Montag, 8. März 2010

در برابر زندان اوین 6

نوشته : ملیحه رهبری
شب اشک ها ولبخندها(6)
در برابر زندان اوین
 
امروز مثل کاوه آهنگر، خون دررگانم چنان به جوش آمده بود که کسی وچیزی جلودارم نبود. امروز هیچکس وهیچ چیز مانعی دربرابرآتشفشان خشمی که درمن به غلیان درآمده بود، نبود. امروز با فریادم، دیوارسکوت دردرون و بیرون زندان را شکستم. امروز در برابرزندان با جرأت از حق خودم و فرزندم دفاع کردم. ایستادم وفریاد زدم:« ما حق داریم! ما حق ملاقات با بچه هایمان را داریم!ما حق داریم درپناه قانون زندگی کنیم. ما حق داریم در انتخابات شرکت کنیم. ما حق داریم علیه تقلب درانتخابات اعتراض و راهپیمایی کنیم. دانشجو حق اعتراض دارد. دانشجوی زندانی حق ملاقات با خانواده خود را دارد. ما به کشوروبه مردم خود خدمت کرده ایم و شما حق ندارید حقوق ما را نایده بگیرید. شما حق ندارید بچه های ما را زندان وشکنجه کنید. شما حق ندارید به زورشکنجه از زندانی اعترافات دروغ بگیرید. شما حق ندارید با زندانی مثل اسیر رفتار کنید.....»ـ
همه به دورمن حلقه زده بودند. برخی با دلسوزی تلاش می کردند، ساکتم کنند تا دستگیر وگرفتار نشوم اما فریاد می زدم:«نمی ترسم!..» احساس می کردم که آرش هستم وجان من تیری است که از کمند دردهایم رها شده است و به سوی سینه دشمن پیش می رود. تیرخشم من، تیرحق طلبی من درپرواز بود. شاید جانم را درپای این تیرنهاده بودم، نمی دانم. ترسی از مرگ نداشتم. شاید امروز آخرین روز بود:ـ
اینک ای سرزمین کاوه ها وآرش ها تو را درآغوش می گیرم
اینک ای خاک دلیران وسربداران به سوی تو باز می آیم
اینک ای خورشید، چون خدا، یکپارچه نورهستم
از نورم و به سوی نور بازمی گردم.ـ


درزندان باز می شود. یک نفر لباس شخصی که عینک سیاه دارد به همراه دو زندانبان اسلحه به دست به سوی ما می آیند. لوله سلاحشان را به سمت من گرفته اند. بی هیچ ترسی، گویی که درزره آرش فرو رفته ام، رجز می خوانم. خانواده ها تلاش می کنند که مرا ساکت کنند وحلقه خود را به دور من تنگ می کنند. مردی که عینک سیاه برچشم دارد، جلومی آید وبا لحن زننده ای می گوید:« چه خبرت است؟» می خواهد برمن تأثیر بگذارد. بلند می گویم:« حق من است که با فرزندم ملاقات کنم. می خواهید به سوی من شلیک کنید! بکشید مادر آواره ای را که هشت ماه است، هر روز پشت این دربسته است!» نفرلباس شخصی با لحن مزورانه ای دربرابر جمعیت به صحنه سازی پرداخته و از من می پرسد:« اسم برای ملاقات داده اید؟» می گویم:« هرروز درخواست ملاقات می کنم! بی هیچ نتیجه ای!» می گوید:« ما اینجا هر روز ملاقات میدهیم. نمیدانم چرا شما ملاقات نداشته اید. شاید مشکلات اداری یا مانعی بوده. با من بیایید! من سعی می کنم امروز برای شما ملاقات بگیرم!» جمعیت منتظرعکس العمل من است. لخند پیروزمندانه ای می زنم و راه می افتم. برخی با نگاه تحسین آمیز و برخی با نگرانی مرا بدرقه می کنند. نمیدانم چه چیزی درانتظار من است اما پیروزم.ـ
آتشی که از جان برخیزد، تیر را درهدف می نشاند. زندانبانی در زندان را باز می کند.از میان دولنگه در نفرت انگیزاوین عبورمیکنم. پا به درون اوین می گذارم. آیا باید شاد باشم زیرا دقایقی دیگر با فرزندم ملاقات خواهم داشت یا...؟ آه! لعنت برآن کسی که این جهنم را بنانهاد وخدا می داند که درطول این پنجاه سال، برزندانیان سیاسی که در این سوی دیوار اوین بوده اند و برآن دیگران که درآنسوی دیواربوده اند، چه گذشته است. برقلب های آنان چه گذشته است؟ بر روزها وشب های آنان چه گذشته است! دریایی کتاب درباره این جهنم نوشته اند: تیرباران برتپه ها، اعدام برشاخه های کهنسال درختان، استخر خون وشکنجه و تجاوز و قتل عام زندانیان! پنجاه سال گذشته وامروز بازاین جهنم از نسلی نو پرشده است!ـ
بعد از گذشتن از درها ودالان ها و بازرسی ها وانتظارکشیدن ودلهره، سرانجام با فرزندم ملاقات میکنم؛ پس از ماه ها یک ملاقات حضوری! فرزند قهرمانم را با شادمانی درآغوش تبدارم میگیرم. گریه ام چون باران تند بعد از طنین خروشان رعد است. سهیل! ستاره من که با روشنای کوچکش، چراغ راه آزادی شده است. دلم ازدیدنش روشن وچراغان است. می گریم و می خندم و آهسته درگوشش می گویم:« به تو افتخار میکنم!» لبان ونگاهش به روی من می خندند! با محبت به من میگوید:«مامان وظیفه ام را انجام دادم!..» ازحال و روز او میپرسم، میگوید: «تعریفی ندارد! انفرادی هستم ولی نگران نباش. ناراحتی فایده ای ندارد. باید قوی باشیم.» می پرسم:«چی می خواهند؟چرا ولت نمی کنند!» میگوید:« چیزی که می خواهند مصاحبه تلویزیونی است که اهلش نیستم!» هراسناک به اومی گویم:« فعالیت های تودرکادرفعالیت های دانشجویی بوده. هیچوقت مصاحبه نکن!» درده دقیقه فرصتی که داریم، درضمن گفتگوهای عادی، خبرهای مهم را به اومی رسانم. چنان باحیرت وناباوری به من نگاه می کند که گویی مرا نمی شناسد! بعد اسامی چند نفر را به من می گوید که برای نجات جانشان اقدام کنیم. درباره تجمع شبانه مردم درپشت دیواراوین برایش تعریف می کنم. میگوید:«درود!ادامه دهید. تنها راه نجات... برای خیلی هاست!» ملاقات تمام می شود. از او جدا میشوم. او را باخود می ببرند. چرا میگذارم او را باخود ببرند!؟ نمیدانم. مادر! تنها مادراست که فرزند خود را درکام مرگ نیز تنها رها نمی کند! چگونه این معما را برای خود حل کرده ام، نمیدانم. سخت است؛ سخت...اما به تمام سختی هایی که دراین چند ماه برآنها غلبه کرده ام، افتخار میکنم.ـ
در بیرون زندان با فضای دیگری رو به رو می شوم. تعجب می کنم، خلوت است. آدم ها چی شدند؟ رفته اند؟ آیا به خاطر بارش باران است؟ ساعت چهار بعد از ظهر است. به سمت محلی که خانواده ها هستند، می روم. بی اختیار میخندم. یکی از مادران پیش می آید و به من می گوید:«چشمت روشن که پسرت را دیدی.» فقط می خندم! او ادامه می دهد:« تو را که بردند ما نگران بودیم اما بعد ازتو، تند وتند اسامی را برای ملاقات صدا کردند یا به بعضی می گفتند؛" شب آزاد می شود." حالا عده ای رفته اند که شب برگردند!» به او میگویم:«من هم می مانم تا بقیه را آزاد کنند!» چند دقیقه درکنارشان می ایستم وبرایشان از ملاقاتم صحبت می کنم. یک مادردیگر نیزازملاقات برمیگردد. چشمانش ازشدت گریه سرخ شده اند. می گوید:«حال مهرداد خیلی بد بود. معلوم بود که خیلی اذیتش می کنند. معده اش هم ناراحت است و من امروز داروهایش را آورده بودم. دیروزهشت ساعت تمام بازجویی شده بود تا درتلویزیون اعتراف کند که با گروه های خارج تماس داشته اما پسرم اتهامات را قبول نکرده وگفته بوده که بازداشت من غیرقانونی است و من درکادرکمیته گزارشگران حقوق بشرفعالیت داشته ام که درکادر قانون اساسی است. از فعالیت هایش هم دفاع کرده بود اما بازجو این حرف ها حالیش نیست. از وقتی که دستگیر شده تا حالا سلول انفرادی بوده وتحت فشاراست که مصاحبه تلویزیونی کند. خدا به داد ما و بچه هایمان برسد. ظلم! تمام این کارهایشان ظلم است. خدا نابودشان کند.» همه می گوییم:«آمین!»ـ
هوا سرد و بارانی است و همه خیس شده ایم. تصمیم میگیریم تا ساعت 6 به داخل ماشین ها برویم وکمی خود را گرم کنیم. به داخل یکی ازماشین می روم تا کمی استراحت کنم. سرماخوردگی اذیتم می کند ومی لرزم. اما تحمل می کنم و یک فکر بیشتر ندارم!" درسلول انفرادی بر فرزندان ما چه می گذرد؟!" از تصور رنج فرزندم، می گریم. دل ودیده ام میگریند. بیرون هوا طوفانی است و صدای غرش رعد، ابرهای سیاه را پاره می کند. باران سیل آسا می بارد. کسی درجلوی زندان نیست. همه به داخل ماشین ها رفته اند!ـ
باران کمترشده است اما همچنان می بارد.از ساعت شش عصر مردم برگشته اند وجلوی زندان مملو از جمعیت است. ششصد تا هفتصد نفر هستند شاید هم بیشتر. با وجود هوای بارانی اما جمعیت آمده است. درلابلای چترها پلاکاردها هم بالا گرفته شده اند. مثل هرشب عده ای فعال هستند و تلاش می کنند تا کارها را سامان بدهند واز سختی شرایط بکاهند. ازساعت هفت شب زندانی ها آزاد می شوند وشبی دیگر از شب اشک ها و لبخندها در برابر زندان اوین آفریده می شود. با آزاد شدن هر زندانی، این جوانان غرورآفرین ایران زمین احساس سعادت می کنم. به همراه جمعیت فریاد شادمانی سر می دهم و دست افشانی می کنم وکام خود را با شیرینی آزادی شان، شیرین می کنیم. باران می بارد. سوز و سرما آزار می دهد اما نمی تواند ما را به زانو درآورد. سرمای زمستان را با استقامت خود به هیچ گرفته ایم. 60 زندانی ، شصت انسان بیگناه آزاد می شوند و ما شصت بار خوشحال می شویم و درهر بارفریادهای شادی سر می دهیم وشصت بار دیوارهای اوین و قلب زندانبانان را به لرزه درمی آوریم.
درساعت 23.30 با خاطره زیباترین عواطف واحساسات به یاد ماندنی [که در این کویر وحشت آخوندی بتوان سراغ کرد،] از زندانیان آزاد شده و خانواده هایشان خداحافظی می کنیم تا فردا شب. همینجا و دربرابراوین تا آزادی آخرین زندانی به مسؤلیت و وظیفه خود ادامه خواهیم داد! درود! درود..ـ.
...
ادامه دارد
بهمن 1388 فوریه 2010
:منبع خبری
کمیته گزارشگران حقوق بشردرایران

