<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-2417825991331585993</id><updated>2012-01-19T14:06:46.398-08:00</updated><title type='text'>یک آسمان ستاره . نوشته ها و یاداشتها</title><subtitle type='html'>نوشته ها،داستانها،ترجمه ها و شعرهای ملیحه رهبری</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://malihehrahbari3.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2417825991331585993/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://malihehrahbari3.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>maliheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10436782337004902018</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>36</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2417825991331585993.post-3609419713432962368</id><published>2011-09-01T08:44:00.000-07:00</published><updated>2011-09-01T09:03:47.320-07:00</updated><title type='text'>پدرسوخته های ابدی!ـ</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330000;"&gt;نوشته: ملیحه رهبری&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;پدرسوخته های ابدی!&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;ـ&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مامان همیشه می گفت: اگر شما نبودید، مجبور نبودم اینهمه بدبختی بکشم! اگرشما پدر سوخته ها نبودید، میرفتم خانه برادرم ویک لقمه نان بی منت سرسفره اش میخوردم و اینهمه خون دل از دست این مردیکه احمق نمی خوردم. اگر شما نبودید، مجبورنبودم هرشب دعوا و هر روز صبح کتک کاری سر خرجی خانه داشته باشم. تمام تنم کبود است و درد می کند. الهی دستش بشکند وقلم بشود. اگر شما نبودید، جانم راحت بود. اگر به خاطر شما نبود همان اول که زن دوم گرفت، طلاق می گرفتم و می رفتم خانه برادرم. به خاطر شما ماندم! بچه! اصلا به چه دردی می خورید و چه فایده ای برای آدم دارید؟ گورپدربچه! کاش بچه دار نشده بودم وکاش زن این مرد نشده بودم! مرد چیه؟ همه شون حقه باز و دروغگو هستند! اینکه زندگی نیست، مکافات است.ـ&lt;br /&gt;کاش شما نبودید و من اینهه فکر وخیال نداشتم! شب سرم را می گذاشتم روی بالشم وراحت می خوابیدم و فکر خرجی خانه و کرایه صاحبخانه را نداشتم. صبح می روید مدرسه و ظهر برمی گردید و خبرندارید که از کجا ناهارتان آماده می شود؟ باید از همسایه ها قرض بگیرم و یک چیزی بخرم و بپزم و آماده کنم وبگذارم برسر سفره و کسی هم نمی گوید:« دست شما درد نکند!» حیف از عمرم که هیچی ازآن نفهمیدم. اگرچند کلاس سواد داشتم، خودم خرج خودم را درمی آوردم و محتاج هیچ مردی نبودم. برای چی من توی این خانه مانده ام؟ به خاطر شما پدرسوخته ها که هیچ از زحمت آدم نمی فهمید. از مدرسه میآیید و باید زهرمارتان آماده باشد. خاک برسر آن مدرسه رفتنتان! توی این مدرسه چی یاد می گیرید که شما هیچوقت آدم نشدید؟ صبح تا شب درس می خوانید ویک کلام حرف هم با آدم نمی زنید. خبراز هیچی ندارید. نمی فهمید که مادربودن یعنی چی؟»ـ&lt;br /&gt;مامان یک جان و هزار رنج بود. جان مامان تلخ چون زهر شده بود واو در حالیکه گریه می کرد، از سرصبح با دلی خون و با چشمان گریان این سخنان را می گفت و بعد هم آنها را دوباره تکرار می کرد.ـ&lt;br /&gt;اوبازیگر این درام تأثرانگیز بود و تماشاچی های گریان و ترسان آن من وخواهرم بودیم.ـ&lt;br /&gt;دیدن گریه مامان من وخواهرم را به شدت متأثر می کرد. دلمان برای او می سوخت ولی کاری هم ازدست ما برای او ساخته نبود. چرا مامان این حرف های تلخ را می زد؟ شاید ما بچه ها نقش سوپاپ تخلیه فشارهای روزانه زندگی را برای او بازی می کردیم. پدرم سر او فریاد می زد و مادرم بر سر ما و ما با چشم گریان و دلی پرغم راهی مدرسه می شدیم. دریک چنین صبح های تلخی ما زود صبحانه مان را می خوردیم و بدون نق زدن برای گرفتن پول توجیبی به مدرسه می رفتیم. در راه مدرسه من وخواهرم هیچ حرفی با هم نمی زدیم. در مدرسه موضوع یادمان می رفت. چون هردو از زرنگترین شاگردان کلاس و ازخوشبخت ترین بچه هایی بودیم که مورد توجه و علاقه معلمان بودیم. اما ظهردوباره با ترس و لرزبه خانه برمی گشتیم. شاید مامان به خانه دایی جان رفته باشد واینبار دیگر برنگردد واضطراب های دیگر... اما درخانه غذا آماده بود ومامان هم دیگرغضبناک نبود وطوفان روحی او فروکش کرده بود. درابتدا ذهن های ما چنان بسته وکوچک بود که چون تماشاچی گیجی این صحنه ها را دیده و قادر به فکر کردن درباره آن(مشکلات بزرگترها) نبودیم و زود موضوع را فراموش می کردیم. بعد ها من از خواهربزرگترم یاد گرفتم که فکرکنم و در ذهن کوچک خود به دنبال راه حلی برای مشکل مامان(بزرگترها) باشم.ـ&lt;br /&gt;اگر ما نبودیم، مامان خوشبخت میشد. سخنان او چنان مرا می آزرد که نابودی و مرگ؛ یک راه حل بچه گانه وساده وطبیعی بود که ذهن مرا به خود مشغول می کرد. من آرزو می کردم که به هنگام عبور از خیابان زیر ماشین بروم و بمیرم و مامانم راحت بشود ویکباراین راه حل شجاعانه و ترسناک را به خواهرم گفتم. ولی خواهرم گفت که مرگ من به تنهایی فایده ای ندارد وباید راه حلی پیدا کنیم تا او وبرادرم نیزبمیرند و آنوقت مامان دیگر بچه ای ندارد و می تواند به منزل دایی جان برود ودر آنجا خوب و خوش زندگی کند. خواهرم گفت که سم راه حل خوبی برای مرگ دسته جمعی است اما ازکجا سم پیدا کنیم؟ ما سمی پیدا نکردیم و نتوانستیم مشکل را حل کنیم. مدتی بعد خواهر بزرگترم، دیگرهیچوقت از آرزوی مرگ یا نابودی با من حرفی نزد، بلکه به نظر می رسید که زود قضیه را فراموش میکند و من در زنگ تفریح او را می دیدم که با دوستانش بازی می کند وبرایم عجیب بود که او مثل من (!)نیست و دلیل آن را هم نمی فهمیدم. بعد ها که بزرگتر شدیم اودیگر به گریه وحرف های مامان هم اهمیتی نمی داد و به نظر می رسید که ناراحت نمی شود. شاید به این زندگی بدون راه حل عادت کرده یا آن را پذیرفته بود. اما اینطور نبود. درام زندگی مامان وتأثرات ناشی از رنج های او به نوعی معمار روحی ما نیز بود. روح شورشی ما درسالهای اول کودکی مان با دیدن و شنیدن رنج های او شکل می گرفت؛ طغیانی علیه ظلم و ستم وفقر وتحقیرات بشری وتضادهای طبقاتی واجتماعی آن روزگار!ـ&lt;br /&gt;اگر ما نبودیم، اگر فقر نبود، اگر بیسوادی و جهل نبود، اگر قانون اجازه تعدد زوجات را به مردان نمیداد، اگرآقاجان مطابق دین مبین اسلام آزاد نبود تا چند زن داشته باشد . اگر مطابق قانون و شریعت مقدس- مردان از اینهمه حقوق برای سلطه گری برخوردار نبودند. اگر یک مرد فقیرحق(آزادی) واجازه داشتن یک قبیله زن و بچه را نداشت. اگر ما در مدارس یک کمی آدمیت یاد می گرفتیم، شاید مامان خوشبخت می شد.ـ &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330000;"&gt;مدرسه درهای دنیای بزرگتری را به روی ما باز کرده بود اما پاسخی برای دردهای انسانی را در آنجا نمی آموختیم. تعلق ما به این دنیای بزرگ روز به روز بیشتر و به محیط کوچک خانواده کمتر می شد و با خانواده خود بیگانه تر می شدیم. تا جایی که در- اوان نوجوانی ازآن کنده شده بودیم وبندی بینمان باقی نمانده بود.ـ &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330000;"&gt;خوشبختانه دراین نقطه غیرمسؤلانه متوقف نشدیم وجلوترآمدیم تا به بودن خود معنایی مسؤلانه ببخشیم. حالا دیگراز بودن خود رنج نمی بردیم و فهمیده بودیم که پدرسوخته ما نیستیم بلکه کسانی هستند که برمسند قدرت نشسته اند اما قادر به حل معضلات اجتماعی نیستند. دو راه دربرابر ما قرار داشت یا گلیم خود را ازآب بیرون بکشیم وبا تلاش فردی و رسیدن به پست و مقامی، حفره وخلا های تلخ گذشته را پرکنیم وفقر و بدبختی های زندگی خانوادگی را برطرف کنیم و دردهای کهنه مامان را مرحم بگذاریم یا به کندن ریشه های ظلم وستم و فقر اجتماعی فکرکنیم ونسلی باشیم که در پرتو فداکاری و تلاش جمعی، پایه های نظامی نو و محکم برای جامعه ای رو به رشد را بنا کنیم.ـ&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330000;"&gt;به ناگزیر راه حل دوم را انتخاب کردیم و به جریان پر تلاطم سیاسی و حرکت های اجتماعی نسل خود پیوستیم تا ظلم وستم و نابرابری های اجتماعی را برای همیشه ریشه کن کنیم. اما باز عده ای از بودن ما ناراضی بودند و با بودن ما مشکل داشتند. مثلا بازجویان ساواک درحالیکه خواهر یا برادری یا دلیر مرد یا آزاده زنانی را که علیه ظلم وستم وفقروتبعیضات طبقاتی اعتراض کرده بودند، را تا حد مرگ ونابودی شکنجه می کردند، می گفتند:« اگرشما پدرسوخته ها و گوساله های خرابکار وطن فروش نبودید، دروازه های تمدن بزرگ تا شاخ آفریقا هم رسیده بود! شما چه می فهمید که وجود مقدس اعلیحضرت چه زحماتی برای این مملکت کشیده است! نابودتان می کنیم! پدرسوخته ها! وهزار فحش و بدو بیراه دیگر که شایسته خود پدرسوخته شان بود!»ـ&lt;br /&gt;وبسیاری را نیز نابود کردند اما درپرتوغیرت آن مبارزان وتحمل آن سختی ها و به مدد قیام ملت و وزش بادهای موافق بین المللی، سرانجام شاه مسند قدرت را رها کرد و رفت.ـ&lt;br /&gt;سه سال بعد باز شکنجه گران وبازجویان حزب اللهی درحالیکه تا حد مرگ و نابودی خواهران وبرادران یا زنان و مردان آگاه و آزاده را شلاق می زدند یا زنده زنده می سوزاندند، برسرشان فریاد می کشیدند:« اگر شما پدرسوخته های منافق وکافر وضد ولایت فقیه نباشید، جمهوری اسلامی جهانی می شود. شما چه می فهمید که وجود مقدس امام چه رحمتی برای جهانیان است! توبه کنید و به دامن اسلام برگردید یا همه تان را نابود می کنیم! پدرسوخته ها!» و هزار فحش و بدو بیراه دیگر که شایسته خود پدرسوخته شان بود که سوار مسند قدرت شده بودند و با بودن ما وخیلی های دیگر مشکل داشتند!ـ&lt;br /&gt;وباز این روح زخم دیده و استخوان های شکسته و جان تلخ مامان بود که چه درزمان شاه یا در زمان خمینی رنج های بیشتری کشید و داغ های سنگین تری را با آن دل ساده خود تا آخرین لحظات حیات خود به خاطر ما پدرسوخته ها(!) تحمل کرد. امروز بعد از گذشت سالیان وقتی به او فکرمی کنم، تردیدی ندارم که ما می خواستیم مامان را خوشبخت کنیم اما شعله های جهنمی دو دیکتاتوری مختلف دامن ما و ملت را یکی پس از دیگری گرفته بود، وغیرممکن بود که بتوان مادر خود یا مادران را از شعله های این آتش دور نگه داشت!ـ&lt;br /&gt;او رفت وپایان یافت وتن وجانش ازآن بارهای سنگین رها شدند اما دو چیز باقی مانده است. یکی رنج است و دیگری عشق و پیوندهای عمیق تر با بیشمار مادران رنجدیده سرزمینمان. امروز هم مثل گذشته رنج های جهل و فقر وگرسنگی و بی خانمانی و بیعدالتی وظلم وستم وهمان قوانین قرون وسطایی و برده سازبردوش میلیون ها میلیون زن و مادر وکودکان رنجدیده ایرانی سنگینی می کند ولی آنها تنها نیستند. بسیارند مردان و زنان آزاده و آگاه و مسؤلی که عشق و پیوندی عمیق با آنان دارند و به خاطرآنان تلاش می کنند. برخی با مشعل جان خود چراغ امید را درشب های تاریک دیکتاتوری، از دیروز تا امروز به ویژه در زندان ها و شکنجه گاه های اوین وگوهر دشت و... در سخت ترین شرایط ضدبشری روشنی بخشیده اند تا نوید بخش فردایی باشند که از همت های آنان ساخته خواهد شد.ـ&lt;br /&gt;امید است که در فردای روشن بدون دیکتاتوری کسی با بودن آن دیگری(شما یا ما) مشکلی نداشته باشد واز همان اول چاره کار را در:« اگر شما پدرسوخته ها نبودید.» جستجو نکند بلکه نگاهی به پشت سر خود و تاریخ دو دیکتاتوری و بر رنج هایی که به ویژه بر مادران رفته است، بیفکند و نابود کردن و نبودن ها را کافی بداند و به بودن ها و راه حل های روشن، عشق و اعتقادی عمیق داشته باشد!ـ&lt;br /&gt;!پایان&lt;br /&gt;سی ویکم ماه یولی، 2011 برابر با نهم شهریورماه &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2417825991331585993-3609419713432962368?l=malihehrahbari3.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://malihehrahbari3.blogspot.com/feeds/3609419713432962368/comments/default' title='Kommentare zum Post'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2417825991331585993&amp;postID=3609419713432962368' title='0 Kommentare'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2417825991331585993/posts/default/3609419713432962368'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2417825991331585993/posts/default/3609419713432962368'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://malihehrahbari3.blogspot.com/2011/09/blog-post.html' title='پدرسوخته های ابدی!ـ'/><author><name>maliheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10436782337004902018</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2417825991331585993.post-8731351632216279076</id><published>2011-05-25T22:47:00.000-07:00</published><updated>2011-05-25T22:54:23.297-07:00</updated><title type='text'>مادرمحمد وعبدالله فتحی</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#003300;"&gt;&lt;strong&gt;از: ملیحه رهبری&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;روزی صد بار بمیرید!ـ&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;نه زیباتر ونه حماسی تر و نه تاریخی تر ومحکم ترو حتی تکاندهنده تراز سخنان مادر محمد وعبدالله فتحی می توان دربرابرضحاک زمان گفت و یا نوشت. یک مادر؛ ازسویی خروشان چون کاوه ایران زمین و درطغیان عواطف خود چون آتشفشان وازسوی دیگرخونخواه خون پاک و بیگناه فرزندانش که چون زینب ، برسریزید زمان فریاد می زند:ـ&lt;br /&gt;بچه های من یکبار مردند. همه آدمها یکبار که بیشتر نمی میرند. اما حبیبی، خامنه ای، اعضای مجلس، دیوان عالی قضایی، دادستان حبیبی، رحیمی، ستوان بهرامی، روزی صد بار بمیرند! دو روز است که آرامش ندارند آنها، اما من آرامم. من افتخار می کنم. من تاج بالای سرم می کنم.» [اعدام دو فرزند بیگناهش را.]ـ&lt;br /&gt;- محمد وعبدالله به من گفتند:« مامان! ما داریم یک راه فوق العاده زیبایی را می رویم. مامان این را که من می گویم، همه کس این را نمی فهمد.» آنها دوست داشتند! و من همینجا جلوی همه تان ازخدا تشکر می کنم که آنچه بچه هایم دوست داشتند، انجام شد. خدایا شکرت! راضی به رضای توهستم. به من گفتند:« مامان!گریه نکن! سرتو بالا بگیر! چون ما انتخاب کردیم. تو هم به عنوان مادر ما انتخاب شدی.» خیلی های دیگر بودند با اینها. چرا کس دیگری انتخاب نشد. محمد وعبدالله، عمدا خدا این دوتا را با هم انتخاب کرد. چون مادری مثل من داشتند. به من گفتند:« مامان صبور باش! سرتو بالا بگیر!»ـ&lt;br /&gt;محمد وعبدالله رفتند به کمک خدا! حالا ببین چه مملکت آبادی پیدا میکنیم بعد ازمحمد وعبدالله؛ به خدا! خوشا به سعادتتان که پشت پایتان اینقدرخوب بود که آخوندها رفتند! که دادستان حبیبی تقاصشو پس داد. که رحیمی وستوان بهرامی تقاص پس دادند. بچه های من یکبار مردند. همه آدمها یکبار که بیشتر نمی میرند. اما حبیبی، خامنه ای، اعضای مجلس، دیوان عالی قضایی، دادستان حبیبی، رحیمی، ستوان بهرامی، روزی صد بار بمیرند! دو روز است که آرامش ندارند آنها اما من آرامم. من افتخار می کنم. من تاج بالای سرم می کنم.