتی برای ایجاد رعب و وحشت با خودروهای خود از میان خانواده ها و مردم تجمع کننده عبورمی کردند. چند تایی از نیروهای اطلاعاتی و لباس شخصی هم به میان جمعیت آمدند. ولی خانواده ها بدون توجه به حضور آنها به تجمع واعتراض خود ادامه دادند و با پایداری خود در شب سرد وسخت زمستانی، نشان می دادند که برای آزادی کردن فرزندان خود ودیگر زندانیان سیاسی مصمم هستند. ساعت هفت شب تعداد جمعیت به حدی زیاد بود که از قسمت پایین تا درب اصلی زندان اوین مملو از مردم بود. بیشتر از هزار نفر درمقابل زندان اوین آمده بودند و همینطور بر تعداد آنها افزوده می شود. قرار بود که این تجمع تا نیمه های شب ادامه پیدا کند. بعضی از مادران دست نوشته هایی در دست داشتند که بر روی آن نام مادر زندانی وعزادار نوشته شده بود "پروانه مداح راد آزاد باید گردد!" با بالا گرفتن صدای اعتراض مردم در مقابل زندان اوین، زندانبان چنان وحشت زده شده بودند که یکی از مسؤلین زندان دوباره به نزد خانواده های دستگیر شدگان آمد وگفت که قرار است امشب 23 نفر از دستگیر شدگان در تظاهرات آزاد شوند. منتظر ماندیم ودلشوره داشتیم. نگرانی درچهره همه به وضوح خوانده می شود. دقایق سرد به همراه سوز کشنده ای که تا مغز استخوان نفوذ میکرد، به کندی می گذشتند. تا اینکه ناگهان سر وصدایی بلند شد وگفتند که چند زندانی آزاد شدند. انگار که بمب منفجر شده باشد، ناگهان گرمای عجیبی به وجود آمد. دویدن خون تندي دررگهایم را حس می کردم. یک عده به جلو دویدند و یک عده از خوشحالی فریاد می کشیدند و صدای سوت وهلهله و حتی صلوات فرستادن، تمام فضا را گرفته بود. احساس شوق عجیبی داشتم.گویی که باری از روی قلب دردمندم برداشته شده بود. با چالاکی به سمت در زندان دویدم. زندانی های آزاد شده دو خانم بودند. یک دختر جوان و لاغر با قامتی بلند و نفر دیگر خانم میانسالی بود. هردو ازدیدن جمعیت شگفت زده شده بودند. دختر جوان با صدایی که ازشوق می لرزید،فریاد می زد:«درود برشما! درود!..» او از تلاش و فداکاری مردم به خاطر آزادی زندانیان و از حضورآنها در این شب سرد زمستانی تشکر و قدردانی کرد. سپس بر زمین زانو زد و با خوشحالی خاک پاک ایران زمین را بوسید. بوسه او برخاک، چنان عواطف جمعیت را برانگیخته بود که همه گریه می کردند.
خانواده این دو زندانی پیش آمدند وآنان را درآغوش گرفتند. صدای گریه شادمانی مادر دخترجوان چنان بلند بود که قلبها را درسینه به لرزه انداخته بود.ـ
تصورچنین شادمانی بزرگی درسرمای کشنده شب زمستانی و در برابر درب زندان مخوف اوین برای من غیرقابل تصور بود. پس از مدتها غم و رنج احساس شادي می کردم. تلخ رنجی که جانم را پٌرکرده بود، جای خود را به شیرینی و مبارکی میداد. شاد بودم و با اشیتایق درانتظار آزادی بقیه بودم. همانجا درکنار در منتظرماندم. آرام اشک می ریختم. چون می دانستم که پسر من درمیان آزاد شدگان نخواهد بود اما جانم نیازمند نوشیدن شربت شوق آزادی ونجات جان دیگر زندانیان بود.ـ
دوباره درب سنگین وسیاه زندان بر روی پاشنه چرخید و باز شد و از میان دو لنگه آن به ناگاه جوانی چون پرنده به بیرون پرید. صدای فریاد شادمانی او مثل بمبی در فضا منفجر شد. دریک لحظه مردم هجوم آوردند وپرنده آزاد شده بر فراز دست ها درهوا می چرخید. بعد از او، زندانی بعدی و همچنین نفر دیگر آزاد شدند.زندانی ها چند تا جوان بودند که مردم آنها را بر سر دستان گرفته بودند و جمعیت انبوه فشار می آورد تا به چشم خودش آزادی آنها را ببیند.آزادی آنها قیمت چند ماه تحمل رنج وسختی ما درجلوی زندان اوین و به ویژه قیمت حضور مردم در این شب سرد کشنده زمستانی بود.