Dienstag, 2. März 2010

در برابر زندان اوین 5

نوشته: ملیحه رهبری
شب اشک ها ولبخندها (5


در برابر اوین

قسمت پنجم

دیشب در برابر زندان سوز سردی می وزید و سرمای سختی خورده ام. برگ های اٌکالیپتوس را درکتری ریخته ام وسروصورتم را بخورمی دهم. سینا ازمن می پرسد که آیا امشب هم جلوی زندان خواهم رفت؟ به او می گویم:« بله! شاید سهیل آزاد بشود.» سینا می گوید:«دانشجوها را آزاد نمیکنند. دستگیرشده های روز عاشورا را آزاد می کنند.» به او می گویم:« پس بعد ازظهر می روم زندان. شاید بتوانم ملاقات بگیرم! خیلی نگران سهیل هستم.» سینا با ناراحتی می گوید:« اگر ملاقات ندادند؟» می گویم:«صبر میکنم تا شب شاید آزادش کنند.» سینا با عصبانیت می گوید:« مگرعقلت را ازدست داده ای؟» شاید! اما مطمینم که وجود من هیچگاه به اندازه اینروزها مهم و با ارزش نبوده است. برای آنکه خیال سینا را راحت کنم، می گویم:« نگران من نباش. دوتا قرص خورده ام. دوساعت هم استراحت می کنم و بعد خوب می شوم و بلند میشوم و میروم جلوی زندان! خودت دیدی که دیشب چه خبر بود!» سینا مثل هر روز شروع می کند به ناسزا گفتن به آخوندها. حوله را محکم به دورصورتم می پیچم وپتویی را رویم انداخته و روی کاناپه توی هال دراز میکشم. سینا کامپیوتر را روشن میکند و مثل هر روز دنبال خبرها واطلاعات جدید دراینترنت میگردد. ساعتی به خواب می روم. بعد هراسان بیدار می شوم. خیس عرق شده ام. نمی دانم ساعت چند است و می ترسم که وقت ملاقات را ازدست بدهم. بلند می شوم و می نشینم وپتو را به کناری می اندازم. دنبال عینکم می گردم. پیدایش نمی کنم. سینا را صدا می کنم وازاو ساعت را میپرسم.می گوید:«یازده است. چرا زود بلند شدی؟» می گویم:«حالم خوب شد. چیز مهمی نبود.می خواهم بروم ملاقات. هرچه زودتر برسم، بهتر است.» نگاهی به حال و روز من می اندازد و میگوید:«عرق کرده ای. با این وضع که نمی توانی بیرون بروی. استراحت کن، خیلی وقت هست!» پتو را به دور خودم می پیچم و دوباره دراز می کشم. می دانم که مریض شده ام اما نمی خواهم کمترین اهمیتی به آن بدهم. اگرشرایط عادی بود، دو روز استراحت می کردم اما این روزها بیشتر از همیشه اضظراب دارم. از سینا می پرسم که در اینترنت چه خبر بود؟ جواب میدهد:« خیلی خبرها! چند صفحه اخبار سایت امیر کبیر را برایت چاپ کردم. با خودت ببرو توی راه بخوان. بعد هم بده به بقیه که بخوانند و ازاحوال دانشجوها در بند 209 اوین با خبر بشوند!» صفحاتی را که چاپ کرده است، می آورد و دم دست من می گذارد ومی گوید:« از این اخبار مهم تر، ویدیو مصاحبه جدید آن افسر وزارت اطلاعات است، مصاحبه اش را گوش کن تا با دست پر بروی ملاقات سهیل!» لبتاب را روی میز کناردست من می گذارد. روی برنامه کلیک می کنم و مصاحبه را تماشا می کنم. نام افسروزارت اطلاعات احسان سلطانی است. از شنیدن نام فامیل سلطانی چنان تکانی میخورم که تیره پشتم دوباره خیس عرق می شود. این خانواده را می شناسم! یک خانواده بازاری که بعد ازآمدن آقای خمینی ناگهان انقلابی وبعد هم جزب اللهی دوآتشه شدند و دررأس یکی ازاین نهاد های رژیم، به چنان پست و مقام و ثروتی رسیدند که نگو و نپرس! خبر بریزو بپاش و مهمانی های میلیونی شان را شنیده بودم! حیرتزده به چهره وصدای افسر امنیتی خیره می شوم. جوان است و کنجکاو هستم که با این سن وسال کم چه اطلاعات مهمی می تواند داشته باشد؟ افسر جوان درباره سیستم قضایی کشور یعنی همان اختاپوسی که به دورگلوی فرزندان ما پیچیده است، مصاحبه کرده و میگوید:« سیستم قضایی دربطن خود گروه هایی هستند که عملیات را شکل می دهند. مثلا پشت پرده ترور قاضی مقدس را تشریح می کنم تا مردم بدانند که با چه دستگاه قضایی بیماری طرف هستند. با دستگاهی که عده ای متخلف وجانی دررأس آن قرار دارند که با عوض شدن رؤسا هم تفاوتی ایجاد نمی شود و باندی درقوه قضاییه آن را هدایت می کند. همین باند بود که مجید کاووسی را؛ همان جوانی که قاضی مقدس را کشت وصحنه اعدام و لبخند او به هنگام اعدام ؛ تصویراو را به یک سمبل قهرمانی مبدل کرد.ـ
این جوان بیگناه بی آنکه خودش بداند، دستاویز باندهای قوه قضاییه و به ویژه قربانی بازی الیاس محمودی رییس حفاظت اطلاعات قوه قضاییه(یک سازمان غیرقانونی و من درآوردی به وسیله شاهرودی است) شد. این شخص یعنی الیاس محمودی هنوز هم دردیوان عالی کل کشوراست با آنکه متهم ردیف اول درجریان پرونده ای است که درامرقاچاق دختران به مخیره عمارات وخودکشی شش دختر دست داشت. با وجود مدارک ودلایل کافی اما تا به امروز هم هیچکاری با او یا باندش نمیشود و این باند هنوز هم درکار قاچاق دختران فعال است و ادامه میدهند. اما درپشت پرده، داستان ازیک حادثه به ظاهر اجتماعی و خودکشی 6 دختر جوان در هواپیمایی که از مخیره عمارات به ایران باز می گشت، شروع شد. خودکشی این دختران به ظاهربه دلیل استفاده بیش ازحد یک دارو، مشخص شد. بعد مشخص شد که پرونده این خودکشی ها با جریان قاچاق دختران به مخیره عمارات مربوط است و این دختران به قتل رسیده اند، پرونده دراختیاروزارت اطلاعات قرارگرفت. در این موارد وزارت اطلاعات پرونده را غیرمستقیم به نیروی انتظامی می فرستد. زیرا ناجا بازوی اجرایی قوه قضاییه است اما اداره منکرات ناجا اجازه ورود به این پرونده را نداشت. معمولا نفرات وزارت اطلاعات با لباس مبدل به نیروی انتظامی می روند وجریان پرونده را دنبال می کنند و من خودم در جریان این پرونده بودم که 12 نفر به قتل رسیده بودند.آن زمان با سردار... کار می کردم و اومریض شد ودربخش دیپلماتیک بیمارستان مهر بستری بود ومن در کنار تخت او بودم که سرهنگ رستمیان از بخش مفاسد اجتماعی به دیدنش آمد ودرآنجا بود که دیدم آلبومی با خود آورده بود که عکس صد تن ازدختران ایرانی را دربغل عرب های عمارات نشان می داد وشکایت کرد که قاضی مقدس که معرف به دادن حکم های سنگین برای جرایم کوچک بود اینبارمتهمین این پرونده سنگین با 12 فقره قتل را به مجازات های بسیارکوچک محکوم کرده بود؛ متهم ردیف اول را فقط شش ماه حبس و پرداخت پنجاه هزار تومان جریمه نقدی حکم داده بود و بقیه را هم آزاد کرده بود، درحالیکه عامل فروش دختران بوده اند. قاضی مقدس کسی بودکه که معرف به دادن حکم های سنگین برای جرایم کوچک بود ازبیست وپنج سالگی قاضی شده و معروف به قلع و قمع متهمین بود. عجیب بود که اینطور حکم داده است. دراثر شکایت(سرهنگ رستمیان) قرارشد که پرونده درخبرگان دنبال و بررسی شود. الیاس محمودی پشت این داستان بود و قاضی مقدس را مجبور کرده بود که متهمین را حکم سبک بدهد یا آزاد کند و تا پرونده دست نیروی انتظامی بود، خیالش راحت بود اما تا فهمید که پرونده درخبرگان بررسی خواهد شد، ودرآنجا قاضی مقدس خواهد گفت که الیاس محمودی او را واداربه دادن این احکام سبک کرده است. پس تصمیم به ازمیان برداشتن قاضی مقدس گرفت تا نقش خودش درجریان فروش دختران و نقش باندش که حاکم برقوه قضاییه است و برای کسب ثروت دختران را می فروشند، برملا نشود. دراینجا بود که دریک طرح شیطانی مجیدکاووسی را نشان می کنند وبه اومیگویند:« بیا نگاه کن، قاضی مقدس چطورحکم داده است؟» قدم به قدم الیاس محمودی، مجید را وارد نقشه خود و از او پشتیبانی می کند. سلاح دراختیارش قرار میدهند تا قاضی مقدس را بکشد. بعد مجید با پشتیبانی آنها از ایران فرار می کند که متأسفانه سفارت آن کشور او را برمی گردانند و قاضی صلواتی او را به اعدام محکوم وبه برادر کوچکش هم حکم بیست سال زندان میدهد. هردو می دانستند که الیاس محمودی پشت این پرونده است و این را می گویند اما کسی اهمیتی نمیدهد. این چهره باند قوه قضاییه است که 12 دختر را می کشند تا تجارت و مفاسدشان لو نرود و قاضی مقدس را می کشند تا باندشان لو نرود، یک جوان بیگناه را بالای دار و دیگری را بیست سال به زندان می اندازند و اینها یک باند خونخوارازسعید مرتضوی وشاهرودی واحمد خاتمی و... هستند که یک دستگاه قضاییه فوق العاده بیمار را هدایت می کنند. سعید مرتضوی یک قاضی خونخوار وجنایتکاری است که نمایندگانی را که پس ازجریانات اخیرخواهان عزل او ازسمت هایش وخواهان مجازات او شده بودند، همه را به تعقیب قانونی تهدید کرده بود. پشت او چه قدرتی یا چه کسی هست؟
درسپاه طیف مصباح یزدی و در قوه قضاییه هم اینها هستند که به اینها خط سوم می گویند که به خامنه ای احاطه کامل و براو نفوذ برای تصمیم گیری ها را دادند و نفوذ اینها بردولت هم اینگونه است که هرکسی را که احمدی نژاد منصوب می کند از طیف مصباح یزدی است. دراصل اینها قدرت را دردست دارند و برای بقای قدرتشان لازم باشد از خامنه ای و پسرش هم عبور می کنند اگر که خامنه ای برخلاف اینها یا فرماندهان سپاه حرفی بزند، حذفش می کنند. مجتبی خامنه ای دربرابراینها خیلی کوچک است وبرای اینکه نقش خودشان برملا نشود، مجتبی خامنه ای را بزرگ می کنند. هم مجتبی خامنه ای وهم خامنه ای درسرکوب مردم دست دارند وخبردارند و جنایتکار هستند اما قدرت در دست این خط سومی هاست وخامنه ای هم راه پیش یا پس ندارد. اینها یک طیف دیوانگان هستند که در مسیر زیاده خواهی وقدرت طلبی لازم باشدهمه چیزو همه کس را هم زیرپا خواهند گذاشت...» مصاحبه تمام شد وگزارشگر تلویزیون بلافاصله اعلام کرد که امروز 50 نفراز روزنامه نگار و فعالین حقوی بشر و وکلا و... را دستگیرکرده اند.
مصاحبه مثل بمبی بر روی من اثر می گذارد، چنان به خشم آمده ام که حال و روزم را به کلی فراموش می کنم. سی سال است که درپشت پرده نظام الهی، خود ابلیس باعبا وعمامه و نعلنگ برما حکومت می کند! از خودم می پرسم چرا وچگونه می تواند حقیقت احوال ما این باشد! چگونه می توان این قدرت ابلیسی را ازمیان برداشت یا تغییرداد؟ آیا می توان این صاحبان قدرت را از طریق قانون و گردن نهادن به قانون یا اصلاح طلبی به تغییر واداشت که فرزند معصوم من یا سایر دانشجویان برای آن مبارزه وجان خود را ریسک می کنند؟ آیا قوه قضاییه و قوه مجریه ای که ایستاده تا برای حفظ قدرت از روی جسد خامنه ای هم عبور کند، باکی برای عبور از روی لاشه ملت دارد؟ با طیف دیوانگان قدرت که با ملت خود بازی می کند، چه می توان کرد؟ نمیدانم اما درپشت این بن بست باید دری باشد. همانگونه که سی سال پیش روی دیوارها نوشته بودند:«...خرابی چونکه از حد بگذرد آباد می گردد!»
به سرعت از جای خود بلند میشوم و به تندی آماده می شوم تا به زندان اوین بروم. شک ندارم که امروز هیچکس وهیچ چیز نمی تواند مانع من باشد و من امروز ملاقات خواهم گرفت واین حقایق را به سهیل خواهم گفت. هرچه حقایق بیشتری را بدانیم، کمترازحق خود کوتاه می آییم.
ادامه دارد...
بهمن 1388 برابر با فوریه 2010
منبع خبر:مصاحبه احسان سلطانی دریوتوب

در برابر زندان اوین 4

نوشته: ملیحه رهبری


شب اشک ها ولبخندها(4)ـ

در برابراوین

قسمت چهارم

آرام و قرار ندارم. نه فقط من همه ما نگران هستیم. هر روز یک عده جدیدی را دستگیر می کنند. دیشب جلوی در زندان خبر زیاد بود وهرکس هرخبر جدیدی داشت، برای بقیه هم تعریف می کرد. بدترین خبر این بود که رژیم قصد دارد مثل سال 67 با زمینه چینی قبلی تمام زندانیان سیاسی را قتل عام کند.ـ
خواهریکی از دختران دانشجو که صبح با او در زندان ملاقات کرده بود، شب هم در تجمع خانواده ها شرکت کرده بود ودرباره وضعیت خواهرش میگفت:« به نسبت دوهفته قبل خواهرم خیلی لاغرتر شده بود. مریض بود و ده روز بود که روده هایش عفونت کرده بودند. خواهرم میگفت؛ بیشتر بچه ها مریض هستند. شوفاژها خراب هستند وهوا خیلی سرد است و بیشتر بچه ها سرما خورده اند. وضع بهداشت و درمان بعد ازعاشورا خیلی بدتر شده است و برای دسترسی به آنتی بیوتیک هم با مشکل روبه رو هستیم. بازجوها ازخواهرم خواسته بودندکه با آنها همکاری کند واعتراف کند که خودش وشوهرش با خارج کشوروبا گروه های غیرقانونی فعالیت داشته اند و مصاحبه تلویزیونی کند تا شوهرش را آزاد کنند، اما خواهرم نپذیرفته بود ازآذرماه تا حالا که دستگیرشده است، مرتب تحت فشار روحی و جسمی است تا مصاحبه کند. نگران جان خواهرم و بقیه هستم.می خواهم درباره وضعیت جسمی خواهرم با کمیته گزارشگران حقوق بشرمصاحبه کنم، شاید برای نجات جان او و بقیه بتوانند کاری بکنند. می ترسم که مثل سال 67 تمام زندانیان سیاسی را قتل عام کنند.»ـ
یکی ازمادران خبردیگری داشت و می گفت:« سه ماه است که آقای .... را که سابقا زندانی سیاسی بوده، دستگیر کرده اند وهیچ خبری هم از او به خانواده اش نمی دهند. بنده خدا 65 سالش است و مریض احوال است. دوشنبه پیش همسرایشان، شهلا خانم و دخترش را هم به وزارت اطلاعات احضار می کنند. آنها را به دو تا سلول جدا از هم می اندازند. دو تا بازجو که یکی ازآنها خودش را علوی(شمری) وآن یکی هم خودش را معرفی نکرده بود، چندین ساعت ازآنها بازجویی کرده بودند. بعد هم گفته بودند که اگربا ما همکاری نکنید، شما رابه بند 209 (شکنجه گاه) می بریم و به حرفتان می آوریم. موضوع بازجویی این بوده که چند سال پیش این خانم رفته بوده برای زیارت به کربلا و نجف و از آنجا هم می رود قرارگاه اشرف وپسرش را می بیند. خوب مادره وچندین سال از بچه اش بی خبر بوده، باید که خبری از بچه اش می گرفت. بعد که برمی گرده، دستگیرمی شه ویکسال زندان می کشه وبعد هم آزاد می شه. حالا این پدرسوخته ها بند کرده اند که چند سال است تو با مجاهدین همکاری می کنی و باید اعتراف و مصاحبه تلویزیونی کنی که از خارج کشوردستور می گرفتید که امنیت کشور را به هم بریزید!» شهلا خانم بدون هیچ ترسی به بازجو گفته بود" توخودت بهتر از من میدونی که من یاحاج آقا هیچ فعالیتی نداریم واین رفتارها همه ظلم است که درحق ما می کنید. آزارو اذیت یک پیرزن هم شد شغل که تو به آن افتخار می کنی؟ بروید مشکلات مردم را حل کنید که ازشکنجه کردن یک پیرمرد 65 ساله و پیرزن 60 ساله در بند 209 اوین اجرش در نزد خدا بالاتراست. کدام یک از امامان شکنجه گر بودند که شما به خاطرامام زمان ودولت منتخب احمدی نژاد ما را شکنجه می کنید؟» این را که گفته بود، بازجو با نفرت نگاهش کرده بود(تا بترسد) و گفته بود:«اگرتو منافق نیستی،عقیده ات رابگو تا برخودت نفاقت معلوم بشود.» شهلا خانم جوابش را داده و گفته بود:« من که هنوز نمردم به نکیرو منکر حساب عقیده پس بدهم اما همان را به تو می گویم! من به خداوند و به زندگی بعد مرگ و به حسابرسی خود خداوند از ظالمان معتقد هستم..... کدام سوره قرآن می گوید که شما، من ودخترم و شوهرم و خواهرشوهرم را تحت فشار و شکنجه بگذارید تا بیاییم در تلویزیون مصاحبه کنیم وبه دروغ اعتراف کنیم وبگویم که با گروه های غیرقانونی همکاری داشتیم وحاج آقا وبرادرانش هزینه ومخارج برای راه اندازی شلوغی ها را به عهده داشته اند و بعد از این اعترافات هم ما را ما را محارب اعلام کرده و شش نفر از خانواده ما را اعدام کنید تا دولت احمدی نژاد و نظام اسلامی پاینده باشد! این اعمال ظالمانه است و این قطارها هیچوقت به مقصد نمی رسند با خود خداوند تصادف می کنند!» بازجو انتظارچنین جوابی را نداشت. با دهان باز نگاهش کرده و بعد دیگرچیزی نپرسیده بود. شهلا خانم با خودش فکر کرده بود که می خواهند بفرستندش اوین و میگفت که همانجا اشهدم را خواندم. اما آخر شب خودش و دخترش را آزاد کرده بودند!» آن مادرمکثی می کند ودوباره با هیجان می گوید:«اما جواب بازجو را خوب داده بود، با همان قرآن توی دهانش زده بود!» به مادر گفتم:« دعوای جمهوری اسلامی با مردم، نه برسرخداست و نه برسر قرآن یا مقدسات. امروزه درتمام کشورهای عربی هم، سیاست را ازدین و مقدسات جدا کرده اند. سرکوب مردم وشکنجه جوانان ما، به خاطر وجود یک مافیای شیطانی ثروت وقدرت وپست ومقام دررأس حاکمیت است. یک عده جانی بالفطره در سپاه ودر وزارت اطلاعات و مشتی روحانی فاسد وعاشق پول و قدرت درقوه قضاییه، سی سال است که دارند، پشت پرده برما حکومت می کنند. داستان این است!» مادرمذکورحرفم را با تکان دادن سرتصدیق کرد وگفت:« به قدرتشان می نازند و به مردم ظلم میکنند و نمی فهمند که قدرتشان جلوی اجلشان را نخواهد گرفت!»ـ