ـ&lt;br /&gt;بخشی ازپیام خانم مهوش علاسوندی مادرمحمد وعبدالله : وقتی آخرین ملاقات انجام شد و نزد دوستان برگشتم. همان هایی که در بیرون در منتظر من بودند. گفتم:« عزیزانم گریه نکنید! اینها ادعا می کنند که با کشتن دوفرزند من، جامعه ایران پاک می شود ومشکلات از این جامعه رخت برمی بندد. پس خوشحال باشید که با قتل دو فرزند من قرار است که آرامش به جامعه ایران بازگردد. قراراست که دیگرکسی گرسنه سربربالین نگذارد وکسی شکنجه نشود. قراراست که دیگرکسی از گرسنگی نمیرد. قراراست که تمام مصایب این جامعه که ازسروروی ما بالا میرود، تمام بشود. فرزندان من اولین قربانیان اینها نبودند اما امیدوارم که آخرین قربانیان اعدام باشند. آنها گفتند که مامان یک نامه برای تو وپدرمان ویک نامه هم به خدا و مستقیم برای خدا نوشته وسؤالات خود را کرده ایم. این چه حکومتی است که ازنامه فرزندان من به خدا می ترسد وچه حکومتی است که وصیتنامه فرزندانم را هم به من نداده است. درگرامیداشت یاد فرزندان من شمع روشن کنید و به یاد و در آرزوی دنیایی باشیم که زندانی نباشد. به امید اینکه در هیچ جای دنیا اعدامی نباشد. درهیچ جای دنیا شکنجه نباشد.ـ&lt;br /&gt;اینها بخشی ازسخنان وپیام مادرمحمد وعبدالله فتحی وبه ویژه سخنرانی حماسی او برسرخاک فرزندانش بودند. مادری که با شجاعت بی نظیرخود وبی هیچ پروایی، حماسه ای خلق می کند که لرزه براندام ها می افکند واشک وآه از سینه روان می کند. من آرزو می کنم که او آخرین مادر داغدار میهن ما باشد. نخستین سوگ های بزرگ و داغ های عظیم برسینه ملت ما ازدست ولی فقیه، ازسی سال پیش آغاز شد. من به مادرخودم می اندیشم که تنها یک پسر داشت وتمام آمال وآرزوها وامید وتکیه گاه وعشق او این فرزند بود که ازسویی مادر واز سوی دیگرمیهن وآزادی خلق خود را دوست داشت. دربگیر وببند های سال 60 او هم دستگیرشد و درحالیکه ما فراری ودربه در بودیم، او دراستخرهای خون دراوین اعدام شد. شنیدن خبر اعدام ظالمانه او وسوگ او برای مادر ما می توانست چنان جنون آسا باشد که ما هرگزجرأت نکردیم و به مادرمان نگفتیم که او اعدام شده است و تنها پسرش دیگر وجود ندارد. وشمع امید مادرمان را خاموش نکردیم اگرچه خمینی جانی(امام مقدس) جگر ازسینه مادرما بیرون کشیده بود. هفت سال گذشت ومادرما ازمرگ وازمزار وازخاک فرزند خود نیز آگاه نشد تا روزی که او نیز خود ازغم دوری و انتظار سکته کرد وپس ازسکته چشم ازجهان بربست. آیا چشمش به دیدار فرزند روشن شد یا نه نمی دانم اما می دانم که مادرمحمد وعبدالله فاتح، زنی بزرگ وشجاع وهمانگونه که خود با دستهایی باز رو به سوی آسمان سخن می گفت؛« خداوند فرزندان او را عمدا انتخاب کرد زیرا مادری چون او داشتند و او مادری انتخاب شده بود.» اگر فرزندان آزاده وآگاه او مایه سربلندی وتاج سر او گشتند وجود این مادرشجاع و به راستی برگزیده، مایه امید و افتخار وموجبات سربلندی و تاج سر ما وملت ماست زیرا چشم درچشم دیو و درداخل ایران می خروشد و دربرابرضحاکان خون آشام فریاد عدالتخواهی سرداده است. درود بیکران براو باد! باشد که ما، درهرکجایی که خون پاک جوانان وطن به ستم وبه ناحق برزمین می ریزد، علیه دیکتاتوری ولی فقیه و علیه آدمخواران و قصابان حکومت آخوندی، یکدل ویکزبان ومتحد باشیم[البته هستیم!] وفریادهای خروشان مادران آزاده و داغدار و عزادار که می تواند عرش خدا را به لرزه افکند، پیشتر ما را به لرزه افکنده باشد.ـ&lt;br /&gt;ملیحه رهبری&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;24 ماه مای 2011&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2417825991331585993-8731351632216279076?l=malihehrahbari3.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://malihehrahbari3.blogspot.com/feeds/8731351632216279076/comments/default' title='Kommentare zum Post'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2417825991331585993&amp;postID=8731351632216279076' title='0 Kommentare'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2417825991331585993/posts/default/8731351632216279076'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2417825991331585993/posts/default/8731351632216279076'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://malihehrahbari3.blogspot.com/2011/05/blog-post.html' title='مادرمحمد وعبدالله فتحی'/><author><name>maliheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10436782337004902018</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2417825991331585993.post-7558567468471450449</id><published>2011-03-13T03:08:00.000-07:00</published><updated>2011-03-13T08:38:33.551-07:00</updated><title type='text'>حاجی فیروز-آتش افروز</title><content type='html'>&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/-bkWqmDd_Dp0/TXzjhPqBoxI/AAAAAAAAAVs/4uYOo9-FA3k/s1600/%25D8%25B9%25DA%25A9%25D8%25B3%2B%25D8%25AD%25D8%25A7%25D8%25AC%25DB%258C%2B%25D9%2581%25DB%258C%25D8%25B1%25D9%2588%25D8%25B2.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5583587798310560530" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 200px; CURSOR: hand; HEIGHT: 142px" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/-bkWqmDd_Dp0/TXzjhPqBoxI/AAAAAAAAAVs/4uYOo9-FA3k/s200/%25D8%25B9%25DA%25A9%25D8%25B3%2B%25D8%25AD%25D8%25A7%25D8%25AC%25DB%258C%2B%25D9%2581%25DB%258C%25D8%25B1%25D9%2588%25D8%25B2.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#003300;"&gt;&lt;strong&gt;نوشته: ملیحه رهبری&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#cc0000;"&gt;حاجی فیروز- آتش افروز&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;قبل از عید نوروز و در وسط اسفند ماه، پیش ازآنکه حاجی فیروز درشهرها و خیابان های ایران دیده شود، ناگهان سروکله اش درآلمان پیدا شد و به مدت یک هفته به همراه کاروان های شادی(کارناوال) درشهرهای مختلف به جشن و پایکوبی پرداخت. قبل از بازگشتن او به وطن و پیش از آنکه صدای خوش آواز و طنین نشاط آور دایره زنگی او درکوچه و خیابان ها به گوش برسد، با او دیداری می کنیم.ـ&lt;br /&gt;- خوش آمدی! چه خبرها!؟&lt;br /&gt;حاجی فیروز: ارباب خودم سلام وعلیکم! ارباب خودم سرتو بالاکن! ارباب خودم مردم ایران\ نوروز اومده اخمارو باز کن!ـ&lt;br /&gt;- درود بر تو! چرا وچطور شد که آمدی خارج کشور! نکند که پناهنده شده ای؟&lt;br /&gt;حاجی فیروز با خنده می گوید: نه! اما سی سال آزگاراست که نتوانسته ام ملت را شاد کنم. گفتم که بروم و ببینم ملت های دیگر چطوری شادی می کنند! شاید به عقل ناقصم راه حلی برسد!ـ&lt;br /&gt;- خوب چی دیدی وآیا با دست پر برمی گردی؟&lt;br /&gt;حاجی فیروز: چی بگم؟! به اندازه سی سال خندیدم. راستش فکرش را هم نمیکردم که مردم یک شهرهمه لباس دلقکها یا لباس های چند قرن گذشته وحتی لباس غارنشینان را بپوشند وصورتشان را مثل دلقلک ها بزک کنند و با ماسک به خیابان بیآیند و با دیدن آنها حتی بخت النصر هم به خنده می افتد! آنهم نه یک روز و دو روز بلکه یک هفته کاملا آزاد وخوشحال باشند! آنقدرآزاد باشند که بتوانند همه شخصیت های سیاسی را از صدراعظم کشور گرفته تا ریس جمهورآمریکا وحتی پاپ را به باد انتقاد بگیرند ومسخره کنند وتمام وقایع جدی سیاسی وغیرسیاسی را بدون هیچ ملاحظه ای وآشکارا با ساختن مجسمه های کاغذی، به نمایش بگذارند[برروی قطارها] تا همه ببینند و با سلاح شوخی وخنده و جوک ، حرف خودشان را بزنند و شادی را حق خودشان بدانند. خیلی صفا کردم که یک روز درسال حاکمیت به دست دلقلک ها( حقیرها) می افتد و دراین روزآنها، کله گنده ها را بی نصیب نمی گذارند و همه را به باد تمسخر می گیرند. کاش شوخی وخنده در ایران هم به گونه سنتی یک روز آزاد بود، اونوقت من هم حسابی خدمت این آخوندها می رسیدم!ـ&lt;br /&gt;- آیا میدانی که 180 سال است که کارناوال یا همون قطارهای شادی بدون وقفه در این شهرها هست؟&lt;br /&gt;حاجی فیروز تعجب می کند: 180 سال! عجب ملت باحالی هستند! یعنی با وجود دو جنگ جهانی بازهم دست ازشادی وشاد مانی کردن برنداشته اند. شنیدم که حتی که اگر برف هم ببارد وهوا سردتر از این هم باشد باز تمام ملت به خیابان می آیند وآزادی خودشان را جشن می گیرند.ـ&lt;br /&gt;- راستی خودت چند ساله ات است؟&lt;br /&gt;حاجی فیروز: خودم؟ حقیرعمرش به قدمت عید نوروزاست و بین دو تا سه هزار سال است؟&lt;br /&gt;_ چطوری به دنیا آمدی؟&lt;br /&gt;حاجی فیروز می خندد ومی گوید: نگاه به امروزم نکن که با صورت سیاه و با لباس قرمز و با یک دایره زنگی در خیابان می گردم و گدایی می کنم. خودم که یادم نمی آید اما پژوهشگران محترم معتقدند که من اولش یک خدا یا الهه باستانی بوده ام که با یک پادشاه ازدواج می کنم تا از من باروری بر روی زمین زاده شود ولی بعد دلم می خواهد که به زیر زمین بروم زیرا خواهردوقلوی من در زیر زمین است. وقتی به زیر زمین می روم، درآنجا خواهر حسودم مرا اسیر خودش می کند و نمی توانم دیگر برگردم. در روی زمین هوا سرد و زمستان می شود وباروری زمین می میرد. خدایان دیگر برای حل این مشکل شوهرم را به جای من به زیر زمین می فرستند تا من بتوانم برگردم، آنوقت من دوباره به روی زمین برمی گردم و با آمدن من بهار می شود اما چون از زیر زمین و از مرگ بازگشته ام، رنگ صورتم سیاه شده است اما دلم شاد وسرزنده است. پس به راه می افتم و با کلاه قرمز وصورت سیاه و دایره زنگی ام مژده آمدن بهار را می دهم و دل مردم را شاد می کنم و اینهم ازشناسنامه من.ـ&lt;br /&gt;_ چه عالی! پس تو ازجمله خدایان باستانی هستی وقدرت کمی نداری! چرا به جنگ خامنه ای نمی روی. آنهم خودش را خدا می داند و برمنبرجانشینی خدا نشسته است.ـ&lt;br /&gt;حاجی فیروز با تواضع سرخود را کج می کند و میگوید: یکی دوتا فرق کوچیک ما با هم داریم. اولی آنکه من خدا یا الهه واقعی بوده ام و دستم به مرگ و مردن نمی رود و من مژده بخش آمدن بهار و گرمای زمین و جشن نور و روز نو هستم . من عاشق مردم هستم وخودم را به خاطرآنها کوچک و سیاه ومسخره می کنم تا برلب هایشان خنده بیاید و حرف های من شادی آورهستند و چون خودم مرگ را تجربه کرده ام، برای کسی مرگ نمی خواهم و سلاح من دایره زنگی و توپ من شلیک شادی است و به همین دلیل هم من با آنکه فقیر و ناچیز هستم اما زنده ابدی هستم اما خامنه ای و بقیه خلفا هیچ نشانه ای از خدای زنده ندارند و بخت النصرهستند و حتی در زمان حیاتشان جزو مرده های تاریخی هستند. سلاحشان مرگ است وخودشان را برای شادی دل مردم کوچک نمی کنند، ظاهرشان تمیز ومقدس ولی دلشان سیاه مثل یک دیو است. مردم کوچه و بازار سیاهی صورت مرا دوست دارند واز من نمی ترسند و با دیدن قیافه من دلشاد می شوند وهمه مرا دوست دارند، همه! اما مردم ازخامنه ای قاتل می ترسند و ازدارو دسته قصابش بیزارند و با شنیدن حرف های آنها دل مردم از غم می گیره. کی خامنه ای را دوست داره؟ اگرمردم آزاد باشند که بین من وخامنه ای یکی را انتخاب کنند. من برنده می شوم! وقتی که برنده شدم، همان اول کاردرزندان ها را باز می کنم تا غم از ایران برود.ـ&lt;br /&gt;- حالا که اینقدر خوب هستی، نمی شود که جایت را با خامنه ای عوض کنی؟&lt;br /&gt;حاجی فیروز می خندد: نه! هرکس باید خودش باشد. پیام آور مرگ نمی تواند پیام آور زندگی باشد. مگرآنکه خامنه ای بمیرد وملت خوشحال بشوند. خود به خود شادی بیآید.ـ&lt;br /&gt;- حالا که در اینجایی و آزاد هستی آیا پیامی برای مردم داری؟&lt;br /&gt;حاجی فیروزکلاه قرمزش را از سر برمی دارد و سرش را می خاراند و می گوید: پیام نه! اما یک آرزو دارم وآنهم این که یک روزی همه مثل من صورتشان را سیاه کنند ولباس قرمز بپوشند وکلاه قرمز به سر بگذارند و برای اعتراض به نداشتن حق شادی و شادمانی که همان حق زندگی است، به خیابان بیایند و وخوشبختانه هیچ رنگ سبزی در لباس من نیست و کسی به این بهانه دستگیر نخواهد شد و..و...دیگراینکه این سنت نیک دو سه هزارساله به دوره گردها یا گدایان واگذار نشود بلکه مثل چهارشنبه سوری یک سنت ملی بشود.\ یعنی که یک روز در سال روز حاجی فیروز باشد، روز شادی و روز بیزاری از ماتم وعزا در حکومت آخوندی و روزی که ملت بی سلاح- با سلاح خنده ارباب خودش باشد.ـ&lt;br /&gt;- با تشکراز تو و با آرزوی اینکه، آرزوی تو به زودی برآورده شود والهه یا همان خدای شادی وشادمانی به ایران عزیز بازگردد و هرگز آن را ترک نکند و به زیر زمین نرود!.ـ&lt;br /&gt;.ـ20اسفند ماه 1389 برابربا 12ماه مارس 2011&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;پایان!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ج* جشن کارناوال یکی از رویدادهای مهم برای مردم آلمان، به ویژه‌ساکنان شهرهای حاشیه‌ی رود راین، به شمار می‌رود. مردم با لباس‌های مبدل چندین روز را به جشن و شادی سپری می‌کنند و در این بین بچه‌ها هم با شوق و ذوق چشم به قطارهای کارناوال می‌دوزند که از فراز آنها شکلات و شیرینی می‌بارد. بیشتر ایرانی‌هایی که در آلمان ساکن هستند، چندان میانه‌ای با کارناوال ندارند و آن را بیشتر جشنی آلمان می‌دانند به خصوص که درآن الکل نوشیده می شود. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2417825991331585993-7558567468471450449?l=malihehrahbari3.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://malihehrahbari3.blogspot.com/feeds/7558567468471450449/comments/default' title='Kommentare zum Post'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2417825991331585993&amp;postID=7558567468471450449' title='0 Kommentare'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2417825991331585993/posts/default/7558567468471450449'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2417825991331585993/posts/default/7558567468471450449'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://malihehrahbari3.blogspot.com/2011/03/blog-post.html' title='حاجی فیروز-آتش افروز'/><author><name>maliheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10436782337004902018</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/-bkWqmDd_Dp0/TXzjhPqBoxI/AAAAAAAAAVs/4uYOo9-FA3k/s72-c/%25D8%25B9%25DA%25A9%25D8%25B3%2B%25D8%25AD%25D8%25A7%25D8%25AC%25DB%258C%2B%25D9%2581%25DB%258C%25D8%25B1%25D9%2588%25D8%25B2.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2417825991331585993.post-2005347538847147689</id><published>2010-10-18T14:21:00.000-07:00</published><updated>2010-10-18T15:39:54.310-07:00</updated><title type='text'>شادی در جمهوری اسلامی</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330000;"&gt;&lt;strong&gt;نوشته: ملیحه رهبری&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330000;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;شادی درجمهوری اسلامی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آنگاه که قربانی گشتی&lt;br /&gt;وسرت برسنگ قربانگاه افتاد&lt;br /&gt;وقلبت از سینه جدا شد&lt;br /&gt;دیگر جستجویشان مکن!ـ&lt;br /&gt;برای تو تنها پاهایت میمانند تا بگریزی&lt;br /&gt;وسرزمین عظیم سکوت و تقدس یک قربانی!ـ&lt;br /&gt;که به افسانه ای کوچک پیوسته باشد!ـ&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330000;"&gt;تلفن زنگ می زند به سوی تلفن می دوم. با شنیدن صدای خش خش تلفن، متوجه می شوم که از راه دور است. یک هفته است که منتظر این تلفن هستم. دچاراضطراب می شوم و می گویم:« آلو! آلو! شما؟» صدای سهیل را ازآنسوی سیم می شنوم که می گوید:« من هستم! سهیل! مامان صدای مرا می شنوید؟» قلبم به شدت شروع به زدن می کند ودریک آن دچارموجی ازاحساسات پرفشارومتناقض می گردم. می خواهم ازخوشحالی فریاد بزنم اما خود را کنترل می کنم، به تندی می گویم:« بله! بله! بفرمایید!» سهیل می گوید:« سلام مامان! از شما می خواهم که دچارشوک یا حمله قلبی نشوید. تلفن منزل درحال کنترل است وشاید به شما خبر داده باشند که من از زندان فرارکرد ه ام. شاید شما را در این رابطه بازجویی کرده باشند. می خواهم آنها بشنوند که درفرارمن هیچکس مقصر نیست. من موفق به فراراز ایران هم شدم. الآن هم در جای امنی هستم. نگران نباشید.»