آزادی آنها پیروزی برای همه بود! جمعیت راه باز کرد تا خانواده ها پیش بیایند و زندانی شان را درآغوش بگیرند، به ناگاه جمعیت ساکت شد. لحظه عجیبی بود. لحظه غیرقابل وصفی که همه ما را به گریه انداخته بلند بود. تقریبا همه گریه می کردیم. زندانی ها خوشحال بودند و برای دقایقی درآغوش مادران دردمند خود فرورفتند. جوانی که اول آزاد شده بود، پیش آمدودر برابر جمعیت قرارگرفت وبا صدایی بلند گفت:« درود برشما! درود برآگاهی وپایداری وهمراهی شما که از حق ملت و ازحق حیات فرزندانتان دفاع کردید. پایداری وحضورشما درپشت درهای بسته زندان، دستهای بسته ما را از بند باز کرد و دستان باز بازجوها را برای جنایت بیشتر بست. درود بر شما مردم غیور که با پشتیبانی و با حضور وبا اعتراضتان در برابر زندان، آزادی ما را میسرکردید. این پیروزی برشما مبارک باشد و به امید رسیدن به سرمنزل نهایی قیام و برقراری عدالت و دموکراسی ، پایدار و متحد باشیم.» سخنرانی کوتاه و پٌرامید او چنان مؤثر بود که همه هیجانزده شده بودیم و با صدای بلند فریاد می زدیم و شعارمی دادیم. بعد از او پسر(شاعر) جوانی پیش آمد وشعری را که درهمبستگی مردم با زندانیان قهرمان سروده بود، با صدایی که از سرما و از هیجان می لرزید، خواند. شعر او چنان مؤثرو تکان دهنده بودکه بی اختیار قلب در سینه می لرزید واشک از دیده ها مثل باران می بارید. در گرمای شعر شاعر جوان، احساسات غرورآفرین و ملی ما روح تازه ای به خود گرفته بود. تأثیر کلام زیبای اوجان تازه ای در تن های خسته و سرما زده ما دمیده بود. شعر او فوران احساسات انباشته شده در سینه های ما بود که در قالب کلام او به خوبی وصف شده بود. بعد ازشعرخوانی او چند تن از مادران پیش آمدند وچند کلامی صحبت کردند. چشم های همه پر ازاشک شوق بود. یکی از مادران با آنکه گریسته بود وصدایش میلرزید اما رو به جمعیت گفت:« باید شاد باشیم و بخندیدیم تا بدانند این زندانی کردن ها، ما را و ملت را از پای در نمی آورد وما مصمم به بازپس گرفتن حقوق انسانی وهرآنچه که در این سی سال ازدست داده ایم، می باشیم.» جمعیت برای او ابراز احساسات کرد.ـ
با آنکه مأموران زندان مکرراز مردم می خواستند که به خانه های خود برگردند اما همه مصمم بودند که به پایداری خود ادامه دهند. این پایداری مؤثر بود و آزادی زندانیان دردسته های کوچک همچنان ادامه داشت تا ساعت ده و نیم شب 23 زندانی دیگر آزاد شدند وبا آزادی هریک ازآنها فریاد شادمانی جمعیت بلندتر و بلند تر می شد، گویی که بیست و سه 23 بار گلوله های توپ شادی در فضا شلیک شده باشد. با آزادی هردسته از بچه ها عده زیادی با تلفن های همراه خود زنگ میزدند وخبرمسرت بخش آزادی بچه ها را به گوش دوستان وآشنایان می رساندند. پس از تحمل ماه ها رنج و اندوه وغم، شکوفه های لبخند به رنگ وبوی گل یخ که از میان برف ها میروید، در محفل عاشقانه مادران قهرمان شکفته بود وعطرافشانی می کرد. پس از ماه ها تحمل رفتار تحقیرآمیز زندانبانان، گویی که ما یا فرزندانمان مجرم هستیم، حالا این طرف مقابل بود که می شکست و با آزادی فرزندانمان افتخار وغروراز آن ما بود. آیا برای آنها عبرتی خواهد بود که به خود آیندو صدای انقلاب مردم را بشنوند؟
سجده آزادی آن دختر جوان برخاک، چنان پاک بود که زندانبانان تاب دیدنش را نیاوردند و روی خود را برگرداندند و به داخل زندان رفتند! شب اشک ها و لبخندها بود! شبی که قلب های ما درسینه بیش از تمام عمرمان لرزیده بود. ما با معجزه همین قلب های خود و با دستان خالی اما با پشتیبانی فداکارانه مردم ادامه خواهیم داد.ـ
همه خوشحال بودیم وبه دور زندانیان آزاد شده حلقه زده بودیم وقرار برای روز بعد را گذاشتیم. شب سرد زمستانی را با پیروزی حق برباطل پشت سرنهاده بودیم. فردا را درپیش روی خود داشتیم. اراده کرده بودیم که از فردا نیز روزپیروزی بسازیم.ـ

...ادامه دارد

یازدهم بهمن ماه 1388