برادریکی اززندانیان محکوم به اعدام نیز برای اعتراض آمده بود. برادرش آقای صارمی حدود بیست ودوسال است که در زندان رژیم است وحالا رژیم می خواهد اعدامش کند. از زندگی مبارزاتی برادرش می گفت که در زمان شاه، درجنوب شهرودر منطقه یاخچی آباد یک معلم آگاه وطرفدارعدالت و برابری بود و با وجود فقرمالی خانواده اما او به شاگردان فقیرش و به نیازهای مردم جنوب شهر رسیدگی می کرد. مطالعاتی هم داشت وفکر می کرد که با اسلام عدالت برقرار خواهد شد و می گفت که در حکومت اسلامی دروغ گفتن از گناهان کبیره است، و درحکومت اسلامی فقر از بین می رود و یک رئیس جمهور با یک نفر عادی یکجور زندگی می کند. دیگر زندانی سیاسی نداریم، دیگر خانواده ها نگران نیستند که بچه هایشان را زندانی کنند و آنها هر روز از این زندان به آن زندان دنبال عزیزانشان بگردند و مورد توهین و تحقیر قرار بگیرند، درحکومت اسلامی، شما اگر اعتراض داشتید می روید جلوی منزل رئیس جمهور و او می آید و مسئله را با بحث و گفتگو حل می نمایید.
خلاصه وقتی که انقلاب اسلامی ییروز شد، ما همه خوشحال شدیم که دیگر ظلم و ستم ، فقر و بدبختی، اعتیادو فحشاءو دیگر پایین شهرو بالای شهر درکار نخواهد بود و... تا مدتی بعد که دیدم برادرم از اوضاع ناراحت است و از او پرسیدم:« چیه وچرا ناراحتی؟» گفت که مردم اینهمه شهید داده اند، این همه خون ریخته شده، این همه خانواده جلوی زندان ها توهین شنیدند، چرا باز اوضاع اینطور است؟ گفتم خوب مگر نگفتی در حکومت اسلامی می روید جلوی منزل رئیس جمهورواو جواب شما را خواهد داد، برو جلوی در خانه رییس جمهور اسلامی و با او صحبت کن!
خلاصه او رفت جلوی خانه رئیس جمهور اما الآن 22سال است که در زندان حکومت اسلامی به سر می برد و تازگی حکم اعدام را به ایشان ابلاغ نموده اند.... قصد دارند تا تمام زندانیان سیاسی را اعدام کنند. چه کنم؟ کاری نمی توانم برای برادرم انجام دهم. آمده ام اینجا تا شاید بتوانیم با کمک مردم و با این اعتراض ها مانع از اعدام انسان های پاک و بیگناه بشویم. دو شب است که به اینجا می آیم و وقتی که آزادی زندانیان وشادی خانواده های آنها را ببینم، نا امیدی و دپرسیونی را که از خبر اعدام برادرم شنیده ایم، کم می شود. چرا نمی فهمند که بعد از مرگ عزیزان ما، زندگی برای ما هم پایان پیدا می کند؟ مگرخودشان عزیزانشان را دوست ندارند؟ چرا اینقدرمتکبرهستند؟»ـ
در میان خانواده ها مادری نیزحضور داشت که پسرش در زندان گوهردشت بود. او می گفت:« شش سال است که پسرم ارژنگ درزندان است وهنوز حکم قطعی دادگاه ندارد. و هنوز پرونده اش در جریان است. شش سال پیش قاضی حداد حکم سنگین به او داد وبه 15 سال زندان و 70 ضربه شلاق محکوم شد. هیچوقت حکم کتبی او را به وکیلش ابلاغ نکردند اما هفتاد ضربه شلاق را به او زدند و در این شش سال هم به زندانهای مختلفی تبعید شد. از زندان اوین به زندان بندر عباس و بعد به زندان گوهردشت کرج. حالا هم در بند 4 زندان گوهردشت کرج در کنار مجرمین عادی و خطرناک زندانی است ودوباره برایش دادگاه تشکیل داده اند. برایش وکیل گرفته ایم و اما چهار بار است که دادگاه او را به تعویق می اندازند.» یکی از آقایانی که به صحبت های او گوش می داد، پرسید:« قاضی دادگاهش کیه؟» مادرارژنگ گفت:« قاضی صلواتی است.» آن شخص گفت:« صلواتی که قاضی نیست او خودش شکنجه گر زندانیان سیاسی است. مخصوصا زندانیان سیاسی را چندین سال بلاتکلیف نگه می دارد تا روحیه آنها را داغان کند. حکام ها سنگین و اعدام میدهد. صلواتی در دادگاه، خودش نقش یک بازجو را دارد تا یک قاضی را، رفتارش با زندانی سیاسی مثل یک گرگ وحشی است وسعی می کند در زندانی سیاسی رعب و وحشت ایجاد کند. پرونده را در اختیار وکیل برای مطالعه و دفاع از موکل نمی گذارد، اجازه ملاقات به وکیل جهت دیدن موکل خود در زندان را نمیدهد، حتی به وکلا در دادگاه توهین می کندو به خانواده زندانی اجازه حضور در دادگاه را نمیدهد....» از شنیدن توصیفات قاضی و دادگاه، همه ما متوجه شدیم که دادگاه فرمایشی فقط برای یک توطیه جدید علیه زندگی ارژنگ است و قبل از همه مادر او بود که با لحن دردناکی گفت:« پس نکند که میخواهند دوباره بچه ام را محاکمه واینبار به اعدام محکوم کنند. وای برمن! این کار ظلم است!،کاش خودم را هم با بچه ام به دارد بزنند!» آنگاه زد زیر گریه. ما درصدد دلداری دادن به او برآمدیم و یکی از مادران به او گفت:« نترس! صلواتی، قاضی دادگاه بچه من هم بوده و هیچ گهی نمی تواند، بخورد. الآن مثل سابق نیست واگرچه می خواهند مثل سال 67 تمام زندانیان سیاسی را اعدام کنند اما نمی توانند. فکر می کنی که این جمعیت توی تاریکی و سرما برای چی دراینجا جمع شده اند؟ اگر اینها نبودند، آن نه(9) نفری را که متهم به محاربه کرده بودند، سریع اعدام می کردند وهیچ زندانی ای راهم آزاد نمی کردند. اما از ریختن مردم توی خیابان می ترسند.از آمدن مردم به جلوی زندان ها می ترسند. از اختلافات بین خودشان می ترسند. فکرنکن که می خواهم به تودلداری بدهم، باور کن که اجل خودشان و نظامشان زودتر از اجل بچه های ما خواهد بود. صبرکن! خواهی دید!» گفته های او مادر ارژنگ را اندکی آرام کرد. خوشبختانه در این موقع چند زندانی آزاد شدند وحال وهوای ما به کلی عوض شد. همه با خوشحالی و با کشیدن فریاد شادمانی به سوی زندانیان آزاد شده دویدیم تا شبی دیگر با اشک ها و لبخندهای خود، برسرما وسیاهی زمستان سخت غلبه کنیم. تا با طنین فریادهای شادمانی خود، فلک را سقف بشکافیم و طرحی نودراندازیم.ـ.
...ادامه دارد
.بهمن 1388 فوریه 2010
:منبع اخبار
کمیته گزارشگران حقوق بشردرایران

Dienstag, 23. Februar 2010

در برابر اوین 3


نوشته: ملیحه رهبری


شب اشک ها و لبخندها(3)ـ
در برابر اوین

قسمت سوم

یکی از مادرها که دو پسر ش را گرفته بودند و یکی از آن ها را دیروز آزاد کرده بودند، می گوید:« ما امروز ساعت 2 آمدیم گفتند: بروید ساعت 7 بیایید آنموقع پسرتان آزاد می شود ما که رفتیم دیدیم ساعت 4 خودش آمد. طفلک در این مدت یک ماه 13 کیلو وزنش کم شده بود. ولی می گفت در بند 1-الف سپاه با اینکه شرایط خیلی سختر است ولی روحیه بچه ها خیلی بالاتر از وقتی است که به بند 3 می روند. او می گوید که ریه پسرش عفونت کرده و نیز هنگام بازپرسی اذیت اش کرده بودند.» او را دلداری می دهیم و از فداکاری او و فرزندانش تشکر می کنیم با این حال نمی توانیم نگرانی خود را از حال و روز فرزندانمان پنهان کنیم. سرنوست این زندانی مشابه سرنوشت تمام زندانیان است. حتما بر سهیل من نیز روز و شب اینگونه می گذرد. از تصور رنج فرزندم، دلم می خواهد فریادهای جنون آمیز بزنم، چنانکه این دیوهای آدمخوار در آنسوی دیوار را به وحشت بیاندازم اما به احترام تمامی ارزش های انسانی که در این جمع حاکم است، خویشتنداری می کنم. آرامش خود را حفظ می کنم. در میان این جمع، کوه غم آدم مثل برف آب و کوچک می شود. در برابر این مادران استوار مثل کوه دریغ از تسلیم یا نشانه های ضعف و خرد شدن از خود نشان دادن.ـ
خدایا چه جمعی هستیم! بلا کشیده و مصیبت دیده و از درون این بلا ها به یکدیگر نزدیک و یکدل و یکزبان شده و در چشم من این فداکاری ها همه باشکوه هستند. قهرمانی های جوانان و فرزندانمان ما غرورآمیز هستند. باز کردن درهای زندان با دستان خالی و با معجزه قلب های همین مادران برای من ستایش انگیز است.ـ
نخستین گروه زندانیان در ساعت هفت شب آزاد می شوند و فریاد شادمانی تمام فضا را پر می کند. شادی دوای دلهای ماتمزده و درمان غم و اندوهی است که در این مدت بر روح ما سایه سیاه افکنده است. صدای کف زدن و سوت کشیدن و صلوات فرستادن در هم آمیخته است و مادرانی که فرزندانشان آزاد شده اند با فریادهای شادمانی خود را به آنها می رسانند. زندانیان از روحیه خیلی بالایی برخوردارند و می خندند و ما روح های خسته خود را پٌر از تماشای این صحنه ها و صدای خنده ها و گریه ها می کنیم. نمی توانم از عواطف و احساسات تک تک مادران و خانواده ها یا مردم حاضر درصحنه چیزی بگویم که در کلام نمی گنجد.ـ
با فاصله های زمانی کوتاه سری های بعدی زندانیان آزاد می شوند. آنها با روحیه ای بالا و لبخند بر لب از درب مخوف اوین خارج می شوند. مردم از آنان چون قهرمانان استقبال می کنند. زندانیان شاداب هستند و دو انگشت خود را به علامت پیروزی بالا می برند و خانواده و دوستانشان آنها را درآغوش می گیرند و بعد از دیدار با خانواده های خود، هریک در سخنرانی کوتاهی از حضور گسترده واستقبال گرم جمعیت در این شب سرد و زمستانی تشکر می کند و پایداری مادران و خانواده ها را ستایش می کند. اکثر آنها از دیدن چنین جمعیت برای آزادی خود تعجب کرده و به شدت هیجان زده می شوند. حضور چنین جمعیتی برای ما نیز یک امر بی سابقه است. جمعیتی که در اعتراض به اعدام دو جوان بیگناه آرش رحمانی و محمد رضا زمانی به پا خاست و حمایت بیدریغ خود را برای نجات سایر زندانیان اینگونه بیدریغ نثار می کند و حضور شبانه اش درهای بسته زندان مخوف اوین را گشوده است. با امید که روزی دیوارهای زندان اوین در برابر این جمعیت آگاه فرو ریزند!ـ
تا ساعت 21 شب چنان جمعیتی در برابر زندان تجمع کرده که بعضی ها آن را بیش از 2 هزار نفر تخمین می زنند . حضور این جمعیت خود یک پیروزی حق بر باطل است و قرار است که این تجمع تا نیمه های شب ادامه پیدا کند.
مناسبات گرم و انسانی و فداکارانه مردم این شب مهتابی را به شبی از شب های روشن و تاریخی و به یاد ماندنی مبدل کرده است. شبی که ماه نیز با قرص کامل خود بر این شب زمینی و آسمانی پرتو افشان است . شب، شب ماست. آسمان پر ستاره است و مهتابش مال ماست. شادمانی ها و پیروزی هایش مال ماست. امشب ما در گوش فلک طنین دیگری افکنده ایم. ما پیروز خواهیم شد!ـ
برای مقابله با سرمای کشنده مردم درگوشه ای آتش درست کرده اند. لباس گرم و پتو برای کمک و یاری آورده اند. چای و نان و حتی غذا و جعبه های شیرینی که پس از آزادی هر زندانی در بین مردم توزیع می شود. صحنه های عاطفی و احساسی این جمع چنان پر شور است که غیر قابل وصف است. به خصوص وقتی زندانیان آزاد شده شب قبل، هم بندی های خود را می بینند، فضای عاطفی و فریادهای پیروزی اوج بلندتری به خود میگیرند. درگوشه ای عده ای، گام های خود را با آهنگ بر سر زمین می کوبند تا از یکسو برسرما زدگی غلبه کنند و از سوی دیگر مارش زیبای پیروزی و شادمانی را بنوازند.ـ
خانواده ها و مردم به دور زندانیان حلقه می زنند و از احوال بقیه بچه های زندانی می پرسند و از این طریق باخبر می شوندکه هنوز تعدادی از بچه ها آزاد نشده اند. کسانی که آزاد شده اند از بند 209 خبری ندارند. از مرد جوانی در این مورد پرسیدیم او گفت 209 ای ها را شما باید پیگیری کنید ما از داخل نمی توانستیم کاری بکنیم. مردم به دور زندانیان حلقه می زنند و با آنها گفتگو می کنند یا از آنها سؤال می کنند. خانواده های زندانیان سیاسی که از عزیزانشان بی خبر بودند از آزادشدگان سئوال می کردند و نگرانی خود را بیان می کنند. آزاد شدگان به آنها دلداری می دادند و نوید آزادی قریب الوقوع فرزندانشان را می دهند و یا اگر اطلاعی دیگری دارند، به خانواده ها می گویند.ـ
یکی از آزاد شدگان امشب، مادری است که می گوید؛« به همراه سه فرزند دخترش دستگیر شده بوده و آنها در بند دویست و نه 209 در شرایط غیر انسانی وطاقت فرسایی به سر می بردند.» او را آزاد کرده بودند ولی دخترانش همچنان در بازداشت بسر می برند. او روحیه بالایی داشت. در برابر این مادرشجاع احساس کوچکی می کردم و دلم میخواست در برابر اراده و ایمان او زانو بزنم. آرزو کردم که دختران او قبل از پسر من آزاد شوند. مادران با او دیده بوسی کردند وشجاعت او را ستودند!درآن شب سرد زمستانی پسر کوچولو وشیرینی هم با مادرش برای آزادی پدرش آمده بود وخیلی خوشحال بود و بدون شکایتی از هوای سرد به همراه شادمانی جمعیت برای آزادی هر زندانی جیغ های کودکانه می کشید. پسرک فکر میکرد که پدرش به مسافرت رفته است و زندان اوین ترمینال است ومنتظر رسیدن اتوبوس پدرش بود. پدرش که مردی حدود 32-30 ساله بود، ازآخرین زندانیانی بود که دیر وقت آزاد شد و به هنگام درآغوش گرفتن پسرکوچک و شیرینش از شوق گریه می کرد وگفت:«خدا را شکر!».ـ
ای که خدا لعنت کند این ستمگران سنگدل و نظام فاسد را که بی خبراز خدا وانسانیت وعواطف بشری در برابر ملت خود صف کشیده و با مردم خود اینگونه ظالمانه رفتار می کنند!ـ
در فواصل آزادی زندانیان، سرکوبگران و شکنجه گران زندان اوین هراسناک ازتجمع مردم ، به سراغ ما می آیند و ما را تهدید می کنند که اگر دست بزنید و ابراز شادمانی کنید، بقیه را آزاد نخواهیم کرد. یا للعجب از اینهمه سفاکی و جدایی حکومتی از قلب ملت و از شادمانی های مردم خود!ـ
بعد از آزاد شدن 20 زندانی( تا ساعت ده شب) ، زندانبانان به خانواده ها گفتند:« بروید! امشب دیگر کسی آزاد نمی شود.» خانواده ها پاسخ دادند:« ما تا نیمه شب در همینجا هستیم.» بعد از آن 30 زندانی دیگر نیز آزاد شدند. مردم استقامت مادران و خانواده ها را تحسین می کردند و پیروزی نجات یافتن جان زندانیان را به آنان تبریک می گفتند. خانواده ها نیز متقابلا از آنان تشکر می کردند.ـ
نیمه شب خسته اما با قلبی سبکبار به همراه سینا و دخترم و دامادم که با دو کودک کوچک خود از کرج به تهران و به زندان آمده بودند، به خانه برمی گردم. ما آرزو می کردیم که سهیل نیز در میان آزاد شدگان باشد اما در میانشان نبود. سرم سنگین است. پاهایم به شدت ورم کرده اند. سینه ام از شدت فریادهایی که در سوز و سرما زده ام، درد می کند. صدایم به سختی درمی آید. تنم بی جان است، چنانکه گویی روح تن مرا ترک کرده است. از خود می پرسم:« زنده ام یا مرده؟» نمی دانم و به بستر می روم.ـ
در خواب، باز شدن درهای زندان اوین و آزادی بقیه زندانیان را می بینم. در خواب پسرم را درآغوش گرفته و می بوسم و چون طوفان و صاعقه بر سر زندانبانان فریادهای هراس انگیز می زنم چنانکه آنان می گریزند. درخواب، تمام مادران زندانیان را می بینم که فرزندان خود را درآغوش کشیده اند. در خواب آن مادر زندانی را می بینم که سه دختر آزاد شده خود را در آغوش کشیده و می بوسد و جنون آسا گریه می کند و باران سیل آسا از آسمان می بارد. درخواب مادران داغدار را می بینم که فرزندانشان از آسمان به زمین باز گشته اند و به ناگاه باران پایان می یابد و شادمانی چون خورشیدی از آسمان بر سر زمین می تابد و مادران داغدار خدا وخاک را سجده می کنند. در خواب پایان مصیبت هایمان و شادی ملت ایران را می بینم. مردم در خیابان ها فریاد پیروزی سر داده اند و من از صدای فریاد خود از خواب بیدار میشوم. از شدت هیجان خیس عرق شده ام و با آنکه می دانم رؤیایی بوده اما نمی خواهم از زیبایی آن جدا شوم. رؤیاهای بسیاری در عالم واقع نیز محقق شده اند و دلم چنان روشن است که گویی چراغی در برابر چشمانم می سوزد. اتاق از نور مهتاب روشن است و در پشت پنجره ماه با قرص کامل خود می تابد. چشمانم را دوباره می بندم تا باز هم ساعتی گسسته از جهنمی که آخوندها برای ما ساخته اند، در رؤیاهایم درآغوش مهتاب و همسفر با ماه تا خدا باشم. اگر خدا درآسمان ها نبود، آخوندها او را هم مثل فرزندان ما قربانی می کردند زیرا نور و روشنایی از آن خدا و از آن ما ستمدیدگان و بلاکشیدگان و از آن فرزندان آگاه ماست و تاریکی از آن اهریمن و از آن سنگدلان و شکنجه گران و تجاوزگران به جوانان بیگناه است!ـ
صبح روز دوشنبه اولین خبری که در اینترنت می خوانم مربوط به گزارش فعالین حقوق بشر درباره دختران و زنان زندانی است. خبری که روز روشن را در چشم هر انسانی به شام تار بدل می کند و چگونه ممکن است که حکومتی صحبت از خدا کند و طلوع روز روشن و زیبای خدا را بر مردمان سرزمین خود ظلمانی تر از شب تار نماید . دختران و زنان دستگیر شده روز عاشورا در بند قرنطینه و متادون زندان اوین تحت شکنجه های روحی و فشارهای طاقت فرسا و غیر انسانی نگهداری می شوند. در طبقه هم کف بند قرنطینه زندان اوین 14 نفر از دختران جوان که سنین آنها بین22 الی 25 سال می باشند در 2 سلول که در هر سلول آن 7 نفر نگهدای می شوند.گفته می شود که تعداد از آنها از دانشجویان دستگیر شده می باشند. دختران زندانی از بند قرنطینه با چشم بند به نقاط دیگر منقل می شوند و ساعتها تحت بازجوئی بازجویان وزارت اطلاعات قرار می گیرند. در حین بازجوئی آنها مورد شکنجه جسمی و روحی و توهین و تحقیر قرار می گیرند.نام تعدادی از دختران دستگیر شده در این 2 سلول به قرار زیر می باشد:1-لاله سجودی 2- سمیرا سجودی 3- ستاره سلیمانی 4- افروز رخشان 5- سمیرا خدا بخشی 6- طلا رفیعی 7- الهام... همچنین در طبقه اول قرنطینه که معروف به بند متادون می باشد در حدود 50 نفر از دختران و زنان دستگیر شده روز عاشورا با شرایطی بسیار بدتر نگهداری می شوند. آنها در طی ساعات شبانه روز به نقاط دیگری برای بازجوئی منتقل می شوند و هنگامی که به آن نقاط برده می شوند با دست بند و چشم بند هستند. در حین انتقال به اتاقهای بازجوئی مورد اهانت و اذیت وآزار بازجویان قرار می گیرند. بازجوئی از آنها تا 8 ساعت به طول می انجامد و به عمد در ساعات پایانی شب بازجوئیها صورت می گیرد . علاوه بر ضرب و شتم مورد تهدیدات مختلف قرار می گیرند. بازجویان حتی به بعضی از دختران جوان گفته اند که اگر به مواردی که ما می گوییم اعتراف نکنید ما شما را اعدام خواهیم کرد وکسی هم از بازداشت و اعدام شما اطلاع نخواهد یافت. از طرفی دیگر بازجویان وزارت اطلاعات بر روی خانواده های آنها فشارها می آورند و آنها را تهدیدات می کنند که از اعلام خبر بازداشت دختران خود خوداری کنند و پس از اینکه اطمینان یافتند که خانواده های بازداشتی را موفق به سکوت کرده اند از آنها می خواهند که به فرزندشان بگویند که با بازجویان همکاری کنند تا آنها را آزاد کنند و از این طریق اقدام به فریبکاری و گرفتن اعترافات دروغین از بازداشتی می کنند بازجویان اعترافات گرفته شده را برای پرونده سازی و صدور احکام سنگین علیه دستگیر شدگان بکار می برند.ـ
بی اختیارمی گویم:« پناه برخدا! چه قدرتی جز خود خدا می تواند این ملت مظلوم را از چنگال های قدرت شیطانی وزارت اطلاعات و قوه قضاییه نجات دهد؟ـ
خبر بعدی را از گزارش فعالین حقوق بشر و دمکراسی در ایران می خوانم: خانم فرزانه زینالی یکی از حامیان مادران عزادار بیش از چهار هفته است که توسط مامورین وزارت اطلاعات ربوده شده و از وضعیت وشرایط او هیچ خبری در دست نیست. خانم فرزانه زینالی 53 ساله متاهل و دارای 2 فرزند و از حامیان مادران عزادار می باشد .او روز 19 دی ماه از منزل خارج و به قصد شرکت در مراسم اعتراضی مادران عزادار عازم پارک لاله می شود ولی در مسیر مورد یورش مامورین وزارت اطلاعات قرار می گیرد و ربوده شد و به نقطه نامعلومی منتقل می شود. از آن زمان تاکنون هیچ خبری از وضعیت و شرایط و حتی مکان بازداشت او خبری در دست نیست. خانواده او از زمان دستگیری تا به حال بارها به دادگاه انقلاب و زندان اوین برای پیگیری وضعیت و شرایط و محل نگهداری او بطور مستمر مراجعه می کنند. آنها فقط یکبار به این خانواده گفته اند که او در بازداشتگاهی نزدیک قم در زندان بسر می برد. همچنین خطر جدی وجود دارد که او تحت شکنجه های وحشیانه برای گرفتن اعترافات دروغین جهت پرونده سازی و صدور حکم سنگین قرار گیرد. درچند روز اخیر مامورین وزارت اطلاعات به منزل خانواده زینالی یورش بردند و به مدت طولانی منزل را بازرسی کرده ان. همچنین از سرنوشت مادر دیگری از حامیان مادران عزادار از پس از روز عاشورا که توسط بازجویان وزارت اطلاعات ربوده شده است خبری در دست نیست در. حال حاضر علاوه بر 2 مادر فوق ، خانم پروانه مداح راد از حامیان مادران عزادر مدتهاست که در بند مخوف 209 زندانی است اخیرا او را به بند زنان زندان اوین منتقل کرده اند ولی او همچنان در بازداشت بسر می برد .هدف از ربودن و بازداشت حامیان مادران عزادار برای ایجاد رعب و وحشت و ممانعت از انجام اعتراضات هفتگی آنها و تن ندادن به خواسته های به حق مادران که همانا دستگیری و مجازات آمران و عاملین کشتارهای فرزندانشان است.ـ
با خواندن این خبر اشکی داغ بر روی گونه هایم روان می شود. هر سه مادر را می شناسم و هر سه زنانی شجاع و آزاده ای بودند که وظیفه مقدسی برای خود قایل بودند و این بی شرف ها تمام حرمت ها ومقدسات مردم ایران را در زیر نعلنگ خونین خود لگد کوب میکنند.ـ
بدینگونه روز ما آغاز می شود. تبر ظلم نظام فاسد بر کمرمان فرود می آید اما نمی شکنیم. دیگر شاخه های جدا از هم نیستیم که بشکنیم. چون درخت گردوی تناور و مقدسی شده ایم که درافسانه ها تیر آرش برآن فرود آمد و حرف آخر را با دشمن زد. چنین ملتی هستیم که حرف آخر را ما می زنیم!ـ
روز ما چنین آغاز میشود: برخاستن. با قدم کوچک خود، گام بزرگی برداشتن. استقامت کردن. حاصل استقامت خود را در پشت دیوار اوین چیدن!ـ
...
ادامه دارد