ـ&lt;br /&gt;از شنیدن این خبر خوش، چنان هیجانزده می شوم که بی اختیارشروع به گریه کردن می کنم و می گویم:«چی؟ نه! من هیچ خبری نداشتم که تو از زندان فرار کرده ای. بگو ببینم که راست می گویی یا داری با من شوخی می کنی. ازکجا زنگ می زنی؟ مگر ممکن است که تو فرار کرده باشی؟» سهیل می گوید:« مامان من درزندان نیستم و ازایران هم فرارکردم و درجای امنی هستم. باور کنید! اما نمی توانم بگویم چطوری فرارکردم. ازشما می خواهم نگران نباشید. راهی نداشتم جزآنکه فرارکنم. به چه گناهی باید سال های سال را درزندان ودر تبعید می گذراندم!؟» درحالیکه همچنان گریه می کنم، می گویم:« هیچ گناهی! هیچ جرمی نکرده بودی!» سهیل پاسخ میدهد:«من هیچ جرمی نداشتم جز آنکه یک دانشجوی آگاه بودم و به حکم وظیفه انسانی ام به دنبال حداقل آزادی ها برای خودم و جامعه ام بودم. به این جرم بدترین وتلخ ترین شکنجه ها را تحمل کردم و در بیست سالگی بخشی از سلامتی ام را مثل پیرمردها از دست داده ام ورنج وشکنجه دیگران را به چشم خودم دیدم وشکنجه کردن روحی وجسمی تمام شدنی نبود و چاره ای برایم نماند جزآنکه فرارکنم و خوشحالم که موفق شدم. بازهم می گویم که هیچکس در فرارمن نقشی نداشته است ومقصر نیست ونباید دستگیرشود. من امیدوارم که مشکلات جدیدی برای شما فراهم نکنند، از این بابت از شما معذرت می خواهم و امیدوارم مرا ببخشید. من باز هم به شما زنگ می زنم. خداحافظ!»ـ&lt;br /&gt;بی اختیار فریاده میزنم و می گویم:« الو! الو! صبرکن!» ارتباط ما قطع می شود ومن چون تشنه ای درکنار چشمه باقی می مانم. گوشی دردستم می ماند. می دانم تلفن کنترل است وبا صدای بلند به گریه کردن ادامه می دهم. درضمن گریه کردن خم می شوم و به خاک افتاده و زمین را سجده می کنم. و بعد نگاهی پراز قدرشناسی به سوی آسمان می افکنم. او بود که از میان خطرها فرزندم را به ساحل نجات رساند. خدای من، فرزندم را از چنگ ابلیس وهیولا نجات بخشید و چرا از آزادی او خوشحال نباشم؟ خدای من! تو چه شادمانی بزرگی به من عطا کردی؟!ـ&lt;br /&gt;هربار که به ملاقاتش می رفتم،افسرده مثل گل پژمرده ای بود و من سنگینی وفشارتمام این کره خاکی را بر روح خود حس می کردم. زیرا من او را دراین کویر وحشت به دنیا آورده بودم. سی سال پیش که این مملکت قتلگاه جوانان آگاه وآزاده شد، ما چشمان خود را بستیم و به زیر لحاف گرم خزیدیم و نسل بعدی را آماده کردیم و وقتی چشمانمان باز شد که نوبت خودمان رسید؛ نوبت تماشای مرگ و گرفتن جان فرزندانمان!ـ&lt;br /&gt;در جهنم مخوف اوین، روح زیبا و جوان فرزندم را چنان به زنجیراسارت کشانده بودند که نورو فروغ زندگی در دیدگانش باقی نمانده بود. روزها وهفته ها، به همراه سایرزندانیان با اعتصاب غذا وبا مقاومتی جانانه، بهای سنگینی برای دفاع از حرمت های انسانی پرداختند و شکنجه گران را به زانو درآوردند اما موفقیتی چند روزه بود و دوباره، روز از نو و روزی کتک و تحقیر و رفتارهای هیستریک وسادیسمی بازجوها، از نو. ظاهرا امیدی به نجات و تغییراین شرایط نبود ومن ایمان داشتم که در برابر این هیولای مرگ راهی هست و نباید تسلیم شد. وحالا ضربه را موفق وارد کرده بودم. سی سال تمام درهمان آموزش وپرورش با این نظام مزخرف و فرهنگ منحط آن جنگیده بودم وترسی ازآنها به دل راه نداده و مرعوبشان نشده بودم وطنم ایران وآزادی را حق خودم دانسته بودم و حالا هم باید حقم وآزادی فرزندم را پس می گرفتم. البته به شیوه ای که سی سال است دراین نظام یاد گرفته ایم، پیچیده عمل کنیم. نقشه فرار فرزندم را درطی ماه ها در انتظار آمدن او برای مرخصی ومعالجه به دقت کشیده بودم وهیچکس را در جریان آن قرار نداده بودم. آنچه درفکرم می گذشت، صحنه جنگ بزرگی با دشمن بود که به تنهایی درآن ایستاده بودم. میدانی به وسعت زمانی بیش از یکسال و ورود و خروج هر روزه من به آن و خردشدنم تا مرزهای ناگفتنی روح و روان یک مادر. به تنهایی جنگیدم و ایستادم و پیروز شدم. می خواستم برپاشنه این آشیل عهد دقیانوس که عربده هایش گوش فلک را کر می کند، ضربه ای وارد کرده باشم. وا ین تلفن وصدای فرزند آزاده وآزادم، شیپور پیروزی من بود که مرا چون پروانه ای سبک به رقص درآورده بود. من پیروز شدم. من از تاریکی زندان فرزندم را به سوی نورآزادی باز گرداندم اما به قیمتی گران که باید آن را بپردازم، با اینحال خوشبختم وامروز برایم روز مبارکی است و ازخوشحالی شروع به خوردن شیرینی می کنم. اما نمی توانم این خوشبختی را با هیچکس تقسیم کنم. سکوت می کنم. نه به کسی زنگ می زنم و نه از خانه خارج می شوم تا نیمه شب که زنگ خانه به صدا در می آید. می دانستم که بعد از این تلفن خواهند آمد و مرا برای باز جویی خواهند برد. خود را پیروزمندانه آماده کرده ام. با لبخند درب خانه را به روی مأموران باز می کنم. به داخل خانه هجوم آورده و وحشیانه شروع به گشتن و به هم ریختن خانه می کنند. با شکیبایی تحمل می کنم تا کارشان تمام شود.ازاتاق سهیل انبوهی کتاب ومدارک دانشگاهی او را درکارتون ریخته اند تا با خود ببرند. آه می کشم! بعد با رفتاری دوگانه، شیرینی روی میز را به آنها تعارف می کنم. آنها با سردی وتلخی آن را پس می زنند، رفتارشان از بدو ورود با ایجادرعب ووحشت حداکثر همراه است وبه سؤال من که دنبال چه می گردید، جواب نمیدهند. در میانشان چند تایی جوان هم سن وسال فرزندم هستند و افسوس می خورم که با ششتشوی مغزی وآموزش مکفی آنها را معتقد یا متقاعد کرده اند که با خیال راحت حمله کنند ودستگیرکنند وبه شکنجه گاه ببرند وکاروشغلشان نابودی بهترین و نخبه ترین فرزندان میهن وعزیزان مردم باشد اما کورخواندند ومرغ از قفس پریده است. آنها با نگاه هایی خصمانه به من نگاه می کنند. بازجو یا سرکرده ای که همراهشان است، چند سؤال کوتاه ازمن کرده و بعد مرا با خود می برند.ـ &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330000;"&gt;&lt;strong&gt;سفرهراس انگیزی است اما شادی نجات یافتن فرزندم چنان جان مرا روشن کرده است که غمی ندارم. دربازجویی آرام مثل دریا دربرابر طوفان وحشی خشم بازجو و نگاه های دریده شکنجه گران باقی ماندم. به من گفتند که خانه را مصادره خواهند کرد ووسایلم را به خیابان خواهند ریخت ودوران بازنشستگی ام را باید در زندان بگذرانم. پرسیدم:« مگرشغل شما جزخراب کردن سقف خانه ها و رنج وعذاب خانواده ها ودستگیری و شکنجه وکشتن واعدام چیز دیگریست؟ شغلتان را انجام دهید و لقمه نان تان را درآورید. پس ازسی سال آموزگاری، دوران بازنشستگی ام را در زندان اوین خواهم گذراند وبه لطف خدا امیدوار خواهم بود. تاریخ درباره بیگناهی ما قضاوت خواهد کرد.» بازجو با نفرت و کینه به من می گوید:«کورخواندی! هرکس به اینجا وارد شود، جز با بدنامی خارج نخواهد شد. فکرنکن معلم بوده ای. شما فاحشه ها....» جوابی نمیدهم. زبان یکدیگر را نمی فهمیم.&lt;br /&gt;بارها درطی بازجویی حمله کردند وکتکم زدند وموهایم را کشیدند و رکیک ترین فحش ها را که خود مظهرآن بودند، نثارم کردند. استخوان هایم را کوبیدند اما مرا باکی نبود. گوییکه قبل ازکشیده شدنم به صلیب بازجویی، روح خدایی من از تنم آزاد شده و درآسمانی که فرزندم درآن زندگی را بازیافته بود، به خرمی پرواز می کرد. با آنکه اشکهایم ازدرد روان می شدند اما پشیمان نبودم و درآن حال، به راز مقاومت دریا دلان ومیهن پرستان و زندانیان سیاسی دلیری پی می بردم که نه تنها امروزدرهمین زندان بلکه چندین نسل استخوان هایشان را دراین کوره مخوف آدمسوزی آب کرده و تا مغزنخاع سوزانده بودند اما جان عاشق آنها هرگز تسلیم دیکتاتوری نشده بود ومی باید که با اینهمه فداکاری وجانبازی پرافتخارنسل ها، دوران دیکتاتوری برای همیشه دراین کشور پایان پیدا کند.ـ&lt;br /&gt;مرا به سلولی تاریک انداختند و هرروزبازجویی ام کردند تا با ایجاد ترس و وحشت جان مرا برلب برسانند و روحم را با یأس و نومیدی تاریک کنند اما شادمانی مرا پایانی نبود زیرا فرزندم را ازبازگشت به این جهنم نجات بخشیده بودم. زیباترین پرنده ازقفس گریخته بود ومرا چه باک ازمرگ بود؟ عمرخود را کرده بودم ولی به زندگی وعمر وجوانی کسانی فکرمی کردم که قطرات خشک شده خونشان بر دیوارهای سخت وسیمانی سلول باقی مانده بود. درسلول بیش ازآنکه به خودم و به بازجو و به جواب هایی که باید به او بدهم، فکرکنم، بی اختیار درگیراحساسات دیگری شده بودم. سی یا چهل سال وحتی بیشتراست که این سلول ها هیچ روزی خالی نبوده اند. چندین نسل ازنوابغ واندیشمندان و متفکران وانسان های آزاده و... به جرم اندیشه یا عقاید یا انتقاد به ساختار پوسیده حکومت یا به جرم ارایه نمودن راه حلی نو برای حل مشکلات لاینحل جامعه، دستگیر و به این زندان آورده شده ا ند و روح وجسم مرده آنها ازاینجا خارج شده است. آیا با اینهمه شلاق وشکنجه و کشتاردرنظام گذشته ویا نظام فعلی موفق شدند تا دیکتاتوری خود را برای همیشه به مردم تحمیل کنند؟ آیا توانستند مانعی در برابرخواسته های حق طلبانه و مطالبات اقشار مختلف مردم باشند؟!ـ&lt;br /&gt;درسلول سیاه و تاریک، جایی که نور خورشید درآن هرگز نمی تابد و روشنایی لامپ راهرو به آن یک شام غریبان ابدی بخشیده است. دراینجا به گونه ای فکر می کنم که به آن عادت ندارم. یعنی به ریشه های بدبختی هایمان فکر می کنم که درخارج از زندان نمی توانستم، اینگونه روشن یا ملموس متوجه آنها بشوم. بیش ازهرچیز یا هرموضوعی به این می اندیشیدم که چرا زندان؟ چرا شکنجه؟ چرا تحقیرودربند کشیدن انسان آگاهی که سی سال آموزگار و دبیر بوده است؟ چرا مشتی وحشی ما را درزیرچکمه خود دارند؟&lt;br /&gt;بی اختیارو با خشم از خود می پرسیدم که چرا سی سال پیش اجازه دادیم تا یک نفرتمام دستاوردهای انقلاب سی سال پیش را به نام خود کند؟ چرا تنها به یکنفراعتماد مطلق کردیم، مگراو به تنهایی انقلاب کرده بود؟ چرا تقدس(صلاحیت آسمانی) را وارد عالم سیاست کردیم؟ چرا همواره وهمیشه دربرابرصاحبان قدرت به جای هشیاری، زانو زده وازآنها تشکر می کنیم؟ چرا باید آدم های بزرگ(صاحب قدرت) را بپرستیم؟ شاه یا امام یا رهبر یا ... و چرا آن یکنفر باید مادام العمر دارای قدرت مطلق باشد و بقیه مادام العمرمطیع مطلق ونیازمند به او باشند وهرآنچه که او دیکته کند بقیه مثل بچه های دبستانی تکرار کنند و ما هم به تماشای این صحنه ها افتخارکنیم؟ حضرتشان در قرن بیست ویکم( 21) بازهم صحبت از ایجاد مدینه فاضله ای می نماید که درقرن بیستم یا چهارده قرن پیش هم برپا نشد وچرا بازهم اصرار برمنجی بودن خود وعقاید مقدس و نجات بخش خود می نماید که دوران تاریخی ویا قرون وسطایی آن گذشته است! همین حضرت امام که دیکته میکند و بقیه تکرار می کنند، دیروز یا امروز یا فردا، برمسند قدرت، وقتی فرمان داد:« بکشید!» ایمان آورندگان باید بپرسند:« چند تا ونگویند خفه شوآدمخوار!» وکسی نتواند بپرسد:«چرا وچه حاصل ازسالیان سال نفرت ودشمنی دربین مردم که اسلحه همیشگی شما آدمخواران برای رسیدن به قدرت مطلق بوده است!»ـ&lt;br /&gt;چرا دراین مملکت با تاریخ طولانی مبارزات ملتش برای دموکراسی و با وجود مردان قدرتمندتش، چرا هیچکس نیآمده است که با بقیه به دور یک میز بنشیند و حقوق ملت(حاکمیت ملی) را مستقل از موجودیت خودش به رسمیت بشناسد! بلکه حرف اول وآخرش؛ خودش است که حق مطلق است وحاکمیت مردم هم دراومتبلورمی شود و همه باید این حق مسلم را به رسمیت بشناسند درغیراینصورت راه حلی برای خروج از بن بست های سیاسی وجود نخواهد داشت. درادامه تآتر قدرت، نیزعده ای شیفته گان وایمان آوردندگان همیشه درصحنه حضورداشته وسینه چاک او باشند وصبح تا شب به جان مبارک او قسم بخورند و به معجزات حضرتش ازشرق تا غرب عالم گواهی دهند.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330000;"&gt;&lt;strong&gt;چرا کسی شمارش نکرده است که این وجود مقدس چندین آدم یا چندین خانوار وچقدر بچه یتیم را خورده است تا به بقای خویش یا نام خود یا اعتقادات مقدس خود ادامه دهد(به طور مثال جنگ مقدس هفت ساله خمینی) و چرا هرگونه حسابرسی نمودن ازاین حضرات، غیرممکن وحیطه تقدس وغیرقابل ورود است ومترادف با خیانت وخدمت به جبهه دشمن وضد انقلاب است؟ اگرهم کسی جرأت کند وصدای برحقی بلند کند، دیوار حاشا چنان بلند وقدرت تبلیغاتی چنان حرفه ای(دجالانه ومقدس) است که هیچ فلکزده یا حتی رجلی هم نمی تواند با آن مقابله یا برابری کند! حاصل این راه و روش سیاسی و تآتر همیشگی قدرت درکشورما، چه بوده است؟ جزاین حاکمیت های سراسر وحشت که بر روح و روان ملت مسلط بوده اند وجزتحمل رنج بی پایانی که دامن ملت را ول نمی کند! &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330000;"&gt;&lt;strong&gt;چرا این افراد به ظاهرمعصوم ومقدس مثل خمینی که تاهفتاد سالگی خود هیچ گناهی نمی کنند و حتی مورچه ای را لگد نمی کنند تا ظلمی نکرده باشند و حتی با ظالم هم می جنگند اما وقتی به قدرت رسیدند، درمسیر قدرت طلبی مطلق، دگردیسان دیکتاتوری می شوند که برای حفظ چهره خود، هیچ خطایی را نمی پذیرند وهیچ انتقادی را تحمل نمی کنند وبا داشتن نبوغ ذاتی در جذب مردم و توانمندی کسب قدرت مطلق که به آن آگاه هستند، پنهان یا آشکار و دیر یا زود، بیماری ویژه دیکتاتورها درآنها ظهورمی کند وبه خاطرباقی ماندن در قله محبوبیت وقدرت، به هرانحرافی غیرعقلانی وفریبکاری کلان و تهمت زدن و حذف کردن و کشتن و نابود کردن بیرحمانه غیرخودی، ناگزیر می شوند. به بهانه جهانی بودن عقاید خود، مردم کشورهای دیگر را به جای ایران وایرانی جا می زنند و انجام هرعمل فریبکارانه ای را مشروع جلوه میدهند به این بهانه که ما برحق هستیم وتمام مکر وحیله های ما نیز مقدس و به خاطرحقیقت است. اگراحیانا کسی جرأت کرد وحرفی زد، بلافاصله با سیستم اطلاعاتی کوبنده وسیستم تبلیغاتی حرفه ای وحضورحامیان همیشه درصحنه جواب داده شود. حاصل این روش های ویرانگر سلطه گری درطی سالیان، سرنوشت تلخ و دردناک فعلی ماست و ضدبشری ترین نتیجه آن این زندان مخوف اوین و زندان های دیگراست که سمبل دو دوران سیاه دیکتاتوری وقرار گرفتن یک نفر مطلق و مقدس یا حزبش در قله قدرت وپرستش(وجود مبارک اعلیحضرت وحزبش یا خمینی وحزب الله وخامنه ای وحزب سپاه و..) است. چطور ممکن است این دوران تلخ و تاریک وفتنه هایش که سطرسطرروزهای آن به بهای عمر جوانان و نخبگان و اندیشمندان وآزادگان وبا خون بیگناهان ورنجهای بی پایان مردم نوشته شده است، فراموش شده یا نادیده گرفته شود واین روش های قرون وسطایی بازهم تکرارشوند!؟&lt;br /&gt;نمی دانم چرا این افکار، درسیاهی وتاریکی سلول به مغزمن خطورمی کنند. شاید هرکس دیگری نیز که به این قتلگاه مرگ قدم گذارد، به ریشه های خطرناک وچگونگی شکل گیری چنین حکومت هایی فکر می کند ودرحالیکه گوشش هنوزاز صدای سیلی های بازجو سوت می کشد، صدای شیپور و زنگهای دیگری هم درگوشش به صدا درمی آیند. چه راه حلی برای فردا هست؟ &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330000;"&gt;&lt;strong&gt;دیکتاتورها با تمام زوری که می زنند اما دیر یا زود می روند وچه کنیم که دیکتاتور دیگری، آسمانی یا زمینی ظهور نکند! چه کنیم تا فردا، هیچکس؛ حداقل هیچ عقل سلیمی به این فتنه ها وبازگشت به دوران طلایی یا سیاه سی سال پیش بازنگردد واجازه حیات مجدد به آن ندهد. چه کنیم که سیاست حیطه تقدس نباشد و حنای ملکوت قدرت، دیگر رنگی نداشته باشد و درپشت نقاب تقدس، اسکندر نهانی پنهان نباشد! یک خدای مقتدر که برای پیشبرد اهداف مقدس خود، سقف خانه ها را خراب می کند و خانواده ها را ازهم می پاشد و کودکان را یتیم می کند و کودک شیرخوار را ازپستان مادرجدا وبه دیارعدم می فرستد، ناله وگریه کودکان یتیم واشک مادران را نمی بیند واساسا عواطف انسانی مساله اش نیست وبه سلطه گری خود برجان وناموس و روان انسان ها ادامه می دهد وهرگز به ویرانگری های خود فکرنمی کند وبی حاصلی اراده یا اعمال خود را نمی بیند وطلبکارابدی هم هست زیرا مقدس وخود خدا یا پسر خداست. رفتارش پراز فریب است. کسی جرأت ندارد بپرسد که کو حاصل و نتیجه وعده هایی که از امروز به فردا وبعد تا به ابدیت به تأخیرانداختی؟ بسیاری مردند وابدیتشان هم فرارسید. کو؟ &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330000;"&gt;&lt;strong&gt;حضرت یا حضرات به اعمال ضد بشری خود افتخار هم می کنند وپرچم حق بشر را علیه بقیه دیکتاتورها هم به دست می گیرند تا رد گم کنند و با تزویرخطاهای خود را می پوشانند. &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330000;"&gt;&lt;strong&gt;سیاستمداران زرنگی که در برابر واقعیت های سرسخت ومعادلات پیچیده قدرت راه حلی پیدا نمی کنند، به عالم معنویت یا درحیطه ارزش ها مقدس(عقیدتی) وارد می شوند. این بزرگان مثل خدا شروع می کنند به وعده های بزرگ دادن و... با این تفاوت که خداوند به تمام وعده های خود به پیامبرانش عمل کرد واین خدایان زمینی قادر نیستند به هیچیک از وعده های خود عمل کنند و تکبرشان عظمتی است که عقلشان را هم زایل می کند. فقط حرف می زنند و نمی فهمند که حرفهایشان چقدر حال آدم را به هم می زند؛ درست مثل استفراغ های خشک شده ای که درگوشه وکنار این سلول به جا مانده است و نفس کشیدن را مشکل می کند.ـ&lt;br /&gt;سرنگون کردن شاه کار بزرگی بود و نیاز به یاری وفداکاری همه مردم داشت اما زمانی که به سرانجام رسید، آقای خمینی چترعقیدتی(اسکندر نهانی) خود را باز کرد و گفت:« یا همه در زیراین چتریا محارب خواهید بود! درزیراین چترهمه چیزهست و بیرون چترهیچ چیز نیست.» خمینی اینگونه بود تا امروز وحاصل این اعتقادات وچترمقدسش، کشتار برجسته ترین مردان وزنان وبا کفایت ترین افراد وشخصیت ها تا ...نابودی وآوارگی میلیون ها نفر بوده است که چه بسا تا آخرین خشت وآخرین خانه نیزهمانگونه که قسم خورده اند، به راه خود ادامه دهند! &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330000;"&gt;&lt;strong&gt;آیا دیگران وبسیاری که برای سرنگونی همین نظام تلاش می کنند، خود چتری برسرندارند که فقط درزیرآن چترنجات ملت ازشردیکتاتوری را میسرمی دانند واز زیرچتر خود هم بیرون نمی آیند، زیرا مرز سرخ است؟ چرا باوریا قبول نمی کنند که یک ملت هفتاد میلیونی درزیر یک چترجا نمی گیرد وبه زیر یک چترنیز نخواهد آمد واگر این روش(چتری) سی سال پیش نتیجه ای جزکشتار وشکنجه و ویرانی نداد، پس باید برای سی سال بعد از آن درس گرفت و اگرحضرات چترهای خود را ببندند و به اندازه یک نفس به هم نزدیک شوند، چه اتفاق وحشتناکی خواهد افتاد؟ چه تابویی خواهد شکست؟ اگر شخصیت های سیاسی حاضر به بحث و گفتگو با یکدیگر باشند چه اتفاقی جزرشد وآمادگی برای پذیرش مسؤلیت در قبال ملت بزرگ خودشان خواهد بود؟ چرا این کاررا نمی کنند؟ زیرا اگر پرده سنگین و رازآلود سیاسی شان پاره شود، از سطح خدایی وبدون خطا بودن واز هاله تقدسی خارج ازفهم بشربیرون آمده و تا سطح یک آدم ویک سیاستمدار واقعی درعالم سیاست که دربرابرعملکردهای خود ونتایج آن پاسخگو و نه طلبکارابدی است، پایین خواهند آمد وحضرات نمی خواهند این اتفاق بیفتد ومی خواهند درهاله ای از ابهام با شعارهایی بی سرانجام که بیش ازربع قرن تکرار می کنند و با نهییجات پوچ وادعاهای عاری ازحقیقت که به خورشید یا ماه( درآسمان) فرمان میدهند تا بتابد وبتابد اما خبری نمی شود وبه زمین(مردم)فرمان می دهند که چنین یا چنان کنند اما اتفاقی نمی افتد وکسی به این حرفها گوش نمی کند زیرا غیرواقعی هستند، خلاصه درحیطه ای غیرقابل دستیابی وبه دورازشعورآدم ها باقی بمانند وبراین باورهستند که وجود مبارکشان به تنهایی می تواند، دموکراسی را به ملتی هفتاد میلیونی هدیه کنند وتوده های مردم به زیرچتر او خواهند آمد وبقیه سیاسیون یا رقبا خارج از چترباقی خواهند ماند ودرانتظارعواقب آتی آن(جاروشدن) به مسؤلیت خود خواهند نشست.ـ&lt;br /&gt;همیشه همینطوربوده است ویکنفریا چند نفریا یک بیشتر به حق یا ناحق برنده خواهند شد و دموکراسی نیز در زیر چتر او معنا وتعبیر جدید والبته تاریخی پیدا خواهد کرد؟!ـ&lt;br /&gt;چرا دربین ملل مترقی دنیا سیاستمداران بت نیستند و پرستیده نمی شوند؟ آیا به این دلیل که درجهان سوم، سیاست یک امرمقدس وقیام علیه ظلم وستم است وسیاسیون شق القمرمی کنند وباید مقام ویژه ای به آنها داد اما درکشورهای مترقی جهان، سیاست وسیله حکومت کردن است وحکومت هم امرمقدسی نیست؟ نه!- بلکه به این دلیل که دربخش عظیمی ازجهان قرون وسطا پایان یافته است وسیاسیون درفضای وهم آلود و تخیل پردازی با واقعیات مجازی و پیروزی های دروغین زندگی نمی کنند وعوامفریبی های مقدس قرون وسطا را چند قرن است که پست سرگذاشته اند و نمی توانند به آن برنمی گردند زیرا احزاب رقیب وجود دارند و پته آنها را روی آب می ریزند واسم اینکار هم دموکراسی است. ـ &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330000;"&gt;&lt;strong&gt;بلکه..بلکه ...بلکه راستش دلایل بسیاری دارد اما می بخشید باید مطلب را ناتمام بگذارم. ازراهرو صدای پا می آید. خیلی خطرناک است اگراین نوشته را پیدا کنند، چه برسرمن خواهند آورد؟ با اضطراب کاغذ را پنهان کرده و حتی نفس نمی کشم. سعی میکنم بفهمم چه خبراست؟ دراینجا خبر یا اتفاق خوبی وجود ندارد و فرقی نمی کند که درب سلول من یا دیگری را باز کنند. فرقی نمی کند به بازجویی ببرندت یا تو را از باز جویی برگردانند. دراینجا جان انسان ها را می گیرند و روح آزاد و خدایی آنان را می کشند وزبان مشترکی بین تو وبازجو وجود ندارد. فقط یک چتردراینجا باز هست که آنهم چتربازجو است.ـ&lt;br /&gt;صدای پای یک زندانی را به هنگام عبوراز کنار سلولم می شونم. صدای خشک سرفه ای می آید. ناگهان کسی سرود می خواند:«آن زمان که بنهادم سر به پای آزادی.. دست دل زجان شستم از برای آزادی.» نگهبان فریاد می زند:« خفه شو کافر!» زندانی ساکت می شود. نفس درسینه من حبس می ماند. اندکی بعد لحظات اضطراب آورسپری می شوند. نفس خود را آزاد کرده اما آه تلخی می کشم. دوباره قلم وکاغذم را بیرون آورد وبا خشم می نویسم:« اوین یک جهنم است و این جهنم بعد ازسرنگونی رژیم شاه دوباره به دست مقدسین کله گنده و افراد پاکی که خود را عاری ازگناه وخطا وآلودگی سیاسی و... می دانستند وهنوز هم می دانند وتعصبی خشک و مقدس بروجود خود ومعتقدانشان حاکم است، بازسازی شد وگسترش هم پیدا کرد تا غیرخودی(معترض به دیکتاتوری) به اینجا آورده واستخوان هایش خرد شود و خودی ها(ایمان آورندگان به همراه امامشان) بدون مانع و مزاحم برمنبر قدرت مطلق باقی بمانند.ـ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330000;"&gt;&lt;strong&gt;دوباره صدایی می شنوم. خوب گوش میدهم. کسی با مشت آرام به دیوارسلول من می کوبد. درابتدا یکه می خورم اما بعد می فهمم که به من پیام میدهد. در جدولی که با ناخن بر روی دیوار کنده شده است واز روز اول توجه مرا جلب کرده بود. به دنبال رمز وکشف حروف می گردم. او چند بار ضربات را بردیوار تکرار می کند و من سرانجام کلمه را کشف می کنم و حیرت می کنم که برایم کلمه سهیل را پیام داده است. با هیجان حروف درجدول گشته و با کوبیدن مشت به اوجواب میدهم:« مادر!» می فهمد که من مادرش هستم. زندانی با مشت محکم پاسخ می دهد:« درود!»ـ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330000;"&gt;&lt;strong&gt;پایان!ـ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330000;"&gt;&lt;strong&gt;اکتبرسال 2010&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#330000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;نوشتن این مطلب هیچ گونه مسؤلیتی را متوجه هیچ زندانی اسیری در زندان نمی کند ودلیل بر ارتباط با کسی درداخل نیز نیست.&lt;/strong&gt;ـ&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330000;"&gt;ی.&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2417825991331585993-2005347538847147689?l=malihehrahbari3.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://malihehrahbari3.blogspot.com/feeds/2005347538847147689/comments/default' title='Kommentare zum Post'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2417825991331585993&amp;postID=2005347538847147689' title='0 Kommentare'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2417825991331585993/posts/default/2005347538847147689'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2417825991331585993/posts/default/2005347538847147689'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://malihehrahbari3.blogspot.com/2010/10/blog-post_9300.html' title='شادی در جمهوری اسلامی'/><author><name>maliheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10436782337004902018</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2417825991331585993.post-758480126976485410</id><published>2010-08-04T10:57:00.000-07:00</published><updated>2010-08-04T13:11:50.603-07:00</updated><title type='text'>اتفاق نیافتاد!ـ</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000000;"&gt;نوشته: ملیحه رهبری&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000000;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;&lt;strong&gt;اتفاق نیافتاد!ـ&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;آهی از دل برمی کشم. برگ تقویم ماه گذشته همچنان بر روی دیوارباقی مانده است. نتوانستم آن را بکنم. دستانم قدرت کندن آن را نداشتند. گویی زمان درهمان برگ متوقف شده یا مرده باشد. درکنار تک تک روزهای آن- گویی قلب خود راآویخته بودم؛ آرزوها وآمال وشادی هایم را...! قرار بود دراین ماه سهیل برای مرخصی چند روزه از زندان به خانه بیاید. می خواستم ازطاق این روزهای کوتاه آزادی او، چلچراغی روشن بیآویزم تا تاریکی روزهای زندان وسلول انفرادی و شکنجه های جسمی و روحی و.. را اندکی از خاطرش بزدایم. قراربود؛ دوستان و یاران دانشجویش به دیدنش بیآیند. همه مشتاق دیدارش بودیم. قراربود برسرمزار پدرش برویم که اشتیاق دیداروآزادی او را با خود به جهان دیگربرد. پس ازدستگیری سهیل، سینا هیچ روز وساعتی را بدون فکرکردن به رنج زندان و اسارت او و دیگرجوانان به سرنکرد وسرانجام نیزاینهمه ظلم را تاب نیاورد. دلتنگ وبی قرار بود و دلش می خواست مثل کبوتری پربکشد وازسیم های خارداردربالای دیوار اوین بگذرد ودرآنسوی دیوار فرودآید ودرکنارفرزند اسیرش مأوا گیرد. افسوس...!ـ&lt;br /&gt;برروی تقویم درمقابل هرروز، یک قرار دکتر نوشته بودم. سهیل نیزچون سایر زندانیان سیاسی دراثرشکنجه و اعتصاب غذا، بخشی از سلامتی خود را از دست داده است و به مداوا نیاز دارد، در زندان از دکترودارو خبری نیست. قرار بود که او را به دکتر و بیمارستان ببریم وبا رسیدگی های پزشکی اندکی ازدردها و رنج هایش بکاهیم. قرارهای شیرینی که هیچکدام اتفاق نیفتادند!ـ&lt;br /&gt;به ما دروغ گفتند و با این وعده دروغ می خواستند مانع از فعالیت های ما بشوند. تمام تیرماه را درالتهاب واضطراب گذراندیم. هرروزیک بساط و هربار نیز به شکلی نهایت فشار رابرما آوردند تا ازحق طلبی خود دست برداریم وتسلیم خواسته ها وشرایطشان بشویم تا با منت گذاری، چند روزی به زندانی مرخصی بدهند که ما نپذیرفتیم. دست آخرماسک را ازچهره خود برداشتند ومعلوم شد که بازیگران کثیفی بیشتر نیستند واز مرخصی که حق زندانی باشد، خبری نیست. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;چرا چنین اسیروبازیچه دست شکنجه گران شده ایم؟ آیا ما تنها آگاهان این کشورهستیم که باید چنین قیمتی  را می پرداختیم و همچنان نیزاین قیمت را بپردازیم؟ کی این نظام تغییر خواهد کرد؟ـ&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt; دراصل سی سال پیش که انقلاب کردیم، قرار نبود که چنین جهنمی برای ما ملت (غیرخودی) و چنان بهشتی برای خودی ها و آخوندهای بی درد و تجارمحترم بازارویک اقلیت خوشبخت بنا شود! زمان شاه هم اینها هیچ کمبودی و هیچ دردی نداشتند! قرارنبود که هیولای دیکتاتوری دینی ازیکسو با موادمخدر به جان ملت بیافتد و از سوی دیگر با سرکوب وشکنجه واعدام، دست به جنایت و نسل کشی در ایران بزند و قرار نبود که ظلم وبیعدالتی وفساد وفقربیداد کند. هیچیک ازاینها قرار نبود اما که اینهمه شد واتفاق افتاد!آ&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/strong&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;پس از مرگ سینا، چند وقتی این خانه شلوغ و پراز سر وصدا و پراز رفت وآمد فامیل و دوستان وآشنایان بود. دیگر تمام شده است وطوفان مرگ سینا نیز دراین تابستان داغ بر ما فروکش کرده است و سکوت بعد از طوفان جان مرا فرا گرفته است. خانه خالی است. همه رفته اند و من مانده ام. در بیرون خانه همچنان تلاش وفعالیت های ما پابرجاست، گاه در تمام روزهای هفته، دوندگی های ما برای دفاع از جان وحقوق عزیزان اسیرمان ادامه دارد و تغییری نکرده است. اما غروب که با سری سنگین وجانی پردرد به خانه برمی گردم، در داخل خانه سکوت غریبی حکمفرماست. سکوتی که درآن صدای تیک تاک همه ساعت های خانه را می شنوم. سکوت غریبی است؛ سکوت یک آبستنی، سکوت قبل ازیک تولد! گاه از خود می پرسم که آیا این سکوت، آخرین لحظه ها وآخرین تیک تاک های باقی مانده عمرحکومت آخوندی است وناگهان انفجارعظیم اتفاق خواهد افتاد؟ آیا جنگی خواهد شد؟ چگونه می تواند جنگی اتفاق نیافتد؟ جنگ شروع شده است. جنگ وجود دارد. طرفین ازپشت خاکریزهای مختلف به سمت یکدیگر شلیک می کنند. دراین جهان بزرگ با نظم نوین وبا مناسبات پیچیده آن، حرکت ها اگرچه کند و آرام اما اجتناب پذیرند. یک ایران اتمی با احمدی نژاد وبا ولی فقیه و با یک حزب به نام حزب ولایت سپاه! ما ملت اسیر را با خود به کجا خواهد برد؟ بدون جنگ هم زندگی دراینجا خود یک فاجعه است!ـ &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;دراین سکوت غریب، صدای فریادهای بسیاری به گوش جانم می رسد. فریاد جوانان وطن که دربیدادگاه ها به ناحق محکوم شده اند وربع قرن یا نیم قرن ازعمرسرمایه های انسانی کشورباید درگوشه زندانها رو به فنا و زوال نهد. دراین سکوت، صدای فریاد ملتمان به گوشم می رسد که فشارها و بار سنگین این دیکتاتوری را با تن وجان و روان خود تحمل میکنند. گاه صحنه های آشکاری ازفریاد ملتمان را دربغل گوش وحتی درپشت درکوچه یا درگوشه خیابان می شنوم که به نظرم می رسد، تمام شادی های جهان نیزدربرابر یک غم ازغم های بزرگ ملتمان بسیار کوچک است وتمام بی خبری، غرق شدن درفراموشی یا کارو زندگی خود نیز، دربرابریک خبراز اخبارهولناک میهنمان، چنان تکاندهنده است که کابوس آن ازخاطرمحو نمی شود.ـ&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;وقتی دربرابر چشمان من و تو و ویا دربرابر&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;دوربین&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt; آینه&lt;/span&gt;، می بینیم که جوانک معتادی کراک کشیده و در توهم است. ازاو سؤال می شود:« پسرجان اسمت چیه و چندسالته؟» جواب:« کامی ونوزده سالم است.» س: « چرا این گوشه نشسته ای؟ چرا به خانه نمی روی؟» ج:« خانه ندارم. راهم نمی دهند!..خانه نیست، طویله است!» س:« ازچندسالگی معتاد شدی؟» ج:« ازکلاس اول دبستان!»[ازبرکت آزادی ودموکراسی ویژه جمهوری اسلامی!] س:« الآن چه حالی هستی؟» ج:« بخدا دیشب می خواستم خودم را بکشم!»ـ کامی از درد شروع به گریه کردن می کند. براو چه می گذرد؟ شاید با قدرت این ترانه* بتوانیم به او نزدیک شویم:ـ..... رفیق من\ سنگ صبور قلب ها،\ به دیدنم بیا که خیلی تنهام.