منبع خبرها:
فعالین حقوق بشر و دمکراسی در ایران
گزیده ای از اخبار
بهمن 1388 برابر با ژانویه 2010

Freitag, 19. Februar 2010

در برابر زندان اوین(2)

نوشته ملیحه رهبری

شب اشک ها ولبخندها(2)ـ
در برابر زندان اوین

قسمت دوم


نیمه شب بود که به خانه رسیدم. سینا ناراحت و مضطرب در انتظار بود. می دانست که سهیل آزاد نشده و به خاطر او ناراحت بود اما به خاطرآزادی دیگرزندانیان خوشحال بود. وقتی ازوجود جمعیت هزار نفره در برابرزندان برای او گفتم، باور نمی کرد. با آنکه خیلی خسته بودم اما باعلاقه از تمام لحظات آن شب فراموشی ناپذیربرای او صحبت کردم. از تلخی سرمای کشنده هوا تا گرمای روحبخش آزادی زندانیان وازحمایت وهمبستگی بزرگی که درآنجا دیده بودم تا نور امیدی که در دل ما شعله زده بود....سینا ساکت بود وهیچ حرفی نمی زد. می دانستم که تمام روز را با امید آزادی سهیل به سر برده و حالا ...؟!. ترسیدم که دوباره قلبش به خاطر سهیل ناراحت بشود، با عجله حرفم را تمام کردم و گفتم:« یکنفراز زندانی های آزاد شده به من گفت که اگرما اعتراضمان را ادامه دهیم، امید هست که همه زندانی ها آزاد بشوند. نباید ناامید باشیم.» سینا سرش را تکان داد وبا ناامیدی گفت:« باورنکن! این افعی ها ازیک طرف آزاد می کنند واز طرف دیگر دوباره دستگیرمی کنند. حیف که خسته هستی، نمی توانم خبرهای امروز را برایت بگویم.» سرم را تکان دادم.نه! کافی بود. آیا شش ساعت تمام در تاریکی وسرما پشت در زندان درانتظاربه سر بردن و درمیان بیم و امید سیر کردن واشک ریختن برای یک روز من کافی نبود؟ چرا بود!ـ
صبح بلافاصله بعد از بیدار شدن، کامپیوتر را روشن کردم تا اخباری را که سینا از اینترنت پیاده کرده بود، بخوانم. اولین خبر را می خوانم: دستگیر شدگان روز عاشورا در سلولهای انفرادی زندان گوهردشت کرج تحت شکنجه های جسمی وروحی و فشارهای غیر انسانی قرار دارند. در حدود 300 نفر از دستگیر شدگان روز عاشورا در سلولهای انفرادی بند سپاه و سلولهای انفرادی بند 5 زندان گوهردشت کرج تحت شکنجه های جسمی و روحی بازجویان وزارت اطلاعات برای گرفتن اعترافات دروغین جهت پرونده سازی و صدور احکام سنگین قرار دارند.بازجویان وزارت اطلاعات برای پیشگیری از ارتباط دستگیر شدگان روز عاشورا با یکدیگر میان روهرویی که که سلولهای انفرادی در 2 طرف آن قرار دارند دیواری کشیده اند تا آنها را کاملا ایزوله کنند و هیچ گونه ارتباطی با هم نداشته باشند. زندانیان عادی که در این سلولهای انفرادی بودند صدای فریادهای جوانان که در حال بازجوئی و تحت شکنجه جسمی و روحی ،توهین و اذیت وآزار توسط بازجویان وزارت اطلاعات بودند را در طی ساعتهای شبانه روز می شنیدند. فریادها و ناله های آنها در اثر شکنجه های قرون وسطائی به حدی دردناک است که زندانیان قادر به استراحت نبودند و دچار فشارهای شدید روحی می شدند و در بعضی مواقع نسبت به این شکنجه ها از درون سلولهای انفرادی مختلف خود اقدام به اعتراض می کردند.دستگیر شدگان در اکثر مواقع با دسبند و پابند و چشم بند بسر می برند این شیوه معمولی است که در زندان گوهردشت بکار برده می شود. در ساعات شب بعضی از آنها را از سلولهای انفرادی بند5 به سلولهای انفرادی بند سپاه که در اختیار بازجویان وزارت اطلاعات است برده می شدند. بند سپاه دارای شرایطی بدتر از بند 209 زندان اوین است. بدلیل پر بودن سلولهای انفرادی بند سپاه زندانیان را به سلولهای انفرادی بند 5 منتقل کرده اند. از وضعیت و شرایط دستگیر شدگان در بند سپاه اطلاع دقیقی در دست نیست. زندانیانی سیاسی که در این بند بسر می برند از داشتن ملاقات و هرگونه تماس با خانواده های خود محروم هستند. دو تن از سر بازجویان وزارت اطلاعات که در شکنجه های غیر انسانی و وحشیانه دستگیر شدگان روز عاشورا شرکت دارند به نام های محبی و رضا عارفیان می باشند. این دو بازجو در بازجوئی و شکنجه دستگیر شدگان نقش دارند.آنها همچنین خانواده های دستگیر شدگان را تحت فشار و تهدیدات خود دارند. فعالین حقوق بشر و دمکراسی در ایران،شکنجه های وحشیانه و غیر انسانی برای گرفتن اعترافات دروغین جهت پرونده سازی و صدور احکام سنگین را محکوم می کند و از کمیسر عالی حقوق بشر و سایر مراجع بین المللی می خواهد که اقدامات خود را در سطح دادن بیانیه و محکوم کردن محدود نکنند و باید اقدامات عملی و سریع برای نجات جان زندانیان سیاسی در ایران نمایند.
فعالین حقوق بشر ودمکراسی در ایران 9 بهمن 1388 برابر با 29 ژانویه 2010
بی اختیارآه می کشم. چه کنیم وچگونه می توانیم جنبش اعتراضی برای آزادی زندانیان سیاسی را به پشت درهای زندان گوهردشت یا سایر زندان ها هم گسترش دهیم. باید امروزاین موضوع را با ... صحبت کنم. اگرمی توانستیم کمیته ای تشکیل بدهیم، می توانستیم جان بچه های بیشتری را ازمرگ یا شکنجه نجات دهیم. اما به مجرد آنکه نماینده یا سخنگویی پیدا می کنیم یا کمیته ای تشکیل می دهیم، آن فرد را هم دستگیرمی کنند. با این حال باید تلاش کنیم. درپرتو تلاش وفداکاری بود که دیشب آنهمه زندانی آزاد شدند. با این افکار خود را دلداری می دهم و دل وجرأت پیدا می کنم تا خبر بعدی را بخوانم. با دیدن نام دو تن از مادران زندانیان، با اشتیاق نامه را می خوانم:ـ
خبرگزاری هرانا/ 10 بهمن 1388 - حقوق زندانیان:ـ
مادران فروغ میرزایی و روزبه کریمی در نامه به لاریجانی رئیس قوه قضائیه خواهان آزادی فرزندان خود شدند.ـ
....
غروب شنبه 12 دي­ماه بود، آن زمان كه خود را براي نماز مغرب و عشاء آماده مي­كرديم كه زنگ تلفن خانه‌مان به صدا در آمد. آن سو صداي لرزان «فروغ» مان بود كه ما را از بازداشت ناگهاني خود و «روزبه» مان خبر مي­داد. تماس اگرچه كوتاه بود اما، غم و اندوه آن به اندازه­ي تمامي روزهاي بازداشت فرزندان­مان، ما را مبهوت و رنجور كرده است. سراسيمه خود را از شهرستان به تهران رسانديم تا منزلي را ببينيم كه تا ديروز مأمن فرزندا­ن­مان بود و از آن روز محنت كده­اي كه به دست ماموران و به دستور يكي از قضات زير مجموعه دستگاه شما در جستجوي آلات و ادوات جرم به هم زدن «امنيت و آسايش» بدل به ويرانه­ايي شده بود. از آشپزخانه تا كمد لباس­هاي شخصي، همه و همه را گشته بودند. نگشته بودند آوار كرده بودند. از فرداي همان روز در جستجوي خبري از فرزندان­مان به تمام تهران سر زديم. از دادگاه انقلابي كه ما را به زندان اوين حواله مي­داد و از زندان اويني كه ما را به پليس امنيت گسيل مي­داشت و پليسي كه پاسخ اين همه جستجو را در دادگاه انقلاب مي­دانست! رفت و آمدهاي مكرر و البته بي نتيجه­ايي كه اينك ما را مطمئن ساخته است كه حتي ماموران شما در مشايعت زندانيان اين همه راه را در تمامي مدت زمامداري شما نپيموده­اند. حال اگر فرزندان شما را اين گونه بازداشت مي­كردند و پس از 30 روز خبري از آن ها نمي­شنيديد، چه مي­كرديد؟ آيا بازهم مدعي بوديد كه قوه قضا دست اندركار رعايت قانون و به جا آوردن عدالت است؟
مگر مي­شود از رعايت قانون دم زد و دادگاه انقلاب به عنوان يكي از ازكان قوه تحت امر شما پس از گذشت يك ماه از بازداشت فرزندان­مان مدعي باشد كه هنوز پرونده­ايي براي آنها تشكيل نشده است؟ مگر مي­شود متهم را بدون پرونده اتهامي در بازداشت نگاه داشت؟! مگر قانون كه قوه قضائيه براي اجراي آن تشكيل شده تاكيد نكرده است كه بايد ظرف 24 ساعت دليل اتهام به متهم تفهيم شود؟ مگر مي­شود از رعايت حقوق شهروندي دم زد، آن زمان كه ماموران شب هنگام و با تمسك به راه و روش­هايي كه به كار دستگيري مجرمان حرفه­ايي مي­خورد به درب منزلي مراجعه تا زن و شوهري را بازداشت كنند كه يكي­شان روزنامه نگار و ديگري وكيل دادگستري است؟ مگر مي­شود داد رعايت حقوق الناس داشت و به مدت يك ماه اجازه­ي ملاقات مادري خسته دل و رنجور را با فرزندان دربندشان نداد؟ مگر مي­شود از رعايت امنيت و آسايش مردم سخن راند آن زمان كه با بازداشت ناگهاني و بدون دليل فرزندان­شان همه آسايش و آرامش­شان گرفته مي­شود؟ اينك پس از تمامي پيگيري­ها و مراجعات مكرر به نهادهاي گوناگون به خوبي يافته­ايم كه مس‍‍وولي را نمي­توان براي پاسخگويي حتي به اين سوال كوتاه كه « حال فرزندان­مان چه طور است» پيدا كرد. چگونه و بر اساس كدام رويه شرعي، قانوني و اخلاقي رنج 30 روز بي خبري مطلق مادراني از دختر و پسرشان را بر ما روا مي­داريد؟ لابد ديده ايد كه دل مادر چگونه در هواي شنيدن خبري از فرزند گم گمشته­اش پرپر مي­زند. و مادراني خسته و دل شكسته رنج و آه دل خويش را به خداي خويش حوالت دهند. اكنون نيز آزادي فرزنداني كه سرمايه­ي تمامي عمرمان هستند را از شما طلب كنيم. اين آخرين راه حل دنيوي ماست، دل مادراني كه چشم انتظار ديدار دوباره عزيزان­شان هستند، را رنجورتر نكنيد.
مادران فروغ ميرزايي و روزبه كريمي
باز آه می کشم و سرم را تکان میدهم. متأسف می شوم که چرا این نامه را نوشته اند؟ ازخود میپرسم چرا ما آدمها اسیر دست دیوهایی آخوندی شده ایم که زبان و حقوق آدم ها را نمی فهمند واساسا ملت را به رسمیت نمی شناسند. دیوهایی که تمام قدرت و ثروت و فریب و تبلیغات را به دست گرفته اند و چنان ما را زیر چکمه خود له کرده اند که نمی توانیم سر خود را بالا بیآوریم. تا کمی سرخود را بالامی آوریم ومیگوییم:« من هم آدم هستم ومثل تو در این کشورصاحب حق هستم! بلافاصله فرزندان ما را در سیاهچال زندانها ،خرد و خمیر می کنند و روح ما را می کشند تا زنده به گور شویم. چگونه می تواند این قدرتٍ جهنم آفرین پایان یابد؟ نمیدانم؛ قدم به قدم یا یکباره؟ اما میدانم در برابر این دیوها نباید ضعف وشکست نشان داد یا کرنش کرد. مثل پسرم که پایداری کرد و تسلیم نشد، من هم استقامت خواهم کرد و روحم را به این دیوها نخواهم داد! اگر این دو مادر دردمند را امروز در میان جمعیت پیدا کنم با آنها صحبت خواهم کرد!ـ