\ هیچکس نمی فهمه که چه حالی دارم،\ چه دنیای رو به زوالی دارم،\ مجنونم و دلزده از لیلی ها،\ خیلی دلم گرفته از خیلی ها\... به دیدنم بیا که خیلی تنهام....\ـ&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/strong&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;تنها با قدرت یک ترانه مردمی ، وبا طنین یک فریاد از دردهای ملتمان، گویی که تمام ابرها شروع به باریدن می کنند وآسمان پرازطوفان می شود. نوجوانی بیگناه از تبار یک ملت معصوم و بی پناه، قربانی اعتیاد وطعمه ساده معاملات پرسود مافیای سپاه و بهای جاه طلبی های پرهزینه ولی فقیه ازغزه تا لبنان وخرابشده های دیگر.....می شود.!ـ&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;کامی درچنگال بیرحم کراک فریاد می زند ومی گرید. درد درتمام جانش چوگردابی از سرب داغ می پیچد. اواطراف خود را درک نمی کند. نه کسی را می بیند و نه صدایی را می شنود. از شدت درد با چاقو دستها وبازوان خود را زخم می زند تا خون زهرآلود دیوانه ازرگهایش بیرون بریزد واندکی آرام گیرد وبا اینهمه زخم و خون... اما نه رها ازدرد می گردد و نه آزاد از جنون. درتنهایی مطلقش، بی فریاد رسی به دور خود می چرخد و سپس برزنوان ناتوان خود افتاده و برروی آسفالت خیابان می غلطد و می نالد: مرا بکشید! مرا به دارآویزید من یک معتادم! راحتم کنید! به فریادم برسید! اینجا جهنم است. خدا.. امام..»ـ &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;کامی مچاله شده چون قوطی کنسروی که فاسد شده باشد، خماردرگوشه ای می افتد. درحال مرگ و درکابوسی که برفراز سرش پروازمی کند، حضرت امام و ولی فقیه، منجی ملت را می بیند. خامنه ای درثاهت هیولای یک چشم خون آشام با عبایی سیاه وباعمامه ای خیس ازخون وچرک با خنجری در دست، تیغه تیز و ترسناک خنجررا برگلوی گناهکار پسرک معتاد می کشد تا او را به سزای گناهش برساند. درپشت سراین هیولا، سران نظام و سران سپاه ایستاده اند. گوش های درازشان مثل اجنه و شیطان از دوسوی سرشان آویزان است و صورت هایشان جانوران عجیبی را می ماند که قهقه های دیوانه وار سرمی دهند ونابودی پسرک را با شوق بی پایان تماشا می کنند. پسرک هیچیک از این جانواران را نمی شناسد. جانورانی که با سم هایشان پنهان شده در چکمه های نظامی، با نفرتی جنون آمیز قربانی را درزیرمشت و لگد خود می گیرند وبه او آشغال کثیف می گویند ووحشیانه به او تجاوز میکنند. چکمه هایشان بوی قیرو نفت وگاز وبوی کراک می دهد. کامی درحال خفه شدن و مرگ، تیزی وسرمای کارد تیز را همچنان برگلویش حس می کند. اما درمعجزه ای زمینی یا آسمانی جان پسرک که بره ای ازگله قربانیان معصوم ملت است، با خنجر حضرت ولی فقیه از تن پرآتشش جدا نمی گردد.ـ&lt;br /&gt;سی سال است که سر این ملت برسنگ قربانگاه قدرت آخوندی افتاده است و خنجراین حکومت اهریمنی گلویش را می ساید وچگونه است که اینهمه خون جاری است وسر این قربانی هنوزبرگلو خرخرمی کند و این داستان شیاطین یک چشم و بره های مظلوم درقربانگاه قدرت پایان نمی یابد. این خبیث ها یک روح ویک باور واحد شده اند با یک چشم که &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;تنها چشم دیوقدرت&lt;/span&gt; است، بی هیچ قلبی ویا دستی برای یاری یا نجات مردم و تنها سم هایی برای لگد کوب کردن آدم وعالم دارند. وآن چشم دیگرشان که باید انسان وحقوق انسانی اش را ببیند و باید &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;غیرخودی&lt;/span&gt; را نیز ببیند، ازاساس وجود ندارد. ازاینروست که به خاطراقتدار، اینگونه خیانت و جنایت ونسل کشی کرده اند و توانسته اند برروی تک تک این جسدها نظام خود را بنا و قدرت پوشالی خود را با ثروت نفت بسازند.ـ خود را معصوم و دیندار وبندگان صالح اما غیرمسؤل در برابرسرنوشت ملت، و برعکس ملت را بی دین وفساد و معتاد وگناهکار وناصالح و مسؤل این شرایط....جلوه دهند! داستانی که ازتقدس خمینی(امام) آغازشد وباخون وجنون وجنایات کوردینی و دروغگویی(دجالیت) ادامه یافت و هنوزهم ادامه دارد و مدعیان تقدس وبرتری و برگزیدگی وچه وچه... با تمام فریبکاری های آشکارشان بازهم دست برنمی دارند. گویی که چون ملت ما مسلمانند این زیربنا همیشه قابل بازسازی وابدی است ودرقرن بیست ویکم نیز تغییری نخواهد کرد و تله تقدس را درجلوی هرقدمی و پوزه بند اطاعت را برهردهانی می توانند بگذارند!ـ&lt;br /&gt;خبرگزاری جمهوری اسلامی در 17 تیرماه نوشته بود که احمدی نژاد به کشور مالی رفته است و مردم(جوانان!) در آنجا به استقبال او آمده و گفته اند:« یا امیرالمؤمنین، احمدی نژاد ، خوش آمدی!»ـ&lt;br /&gt;آیا احمدی نژاد که درتوهم امیرالمؤمنینی است، نمیداند که سرمایه سپاه ازبدوتأسیس جمهوری اسلامی ازمواد مخدر است و مواد مخدر و قاچاق، سرمایه هنگفتی بعد ازاسلحه و نفت را درپشت سر دارد که سپاه از این سرمایه هنگفت نمی تواند بگذرد وبدون آن قادر به ماجراجویی هایش ازافغانستان تا عراق ولبنان و... نیست! آیا دکتر احمدی نژاد(!) نمی فهمد که تمام حرف های دولت درمبارزه با مواد مخدر سرگرمی بوده و در این نظام کسی دلش برای ملت نمیسوزد، اگرهم بسوزد، مثل فعالین حقوق بشر، سرازگوشه زندان در می آورد! آیا احمدی نژاد نمی فهمد که خود در رأس این نظام مافیایی است که تولید بیکاران ومعتادان و روسپی ها و فقرا وکودکان خیابانی... را برعهده دارد و خود خدمتگزار این سیستم اهریمنی است وازآنها حقوق ریاست جمهوری می گیرد ولقمه خود را درکاسه خون این قربانیان فرو کرده و به دهان می برد وپول سفرها یا همایش های تبلیغاتی اش، ازاین معاملات که به قیمت جان انسانها است، تأمین میشود؟ آیا احمدی نژاد نمی فهمد که با نفرت وکینه و دشمنی وانتقامجویی ازجوانان و دانشجویان، خود را در برابرطیف افراد آگاه و مسؤلی که با این بنای فاسد به مبارزه برخاسته اند، قرار داده است وآیا نمی داند که با بمب اتم نیز نمیتوان کاخ ظلم ولی فقیه را حفظ کرد؟ آقای احمدی نژاد درحالیکه خودش فرزندانی دارد، چگونه است که معنای درد و بیداد ضربات چاقو برتن یک جوان 19 ساله معتاد یا شکنجه جوانان آگاه ملت در اوین وگوهردشت وصدها بازداشتگاه دیگردرسراسر کشورومعنای نابودی روح پاک یک جوان را دراثر تجاوزات متداول در زندانهای سیاسی وغیرسیاسی ایران را نمی فهمد!؟ برای اینکه احمدی نژاد اینها را بفهمد، باید در ابتدا می فهمید که او هم بدترازیک معتاد ساده، درتوهم وگیج وخمار هیچ وپوچ است. ومافیای سپاه با تقلب وتجاوز او را سرکار(رییس جمهوری) گذاشته تا ازصبح تا شب به دنبال برداشتن موانع برای دستیابی به سلاح اتمی باشد و در توهم و خیالاتی مثل فرستادن نخستین آدم فضایی در پنج سال آینده به فضا سیرکند یا با بافتن مزخرفاتی مثل شرکت درمدیریت جهان یا تغییرنظم جهانی، بازیگرساده و دلقکی برای مافیای پشت پرده سپاه باشد و خود را مضحکه عالم وآدم کند و درعین حال عاجز از فهم یا مداوای ساده ترین درد مردم باشد:ـ&lt;br /&gt;توچه دانی که درثریا چیست&lt;br /&gt;چو ندانی که درسرایت کیست؟&lt;br /&gt;نظامی که به مدت سی سال، بگونه ای بیرحمانه- دام اعتیاد یا دیگر راه های نابودی و زوال را به ویژه برجوانان باز کرد تا خیالش ازبابت اعتراض و مقاومت آنان آسوده باشد وگوش های خود را بست تا صدای هیچ فریادی را نشنود، چگونه انتظار دارد که زوال بیرحمانه خودش فرا نرسد؟! چگونه انتظاردارد که ملت مشتاق شنیدن صدای فروپاشی ویا درانتظار رسیدن ساعت مرگش نباشد؟! بدون شک همه درانتظاریم؛ درانتظارنابودی دیو یک چشم قدرت آخوندی و درانتظار فرارسیدن زمان وشرایط وآینده ای که عاشقان این ملت وآب وخاک، از وجود&lt;/strong&gt; &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;&lt;strong&gt;چشم دوم خود&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt; &lt;strong&gt;اطمینان حاصل کنند. آیا حاضر به دیدن یک جامعه هفتاد میلیونی که خواهان حاکمیت ملی است، هستند؟ وآیا حاضر به دیدن دیگران و قرار گرفتن درکنار یکدیگرخواهند بود تا زخم ها ورنج های تاریخی مان پایان یابند یا آنکه بازبه دنبال پروردن غول یک چشم اقتدار خود خواهند رفت؟!ـ&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/strong&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;مرداد 1389 برابر با ماه یولی 2010&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;ابیات ترانه: ترانه ای اجرا شده توسط هنرمند مردمی، داریوش می باشد.ـ&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;آینه&lt;/span&gt;: بنیاد آینه متعلق به داریوش خواننده که درخدمت آگاهی رسانی در داخل کشور و مبارزه با اعتیاد جوانان است!ـ&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2417825991331585993-758480126976485410?l=malihehrahbari3.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://malihehrahbari3.blogspot.com/feeds/758480126976485410/comments/default' title='Kommentare zum Post'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2417825991331585993&amp;postID=758480126976485410' title='0 Kommentare'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2417825991331585993/posts/default/758480126976485410'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2417825991331585993/posts/default/758480126976485410'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://malihehrahbari3.blogspot.com/2010/08/blog-post.html' title='اتفاق نیافتاد!ـ'/><author><name>maliheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10436782337004902018</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2417825991331585993.post-6156825975109749704</id><published>2010-06-25T03:24:00.000-07:00</published><updated>2010-06-25T04:17:10.017-07:00</updated><title type='text'>هان! ای دل عبرت بین...ـ</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330000;"&gt;نوشته: ملیحه رهبری&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#330000;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;هان! ای دل عبرت بین...ـ&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;به کوه زدم تا از سیاهی های روزگار آخوندی بگریزم و در دامنه های سبزکوهستان، امیدم به آینده روشن را دوباره پیدا کنم. پسرم سهیل وستاره روشن زندگی ام به 6 سال زندان محکوم شد. با دستان رییس جمهور تقلبی وبا ظلم او به ملت؛ چراغ خانه ما برای شش سال خاموش شد! سینا طاقت و تحمل براین رنج را نیآورد ودچارحمله قلبی شدیدی شد. یک هفته دربیمارستان بود وبعد ازشدت اندوه درگذشت. تنها یک جمله گفت:« نمی دانم به کجا می روم اما ایمان دارم که این جهنم را ترک می کنم و بعد ازاین آزادم! به خدا قسم بعد از این آزادم.»ـ&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;دلم ازغبارغم گرفته بود ، به دنبال ریزش باران انباشته شده درقلبم، به ستیغ قله ها زدم. میخواستم به جایی بروم که دورباشد؛ دورازشهر وحکومت نظامی وچهره های چندش آور مأمورانش و به دوراز هرپستی زمینی واندکی نزدیک به آسمان درستیغ قله ها باشم.ـ&lt;br /&gt;می خواستم ، با صعود به قله کوه و درارتفاع سه هزار وهفتصد متری این جام پرزهر یکساله رنج را به زمین زده و بشکنم وپیاله ای شراب ناب امید ازلبان خنک چشمه ها، از قلب کوه های پرطاقت سرکشم وداغ های دلم را چون ایرانیان کهن به دامن طبیعت بسپارم و درپای کوه ها دفن کنم تا به ابد ازآن لاله و شقایق بروید.ـ&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;نمی خواستم درآن بالا، کوه ها را زیر و رو کنم و مثل خامنه ای که درخواب دیده بود، در قلعه الموت گنجی است و به روایتی بولدوزرها را روانه قلعه کرده بود تا گنج الموت را بیابند و بیچاره آخوند دنیا طلب وقدرت پرست نمی فهمد که گنج الموت درستیغ کوه (سلسله جبال البرز)، سنگ های قیمتی چون گوهر وطلا و نقره نیست زیرا فداییان قلعه الموت غارتگران ثروت مردم نبودند تا ثروت بیاندوزند بلکه گنج افسانه ای الموت، گوهر وطلای ناب انسانی وسنت مقاومت ومبارزه ازجان گذشتگان غیورایران زمین بود که دربرابر بیداد واستبداد دینی، سیصد سال چون کوه ایستادند ولرزه برتن جباران زمان افکندند.ـ&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;نمی خواستم چون علی گدا از دل کوه، سنگ سبززمرد یا الماس بیابم وخدا را شکرکنم که تمام ثروت های ایرانزمین مال من است، بلکه می خواستم از درون خودم و درشکافتن کوه های رنجم، زمرد سبزامید را کشف کنم واز درون خاکسترمرگی که آخوندها برسرما ملت افشانده اند، چون ققنوس زنده شوم و ازمیان آتش سینه خود برخیزم وپرکشم و آزادانه پرواز کنم.ـ &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;می خواستم درمیان کوه های رنج سی ساله ملتم، الماس برنده ای را کشف کنم که با آن اراده انسانی را می توان صیقل زد و تابناکش کرد. نمی خواستم در برابراین ضربات واز داغ های آن بمیرم وکالبد بی جانی ازمن برجای بماند که شش سال درپشت در زندان اوین، چون سایه ای درسایه دیوارهایش باشم، می خواستم سرود زنده بودن و نامیرایی و پایداری ملتم را از زبان آفتاب و کوه های پایدارش بشنوم وخود صخره ای از این کوهستان سخت ونامیرا گردم!ـ&lt;br /&gt;تنها نبودم. پیروجوان بودیم که همه با هم عازم قله شدیم؛ برخی عزیزی به گوشه زندان داشتیم وبقیه دوستان بودند . جوان ترها پیشاپیش ما حرکت می کردند و ازما جدا شدند. ما کند حرکت می کردیم وشب را در پناهگاه استراحت کردیم.ـ&lt;br /&gt;دو روز طول کشید تا به قله توچال رسیدم اما توانستم تا منتهای توان خود اوج گیرم و رسیدن به قله برایم یک احساس پیروزی پس از اینهمه شکست بود. می خواستم درآن بالا وازآن بالا به پایین نگاه کنم. می خواستم فکرکنم. به سال گذشته وآنچه که دراینروزها درجریان بود. ازمناظرات تلویزیونی واعترافات مقامات به بی کفایتی ها وحق کشی ها وجنایات سی ساله شان که ملت را تکان سختی داد وبرسر غیرت آورد. تا فضای نسبتا باز سیاسی که به وجود آمد ودر پرتو آن جوانان ما فعال شدند وسرانجام جنبش یا قیام مردم جرقه زد و بعد شعله کشید.ـ &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بی آنکه دوربینی به همراه داشته باشم، به تماشای صحنه هایی نشستم که دراین یکسال دیده بودم و آخرین صحنه ها که عکس ها وتصاویری بود از ویرانی وخرابی های خانه آقای صانعی (حضرت آیت الله!). تعجب نمی کردم که چرا مغول های ولی فقیه به آنجا هم حمله کرده اند؟! درمیان آن ویرانه ها و بی نظمی و بی حرمتی ها که به منزل و بر خود وخانواده شان(متأسفانه) رفته بود، اتفاقا نظمی نادیده را شاهد بودم و تماشا می کردم.ـ&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;به سرانجام حضرتشان فکرمی کردم که دست ظلم وتعدی وسرکوب سی ساله نظام ولی فقیه پله به پله سرانجام به سرای ایشان نیز رسید. سی سال پیش حضرت آیت الله خود(برای حفظ نظام ولی فقیه) روزی به موسوی تبریزی گفته بود:« امید ضد انقلاب باید ازاوین قطع شود. اوین محیط ترس ورعب باید باشد. باید ضدانقلاب اقتصادی وگروهکی ازشما چنان بترسند که جاسوسان لانه جاسوسی می ترسیدند وضدانقلاب باید از اینکه ببرندش اوین لرزه به اندامش بیفتد.» وحالا پروش یافتگان همان مکتب یعنی وزارت اطلاعات ومغولهای ولی فقیه [که حضرتشان توصیه به رشد وپرورش آن کرده واز مشروعیت(سرکوب وشکنجه) جوانان ملت پشتیبانی کرده بودند.]به منزل حاج آقا رسیده وزلزله سیاسی برپا کرده ولرزه براندام او و خانواده اش افکند بودندـ. بی اختیار این شعرخاقانی به خاطرم آمد:ـ&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;هان ای دل عبرت بین، از دیده نظرکن هان&lt;br /&gt;منزل فقیه عالیقدر را آینه عبرت دان&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;....&lt;br /&gt;گوئی که نگون کرده است ایوان فلک وش [منزل مقدسین] را&lt;br /&gt;حکم فلک گردان یا حکم فلک گردان&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ازهراتفاق وداستانی می توان نتایج بیشماری گرفت. به نظرمن مقام وحرمت انسانی در نزد خداوند یکسان است، و بی حرمتی به آن بدون پاسخ نمی ماند. زندانی سیاسی، انسانی است رشد یافته و صاحب مقام و باحرمت ودارای روح وتفکرات روشنی برای عدالتخواهی که به خیانت وقدرت پرستی حاکمان تن نمی دهد وپشتیبانی کردن و پرورش دادن هیولای شکنجه علیه این انسان تا خاموش وخفه اش کنند و ریختن خون او درحالیکه بیگناه است، بدون پاسخ نمی ماند.ـ&lt;br /&gt;درست یا غلط اما گویی که نظمی براین فلک دوارحاکم است که ششصد سال پیش(زمان خاقانی) ویا هشتصد سال بعد زمان ما) ندارد وسرانجام بنای ظلم، آجر به آجرش ویران می شود.ـ&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;امروزهم با دستان خالی ولی با استواری وپایداری فرزندانمان می خواهیم از شرحکومت ولی فقیه وقدرت سپاه پاسداران آن خود را آزاد کنیم. شاید نتوانیم و حتی اگر ما نتوانیم اما ویران شدن کاخ ستم ولی فقیه منتفی نخواهد شد.ـ&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#990000;"&gt;ظلم&lt;/span&gt; گوری است که این نظام با دستان خود آن را کنده است وسرانجام روانه آن خواهد شد. سرنوشت وعاقبت تمامی دیکتاتورها وپرستندگان قدرت، حتی به قدرت ویکدنگی صدام حسین که خود را دربرابر بیست وسه دولت نیز قرار داد ....چنان شد که مثل موش به درون سوراخی در زمین خزید ومثل غارنشین ها با ریشی بلند و با انبوهی شپش دستگیر و راهی دادگاه وچوبه اعدام شد.ـ&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;دراین یکسال هم موج عظیمی ازآزادیخواهی وعدالت طلبی آمد که دامن خودی و وغیرخودی(ملت) وتا نخودی راهم گرفت. این موج ازسر بعضی گذشته و دامن برخی را ترکرده است اما تمام کسانی که غسل ووضویشان را دردریای سی ساله خون ملت گرفته اند، نخواهند توانست این موج را ازسر خود دور کنند.ـ &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;موج به خانه ولی فقیه و رییس جمهور تقلبی وبه سپاه پاسداران نیزخواهد رسید. اگرچه سدی ازاجساد جوانان و دیواری از ترس وزارت اطلاعات وشکنجه و تجاوز و پرده هایی از تقدس وتبلیغات... در برابر این موج زده اند تا جلوی آن را بگیرند اما باشد تا معجزه ای را که خودشان به آن باوردارند وانگشتی را که به سویشان نشانه رفته است را، نه درخرافات واوهامات دجالانه شان، بلکه درعالم واقعیات و دررسیدن آخرزمان خودشان وحکومتشان ببینند.ـ&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;آقایان به قول مرحوم مهندس بازرگان سرانجام به آنجا خواهند رسید که روی دست جمهوری اسلامی شان یک شهید مانده باشد وآنهم اسلام عزیز امامشان باشد!ـ&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;همه دوستانی که با هم عازم کوه شده بودیم، می خواستیم نگاهی به یک سالی که گذشت بیاندازیم وبفهمیم که داستان این یکسال چه بود وبعد چه شد؟ چه به دست آوردیم وچه از دست دادیم تا بتوانیم بهفمیم که به کجا می رویم؟ نه تنها فرزندان یا همسران یا نزدیکان ما بلکه انبوهی ازاقشارگوناگون مردم هنوز، پا دربند این داستان دارند و درزندان های قرون وسطایی اسیرهستند وشش سال یا پانزده سال حبس گرفته اند، که این عزیزان فراموش نمی شوند. همچنین خانواده های بسیاری داغدارشده اند. خون های با ارزشی برزمین ریخته شدند و زندانیان بیگناهانی برسر دار رفتند که تمام ملت را درماتم وعزای مرگ خود فرو بردند و در این یکسال هزینه هایی سنگین از جیب ملت پرداخت شده است. به همین دلیل نمی خواهیم یا نمی توانیم مثل خیلی ها درگریزاز آشفته بازار سیاست فعلی، به دنبال زندگی روزانه خود روان شده وآرام گیریم.ـ&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;ما زنده ازآنيم كه آرام نگيريم                                              موجيم كه آسودگي ما عدم ماست&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;( 2010(خرداد ماه 1389 برابر با ماه یونی(ژوین) &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;نویسنده: نوشتن این مطلب، هیچگونه مسؤلیتی را متوجه کسی(به ویژه خانواده زندانیان) در داخل کشور نمی نماید.ـ&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2417825991331585993-6156825975109749704?l=malihehrahbari3.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://malihehrahbari3.blogspot.com/feeds/6156825975109749704/comments/default' title='Kommentare zum Post'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2417825991331585993&amp;postID=6156825975109749704' title='0 Kommentare'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2417825991331585993/posts/default/6156825975109749704'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2417825991331585993/posts/default/6156825975109749704'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://malihehrahbari3.blogspot.com/2010/06/blog-post.html' title='هان! ای دل عبرت بین...ـ'/><author><name>maliheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10436782337004902018</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2417825991331585993.post-2486965297351436693</id><published>2010-05-21T09:13:00.000-07:00</published><updated>2010-06-03T07:56:29.478-07:00</updated><title type='text'>دربرابر اوین سیزدهم</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;نوشته: ملیحه رهبری&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000066;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;شب اشک ها ولبخندها(سیزده هم)ـ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000066;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;دربرابراوین&lt;br /&gt;قسمت سیزدهم&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;دراین روز وشب وهفته ها وماه هایی که توفیق اجباری داشتم تا چهره کریه و پشت پرده این سیستم را از رو به رو و در برابراوین ببینم، اما ازسوی دیگرهم با سیمای مبارزاتی وفداکارانه ملت مان درپشت دیواراوین بهتر آشنا شوم. بیش ازهرزمان دیگراز خود می پرسیدم که مشکل درکجاست که چنین هیولایی به نام حکومت اسلامی وچنین سلطانی به نام ولی فقیه برما مسلط است؟ جواب ساده نیست!ـ&lt;br /&gt;ازسینا می پرسم که آیا به راستی مشکل دروجود کس یا کسان متحجرو یا درمغزها واندیشه های عقب افتاده آنان است که اینچنین به سادیسم وجنایتکاری وآزاریک ملت راه می برد یا مشکل درکجاست؟&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;سینا تظاهر به فیلسوف مآبی نمی کند وبا سادگی جواب می دهد:« خدا خیرشان بدهد، این رسانه های خارجی وماهواره ها واینترنت را که ازاٌن طرف دنیا، حقایقی را برملا می کنند تا دراین اوضاع واحوال به غایت هولناک، حداقل طعمه ساده ای برای این گرگ ها نباشیم و یک کمی دستمان بیآد که هیولای پشت پرده کیست؟» کنجکاو می شوم. سینا ادامه می دهد:« این کس یا کسان متحجر سی سال پیش هم دراین مملکت بوده اند ولی مشکلی برای مردم نبودند چون نه درقدرت بودند نه قدرت مطلق را داشتند. اما درطی هفت سال جنگ و درامتداد ایدیولوژی جانبازی و کفن پوشی وحل شدن درذات رهبری وشرکت در جنگ ایران وعراق وکشته شدن میلیون ها نفر...، برای عده ای دیگریعنی منتظران فرصت، جنگ یک رحمت اللهی(پول وقدرت) بود و برمبنای این "رحمت الهی": نهاد ایدئولوژیک، سیاسی- نظامی،اقتصادی سپاه پاسداران فعلی را سازمان دادند وعملا توانستند دراین سی ساله تمام قدرت(هرسه قوه) را درخدمت خودی ها در دست بگیرند. امروزسپاه پاسداران هیولای عجیبی است که در دنیا نظیر ندارد. خوب شد که ازمن پرسیدی، همین چند روز پیش ازتوی اینترنت مطلبی را درباره سپاه خواندم که کله آدم سوت می کشد. قسمت های مهمش را ذخیره کردم تا برای تو بخوانم. بیا پشت کامپیوتر بنشین!»ـ&lt;br /&gt;بلند می شوم و به سمت میزکامپیوترمی روم. سینا برنامه ذخیره شده را باز می کند و برایم می خواند!ـ&lt;br /&gt;سپاه ازیکسو دارای قدرت ارتش کلاسیک است و نیروی زمینی و هوایی و دریایی دارد واز سوی دیگرسازمان دفاع غیردولتی و میلیتر وبسیج غیرحرفه ای(نیروی مقاومت بسیج سپاه) است ودرمجموع 125.000 نفرحقوق بگیردارد!»ـ&lt;br /&gt;به مطلبی که روی صفحه کامپیوتر است، نگاه می کنم ومیگویم:« نمی دانستم اینهمه مواجب بگیردارد.»ـ&lt;br /&gt;سینا می گوید اینجا ننوشته است اما سپاه درضمن یک سازمان اطلاعاتی است که زندان دارد و بازجو وشکنجه گاه بند 2الف ..دراوین دارد. دادستانی سرکارمیگذارد که با شکنجه گر فرقی ندارد ودادگاه مربوط به زندانیان (شعبه امنیت) را هم به اوین منتقل کند تا مثلث، بازجو و قاضی و دادستان، تکمیل شده و کمیسیون مرگ به راه بیاندازند. خانواده ها را بدون کمترین جوابی پشت درهای بسته اوین مدتها برای پیدا کردن دادگاه جهت دادخواهی یا یافتن رد ونشانی از فرزندانشان سرگردان می کند وبرای ماه ها آنها را سرکارمی گذارد!»ـ &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;گفته هایش را تأیید می کنم و می گویم:«درست است!». دراین لحظه سینا با اندوه رو به من کرده و میگوید:« یعنی که می تواند روزنامه نگار و دانشجو وکارگردان سینما وفعالین حقوق بشر تا شاگرد بقالی را... دستگیر کند وشکنجه کند واعترافات دروغ بگیرد و درنهایت هم پاک ترین ومعصوم تری معلمین کشوررا در دادگاه 6 دقیقه ای به اعدام محکوم کند وحکم را هم بلافاصله اجرا کند و تمام ملت را سیاهپوش کشته شدن وریخته شدن خون این بیگناهان کند وبرای لوث کردن خون آنها وهم تطهیرخودش، شوی بزرگ ونشست سران گروه 15 را برگزار کند وسران کشورها را به ایران دعوت کند تا دستان خودش به تنهایی دراین کاسه خون ونفت ملت نباشد. تف برهمه شان!» صدای سینا می لرزد و سکوت می کند وچشمانش پراز اشک می شوند. بغض راه گلویم را می بندد و ازدرون سینه ام آه تلخی می کشم. اعدام پنج زندانی سیاسی به ناگهان ملت را شوکه کرد و همه را درغم و ماتمی عمیق فرو برد. به ویژه خبر اعدام فرزاد کمانگر؛یک معلم، یک شاعر و نویسنده خیلی تکان دهنده بود. لعنت برقاتلانشان.ـ&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;ازاین یادآوری لحظاتی تلخ وسنگین برما می گذرد و هردو ساکت به فکر فرو می رویم؛ بدون شک هردوازخود می پرسیم:« چرا! چرا برما ومردم باید اینگونه بگذرد!؟ چرا چنین شرایط غیرانسانی برما تحمیل می شود؟ نمی فهمیم!»ـ&lt;br /&gt;بعد سینا ادامه مطلب را می خواند:«از سوی دیگر سپاه سازمان بزرگ اقتصادی است که صاحب 800 شرکت است از کشتی سازی صدرا تا تراکتورسازی تبریز تا مونثاژاتومبیل مزدا، وصاحب شرکت مخابرات است(قرارداد ۸ میلیارد دلاری فروش سهام مخابرات را بست.)، دربانک ها(پاسارگاد) سرمایه گذاری دارد و موسسه مالی و اعتباری انصار" که یک موسسه اقتصادی زیر نظر سپاه پاسداران است به بانک تبدیل شده، همچنین "موسسه مالی و اعتباری مهر" که زیر نظر بسیج فعالیت می کند در آستانه تبدیل شدن به دومین بانک سپاه است. بخش اعظمی از اقتصاد ایران منجمله ۳۰ درصد از صادرات غیر نفتی و بیش از نیمی از واردات کشورعلاوه بر کنترل گسترده توسعه میدانهای نفتی و گاز ایران را در دست دارد. دارد دو نهاد مهم سپاه، یعنی شرکت ساختمانی "قُرب" و قرارگاه خاتم الانبیاء و شرکت های متعلق به آن فعالیت های اقتصادی را دردست دارند. از آنجا که بزرگترین طرح های صنعتی در چارچوب صنایع نظامی صورت می گیرد، سپاه این قدرت انحصاری را یافته است که از ورود بخش خصوصی به صنایع پیشرفته جلوگیری کند"ـ.&lt;br /&gt;نهایتا سپاه قدرت بی حد و مرزی درپهنه های اقتصادی دارد و با زور اسلحه وارد تجارت می شود و همزمان مافیای بزرگ قاچاق مواد مخدراست و پول حاصل از قاچاق مواد مخدر والکل را ازطریق پولشویی دوباره به گردش در می آورد.»ـ &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;سینا مکثی می کند ودوباره ادامه میدهد:« سپاه درسیاست هم حضور دارد. فرماندهان اسبق و کنونی سپاه در پهنه قدرت (رهبری) حضور دارند. احمدی نژاد رییس جمهور,علی لاریجانی سخنگوی کنونی مجلس و وزیر کشور کنونی و قبلی؛ ازجمله افرادی هستند که سالیان درازی را در رده های مختلف سپاه سپری کرده و به فرماندهان آن تبدیل شده بودند. بدینترتیب سپاه رییس جمهور منتخب خودش(کودتایی) را سرکار می گذارد تا فی المثل بودجه اش را تأمین کند ویک قلم 2 میلیارد دراختیارش بگذارد. سپاه درمجلس هم نفوذ دارد و نفرات خودش را دارد. برای پیشبرد کارهایش هم درهمه جا، لازم شد، آدم می کشد. شکنجه می کند و نه تنها درسراسر کشور دستش در همه چیز باز است، بلکه درسراسر دنیا هم دستش درکارهای تروریستی و دخالت درامورداخلی عراق ولبنان وغزه و... باز است. برای اینکارها هم سپاه قدس(نیروی قدس پاسداران)ـ دارد. سپاه یک شبکه برون مرزی تروریستی را از طریق نیروی قدس هدایت می کند.ـ &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;دراسلام قلعه نیروهای طالبان را آموزش نظامی می دهد واسلحه وبمب کنار جاده دراختیارشان می گذارد. اگر ایران به سلاح هسته ای دست پیدا کند، مطمئنا نظارت بر نگهداری آن، آموزش پرسنل، وساخت زیرساخت های به کارگیری آن هم برعهده سپاه خواهد بود.ـ&lt;br /&gt;به دلیل اینهمه قدرت است که سپاه سازمانی است که حساب به کسی پس نمی دهد. انتقاد(ازخودی ها هم) نمی پذیرد.&lt;br /&gt;برای تکمیل این قدرت، خامنه ای وپسرانش را با خودش دارد و خطشان یکی است وحکومت فعلی را یعنی پرچم داررادیکالیسم جهان اسلام با " ایدئولوژی تشیع متحجروانحصارطلب" و یک حکومت " فاشیستی-نظامی" را تشکیل می دهند. والبته سپاه تنها بلای خانمانسوز این سی ساله نیست، رقبایی هم دارد. دو نهاد امنیتی دیگر رقیب سپاه هستند که یکی از آنها وزارت اطلاعات است که حدود ۳۰.۰۰۰ نفر پرسنل دارد و دیگری نیروی انتظامی با حدود ۱۲۰.۰۰۰ نفر پرسنل وعملکردهای مشترک هرسه نهاد سرکوبگر با 270هزار نیرو را در این یکسال و در حمایت از دولت کودتا و درسرکوب قیام مردم وبه ویژه جوانان ودانشجویان وروزنامه نگاران و[البته تارومار جناح رقیب] دیدیم که برای حفظ قدرت ازهیچ جنایتی کوتاهی نکردند.»ـ&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;نفس حبس شده ام را ازسینه بیرون میدهم و می پرسم:«تمام شد؟» سینا سرش را تکان میدهد وبا تأسف می گوید:« نه! ادامه اش را گوش کن!» و ادامه می دهد:« درطیف دیگرقدرت، قماش یا اقمار‌ هاشمی رفسنجانی هستند که با زمین خواری وبرج سازی وانحصاری کردن تجارت هائی مثل پسته‌ وتخصیص خدمات پیرامونی شرکت نفت دربین خانواده‌ رفسنجانی و شرکا، قطب دیگری ازاقتصاد را قبضه‌ کرده‌ اند وبعد ازسی سال خود را لیبرال(سبز) می نامند و باقیافه‌ حق بجانب سوار بر موج نارضایتی توده‌ها می شوند. درحالیکه هر دو جناح موجودیت خودرا در جذب امتیازات دولتی می دانند و باچنگ ودندان از آن دفاع می کنند. اما اگرهم درکفه قدرت سیاسی سهمی کسب نکردند، نهایتا اشکالی ندارد، امتیازاتشان(منافعشان) حفظ بشود،کافی است! دراین جدال اما این هیولای سپاه‌ است که‌ مانند ـ"خردجال" سوار بردوش مردم رنج دیده این کشوردر جهت خواست های مالیخولیائیش میتازد.»ـ&lt;br /&gt;دراینجا سینا رو به من کرده ومیگوید:« یادت می آید که رفسنجانی بدون هیچ خجالتی بعد ازآنهمه جانفشانی جوانان و قیام یکپارچه مردم، دست آخرآب پاکی روی دست همه ریخت و بدون هیچ خجالتی به مردم گفت:« همه باید ازرهبرو ولی فقیه(خامنه ای جنایتکار)تبعیت کنیم!» سرم را تکان میدهم ومی گویم:« نه تنها یادم می آید بلکه فراموش نمی کنم! اما الآن دلیلش را بهتر فهمیدم!»