صدای سینا مرا به خود آورد! ول کن خبرها را! بیا صبحانه بخور!از دیروز چیزی نخورده ای! بلند می شوم و به آشپزخانه میروم. گرسنه ام اما اشتهایی ندارم. سینا چایی را دم کرده وشام شب گذشته را هم روی میز گذاشته است. از اخباری که خوانده ام ناراحت و عصبانی هستم و میگویم:«ما، تنها کشورو تنها ملت وتنها مردمی هستیم که در قرن بیست ویکم، به این شکل قربانی قدرت شده ایم. جنایاتی که آخوندها با ما و با فرزندان ما انجام می دهند، دردنیا نظیرندارد.» سینا نگاهی به من انداخته و می گوید:«چه فایده که اعصابت را خرد میکنی. تو هم سکته می کنی ومثل من خانه نشین می شوی. زندگی این بچه به تلاش توپیوند خورده. چاره ای نداریم جزآنکه دراین جنگ نابرابر برنده شویم. زندگی وجان هزاران جوان به تلاش وفداکاری شما گره خورده است. باید ادامه دهید..»ـ
بخارگرمی که از روی سماور برمی خیزد، مرا به یاد سرمای شب گذشته می اندازد. یک چایی می ریزم ودستهایم را به دور فنجان گرم می کنم. به فکر فرو می روم. سینا می گوید:« دیشب یک مصاحبه جالب دراینترنت دیدم که به آن گوش دادم و باید برایت تعریف کنم.» می پرسم:«چی بود؟» می گوید:« مصاحبه یک جوانی بود که افسرامنیتی در وزارت اطلاعات بوده وفرار کرده است به خارج. با یکی از تلویزیون ها مصاحبه کرده بود.» می پرسم:« خوب چی گفته بود؟ اززندگینامه خامنه ای جالب تر بود؟ خوراک فکری ما شده است باخبر شدن از رازهای پشت پرده نظام فاسد آخوندها! سی سال است که از این فساد خبر داریم. ما را سرکار گذاشته اند!» سینا می گوید:« باورکن مصاحبه اش جالب بود. او به این سؤال جواب می داد که چرا وزارت اطلاعات وسپاه و... اینطور مردم را بیرحمانه سرکوب می کنند. مثلا میگفت که وزارت اطلاعات سیستماتیک نفراتش را آموزش.... می دهد و فرضا ما میبایست به طورفعال و منظم در جلساتی به نام طرح بصیرت که همان شستشوی مغزی است، شرکت می کردیم. این جلسات یک سیستم فکری یا چهارچوب است که با استفاده یا پشتوانه از قرآن و نهج البلاغه به افراد آموزش داده میشود. مثلا احمدی نژاد محصول تفکر مهدویت است. مصباح یزدی بانی این تفکرات ودکتر محسن عباسی و رحیم پور، تیوریسین های آن هستند. تفکر اینها به این شکل است که مثلا مصباح یزدی از پشتوانه این خطبه نهج البلاغه استفاده می کرد که حسام ابن حسام البکری به حضرت علی نامه نوشت و پرسید چه کنیم؟ دشمنان می خواهند به ما حمله کنند وعلی علیه السلام پاسخ داد:« به آنها حمله کنید قبل ازآنکه به شما حمله کنند!» ودر سپاه با استفاده از همین طرز فکرعمل می کنند بگونه ای که سیاست حوزه امنیت ملی یک حوزه کنش وواکنش است. از سال 57 تا امروز هراتفاقی که درایران افتاده وسرکوب هایی که کرده اند، اساسا محصول این تفکر است.این تفکر که چشمان درآن بسته هستند. دراین دستگاه فکری قدرت ومقام ومال واموال به افراد ذیصلاح تعلق دارد که مثلا نقدی وسردار محقق وعزیزدیوانه (جعفری) و... سرکرده های سپاه در رأس این سیستم با این نوع طرز تفکرهستند.» ـ
با شنیدن ادامه صحبت های سینا، فشار وسنگینی این نظام جهنمی وهیولای فکری آن را دوباره روی گرده ام حس می کنم. هشت پا! اختاپوس! حال تهوع به من دست میدهد. سینا که ازحال من خبرندارد با هیجان ادامه میدهد. مصاحبه در چند قسمت بودو دریکی ازقسمت های مهم آن افسر امنیتی وزارت اطلاعات می گفت که ما نسل جدید در سپاه بودیم و سازمان حفاظت درسه بخش: ضد جاسوسی وضد براندازی و ضد اطلاعات سایه سنگینی روی نیروهای جدیدتر که نسل ماست، انداخته است که کسی جرأت ندارد، حرف بزند یا خارج از این سیستم فکر کند. دستگاه فکری به گونه ای طراحی شده که چشم باید بسته باشد وجز منافع این سیستم را نبیند! مثلا من بعد از فرارم به خارج به یکی ازدوستان سابقم که پسر سردار باقرزاده است تلفن زدم ودر رابطه با جریانات اخیرایران با او صحبت کردم. این فرد یک جوان بیست و هفت 27 ساله است که با استفاده از نفوذ پدرش، مورد اعتماد سیستم است و استاد دردانشکده خبراست وبرای خبرگزاری فارس کارمی کند وبه مردم خبر دروغ می دهد و به من می گفت که در ایران هیچ خبری نیست وهیچ اتفاقی هم نخواهد افتاد. خیلی با او صحبت کردم اما هیچ فایده ای نداشت. این نوع افراد چشمانش کور شده و و هرکس درخدمت سپاه باشد، سیستم فکری به گونه ای است که باید چشمانش بسته به روی حقیقت باشد وحافظ منافع این تفکر باشد! و حاصل این تفکر کسانی هستند که دارند خیانت می کنند. در درون سپاه نمی توانی چند نفرمثل خودت را پیدا کنی چون سازمان حفاظت دورتا دورت را گرفته وبه ویژه با آموزش مستمر، فکرت را کنترل می کنند ولی همین نسل است که سرانجام با مردم همراه خواهد شد و در قد م های بعدی قیام از سپاه جدا خواهد شد.» سینا ساکت می شود تا چایی اش را بخورد.ـ
سینا نکات مهم مصاحبه را به خاطرسپرده است. او همیشه حافظه خوبی داشت وخیلی خوب ازسیاست هم سردرمی آورد. به ساعت دیواری نگاه می کنم. نٌه صبح است. امرزو یکشنبه است و من چند تا قرار دارم که احتمالا تا ظهرطول بکشد. به سرعت شروع به خوردن شام شب قبل می کنم. سینا فنجانش را روی میز می گذارد و من به او نگاه می کنم. کمی فکرمی کند وادامه میدهد:« توی یکی دیگر ازنوارهای مصاحبه اش این مأموراطلاعات می گفت که سپاه بودجه اش را از راه قاچاق تآمین میکند، چون برای هزینه های سپاه نمی توانند مدام از حساب ذخیره ارزی بردازند. مثلا با پولی که از دولت می گیرند، نمی توانند هزینه های تروریستی سپاه قدس را تأمین کنند که برای انجام فعالیت های تروریستی اش درچند حوزه سیاسی و فرهنگی واقتصادی لازم دارد. مثلا برای اینکه سپاه قدس برود و درعراق رأی بخرد و نفوذ کند یا درافغانستان نفوذ یا دخالت کند یا کارهای تروریستی اش را پیش ببرد، یک حوزه مافیایی قاچاق دارند.قاچاق مواد مخدر وقاچاق ورود کالا و قاچاق عتیقه جات وقاچاق اسلحه دارند وبرای اینکه تمام این کارهای قاچاق به ویژه قاچاق اسلحه بدون مشکل پیش برود ، بالاترین مقامات سپاه را دررأس این مراکز مثل فرودگاه می گذارند. به غیر از فرودگاه، حوزه خلیج فارس ازمهمترین مراکز این فعالیت هاست، فرمانده نیروی دریایی را ازمقامات سپاه میگذارند تا این شبکه بدون مشکل و بدون بازرسی برای ورود کالای قاچاق به ایران یا برای خروج مواد قاچاق ازایران باشد و با مانعی برخورد نکند. فرمانده نیروی دریایی سردار سیاری خودش مستقیم نظارت برقاچاق های حوزه خلیج فارس دارد. .... آسمان هم مال سپاه پاسداران است که تمام کالاهای قاچاقشان را از راه های هوایی رد و بدل می کنند و عده ای نیروهای امنیتی با کارت ویژه سپاه وجود دارند که هیچکس اجازه بازرسی آنها را ندارد. یکبار که مأموران گمرک خواستند جلوی کارهای غیرقانونی سپاه را بگیرند، فرمانده سپاه دستور داد که دندانهایشان را دردهانشان بریزید ودر درگیری بین نیروهای سپاه و مأموران گمرک همین کار را کردند و با قدرت توی دهان گمرک زدند تا در کارهای غیرقانونی سپاه دخالت نکند.ـ
با شنیدن این اطلاعات اگرچه اظهارات یک مأمور فسقلی سپاه و مشتی از خروار است اما چنان چندشم می شود که ستون فقراتم می لرزند. این قدرت بنا شده برجهل وجنون وفساد به نام قدرت الهی بالای سرماست ومن وفرزند بیگناهم ومادران و پدران صدها زندانی و مردمی که جزقلب و وجدان های پاک خود چیزدیگری ندارند، جلوی زندان اوین رو در روی این قشون جهل صف کشیده ایم. چه خواهد شد؟ سؤالی است که دراین چند ماه هرکس هزار بارآن را ازخود پرسیده و کسی به درستی پاسخ نهایی را نمی داند اما امشب ما با تجمع و اعتراض خود، جان تعداد دیگری از بچه هایمان را نجات خواهیم داد وقدم های بعد را آینده مشخص خواهد کرد!ـ

قرارمان در برابر درب اصلی زندان اوین در ساعت 6 عصراست و من کمی زودتر می رسم. با وجود تاریکی شب
و سرمای هوا اما عده ای زیادی در برابر زندان جمع شده اند. به سمت محل تجمع مادران می روم و از دیدنشان احساس غرور می کنم. جمع زنده و فعالی که پرچم حق طلبی خود را با هشیار ی بر فراز تپه های اوین و تا فرو ریختن این دیوارها کوبیده است. درکنار این جمع شجاع و آگاه انسان از کوچگی خود به درآمده و به بزرگی جمع تکیه می کند. یکروز یکی از مادران گفت:« نباید بترسیم. نباید ناامید بشویم. حق با ما و خدا باماست.» دیشب حرف او ثابت شد و همه ما به چشم خود خدای خود را دیدیم. چه کسی فکر می کرد که چنین جمعیتی برای پشتیبانی زندانیان و فرزندان ما بیاید. آیا امشب هم خواهند آمد؟ نمی دانم و باید صبر کرد. خانواده ها و مردم پلاکاردهایی با خود آورده اند. آزادی زندانی سیاسی! توقف صدور حکم اعدام ها و توقف اعترافات در زیر شکنجه و توقف محاکمات نمایشی و آزادی فوری و بی قید و شرط زندانیان سیاسی! با دیدن شجاعت های این مردم نمی دانم در زیر سقف کدام آسمان نفس می کشم. آیا این همان ایران دیروزاست که کسی از ترس نفس نمی کشید؟ نه تغییر کرده است و پشتوانه این تغییر همان حضور مردم است که با تجمع هزار نفر ه خود، خواسته اش را عملی و ممکن کرده است.ـ

امشب هم مثل دیشب عده ای در جنب وجوش هستند و کارهایی را سامان می دهند و به خصوص مراقب هستند کسی بهانه ای به دست زندانبانان ندهد. باز هم نماینده ای از خانواده های داغدار و مادران به داخل زندان رفته اند تا با یکی از مسؤلین زندان صحبت کنند. همه با اضطراب در انتظار بازگشت آنان هستیم و به درب زندان چشم دوخته ایم. مادران باز می گردند و لبخند برلب دارند واطلاع می دهند که امشب نیز حدود 23 زندانی دیگر آزاد خواهند شد. همه با شادمانی برای آنها هورا می کشیم و با اشتیاق در انتظار آزادی زندانیان می مانیم. تا ساعت 7 شب صدها نفر به ما می پیوندند و محوطه جلوی زندان مملو از جمعیت است. زنداینان آزاد شده شب قبل به همراه خانواده های خود در میان جمعیت حضور دارند و مردم به دور آنان جمع شده اند و با کنجکاوی از آنان سؤال می کنند و زندانیان ازمقاومتهای قهرمانانه در زندان و از خاطرات خود برای خانواده ها و مردم صحبت می کنند. آنها از برخوردهای غیر انسانی واز نقل و انتقالهای مستمر از بندی به بند دیگر می گویند. یکی از آنها در سخنرانی کوتاه اما پرشوری می گوید:« تا رسیدن به آزادی هر ریسکی را به جان خواهیم خرید و آرام نخواهیم نشست.»ـ
ادامه دارد
....