ـ&lt;br /&gt;سینا می پرسد:« جواب سؤالت را گرفتی؟ » حرفی نمی زنم اما صورتم از شدت خشم می سوزد. به صفحه کامپیوتر نگاه می کنم همه آنچه که دراین یک صفحه یا چند سطرگنجانده شده است، سنگین وباور نکردنی است. زیرا سی سال عمروحیات تباه شده یک ملت است. 80 درصد ملت با عملکردهای سی ساله این سیستم مافیایی به خاک سیاه نشسته اند و زیرخط فقرزندگی می کنند وازجمله خود ما که یک عمر دراین مملکت خدمت کردیم و الآن به اندازه یک کوه زیربارقرض رفته ایم برای وثیقه دادن وآزاد شدن فرزند دانشجوی خود ولی هنوز هم دربه درجلوی در زندان ها هستیم.ـ &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;سینا آه بلندی می کشد ومی گوید:« سپاه عمروعاص این است. ومدعی است که منتظرظهورحضرت است! آخرعوامفریبی تا چه حد؟! درپشت پرده، یک چنین هیولای مخوف ونفرت انگیزی نشسته است که سرنخ همه را مثل عروسک خیمه شب بازی دردست پدرخوانده داده و درجلوی صحنه، یک تآتر بزرگ با پرده خدا وقران وحکومت الهی و تقدس چیده اند. به گونه ای که نیروها(بدنه سپاه و بسیج) باید دیندار وخداترس باشند وجلسات ایدیولوژی بصیرت آنها تعطیل نشود و با چشم بسته از این سیستم مافیایی (خودی ها) دفاع کنند و بدون هیچ ترحمی غیرخودی ها (ملت هفتاد میلیونی وعوامل استکبار) را تارومار کنند ودرمقابل امیتاز مادی ومعنوی دریافت کنند.ـ&lt;br /&gt;کی وچه کس دریک چنین سیستمی بوده یا هست یا خواهد بود، کیفا فرقی نمی کند. بلکه هرکس باشد به سرعت فاسد می شود و همانگونه که قدرت فساد می آورد، قدرت مطلق هم فساد مطلق می آورد! این سیستم یک زنجیر به هم پیوسته از تجارت، سیاست، دزدی قانونی، جنایت وآدم کشی، فساد وفحشا و دروغ وفریب و تبلیغ و...است و اینهمه یعنی مافیا و چنان عمل می کند که سی سال طول می کشد تا نوک تیزحملات به سمتش متوجه بشود.»ـ&lt;br /&gt;ساکت وهاج و واج به سینا نگاه می کنم. شانه هایش را بالا می اندازد و می گوید:« چرا ماتت برده؟ از من نپرس که راه حل چیست یا کدام گزینه..؟ خدا پدرکسانی را بیامرزد که بیکارنمی نشینند ومستمرا نقبی نو دراین چاه ویل و سی ساله جمهوری اسلامی می زنند تا ملت فریب خورده، دوباره طعمه ساده وجدیدی برای این سیستم مالیخولیایی نباشد! حیف ازخون های پاکی که ریخته شده اند. حیف ازعمرهای با ارزشی که دراین سی ساله در زندانها گذشته اند...حیف وهزار حیف! چنین سرنوشتی حق ملت ما نبود! چرا چنین قیمتی پرداختیم؟ بچه های ما چه کرده اند که درزندانند؟ جزآنکه عمروجوانی خودشان را برای دفاع ازحقوق کودکان خیابانی و زنان بی پناه و نجات معتادان و دفاع از زندانیان یعنی قربانیان همین سیستم گذاشته بودند؟ چه گناهی داشتند جزآنکه این شکاف وحفره عظیم اجتماعی را می دیدند؟!چرا وچه گناهی!.....؟ »ـ&lt;br /&gt;سینا فریاد می زند و بعد دستش را به روی قلبش می گذارد ومی گوید:«آخ!». من ازشدت خشم درحال انفجارم و دلم می خواست که قدرتی داشتم وتمام این بنیاد ظلم را از بن برمی انداختم! من تنها نیستم و این احساس، خشم مقدسی است که درسینه هرایرانی است.ـ&lt;br /&gt;ادامه دارد...ـ&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;ـ21مای 2010 برابر با 30 اردیبهشت 1389&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2417825991331585993-2486965297351436693?l=malihehrahbari3.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://malihehrahbari3.blogspot.com/feeds/2486965297351436693/comments/default' title='Kommentare zum Post'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2417825991331585993&amp;postID=2486965297351436693' title='0 Kommentare'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2417825991331585993/posts/default/2486965297351436693'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2417825991331585993/posts/default/2486965297351436693'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://malihehrahbari3.blogspot.com/2010/05/blog-post.html' title='دربرابر اوین سیزدهم'/><author><name>maliheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10436782337004902018</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2417825991331585993.post-2524481957356893417</id><published>2010-05-10T00:00:00.000-07:00</published><updated>2010-05-10T00:42:38.493-07:00</updated><title type='text'>دربرابر اوین 12</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000000;"&gt;&lt;strong&gt;نوشته ملیحه رهبری&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000000;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;شب اشک ها ولبخندها(12)&lt;/span&gt;ـ&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;در برابر اوین&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;قسمت دوازدهم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خانه را آراستم! عید را گرامی داشتم آنگونه که قدومش وسرودش وآوازش درجای جای خانه دیده و شنیده شود. ازمیان خاکسترایام به سوی نوروز وبهار رو نمودم؛ آنگونه که جوانه های سبزازپای درختان سوخته سرمی زنند وازدرون خاکستر نیستی، آوازسبزهستی سرمی دهند! اینهمه را توانستم اما ندانستم با دل خود چه کنم؛ با دل خونچکان خود چه کنم؟&lt;br /&gt;من تنها نبودم، خانواده های بسیاری دراین سال نتوانستند، دربه روی سال نو، روز نو وبهاران بگشایند. آتش ظلم دامنشان گرفته بود وشعله های خانمانسوزجهل وجنون، جان هایشان را چنان سوزانده بود که فرزند یک زندانی دربند، ازسوز دل چنین به فریاد آمده بود:«... امروز محرومترین نقاط، زابل و میناب وخاش وهرمز نیستند؛ که محرومترین نقاط امرو، ذهن های منجمد وافکاربسته ای هستند که ازهربالندگی و رشد وپویایی خالی مانده اند. محرومترین نقاط امروز بستری است که به جهل و تزویر وظلم، آلوده شده واز تحمل کوچکترین نقد وانتقاد عاجزاست وچه تلخ و تاسف بار است!ـ&lt;br /&gt;آری چه تلخ و تأسف باراست که زندانی دیگری به همسرش می گوید:« همه روزمان(عمرمان) درصف می گذرد؛ صف دستشویی، صف حمام، صف تلفن، صف خرید. چهل نفر در یک سلول 35 متری هستیم و خوشا به حال دوستانی که به زندان(کربلای بی آب) گوهردشت رفتند، لااقل می توانند، پایشان را دراز کنند! امیدوارم که با آزادشدن دستگیرشدگان لااقل فضای نفس کشیدن برای بقیه زندانی ها در سلول بوجود بیاید.»ـ&lt;br /&gt;آری تلخ وتأسف باراست که درآستانه سال نو درحالی که رییس جمهور تقلبی، غریبه ها(بیگانگان) را برسر سفره نوروزی برای خوشگذرانی وشاد باش دعوت کرده است، ملت وخانواده ها برسرسفره نوروزی خود باید عکس کشته شدگان و زندانیان خود را بگذارند که قربانیان تقلب وفریبکاری بزرگ(دجالیت) او شده اند. آری تلخ وتأسف باراست که برای چندین هزارنفر درزندان های جمهوری اسلامی، خوشبخت کسی است که در شب عید ازسلول 35 متری با چهل نفر زندانی، به شکنجه گاه وبه کربلای بی آب گوهردشت فرستاده می شود تا بتواند پایش را دراز کند و زندگی برای زندانی در زیرآوار وزارت اطلاعات به چنان نقطه زیرصفری می رسد که رسیدن به صفروایجاد فضایی برای نفس کشیدن، یک امید می شود!ـ&lt;br /&gt;واعتصاب غذا کردن درایام نوروز وانتخاب مرگ تدریجی و تحمل رنج های تلخ لحظه به لحظه آن، تنها راه اعتراض و فریاد برعلیه این شرایط غیرانسانی ومغایربا حرمت های انسانی است.ـ&lt;br /&gt;سی سال است که درجمهوری اسلامی ازاوین وگوهردشت و..، قتلگاهی ساخته اند که درآن برای زندانی مرگ باشد و دیگر هیچ! ودرنقطه مقابل سی سال(بیش ازچهل سال) است که مقاومت وقهرمانی دراوین و.. برای زندانی سیاسی یک سنت دیرین شده است.ـ&lt;br /&gt;این زندانیان، بهترین فرزندان ما ومردم ایران بوده اند وهستند: دکتر، مهندس، وکیل، نویسنده وکارگردان و روزنامه نگار و دانشجو، فعال حقوق بشر، کارگر، وحتی شاگرد بقالی و زن و مرد و پیروجوان و البته عده ای هم وزیر و وکیلای گذشته....!ـ&lt;br /&gt;روزهای قبل از عید فضای عاطفی خاصی برما( خانواده ها) حاکم بود و اضطراب واشتیاق و امید و تلاش و پافشاری ما برای آزادی زندانیان ولو به هربها، ولو برای چند روز خروج از جهنم اوین به اوج خود رسیده بود و شب و روزهای بسیاری را در راهروهای دادسراها، جلوی زندان‌ها و... در جنگ با هیولای قوه قضاییه به سربردیم.&lt;br /&gt;هرروزصبح ازساعت 8:00 در مقابل دادگاه انقلاب تجمع کرده وخواستار تعیین تکلیف وآزادی زندانیان درآستانه سال نو می شدیم. جمعیت زیادی بودیم و در میان ما، خانواده هایی بودند( وهستند) که از زمان دستگیری همسر یا فرزندشان هنوز هیچ خبر یا ردی ازآنها ندارند ومدتهاست که خواهان مشخص شدن وضعیت آنان هستند اما دادگاه انقلاب جواب روشنی به آنها نمی دهد. مامورین دادگاه به آنها می گویند بروید زندان اوین چونکه بازپرسان شعب امنیت در آنجا مستقر هستند وآنها به شما جواب خواهند داد. هنگامی که خانواده ها به زندان اوین و به محل مربوطه، مراجعه می کنند، با دربهای بسته مواجه می شوند وکسی به آنها و حتی به وکلای زندانیان جوابی نمی دهد. کمیسیون مرگ مستقر دراوین، همان هیولای پشت پرده ایست که مشخص می کند، بازجو وشکنجه گر زندانی با خانواده او چگونه رفتارکند. به آنها جواب بدهند یا ندهند.ـ &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;به خصوص درروزهای قبل ازعید، فشارروحی خانواده هایی که پس از ماه ها دوندگی هیچ نتیجه ای نگرفته بودند، به حداکثرخود رسیده بود. درمیان مراجعان همسرجوان یک دکتر بود که در قم درمطبش دستگیر شده بود وهیچ خبری از او نبود. بعد از دستگیری او مادرش فوت کرده بود واین خانم با یک بچه کوچک ماه ها بود که هر روز از قم به تهران می آمد و به اوین و دادگاه انقلاب واطلاعات و.. مراجعه می کرد و سرگردان بود تا به او یک خبر بدهند که همسرش کجاست وکجا باید پیدایش کند. نه درقم و نه در تهران به او جوابی نمیدادند وخودش می گفت:« با کوله باری از مشکلات مانده ام که چه کنم وکی این جهنم پایان می یابد؟»ـ&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;مادر پیری ازکرمانشاه به تهران آمده بود که به اوملاقات ندادند. پیرزن دلشکسته اشک می ریخت وصدای ناله وزجه او چنان ما را منقلب کرد که به طورجمعی اعتراض کردیم وموجب شد که یک لباس شخصی(؟!) اززندان بیرون آمد ولی کاری برای او نکرد جزآنکه به اوگفت:« برو! ما خودمان نامه می دهیم آنوقت بیا ملاقات!» مادردردمند خیلی التماس کرد که از فرزندش خبری به او بدهند اما فایده ای نداشت وآن جلاد( ببخشید مأمورمحترم) نپذیرفت. زن دردمند درحالیکه گریه می کرد، نفرینشان کرد که نابود وتکه تکه شوند وکاخ ظلمشان ویران گردد و ما جملگی آمین گفتیم!ـ&lt;br /&gt;بسیاری از خانواده ها ازجمله خود من، با دوندگی بسیار و باقرض گرفتن ازدوستان وآشنایان وبا کمک انسان های شریف وآزاده ای که درشب عید به یاری زندانیان وخانواده هایشان برخاسته بودند، توانستیم وثیقه های سنگین درخواستی را فراهم کنیم. به این امید که درایام عید بتوانیم برای فرزندان شکنجه شده و بیمارمان ولو برای چند روزمرخصی بگیریم که ناگهان با ضربه سنگینی مواجه شدیم. بدون هیچ دلیل خاصی قبل ازعید تعیین کفالت وسپردن وثیقه را متوقف کردند که باعث خشم بسیاری ازما شد و به شدت اعتراض کردیم. من برای آزادی سهیل که درایام عید چند روزاز زندان آزاد شود، وثیقه سنگینی سپرده بودم که به من گفتند؛« دیگر دیر شده است و کاری را انجام نخواهند داد.» من واقعا عصبانی شدم وشروع کردم به فریاد زدن وگفتم که شما از بالا تا پایین، همه تان شکنجه گرهستید و درون زندان و بیرون زندان هم فرقی ندارد وما را هم مثل فرزندانمان شکنجه روحی می دهید. درجواب اعتراض من؛ یکی از افراد دادگاه انقلاب با عربده کشی به من گفت:« پسرت کمونیست است و حقشه که در زندان بماند.» دراین موقع بود که من از شدت خشم منفجر شدم ودرحین اعتراض، پاکت اوراقی را که به همراه داشتم به سمتش پرتاب کردم که ناگهان ولوله ای برپا شد. خانواده های دیگرهم خشمگین بودند که آنها هم به شدت اعتراض کردند ودرنتیجه درگیری لفظی شدیدی بین ما با این شکنجه گران پیش آمد. یکی ازپدران فریاد زد وگفت:« شما کی هستید که ما وفرزندانمان را به اسیری خودتان گرفته اید؟ برای کدوم خدا وکدوم اسلام...؟ دینی که درپایه های آن عدل وعدالت نیست، دین نیست.» مادر دیگری فریاد زد وگفت:« بچه های ما بیگناه هستند و رییس جمهور تقلبی گناهکاراست که مسبب تمام این دستگیری ها شده است.» برادریک زندانی دیگر با صدای بلند گفت:« ما اگردین نداریم اما مظلوم هستیم وسرورما حسین است. شما که تقلب می کنید و میلیون ها وثیقه گرفته اید اما زندانی را آزاد نمی کنید، ظالمید و سرورتان یزید است.» در برابر اعتراضات خانواده ها جوابی نداشتند ومثل همیشه با نشان دادن چماق و باتوم خواستند ما را سرکوب کنند. با وقاحت و با صراحت ما را تهدید به بازداشت و فرستادن به اوین کردند که ما درجواب گفتیم:« ما ترسی نداریم و حاضرهستیم! این مملکت تمامش زندان است وفرقی ندارد ازیک زندان بزرگ به زندان کوچکتری منتقل می شویم ودرآنجا حداقل درکنارعزیزانمان هستیم.»ـ &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;می خواستیم که بفهمند، مراجعات و پافشاری ما برای آزادی فرزندانمان جدی است وعقب نشینی نمی کنیم! می بایست که حداکثرفشاررا برای آزاد کردن هرچه بیشتر زندانیان قبل از ایام عید می آوردیم.ـ&lt;br /&gt;ضربه آنروزبرای همه ما سنگین و بد وباورنکردنی بود. درآستانه نوروز نورامیدی دردلمان تابیده بود تا عزیزانمان را ببینیم اما متأسفانه نورامید دراین سرزمین با دهان بادهای سیاه به سرعت خاموش می شود. اگر تنها بودم، دربرابر این ناامیدی ازپا درمی آمدم اما اتحاد ومقاومت و روحیه بالای خانواده ها تأثیر به سزایی برمن داشت وهمانروزعصرهمگی جلوی دراوین جمع شدیم.ـ &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ساعت 17.30 تجمع ما شروع شد و درسرمای هوای شب تا ساعت 24:00 ادامه یافت. خانواده های دستگیرشدگان شب چهارشنبه سوری هم حضور داشتند. درشب چهارشنبه سوری بنا به یک خبر، چهاراتوبوس از دستگیرشدگان را به اوین آورده بودند. خانواده های آنان از ساعت 08:00 صبح درمقابل اوین تجمع کرده وخواهان آزادی فرزندانشان شده بودند اما بخش شعبه امنیت نه تنها به آنها جواب نداده بود بلکه یکی از مامورین که دربان آنجا است به خانواده های معترض فحاشی هم کرده بود و با اغلب آنان برخوردهای وحشیانه وغیرانسانی شده بود. حتی آنها را تهدید به بازداشت هم کرده بودند ولی خانواده های معترض جلوی زندان را ترک نکرده وهمچنان ایستاده بودند.»ـ&lt;br /&gt;درآن شب تمام خانواده ها با علاقه ای صد چندان و با شور وشوقی که خاص شب های سال نواست، درانتظارآزاد شدن زندانیان خود بودند وبه خصوص خانواده های دستگیرشدگان جدید با نگرانی به درهای آهنی اوین چشم دوخته بودند تا شاید زندانی آنان یکی از کسانی باشد که از در مخوف اوین خارج می شود.ـ&lt;br /&gt;از ساعت 18:00 شروع به آزاد کردن زندانیان کردند. زندانیان آزاد شده بالبان خندان و با با روحیه عالی مثل قهرمانان و باشور وشوق به سوی مردم و خانواده های خود از پله ها پایین می آمدند و با نزدیکترین نفرات دیده بوسی می کردند و با شادمانی عید را تبریک می گفتند و از مردم تشکر می کردند. خانواده هایی که عزیزانشان آزاد می شدند آنها را در آغوش می گرفتند. نخستین جوانی که آزاد شد؛ مادرش با احساساتی غیرقابل وصف فریاد زد:« خوش آمدی عزیز دلم. خوش آمدی پسرم نازنینم. آزادی توعید است.» و بعد مادر و فرزند یکدیگر را محکم درآغوش گرفتند وگریه کردند. صحنه بسيار منقلب كننده ای بود و چنان بر انسان تأثیر می گذاشت که همه بی اختیار گریه می کردیم.