بهمن ماه 1388
فوریه 2010

Dienstag, 16. Februar 2010

در برابر زندان اوین1



نوشته ملیحه رهبری


شب اشك ها و لبخند ها (1)

در برابر زندان اوين

قسمت اول


نمی دانم چند روز یا چند هفته یا چند ماه است که این راه را می روم و می آیم. از گرمای جهنمی تیر و مرداد تا سرمای دی و بهمن، هر روز به جز جمعه ها کار من شده است؛ همین رفت وآمدها.ـ

هر روز صبح که هوا روشن می شود یک فلاسک چای و یک چیزی هم برای خوردن با خودم برمیدارم و بعد راه می افتم و می روم جلوی زندان اوین و هرشب که هوا تاریک است به خانه برمیگردم. باورم نمی شود که اینهمه روز و هفته و ماه و نیمی از سال گذشته است. اگر به خودم بود، دوام نمی آوردم اما الآن دیگر کارم شده است. مثل سابق و قبل از بازنشستگی ام درآموزش و پرورش که ساعت شش صبح از خواب بلند می شدم و می رفتم سرکارو عصر خسته وکوفته به خانه برمی گشتم. سی سال آزگار توی این مملکت خرابشده چطوری زندگی کردیم وچی کشیدیم بماند اما این آخرسری که بچه ام را هم به این آخوندهای هیولا بدهم که بکشند وبخورند، نه این دیگر برای سرشان خیلی زیاد است. روز و روزگارم شده است جنگ! ـ
جنگ اعصاب، جنگ روحی و روانی بین بیم و امید، جنگ با مغول های وزارت اطلاعات آخوندی وگشتاپوهای جلوی درزندان اوین وجنگ برای نجات جان بچه ام وبقیه زندانی ها وجنگ فیزیکی با تن و بدن و قلب بیماری که فریاد می زنند:«ول کن! بس است.» ولی من ول کن نیستم. دو ساعت توی راه هستم تا به زندان برسم. نفسم بند می آید تا سربالایی را بالا برم و خودم را به در زندان برسانم. دم دراسم بچه ام را میدهم و بعد می روم پیش خانواده ها و منتظر می مانم. هرازگاهی ملاقات می دهند و همین امیدی است که دلم را به دیدن بچه ام روشن نگه داشته است. نمی خواهم که فکرکنند بچه ام بی صاحب است و بکشندش. یک هفته بعد از دستگیری پسرم، همسرم سينا تاب تحمل نیاورد وسکته قلبی کرد اما خوشبختانه نجات یافت ولی دیگر نتوانست مرا دراین راه یاری کند اما پشتیبان جمع ما و قیام مردم است. سهيل کوچکترین پسر ماست که بعد از انتخابات و در اعتصابات دانشگاه دستگیرش کردند. ازآنموقع تا حالا زندگی من چنان زیر و رو شده که پنجاه سال زندگی من یکطرف و این چند ماه یکطرف دیگر. نه به خاطر رنج وسختی های طاقت فرسایی که کمرجوان را میشکند، چه رسد به پیر، برعکس می خواهم بگویم که یک آدم دیگری شده ام. سی سال آزگار تحقیرها و توسری های این رژیم را تحمل کردم. جرآت نداشتم هیچوقت از حقم دفاع کنم ودر برابر تمام زورگویی هایش مثل بقیه کوتاه می آمدم، ولی حالا، ورق برگشته است. ما عوض شده ایم. ما آدم ها عوض شده ایم. بعد از کنار رفتن پرده های تقدس و فریبی که به دست خودشان پاره کردند، یک دورهٌ سکوت شکست و تحمل ذلت تمام شد و ورق برگشت. ما دل وجرآت پیدا کردیم که به آخوندها حرف آخرمان را بزنیم و بگوییم که گورتان را گم کنید و از این مملکت بروید، سی سال است که به تمام حقوق این ملت درپشت پرده تجاوز کرده اید ودیگر بس است؛ دست از تجاوز آشکار به جوانان ما بردارید. نمی ترسیم. نه توی خیابان و نه توی اتوبوس و نه توی تظاهرات و نه توی زندان و نه جلوی در زندان.آره من عوض شده ام و این آخرعمری نه فقط با همه سلول هایم از این سیستم مخوف دینی متنفرم و با آن می جنگم بلکه عشق جدیدی هم پیدا کرده ام. خانواده جدید و ملت جدیدی هم پیدا کرده ام. نیرویی که هر روز صبح تن خسته و بیمار مرا به میدان می کشاند. انگیزه ام بیش از تنفر وکینه و انتقام گرفتن ازوزارت اطلاعت آخوندی ونجات بچه ام،عشقم به این خانواده و این ملت نو است که روح مرا سرشار از امید کرده است. این جمعیت آگاه وآزاده، متحد ویکپارچه با هم و سرشار از محبت است و من در این محبت خدا را می بینم. خدایی که سی سال از من دزدیده شده بود و من آن را دوباره پیدا کرده ام. عشق به این حق طلبی است که مرا نه فقط شیفته ملتم کرده بلکه درگوش های دلم نیز نوای دلانگیز رستاخیز روحم را می شنوم؛سی سال مٌرده بودم وروح قیام مرا زنده کرده است، با آنکه پسرک معصومم قربانی شده ودر دست جلادان است اما نور خدایی امید برای تغییراین شرایط ناحق و ظالمانه در دل ما روشن شده و نورخدا را کسی نمی تواند فوت کند وخاموش کند!ـ
تمام این جمعیت را به نام می شناسم. تمام خانواده های زندانیان را هر روز می بینم و تا آنجا که چانه ام قوت بده با تک تک شان سلام وعلیک می کنم وحرف می زنم وتمام خبرهای مربوط به داخل زندان و بقیه خبرهای مهم را رد و بدل می کنیم وتلاش می کنیم که پیک های بچه های داخل زندان باشیم وکارهای آنها را در بیرون زندان دنبال کنیم. مثلا به دادستانی می رویم واگرچه میدانیم بی نتیجه است اما فشار می آوریم. وقتی یکی از بچه ها دادگاه دارد، سریعا از اخبار یا نتیجه دادگاه همدیگر را با خبر می کنیم.
رژیم هر روز چند نفر نفوذی به داخل جمعیت ما می فرستد که با اخباردروغ روحیه ما را خراب کنند و اراده مان را درهم بشکنند اما ما حواسمان جمع است. اخباراگرچه تلخ وغم انگیز هستند وسوزدل و آه ما را روانه آسمان می کنند اما ناامید نیستیم. باور کنید که ما تنهاییم وجز خدا کسی را نداریم اما از همدیگرناامید نیستیم وقول داده ایم که پشت وپناه همدیگر باشیم ومن این خانواده های دلسوخته اما آگاه ودلاور را چنان دوست دارم که هیچکس را مثل آنان تا به امروزدر قلبم راه نداده ام. الآن می فهمم که درگذشته قلب من کوچک بوده؛ جای خانواده و فرزندانم و زندگی ام وشغلم و حتی شاگردانم اما حالا خیلی بزرگ شده است؛ بزرگ به اندازه ای که ملت شریفم را درخود جای داده است. عشق بزرگی که سی سال پیش همه مردم را به هم نزدیک کرده و فاصله ها را از میان برداشته بود وما را یک دل ویک زبان کرده بود و همین عشق، انقلاب را پیروز کرد وخمینی همین عشق را نابود کرد.
خمینی با اسلامش که هیستری تنفر وکینه و انتقام برای برگشت به قدرت قرون وسطایی مذهبی بود، تلاش کرد که از ملت ایران، امت اسلامی بسازد و ازکشور ایران، کشور اسلامی بسازد.ازهیچ قیمتی ازجیب ملت هم مضایقه نکرد تا بهشتی برای آخوندها وخودی ها ساخت وتاج حکومت شیعیتان را هم برفرق سرشان گذاشت و در طرف مقابل هم جهنمی از مرگ و جنگ و فقرو بیکاری واعتیاد و فحشا هم درست کرد که ملت ایران سی سال درآن سوخت وخاکسترش به جای ماند. اما قیام یکپارچه و اعتراضات به حق بعد از انتخابات، ما مردم را دوباره به هم نزدیک کرد و این نزدیک شدن به ما می گوید که جای این بهشت و جهنم درحال عوض شدن است، اگرچه این ظالمان آن را نمی فهمند! هنوز نمی فهمند!
از روزی که دوجوان بیگناه آرش رحمانی و محمدرضا علی‌زمانی باگرفتن اعترافات دروغ ازآنها و با نمایشات تلویزیونی ناجوانمردانه به اعدام محکوم و به دارآویخته شدند و جلادان با وقاحت اعلام کردند که 9 نفر دیگر را هم اعدام خواهند کرد، خون ما از خشم به جوش آمد. همان شب یکی از مادرها به من زنگ زد وگفت که فردا عصر یعنی روز شنبه دهم بهمن ماه در برابر زندان اوین برنامه ویژه تجمع مادرها واعتراض به اعدام ها را داریم. باید مقاومت وپافشاری کنیم تا نتوانند اعدام کنند.ـ
به زندان که رسیدم، تجمع بیسابقه ای دیدم. خانواده های زندانیان جلوی زندان بودند و جمعیت زیادی هم به حمایت و پشتیبانی خانواده های دستگیرشدگان ومادران عزادار آمده بودند. به تدریج جلوی زندان اوین چنان شلوغ شد که سابقه نداشت. خانواده ها خواسته هایشان را به مسؤلین داخل زندان داده بودند.آنها به اعدام ها اعتراض کرده وخواستار آزادی فوری و بدون قید و شرط زندانیان(دستگیرشدگان) و توقف اعدام ها شده بودند. حضور مردم معترض به اعدام دو زندانی چنان مؤثر بود که زندانبانان را به هراس انداخته بود. مسؤلین زندان اوضاع را از نزدیک کنترل می کردند و تظاهر به بی خبری کرده و از جمعیت می پرسیدند که چی می خواهید و اینجا چه کاردارید؟ جمعیت جواب می داد:« آزادی زندانی سیاسی!» یکبار پدری که خونش به جوش آمده بود، رفت جلو و گفت:« شما توی زندان چه کار می کنید؟ شرم نمی کنید که با شکنجه و با زور وبا فریب با گرفتن اعترافات دروغ، بچه های مردم را جلوی دوربین تلویزیون می آورید و بعد هم به دارآویزان می کنید؟ دست از فریب ملت بردارید. آمده ایم تا بچه هایمان را پس بگیریم. آمده ایم جلوی اعدام ها و محاکمات فرمایشی را بگیریم. برو به مسؤل بالاترت بگو که بچه های بیگناه ما را همین امشب باید آزاد کنید!» مردم برایش دست زدند و شعار دادند:«کاوه! کاوه!..» صحبت هایش داغ دل همه را تازه کرده بود و با وجود سوز و سرمای کشنده زمستان اما اراده کردیم که به تحصن ادامه دهیم تا مانع ازاعدام بقیه زندانی ها بشویم. منتظر ايستاده بودیم تا ببینیم چه خبر می شود که یکی از مسؤلین زندان آمد و گفت:«تعدادی از زندانیان امشب آزاد خواهند شد، بروید به خانه هایتان.» حرفش را باور نکردیم. تصمیم خودمان را گرفته بودیم که پایداری کنیم. باوجود تاریکی هوا اما جنب وجوش مردم فراوان بود وعده ای مستمردرحال رفت وآمد درمیان خانواده ها وجمعیت معترض بودند و با هشیاری چنان نظم وبرنامه ای برقرار کرده بودند که بهانه ای به دست مأمورین امنیتی ندهند. در دلم به هوش وتوانایی و روحیه ایرانیان درغلبه کردن برشرایط سخت آفرین می گفتم. از خودم می پرسیدم که این مردم قبلا کجا بودند؟ این قدرت و توانایی و مردم دوستی می تواند ایران راگلستان کند. یک عده آتیش روشن کرده بودند.درآن سوز وسرما رابطه مردم با هم چنان گرم بود که به عمرم یک چنین شب وچنین جمعی ندیده بودم. انبوه جمعیت نزدیک به بیشتر از هزارنفر می رسید.ـ
مأموران امنیتی برای ایجاد رعب و وحشت با خودروهای خود از میان خانواده ها و مردم تجمع کننده عبورمی کردند. چند تایی از نیروهای اطلاعاتی و لباس شخصی هم به میان جمعیت آمدند. ولی خانواده ها بدون توجه به حضور آنها به تجمع واعتراض خود ادامه دادند و با پایداری خود در شب سرد وسخت زمستانی، نشان می دادند که برای آزادی کردن فرزندان خود ودیگر زندانیان سیاسی مصمم هستند. ساعت هفت شب تعداد جمعیت به حدی زیاد بود که از قسمت پایین تا درب اصلی زندان اوین مملو از مردم بود. بیشتر از هزار نفر درمقابل زندان اوین آمده بودند و همینطور بر تعداد آنها افزوده می شود. قرار بود که این تجمع تا نیمه های شب ادامه پیدا کند. بعضی از مادران دست نوشته هایی در دست داشتند که بر روی آن نام مادر زندانی وعزادار نوشته شده بود "پروانه مداح راد آزاد باید گردد!" با بالا گرفتن صدای اعتراض مردم در مقابل زندان اوین، زندانبان چنان وحشت زده شده بودند که یکی از مسؤلین زندان دوباره به نزد خانواده های دستگیر شدگان آمد وگفت که قرار است امشب 23 نفر از دستگیر شدگان در تظاهرات آزاد شوند. منتظر ماندیم ودلشوره داشتیم. نگرانی درچهره همه به وضوح خوانده می شود. دقایق سرد به همراه سوز کشنده ای که تا مغز استخوان نفوذ میکرد، به کندی می گذشتند. تا اینکه ناگهان سر وصدایی بلند شد وگفتند که چند زندانی آزاد شدند. انگار که بمب منفجر شده باشد، ناگهان گرمای عجیبی به وجود آمد. دویدن خون تندي دررگهایم را حس می کردم. یک عده به جلو دویدند و یک عده از خوشحالی فریاد می کشیدند و صدای سوت وهلهله و حتی صلوات فرستادن، تمام فضا را گرفته بود. احساس شوق عجیبی داشتم.گویی که باری از روی قلب دردمندم برداشته شده بود. با چالاکی به سمت در زندان دویدم. زندانی های آزاد شده دو خانم بودند. یک دختر جوان و لاغر با قامتی بلند و نفر دیگر خانم میانسالی بود. هردو ازدیدن جمعیت شگفت زده شده بودند. دختر جوان با صدایی که ازشوق می لرزید،فریاد می زد:«درود برشما! درود!..» او از تلاش و فداکاری مردم به خاطر آزادی زندانیان و از حضورآنها در این شب سرد زمستانی تشکر و قدردانی کرد. سپس بر زمین زانو زد و با خوشحالی خاک پاک ایران زمین را بوسید. بوسه او برخاک، چنان عواطف جمعیت را برانگیخته بود که همه گریه می کردند.
خانواده این دو زندانی پیش آمدند وآنان را درآغوش گرفتند. صدای گریه شادمانی مادر دخترجوان چنان بلند بود که قلبها را درسینه به لرزه انداخته بود.ـ
تصورچنین شادمانی بزرگی درسرمای کشنده شب زمستانی و در برابر درب زندان مخوف اوین برای من غیرقابل تصور بود. پس از مدتها غم و رنج احساس شادي می کردم. تلخ رنجی که جانم را پٌرکرده بود، جای خود را به شیرینی و مبارکی میداد. شاد بودم و با اشیتایق درانتظار آزادی بقیه بودم. همانجا درکنار در منتظرماندم. آرام اشک می ریختم. چون می دانستم که پسر من درمیان آزاد شدگان نخواهد بود اما جانم نیازمند نوشیدن شربت شوق آزادی ونجات جان دیگر زندانیان بود.ـ
دوباره درب سنگین وسیاه زندان بر روی پاشنه چرخید و باز شد و از میان دو لنگه آن به ناگاه جوانی چون پرنده به بیرون پرید. صدای فریاد شادمانی او مثل بمبی در فضا منفجر شد. دریک لحظه مردم هجوم آوردند وپرنده آزاد شده بر فراز دست ها درهوا می چرخید. بعد از او، زندانی بعدی و همچنین نفر دیگر آزاد شدند.زندانی ها چند تا جوان بودند که مردم آنها را بر سر دستان گرفته بودند و جمعیت انبوه فشار می آورد تا به چشم خودش آزادی آنها را ببیند.آزادی آنها قیمت چند ماه تحمل رنج وسختی ما درجلوی زندان اوین و به ویژه قیمت حضور مردم در این شب سرد کشنده زمستانی بود.آزادی آنها پیروزی برای همه بود! جمعیت راه باز کرد تا خانواده ها پیش بیایند و زندانی شان را درآغوش بگیرند، به ناگاه جمعیت ساکت شد. لحظه عجیبی بود. لحظه غیرقابل وصفی که همه ما را به گریه انداخته بلند بود. تقریبا همه گریه می کردیم. زندانی ها خوشحال بودند و برای دقایقی درآغوش مادران دردمند خود فرورفتند. جوانی که اول آزاد شده بود، پیش آمدودر برابر جمعیت قرارگرفت وبا صدایی بلند گفت:« درود برشما! درود برآگاهی وپایداری وهمراهی شما که از حق ملت و ازحق حیات فرزندانتان دفاع کردید. پایداری وحضورشما درپشت درهای بسته زندان، دستهای بسته ما را از بند باز کرد و دستان باز بازجوها را برای جنایت بیشتر بست. درود بر شما مردم غیور که با پشتیبانی و با حضور وبا اعتراضتان در برابر زندان، آزادی ما را میسرکردید. این پیروزی برشما مبارک باشد و به امید رسیدن به سرمنزل نهایی قیام و برقراری عدالت و دموکراسی ، پایدار و متحد باشیم.» سخنرانی کوتاه و پٌرامید او چنان مؤثر بود که همه هیجانزده شده بودیم و با صدای بلند فریاد می زدیم و شعارمی دادیم. بعد از او پسر(شاعر) جوانی پیش آمد وشعری را که درهمبستگی مردم با زندانیان قهرمان سروده بود، با صدایی که از سرما و از هیجان می لرزید، خواند. شعر او چنان مؤثرو تکان دهنده بودکه بی اختیار قلب در سینه می لرزید واشک از دیده ها مثل باران می بارید. در گرمای شعر شاعر جوان، احساسات غرورآفرین و ملی ما روح تازه ای به خود گرفته بود. تأثیر کلام زیبای اوجان تازه ای در تن های خسته و سرما زده ما دمیده بود. شعر او فوران احساسات انباشته شده در سینه های ما بود که در قالب کلام او به خوبی وصف شده بود. بعد ازشعرخوانی او چند تن از مادران پیش آمدند وچند کلامی صحبت کردند. چشم های همه پر ازاشک شوق بود. یکی از مادران با آنکه گریسته بود وصدایش میلرزید اما رو به جمعیت گفت:« باید شاد باشیم و بخندیدیم تا بدانند این زندانی کردن ها، ما را و ملت را از پای در نمی آورد وما مصمم به بازپس گرفتن حقوق انسانی وهرآنچه که در این سی سال ازدست داده ایم، می باشیم.» جمعیت برای او ابراز احساسات کرد.ـ
با آنکه مأموران زندان مکرراز مردم می خواستند که به خانه های خود برگردند اما همه مصمم بودند که به پایداری خود ادامه دهند. این پایداری مؤثر بود و آزادی زندانیان دردسته های کوچک همچنان ادامه داشت تا ساعت ده و نیم شب 23 زندانی دیگر آزاد شدند وبا آزادی هریک ازآنها فریاد شادمانی جمعیت بلندتر و بلند تر می شد، گویی که بیست و سه 23 بار گلوله های توپ شادی در فضا شلیک شده باشد. با آزادی هردسته از بچه ها عده زیادی با تلفن های همراه خود زنگ میزدند وخبرمسرت بخش آزادی بچه ها را به گوش دوستان وآشنایان می رساندند. پس از تحمل ماه ها رنج و اندوه وغم، شکوفه های لبخند به رنگ وبوی گل یخ که از میان برف ها میروید، در محفل عاشقانه مادران قهرمان شکفته بود وعطرافشانی می کرد. پس از ماه ها تحمل رفتار تحقیرآمیز زندانبانان، گویی که ما یا فرزندانمان مجرم هستیم، حالا این طرف مقابل بود که می شکست و با آزادی فرزندانمان افتخار وغروراز آن ما بود. آیا برای آنها عبرتی خواهد بود که به خود آیندو صدای انقلاب مردم را بشنوند؟
سجده آزادی آن دختر جوان برخاک، چنان پاک بود که زندانبانان تاب دیدنش را نیاوردند و روی خود را برگرداندند و به داخل زندان رفتند! شب اشک ها و لبخندها بود! شبی که قلب های ما درسینه بیش از تمام عمرمان لرزیده بود. ما با معجزه همین قلب های خود و با دستان خالی اما با پشتیبانی فداکارانه مردم ادامه خواهیم داد.ـ
همه خوشحال بودیم وبه دور زندانیان آزاد شده حلقه زده بودیم وقرار برای روز بعد را گذاشتیم. شب سرد زمستانی را با پیروزی حق برباطل پشت سرنهاده بودیم. فردا را درپیش روی خود داشتیم. اراده کرده بودیم که از فردا نیز روزپیروزی بسازیم.ـ

...ادامه دارد

یازدهم بهمن ماه 1388

Sonntag, 28. Juni 2009

عقرب زرد

نوشته: ملیحه رهبری

عقرب زرد!

فتانه خیلی کم حرف می زد. شاید این امر به دلیل کار زیادی بود که او درخانه داشت. آنروزها من از بیمارستان آمده بودم و او چند روزی برای کمک کردن به نزد ما آمد. جمعیت ما زیاد بود و نزدیک به ده نفر دریک آپارتمان بودیم و فتانه فرصت سر خاراندن هم نداشت. ولی چند روز بعد ناگهان همه چیز تغییر کرد و فقط من و او و سه بچه کوچک درخانه باقی ماندیم. دوستان ما همه رفته بودند؛ حتی همسران ما. کمبودشان آپارتمان را سوت و کور کرده بود اما خوشحال بودیم که آنها به جای امن و امانی رفته اند و حدس می زدیم که به کردستان رفته باشند و می دانستیم که به این خانه دیگر باز نمی گردند و آرزو می کردیم که جان سالم از تورهای بازرسی به در برده باشند.
بعد از یک هفته حال من بهتر شد و توانستم ازتخت پایین بیایم و سعی کردم به نوعی به فتانه در کارهای خانه کمک کنم. به نظرم این موضوع باعث شد که او فرصتی پیدا کند تا ما کمی با یکدیگرحرف بزنیم. در این چند روز او هیچ صحبتی با من نکرده بود، فقط نام مستعارش را می دانستم و دلیل آن هم برایم روشن بود. هردو ما از حرف زدن پرهیز می کردیم. همه زندگی ما اطلاعات بود وهرکلمه حرف لو رفتن این اطلاعات بود.آگاهانه دهان های خود را بسته بودیم. با دستگیری وشکنجه یک قدم فاصله داشتیم و بهتربود که هیچ اطلاعاتی نداشته باشیم و به اصطلاح پاک باشیم. اما درطول یازده ماه گذشته آنقدرحوادث فشرده و به غایت دردناک برما گذشته بود که مثل هرآدمیزادی نیاز به حرف زدن یا درد دل کردن با کسی در ما قوت می گرفت ومی خواستیم بار سینه های سنگین خود را کمی سبک کنیم. شاید به همین دلیل بود که بی اختیار به خود اجازه دادیم که حرف کم ضرری برای گفتن پیدا کنیم. نخست فتانه بود که جرأت کرد و سرصحبت را باز کرد. نمی دانم چرا آنچه اوگفت، چنان باعث حیرتم شد که در خاطرم باقی ماند. آنچه اوگفت هیچ ربطی به موضوعات با اهمیتی نداشت که درآن ایام فکر ما درگیرآن بود و بالعکس وحتی به ظاهر یک موضوع کاملا بی ربط و بی اهمیتی بود که در بین ما کمترکسی درباره آن حرف می زد. اما فتانه به طورجدی و حتی با هیجان از یک خواب عجیب خود برای من صحبت کرد. من هیچوقت خواب نمی دیدم یا بهتر است بگویم که هیچوقت خواب هایم درخاطرم نمی ماندند و اگر هم کابوس یا رؤیایی می دیدم، معنایی درعالم واقع نمی یافتند و به همین دلیل اعتقادی به خواب نداشتم. دراطراف من هم کسی به خواب یا رؤیا یا تعبیر آن اهمیتی نمی داد. نسلی بودیم که سعی می کردیم روشنفکریا انقلابی رفتار کنیم و خیلی متفاوت از نسل های پیشین خود یا مردم عادی فکرکنیم واز این قبیل صحبت ها فاصله جدی بگیریم. اما نمیدانم چرا به خود اجازه دادیم درباره خواب حرف بزنیم! شاید چون امیدهای بسیاری... در قلب ما پرپر شده بودند و شاید از دنیای واقعیت ها وقانونمندی های تلخ آن ناامید شده بودیم، شاید نیاز به معجزه داشتیم و از اینرو به دنیای خواب یا رؤیا وچه بسا پیشگویی های آن علاقه یا توجه نشان دادیم. به هرحال فتانه ازیک خواب عجیب خود برای من صحبت کرد. جالب این بود که خودش تعبیر خوابش را کشف کرده بود و می گفت که بعد از سه سال امروز به روشنی پیام خوابم را می فهمم. کاش همان شبی که این خواب را دیدم، معنی آن را هم می فهمیدم و آنوقت می توانستم کاری یا ممانعتی بکنم تا امروز پیش نیاید و اینهمه عزیزان ما کشته نشوند. من ازصحبت های او کنجکاو وعلاقمند به فهمیدن خواب او شده بودم اما سؤالی نکردم و فتانه را راحت گذاشته بودم تا داستان را مطابق میل خودش تعریف کند. چون اگر این موضوع صحبت زود تمام می شد ما مجبور می شدیم، سکوت کنیم. قبل ازآنکه او داستان خواب خود را بگوید، لحظه ای مکث کرد. عجیب بود که دریک لحظه هر دو با هم آه بلندی کشیدیم. نگاهی به یکدیگر کردیم اما چیزی نگفتیم. فتانه گفت:« روزهای آخرانقلاب(57) بود و فرشید(برادرش) هنوز زندان بود. من کار و درسم هر دو را ول کرده بودم و با نامزد فرشید (معصومه)، هر روز جلوی در زندان اوین بودیم و بعضی روزها هم برای تماس با وکلای زندانیای سیاسی به کانون وکلا می رفیتم. فرشید در دوران دانشجویی با دختری همفکرخودش نامزد شد اما یک ماه بعد دستگیر و بعد هم به حبس ابد محکوم شد اما نامزدش به دلیل همفکری با فرشید وفادار به او باقی ماند و حالا هر روز برای نجات او تلاش می کرد. ما باور نمی کردیم که زندانیان سیاسی آزاد شوند اما آزاد شدن چندتایی باعث امیدمان شده بود. هر روز یک خبرتازه یا شایعه ای بر سرزبان ها بود و هیچ کس نمی دانست که آیا انقلاب پیروز خواهد شد یا نه؟ آیا همه زندانیان سیاسی آزاد خواهند شد یا نه؟ همیشه دلم می خواست از فردا خبر داشته باشم. ته دلم هیچ اعتمادی به خمینی نداشتم و انقلاب را حق کسانی می دانستم که مبارزه کرده بودند و مثل فرشید در زندان بودند و می خواستند دیکتاتوری شاه را سرنگون کنند. اصلا به این شیوه سرنگونی شاه با راهپیمایی خیلی شک داشتم اما هر روز تظاهرات بود و هر روز کشته و مجروح و هر روز دستگیری! مردم در صحنه بودند و ما هم به دنبال توده ها راه افتاده بودیم و نمی فهمیدیم چه کار می کنیم وچرا می گوییم خمینی رهبر! درحالیکه اساسا رهبری مبارزات در قرن بیستم به نیروهای پیشتاز انقلابی تعلق داشت و باور و امید ما هم برای یک آینده روشن به مبارزان پاک واز جان گذشته و به زندانیان سیاسی مان بود. آنها علم و تجربه مبارزات معاصر را داشتند و می توانستند انقلاب را بعد از سرنگونی به سمت ساختاری نو رهبری کنند اما خبری از آزادی زندانیان سیاسی نبود. برخی از دستگیرشدگان در تظاهرات آزاد می شدند. شایعات زیاد بود و حتی وکلای زندانیان سیاسی می ترسیدند که با بحرانی تر شدن اوضاع ، ساواک دست به کشتار زندانیان سیاسی بزند. همه نگران بودیم واکثرا بعد از پایان تظاهرات، عده زیادی جلوی زندان اوین می رفتیم و خواستار آزادی زندانیان می شدیم. روزهای پٌرتب و تابی بودند. حوادث مثل سیلی بودند که به راه افتاده بود و کسی قادر نبود جلوی آن را بگیرد. هرشب به این موضوع فکر می کردم که فردا چه خواهد شد؟ دلم می خواست از فردا با خبر بودم! دلم می خواست که از سرنوشت انقلاب با خبر باشم. هر روز یک اتفاق تازه ای می افتاد. فشار مردم وخواسته آنان برای آزادی زندانیان چنان بالا بود که بالآخره فرشید هم از زندان آزاد شد. درآن لحظه من احساس عجیبی داشتم؛چنان خوشحال و سبک شده بودم که احساس می کردم، یک کوه سنگین از روی دوشم برداشته شده است. دیر وقت بود و فرشید را به سرعت به خانه آوردیم. چه شبی بود! غیرممکن؛ ممکن شده بود. شادی ما سقفی نداشت. دست می زدیم. سرود انقلابی می خواندیم وهرکس یک کاری می کرد و این وسط مامان بر سر فرشید و نامزدش نقل و سکه می ریخت.آزادی فرشید یک جشن پیروزی بود که امید ما را به پیروزی انقلاب صد چندان کرده بود. تمام سلول های من سرشار از شادی بودند. گریه خوشحالی مامان قطع نمی شد. فرشید از زندان آزاد شده بود. آنشب با وجود حکومت نظامی اما خیلی ها خودشان را به خانه ما رساندند وتا صبح جشن داشتیم. به نظرم که آنشب حتی ستاره های آسمون در بالای حیاط خانه ما از خوشحالی می رقصیدند. مجموعه اتفاقات مربوط به انقلاب تا آزادی فرشید چنان برق آسا بود که من نمی توانستم اینهمه سعادت را باور کنم.
آنشب احساس میکردم آرزوی رسیدن به آن فردایی را که دلم می خواست، محقق شده است. فردا رسیده بود! شاید تا پیروزی نهایی هم چند قدم بیشترفاصله نبود. اما دلشوره و اضطراب عجیبی به خاطر فرشید داشتم. حکم زندان فرشید حبس ابد بود به همین دلیل آزادیش را باورنمی کردم و می ترسیدم که این آزادی چند روز یا چند شب بیشتر نباشد و دوباره شاه وساواک براوضاع مسلط شوند و دیر یا زود بیایند و فرشید را دستگیر کنند و با خودشان ببرند. خاطره بار اولی که ریختند و کتکش زدند و به دستانش دستبند زدند، به طور وحشتناکی در خاطرم هنوز زنده بود. انگار که دلم می خواست یکجوری ازخطرها با خبر باشم و بتوانم جلوی آن را بگیرم. دلم می خواست از فردا با خبر باشم. دلم می خواست حتی بدانم که سرنوشت انقلاب چه خواهد شد؟
همانشب با فرشید حرف زدم. به فرشید و گفته های او مثل گفته های یک پیغمبر ایمان داشتم.او به پیروزی انقلاب خوش بین بود اما گفت که برنده این انقلاب نیروهای انقلابی نخواهند بود زیرا رهبری انقلاب در دست نیروهای انقلابی نیست. این حرف او مرا شوکه کرد. اما موضوعی را برای من روشن کرد. من تردید داشتم. راستش به آقای خمینی تردید داشتم. رهبری انقلاب را حق کسانی می دانستم که حداقل ده سال به خاطرآن زندان کشیده بودند اما حالا خمینی از راه رسیده و رهبرانقلاب شده بود. در همه تظاهرات و راهپیمایی ها آخوندها وبازاری ها جلو بودند و مردم دنبال آنها و ماهم به دنبال مردم. کار برعکس شده بود. سراز این معادله پیچیده در نمی آوردم. با خود فکر می کردم که چه خواهد شد؟ دلم می خواست که از فردا خبر داشته باشم. همان شب یک خواب عجیبی دیدم. خوابی که هیچوقت معنی آن را نفهمیدم تا همین چند روز پیش که به اتاقم رفتم. دلم می خواست با خودم خلوت کنم و به فرشید فکر کنم. راستش گریه کردم. به خاطردو تا بچه کوچکش که یتیم شده اند، گریه کردم. سه سال قبل را به خاطر می آوردم، شب آزادی او و همان شبی را که ستاره ازآسمان ونقل از هوا برسر فرشید می بارید وحالا فرشید دیگر وجود نداشت. چرا برای آزادیش آنقدر شادی کردیم اگر درزندان باقی مانده بود، بهتربود زیرا حداقل تا ابد زنده بود و به ملاقاتش می رفتیم و می دیدیمش و حالا...هیچ! راستش ازهمان شبی که او از زندان آزاد شده بود من نتوانسته بودم این سعادت را باورکنم. شاید احساسات عمیق من نسبت به او وشاید هم ضمیرباطن من از ابتدا هشیاربود. حتی ضمیر باطن من با خوابی که آنشب دیدم به من هشدار داده بود.
با کنجکاوی از فتانه پرسیدم:« چه خوابی دیده بودی؟»
فتانه با همان لحن هیجانزده ادامه داد:« فکرمی کنم که سه سال قبل من امروز را درخواب دیده بودم. همانشب که فرشید از زندان آزاد شد. من در خواب دیدم که فرشید از زندان آزاد شده است و ما بی نهایت خوشحال هستیم. همه به دور فرشید در اتاق نشسته بودیم و او برای ما صحبت می کرد و ما با علاقه به او گوش می دادیم که ناگهان یک عقرب خیلی درشت و سیاه دراتاق پیدایش شد. همه ترسیدیم و از جای خود پریدیم و یکدفعه پراکنده شدیم. هرکسی دوید وچیزی پیدا کرد وآورد تا عقرب را بکشد. لنگه کفش یا پاره آجری و... به کمک هم عقرب را کشتیم اما ناگهان از درون آن عقرب سیاه یک عقرب سفید خیلی بزرگ بیرون آمد. همه از تعجب خشکمان زد. مات و مبهوت عقرب سفید را نگاه می کردیم. حتی عقلمان نرسید که آن را بکشیم ومن چنان ترسیده بودم که از خواب پریدم و با خودم فکر کردم که در اثر هیجانات و دلهره های شب قبل این خواب را دیده ام و بعد هم آن را فراموش کردم اما امروز بعد از سه سال، می فهمم که آن عقرب سفید که ما او را نکشتیم، همان خمینی بود. چه کسی می توانست تصور کند که خمینی یک عقرب خطرناک و کشنده مثل شاه است رنگ سفید وتقدس ظاهری او ماهیت پٌر زهرباطنش را از همه پنهان می کرد.»
فتانه ساکت شد. من به فکر فرو رفته بودم. به عقرب سفیدی فکر می کردم که پٌر از زهر بود و تمام زندانیان سیاسی و موج نیروهای جوان وفعال سیاسی را نیش زد وکشت. درآن روزهای اول انقلاب، هیچکس! حتی رهبران نابغه وتحلیل گران صاحب نام سیاسی و صاحبان خرد درآن روز، چنین تصوری از خمینی نداشتند اما ضمیر باطن پاک و ساده و عاشق یک خواهر بر برادرش به آسانی از آینده خبر داده بود. درست و دقیق هم گفته بود. افسوس که نمی توان خواب یا رؤیا یا زبان ضمیر باطن را جدی گرفت یا آن را باور کرد و یا مثل عهد عتیق و خواب های حضرت یوسف، ازطریق آن پیشگیری برای حوادث آینده کرد!
آنروزصحبت ما در اینباره پایان یافت و طبعا نیز به دنبال آن دوباره سکوت بین ما برقرار شد. اتفاقا همان شب فتانه از پیش من رفت و ندانستم به کجا رفت. خوشبختانه چند ماه بعد اورا در مناطق آزاد شده آنروزدر کردستان دیدم. با دیدن او بی اختیار به یاد عقرب سفید و مقدسی افتادم که روز وشب نیش خود را برتن پاک جوانان و زنان و مردان آزاده فرومی کرد و به گونه ای دردناک آنان را می کشت واندوه ملی و عمیقی بر روح و روان ملت به جا نهاده بود. اما وجود مناطق آزاد شده به مثابه یک رستاخیز و امید دوباره بود. کردستان با شکوه بود و دیدن انبوه یارانی که خود را به سلامت به مناطق آزاد شده رسانده بودند و دیدن مقرهای نظامی نیروهای پیشمرگه، دیدن شور وشعف وحیات سرزنده انقلابی واحیای مجدد آن روح به یغما رفته انقلابی بشارت یک بهشت واقعی اما کوچک و ناپایدار بود.
***
سی سال گذشته است. سالهای سیاه یکی پس از دیگری آمدند و گذشتند. عقرب سفید هم مٌرد و از خاطرها رفت اما تخم های خود را درهمه جا پراکند، به گونه ای که هیچکس نتواند روز وشبی را حتی درخواب و رؤیاهای خود بدون رعب و وحشت و ترس از نیش و زهر حکومت عقربیان به سر ببرد. به نظر می رسد در سرزمینی که مردم آن سی سال پیش برای سعادت و بهروزی انقلاب کرده بودند، امیدی برجای نمانده باشد.
بر روی کمد کوچکی که درکنار دیوار اتاق است، یک قاب عکس قراردارد.عکسی از کوه های بلند دربند وکوهنورد جوانی که بر فراز قله توچال ایستاده است. اوعرقگیری آبی برتن دارد و بادگیری سبز که به دور شانه خود افکنده است و کیسه خوابی که به کوله پشتی اش آویخته است. لبخند شاد و پٌر امیدی برلب دارد وآزادگی خود را با فتح قله توچال به نمایش نهاده است. او خیلی جوان است، حدود بیست و دو سال دارد وافسوس که بیشتر از بیست و دوسال هم زندگی نکرد. در راه سعادت و بهروزی مردم ایران جان خود را از دست داد.هربار که از کنار عکسش(برادرم) می گذرم یا هرباری که برایش شمعی روشن می کنم، درپاسخ به لبخند او با اطمینان می گویم:« مگرنه آنکه تو برای سعادت و بهروزی خلق کشته شدی، پس باید مردم ایران مثل مردم بسیاری دیگر از کشورهای جهان به سعادت و بهروزی دست یابند. باید خون پاک شما حتی پس از سی سال ثمرات خود را به بارآورد. آزادی و بهروزی مردم ایران امری ممکن است پس باید که تحقق پذیر باشد.؛ باید ایمان داشت، اگرچه هیچ نشانی از این ایمان دیده نمیشود، هیچ نشانی! اما مردم ایران سعادتمند خواهند شد زیرا خدا هست! زیرا روح خدایی تو و روح آن صدهزارجوان پٌرشورو پاک دیگر زنده است! پس باید به فرا رسیدن روز بهروزی و سعادت مردم ایران ایمان داشت!»
***
در برابر تلویزیون نشسته ام وفکر می کنم که دراین روزها هرکسی که ایرانی است چه درداخل یا خارج ایران در برابر تلویزیون نشسته است و با شگفتی و حیرت به شعبده بازی ای که خامنه ای برای شرکت مردم درانتخابات به راه انداخته است، نگاه می کند. برای نخستین بار دو جناح از مؤمنین به جمهوری اسلامی در برابریکدیگر نشسته اند و پرده از روی جنایات وکشتار و سرکوب مردم ، از دزدی وغارت اموال خلق، ازبی لیاقتی و فریبکاری یکدیگر و... برمیدارند. هریک آن دیگری را به اجحاف درحق مردم متهم می کند. حقایق تلخ سیاسی که تا به امروز اسرار الهی نظام خمینی و خامنه ای بودند، برملا می شوند. نقاب ازچهره عقرب های سفید افتاده است. حکومت سی ساله به کوزه زهری می ماند که از درون آن چیزی جز تلخی تراوش نکرده است. پس از سی سال، سرکوزه زهر بازشده است و اندکی از زهر آن بر روی زمین ریخته است. حقایق آشکار شده چنان سنگین هستند که خواب را ازچشم بسیاری ربوده اند. نخستین جرقه زده شده است. چه خواهد شد؟ پس از این اعترافات فردا چه خواهد شد؟ فردا!
طوفان انقلاب دوباره در راه است و اضطرابی آشنا چنان برجانها چنگ افکنده که یاد و خاطره سی سال قبل را در ضمیرها زنده کرده است.
هراسناک هستم. نیمه شب کابوس این نظام دوباره به سراغم می آید. برروی دیوارهای روشن وسفید اتاق عقرب زردی را به خواب می بینم. پس ازعقرب سیاه و عقرب سفید، عقربی زرد(مظهرفریب یا نفرت) از راه رسیده است. چنان وحشت زده هستم که اختیارهرحرکتی از من سلب شده است. نمی دانم برای کشتن عقرب چه وسیله ای باید بردارم. چشمانم را می بندم. با تمام قوا فریاد می زنم. عقرب! عقرب! فریاد می زنم و نمی خواهم که عقرب دیگری از راه برسد و قدم برسرنوشت مردم ایران بگذارد. برای لحظاتی نمی فهمم چه اتفاقاتی می افتد. به ناگاه کسی مرا آرام می کند و دلداریم می دهد. چشمانم را باز می کنم و درنهایت حیرت صدای برادرم را از سوی دیواری که عقرب برآن بود، می شنوم. دهانم از حیرت باز می ماند. او زنده است و لبخند پٌرآرامش و همیشگی خود را برلب دارد. در او هیچ هراسی نیست وعقرب زرد را به من نشان می دهد. باکمک قطعه چوب کوچکی آن را کشته است.عقرب جوان و زردی از کمرشکسته و دو نیمه گشته است. در یک لحظه آرامشی که همانند پیروزی انقلاب خلق دربهمن سال 57 بود، بر من مستولی می شود. در حیرتم که چگونه برادرم(زیرا زنده نیست) به کمکم آمده است که به ناگاه در چهره او، سیمای فرزند دلبندم را می بینم. سالهاست که اونیز همانند برادرم به نوعی مرا درسوگ خود نشانده است، سالهاست که نه کلامی از او و نه صدایش را شینده ام و در حیرتم که در این گاه او حاضراست و با طنین صدای امیدوارش و با همان عشقی که او را پروده ام، با همان عشق نامیرای مادر و فرزندی به قلب پٌراضطراب من امید بخشیده وبا اطمینان می گوید:« مامان خوشحال باش! مامان خوشحال باش!» کلام مطمین اوهراس واضطراب را از من دور می کند. آیا خطر عقربی نو و زرد از سر مردم ایران گذشته است؟
سراسیمه از خواب می پرم. لحظات سنگینی بر روح و روانم گذشته است. گویی در اندک زمانی ازیک سال نوری عبور کرده ام. خسته هستم اما شادی و پیروزی را باور می کنم. به آخرین بشارتی که به من امید بخشیده است، فکر می کنم:« خوشحال باش!» هیچکس از فردا خبر ندارد اما همه دلشان می خواهد که فردا به مردم ایران و به احقاق حقوق آنان تعلق داشته باشد!
***
یکروز بعد از نمایش انتخابات، عظیم ترین انفجار به وقوع می پیوندد. دوباره نماینده ضحاک از کوزه انتخابات بیرون آمده است. هرکس سنگی برمی دارد و به سوی کوزه پٌر زهر این نظام پرتاب می کند. طوفان بزرگ خشم خلق برخاسته است. دستان مردم خالی است ولی سینه آنها ازغرورایرانی واز شرف ملی پٌر و لبریزاست و با همان نیز می جنگند و در برابر دشمن خود می ایستند. باورنکردنی است اما حقیقت است. پس از سی سال پراکندگی، دوباره مردم به هم پیوسته و روحی واحد و یگانه گشته اند. طوفان حق طلبی کاوه از هرسوی ایران زمین برخاسته است، هرجوانی با خروش خود یک کاوه به پا خاسته است. کاخ ضحکاک به لرزه درآمده است؟ چه خواهد شد؟ فردا چه خواهد شد؟ آیا ضحاک دوام خواهد آورد؟ کوزه نظام شکسته است اما از همان شکاف، عقرب های سیاه از همه سو به مردم حمله می کنند. فریاد حق طلبی مردم در زمین وآسمان ودر سراسر جهان طنین می افکند. این فریاد جهان را از حرکت عادی وآرام خود بازمی دارد. نگاه ها به سوی ایران زمین خیره مانده است. دیری نمی پاید که قلب هر ایرانی شریف درسراسر جهان با قلب قیام مردم در ایران می طپد. همه برمی خیزند.
هیچکس نمی داند، فردا چه خواهد شد؟ فردای این قیام حق طلبانه و تاریخی چه خواهد شد؟ اما فردا آغاز شده است. دوهفته از قیام حق طلبانه مردم می گذرد. سرکوب روزانه و بی رحمانه مردم، جهان را به خشم آورده است. دختران و پسران جوان درخیابانها وحشیانه کتک می خورند. مردم ازشدت جراحات مجروح و معلول می شوند. مردم دستگیرو شکنجه می شوند. مردم تیر می خورند و درآخرین لحظه با چشمان باز کشته می شوند. روزهایی فرا می رسد که همه گریه می کنند. همه فریاد می زنند!
***
می گریم؛ مثل آسمان که طوفانی است و بارانی که می بارد. می گریم؛ با رنج زخمی ها، کتک خورده ها، تیرخوردها و کشته شدگان و با رنج مادرانی که دیگر پسرندارند. می گریم در غم شهادت ندا که سمبل مظلومیت این قیام می گردد. به همراه تمامی قلب های پر درد فریاد می زنم:« الله اکبراز اینهمه فریب و دغلکاری! الله اکبر ازسرکوب و ترور! الله اکبر ازآنچه که در سی سال حکومت خمینی وخامنه ای و آخوندها بر مردم ایران گذشت. الله اکبراز دست سازشکاران و ترسوها که مردم را تنها گذاشته اند والله اکبر از دست سیاست بازان! »
عقرب ها، قدم به قدم مردم را ازمیدان ها و خیابانها به سوی کوچه ها وازکوچه ها به سوی خانه ها عقب رانده اند وحتی آنان را تا پستوی خانه شان دنبال می کنند، مردم درخانه خود کتک می خورند، دستگیرمی شوند و به نقطه نامعلومی برده و خفه می شوند تا همه چیز پایان یابد و خاطره آخرین تجاوز جمهوری اسلامی به حقوق مردم نیز به فراموشی سپرده شود و این نظام بی آبرو دربرابر چشم جهانیان به بقای وحشیانه خود ادامه دهد! باید به آنان گفت:« می توانید و تا به امروزنیزصد هزار از فرزندان این میهن را کشته اید وصدهزار دیگر را سرکوب کرده اید اما با خدای این مردم چه می توانید بکنید که امروز به یاری وپشتیبانی آنان با روح و با قلب تمام مردم جهان برخاسته است!»


ملیحه رهبری
7. تیرماه 1388 برابر با 28، یونی، 2009

Samstag, 13. Juni 2009

برمردم ایران چه گذشت؟

برمردم ایران چه گذشت؟


صبح امروز بر مردم ایران چه گذشت؟ بدون شک صبحی تاریک و سنگین و پٌر درد و یک شکست و ضربه هولناک وتجاوزی غیرقابل انکار پس از فریب مردم ایران بود. چنانکه بسیاری بر رنج تلخ آن از نومیدی گریستند. کمترکسی است که امروز با تمام قلب خود برای مردم ایران نگریسته باشد!
صرفنظر از هر نوع گرایش فکری یا سیاسی و هشیاری وآگاهی سی ساله از ماهیت رژیم آخوندی و از ابتدا درتور وتله نمایش انتخابات آخوندی نیافتادن و... اما آنچه امروز صبح اتفاق افتاده است بیش از سیاسی بودن، انسانی است. فریب و تجاوز تاریخی و ملی به مردم ایران است که نه تنها تأسف وهمدردی عمیقی را در هر ایرانی آزاده برمی انگیزد بلکه خشم و تنفر نوینی را نیز می آفریند.
یک ماه قبل مردم ایران چنان هشیار وآگاه و بی اعتماد به دیکتاتوری مادون تاریخی جمهوری آخوندی بودند که کسی نمی خواست به پای صندوق های رأی برود و در انتخاب مجدد احمدی نژاد رییس جمهور از قبل تعیین شده آخوند خامنه ای شرکت کند. در کمتر از یکماه و در طول تبلیغات انتخاباتی، بیکباره چنان تاتر وشعبده بازی و سخن ازآزادی وحقوق مردم و برملا شدن خیانت ها وجنایات رژیم علیه مردم مظلوم ایران، بر پا شد که در روح مٌرده وسرکوب شده و به زنجیر و سیاهچال کشیده شده این ملت، تحول و باوری نو دمیده شد. این باور یا خوش باوری بیش ازآنکه خوش خیالی درباره این یا آن جناح باشد ازحقیقت حقوق مردم نشأت می گرفت. حق مردم که سی سال است زنده به گور شده است، خاک های آن به کناری زده می شد تا این حقوق بتواند خود را از قبر مخوف و هولناک قانون اساسی جمهوری اسلامی و ولی فقیه آن آزاد کند! آزادی عشقی است که در سینه ملت ایران هرگز نمی میرد و همین عشق انگیزه و شور وشادی به آنها بخشیده بود که در صبح جمعه با امید به روز و شاید هم روزگاری نو، برای رقم زدن سرنوشت خود وآینده سیاسی کشور که حداقل آن، نجات از شراحمدی نژاد بود به پای صندوق ها رأی بروند.
خیانتی که به آرای مردم ایران شده است؛ یک تجاوز هولناک تاریخی پس از یک فریب هولناک تاریخی، توسط بی شرم ترین سلطه گران فاشیست مذهبی حاکم بر ملت ایران است.آیا در این سی سال تجاوزی مانده بود که بر روح و جان وناموس مردم ایران نشده باشد که باید این را هم(نسبت به آرای خود) می دیدند. این فریب و خیانت تاریخی نشاندهنده ابعاد غیرقابل بیان سواستفاده و همچنین خیانت به مردم ایران، توسط دیکتاتوری حاکم آخوندی است و محکوم است.
همانگونه که تمام اعمال جنایتکارانه و ضد ایرانی این رژیم در تک تک روزها و تک تک سالیان حکومتش محکوم بوده است ،آخرین فریب و تجاوز بی شرمانه آن نیز محکوم است .
با امید که خیزش به پا خاسته مردم ایران برای احقاق حقوق خود از این ضربه هولناک و شکست تلخ، نهراسد و قدم به قدم بتوانند نقش تاریخی و چند هزار ساله و تعیین کننده خود را در برابر ضحاکان ماردوش زمان به پیش ببرد. ملتی که از شکست نهراسد، سرانجام شکست ناپذیر می گردد.
با امید به پیروزی مردم ایران برای ساختن میهنی آزاد وآباد در کنار تمام آزادگانی که هرگز ملت خود را فراموش نکردند وآنان را تنها نگذاشتند.
 22. تیرماه. 1388 برابر با 13 ،07 ،2009
ملیحه رهبری