ـ&lt;br /&gt;با آزادی هر زندانی صدای کف زدن و سوت کشیدن و ابراز شادمانی حاضران و حامیان خانواده ها چنان شور وشادی ای برفضا حاکم می نمود که وصف ناپذیر بود. با آزادی زندانیان همه حاضران بهمراه خانواده های آنان چنان غرق شادی می شدند که گويي عضو خانواده خودشان آزاد شده است. به تدریج دیگرکسی نگران یا در انتظار آزادی زندانی خودش نبود، بلکه همه سعی می کردند که با پافشاری و با ایستادگی در برابر سرما وساعت ها انتظار و با ماندن در چلوی زندان، تعداد زندانی بیشتری در شب عید آزاد شوند و بدینگونه در درد وغم وشادی يكديگر شريك شوند.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; آزاد شدن خانم الهام احسنی برای ما نه تنها شادی غیرقابل وصف که به مثابه یک پیروزی هم بود.او کارشناس امور بهداشت و استادیار دانشگاه ملی (بهشتی) واز فعالین اجتماعی می باشد. یک متخصص جوان و بیگناه که قبل از22 بهمن دستگیرشد. بازجویی های سنگینی داشت وتحت فشارهای روحی سختی قرارگرفت، تا حدی که بازجوی بی شرف(علوی) که تخصصی جز تجاوز به حریم انسانی ندارد، ازاو(یک مقام دانشگاهی) خواسته بود که از نامزدش جدا شود!؟. دراعتراض به چنین شرایط ددمنشانه ای او تهدید به اعتصاب غذا کرده بود و ما به شدت نگران حال وجان او بودیم.] وقتی آزاد شد و من او را درآغوش گرفتم و بوسیدمش. ازشادی گریستم و بوی بهار وآمدن عید به مشام جانم رسید. اگرچه غم آزاد نشدن پسرم برقلبم سنگینی می کرد اما خدا را شکر کردم که الهام به جای سهیل آزاد شده است وآرامش خاصی پیدا کردم وپذیرفتم که عید را بدون حضور سهیل برگزار کنم و به رنج خود چندان نیاندیشم.ـ&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;آزادی این زندانیان سعادت کمی نبود وما تلاش خود را کرده بودیم ومن ازمقاومت وایستادگی جمعی مان احساس غرورمی کردم. اگرچه سخت است؛ بسیار سخت و گاه شک می کنم که آیا این فداکاری ها فایده ای خواهند داشت یا نه؟ اما وقتی به تاریخ و فرهنگ ایران نگاه می کنم ؛ به سرزمینی که هفت هزارسال خورشید برآن طلوع کرده و بهاردرآن به گل و شکوفه نشسته است، سرزمینی که نخستین منشورولوحه حقوق بشر به آن تعلق دارد، سرزمینی که هزاران بار حقوق مردمش مورد تجاوز قرارگرفته است اما هزاران بارهم مردمش قیام کرده اند. به ویژه قیام امروزملت که نظرجهان را نسبت به ما عوض کرده است، آنوقت تمام این فداکاری ها را در راستای حیات هفت هزارساله ایران وخجسته نوروز جاودانی دردامان بهاران می بینم و می توانم سختی زمستانی را که گذشت، پشت سرنهم وبر طلوع سال نو سلام کنم و مقدمش را گرامی بدارم.ـ&lt;br /&gt;بدینگونه شب دیگری ازشب اشک ها و لبخندهای ما در برابر اوین گذشته است، ولی این شب ها پایان نیافته اند و بی شک تلاش جمعی ما برای آزادی بقیه زندانیان بیگناه ادامه خواهد داشت!ـ&lt;br /&gt;ادامه دارد...ـ&lt;br /&gt;اردیبهشت 2010&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تذکری کوچک: دراحترام به تمام کشته شدگان درراه آزادی ورهایی ایران زمین، آنان به ایران زمین وتاریخ پرافتخار آن تعلق دارند وفراموش نمی شوند(هیچ سوء تفاهمی نیست!) وبه ویژه درسینه مادران داغدار وخانواده هایشان زنده اند. یادشان جاودان باد!ـ&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;منبع خبری:ـ&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;فعالین حقوق بشرو دموکراسی در ایران&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2417825991331585993-2524481957356893417?l=malihehrahbari3.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://malihehrahbari3.blogspot.com/feeds/2524481957356893417/comments/default' title='Kommentare zum Post'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2417825991331585993&amp;postID=2524481957356893417' title='0 Kommentare'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2417825991331585993/posts/default/2524481957356893417'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2417825991331585993/posts/default/2524481957356893417'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://malihehrahbari3.blogspot.com/2010/05/12.html' title='دربرابر اوین 12'/><author><name>maliheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10436782337004902018</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2417825991331585993.post-2118012609857061984</id><published>2010-04-26T10:26:00.000-07:00</published><updated>2010-04-26T13:29:00.732-07:00</updated><title type='text'>در برابر اوین 11</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;نوشته: ملیحه رهبری&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;اشک ها ولبخندها (یازدهم)&lt;/span&gt;ـ&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;در برابراوین&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;قسمت یازدهم&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;ای قلم ها درهمه جا برای ما بنویسید. ای قدم ها درهمه جا برای ما گام بردارید. ای صداها، درهمه جا برای آزادی ما فریاد بزنید.ای عاقلان و فرزانگان گرد شمع جان ما که می سوزد، جمع شوید و ازآن مشعلی بسازید تا تاریکی اختلافات در برابرآن حقیر وپست جلوه کنند. از رنج های ما بهره برای وحدت ملی بگیرید.ـ&lt;br /&gt;دلسوزان برای نجات ما راهی بیابید.ای دعاکنندگان از ما با خدای خود سخن گویید. ای آزادگان سینه های پرغیرت خود را ازیاد ما پر کنید. ما برای شما، برای ایران، برای مردم، برای عدالت، برای جامعه ای نو که درهای آن به روی همه باز باشد، از جان وهستی خود، از اشک مادران خود، از بیوه شدن زنان جوان خود، از یتیمی فرزندان خود دریغ نکردیم، دریغ است که ما را بفروشید! ظلم است چشم برزخم ها ورنج های ما بربندید. ما را به اختلافات ونفرت های تاریخی یتان نفروشید. مردگان رفتند، زندگان را دریابید. ملتی که به فریاد هم نمیرسند، چطورمی خواهند نجات یابند؟&lt;br /&gt;اسفند ماه است ودرآستانه نوروز هستیم. اما باز هم هرروز وهیچ روزی نیست که دستگیری نباشد. هر روز و هیچ روزی نیست که بازجویی وشکنجه خاتمه یافته باشد. هرروز وهیچ روزی نیست که خشتی ازخانه عمریا جان زندانی سیاسی یا خانواده اش را بیرون نکشند وتا آخرین خشت به ویران کردنشان ادامه ندهند. هرروز وهیچ روزی نیست که کسی را به سلول انفرادی نفرستند، تهدید نکنند، رکیک ترین فحش ها را نثارخواهر ومادرش نکنند وبی پدر ومادرش نخوانند.هرروز وهیچ روزی نیست که اتهامی به اتهامات زندانی سیاسی نیفزایند. هرروز وهیچ روزی نیست که دست ازسر زندانی بردارند بلکه چون کودکی یتیم بی پناهش یافته و بی شرمانه به تجاوز به روح و روانش ادامه میدهند و دست از فشار آوردن برای توبه به درگاه خامنه ای یا مصاحبه تلویزیونی وبیان اعترافات دروغین بردارند.ـ&lt;br /&gt;شبی نیست که زندانی یا خانواده اش بدون کابوس به خواب نرود و صبحی نیست که درآرامش چشم بگشاید وخبرتکاندهنده ای از زندانها و از بندها، سلولها، دستگیری ها وتوطیه علیه زندانیان وفریبکاری دربازجویی ها وبلاتکلیفی ها، ازاعتصاب غذا ، از احکام اعدام و یا ازقطعی شدن محکومیت ها، از احکام سنگین و15 سال وپرداخت جریمه چند میلیاردی وازشوک یا سکته یا بیهوش شدن زندانیان بیگناه نشنود.ـ&lt;br /&gt;هرروزو روزی نیست که خبریا تلفنی از شرایط و وضعیت دردناک هزاران فرارکرده، ازدانشجو یا روزنامه نگار یا دختران یا پسران تحت تعقیب و فراری ودربه درشده درآنسوی مرزنشنویم. ازرفتاروحشیانه پلیس مرزی با آنها واز خطرتحویل دادن و برگرداندنشان به ایران، ازماه ها بلاتکیفی آنها به دنبال پناهندگی، از بی پولی وبیکاری و بیماری و بی جایی و ناامیدی وسرگردانی وبیکسی آنها وازاینکه.... درآنسوی مرز هم مانند این سوی مرزفریادرسی نیست!ـ&lt;br /&gt;ملتی که به فریاد هم نرسند، چطورمی خواهند نجات یابند؟&lt;br /&gt;ده ها هزار، صدها هزاریا ملیونها نفری که از جنبش وقیام درداخل حمایت کردند و به نجات ملتی هفتاد میلیونی(به اتحاد درون و بیرون) باوردارند، پس قادرند برنامه ای برای کمک ویاری رسانی وپشتیبانی و یا نجات آسیب دیدگان قیام داشته باشند، مگرآنچه اتفاق افتاد تلفات انسانی اش کمتر از زلزله بود؟ عده ای در زیرآوار آن فریاد می زنند وکمک می خواهند، هرکس به بهانه ای آن را نمی شنود. آیا رهبران، مسؤلان، دلسوزان، عاشقان ایران و ایرانی، نباید درحداقل های ملی ومردمی، به یکدیگر نزدیک شده و دراحترام به حقوق این قربانیان، و برای نجات آنان هرآنچه در توان خود دارند، دریغ نکنند؟ آیا احساس مسؤلیت در برابراینهمه فداکاری ... یا پیوند با این قهرمانان (درزندان یا آواره) که ماه ها در تظاهرات خیابانی ویا در اعتراضات دانشجویی مقاومت کردند وبا ازجان گذشتگی خود، تاریخ ایران را دربرابر دیده جهانیان چنان ورق زدند که هرایرانی به آن افتخارکرد، وجود دارد؟ اگرخواستن، توانستن است، پس کجایید؟ کجا هستند کمیته ها وارگان های مدد ویاری ونجات جان آسیب دیدگان، زندانیان، خانواده ها وآوارگان وپناهجویان...؟&lt;br /&gt;مادرجوانی که صاحب دوفرزند است، پس ازشرکت درنماز جمعه به امامت آقای رفسنجانی درتابستان گذشته، تحت تعقیب قرارگرفت و سرانجام ناچاراز فراراز ایران به ترکیه شد. دو فرزندش را هم درایران گذاشته است و دوسال هم باید صبرکند تا به تقاضای پناهندگی اوجواب دهند. این مادر درمصاحبه وپیامش دریک برنامه تلویزیونی که به مدد ویاری پناهجویان درترکیه برخاسته است، با گریه به کودکانش پیام میداد:« دوستتان دارم واز راه دور شما را درآغوش می گیرم. اما نمیدانم کی یکدیگر را خواهیم دید!» چرا آقای رفسنجانی خاین که ازثروت این ملت چهلیمن مرد ثروتمند روزگار شد، به فکرش خطورنمی کند، یک قدم انسانی برای مردم بردارد واندکی ازثروت انباشته این مردم دربانکهای خارج را برای نجات پناهجویان آواره، که ازشرکت در نماز جمعه او به خطرافتاده اند، خرج کند؟ مگربیش ازیک کفن از این همه ثروت با خود به قبرخواهد برد؟ حرف عجیبی است! نه! حضرتشان که با یک کاروان 150 نفره از نزدیکانش به عراق وزیارت عتبات و همچنین برای توطیه های پنهانی سیاسی به عراق رفته بودند، آیا نمی توانند پناهجویان ایرانی درعراق را کمک کنند که به گناه شرکت در نمازجمعه ایشان فراری شده اند؟ چه مانعی جزروبه صفتی وثروت پرستی وفاصله نوری بین او با خدا واین مردم وجود دارد!؟ چه انتظاری به خصوص از او(اپوزیسیون احمدی نژاد) می توان داشت که خامنه ای روضه خوان را ولی فقیه کرد واز بنیان گذاران این نظام مافیایی است و درآخرین زد و بند با خامنه ای هم در برابر حفظ ثروت وخانواده اش، ملت را یکبار دیگر فروخت و به دستگاه سرکوب خامنه ای و وزارت اطلاعات تحویل داد؟ مگراو مردشماره 2 نظام نبود که خمینی را به خاطرحفظ نظام، قانع و واداربه صلح باعراق کرد وجام زهرصلح را به دستش داد وخمینی نیزآن را سرکشید ومرد وجهان نفس راحتی کشید. آیا رفسنجانی نمی توانست خامنه ای را نیزبه پذیرش خواسته مردم وادار کند وجام زهر را به دستش دهد تا سرکشد و دومین امام دروغگو(دجال) هم بمیرد وراه تنفس یک ملت بازشود! شاید هم با داستان اتمی، مرگ نظام را چنان حتمی می بیند که نیازی به دادن جام زهر به دست خامنه ای مثل خمینی ندید! چرا این مرد خودپرست که ده ها جلد کتاب درباره خودش و بلاهایی که برسر این کشور آورد، نوشته است، ناتوان است که روزانه یک سطریا یک نامه اعتراضی برای دفاع از حقوق مردم یا زندانیان بنویسد؟ چرا کور وکر ولال شده است؟ به راستی او وثروتمندان وقدرتمندان دیگرمثل او، به دنبال چه چیز درانتخابات بودند؟! قدرت یا مردم! خواسته خود یا خواسته های ملت و...؟ ای تف براین قدرت پرستی و خرج کردن ملت در بازی برنده وبازنده شدن های سیاسی!ـ&lt;br /&gt;آیا دردناک نیست که در زندان رجایی شهر علی صارمی که خودیک محکوم به اعدام است[به جرم شرکت در مراسم نوزدهمین سالگرد قتل عام زندانیان در سال 1367]، حالا دست به قلم بردارد وبرسر شکنجه گرخود فریاد بزند واز او بپرسد که زندانی بیگناه بهروزجاوید طهرانی چه کرده است و بنویسد:« او را به جرم آزادیخواهی[دفاع از حقوق رانندگان شرکت واحد] به زندان انداخته اید در زندان هم دست از سر او بر نداشته و پیوسته به بهانه های مختلف به اذیت و آزار او ادامه میدهید. او را به بدترین جای شکنجه گاه گوهردشت کرج یعنی بند 1 بدون در نظر گرفتن تفکیک جرایم در بین کسانی که جرمشان اعتیاد، قاچاق مواد مخدر ،قتل و اوباشگری است، منتقل کرده اید و حتی در این وضعیت هم او را راحت نگذاشته هر چند روز یکباراو را با ضرب و شتم به انفرادی می فرستید. ...شما حق کشی را مایۀ بقای خود می دانید. ما از نهادها و افراد آزادیخواه و حقوق بشری جهان در خواست می کنیم مظلومیت این آزادیخواهان را به گوش جهانیان برسانید.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;علی صارمی زندان رجائی شهر 23 / 12 /1388&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;آیا شما آقایان بیشتر ازیک زندانی تحت شکنجه درخطرهستید؟ آیا دست وپا بسته تراز یک زندانی درآستانه اعدام هستید؟ دعوا برسر حکومت وقدرت بود یا برسرنجات ملت. وقتی یک زندانی برای نجات جان یک زندانی دیگر، فکرجان خود را نمی کند، چرا شما برای دفاع یا نجات جان زندانیان یا همبستگی با خانواده های آنان می ترسید؟ آیا این یک موضوع حقوق بشری یا سرنگونی نظام است؟ چرا دراین زمینه همبستگی ملی وجود ندارد وچرا اینهمه ترس!؟&lt;br /&gt;اگربخواهید آیا نمی توانید دراین فضای خفقان گرفته با گشایش راه وپیوندهای انسانی به پا برخیزید و کاری بکنید وملت آسیب دیده در زیرآوار وزارت اطلاعات وسپاه و دستگاه سرکوب قضایی را، تنها نگذارید و آنان را بیرون بکشید وبرسرخودفروختگان فریاد بزنید! پوزه بندی را که با دادن مواجب(وجوهات دفتررهبری) به دهان مفتخوران زده اند، پاره کنید! چرا مراجعی که کارخانه لاستیک سازی وکارخانه قند وشکردارند یا آنهایی که ندارند، دربرابر نامه ای که زندانیان برای علمای قم نوشته اند، لال مانده اند وهیچ سخن حقی ازحلقومشان درنمی آید؛ تا به کی در طلسم این دجالان، خفه خون گرفتن و تا به کی خدا را به دریافت وجوهات ازدفتر خامنه ای فروختن؟! چرا درحالیکه روحانی مسؤلی چون آقای بروجردی را پس از چهارسال زندان هنوز هم شکنجه می کنند، حضرات علما درخانه های خود از ترس مرده اند. آیا پیام تکاندهنده این روحانی 60 ساله را نشنیدند که میگوید:«هیچ حکومتی با زندانیش اینکار را نمی کند که اینها با من می کنند.اما باید هزینه داد تا باطل[دجال] رسوا شود. آقای بروجردی ازشکنجه گرخود میپرسید: آیا چهارسال زندان و انفرادی کم شکنجه ای است که بازهم مرا کتک زده و شکنجه میکنید؟» وبازجو می گوید:« اینجا زندان است!»ـ&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;آیا تنها یک روحانی دراین کشور هفتاد میلیونی شیعه وجود دارد که به خاطر خدا وبه لرزه افتادن ارکان واصول دین یعنی (عدالت) اعتراض می کند! کجاست خدای احد وواحد وکو قبله حق وحقیقتی که بدانسو نماز می خوانید؟! تف! تف برثروتمندان وقدرتمندان روحانی و بازاری! تف برمراجعی که نه از خدای مقتدرعادل واز روزبازپرسی او که ازخامنه ای ظالم و حقه باز وازجهنم وزارت اطلاعات اومی ترسند! آیا آقایان علما نمی توانند به خاطراینهمه ظلم مانند علمای صدوپنجاه سال پیش دست به تحصن بزنند یا اینکه نگران کارخانه قند وشکرو لاستیک سازی وثروت وعزت خود هستند؟&lt;br /&gt;نگاه کنید! ببینید زندانیان زندان گوهردشت چه می کشند ودرآنجا چه می گذرد وچرا هیچ اتحادی، هیچ قدرتی، هیچ وحدتی، هیچ راه وچاره ای علیه این شرایط وعلیه ابوغریب ایران نیست؟ علمایی که برای ابوغریب عراق اطلاعیه میدادید، ازترس مرده اید؟ یا در برابر خامنه ای دجال جادو شده اید؟ به خدای خودتان چه پاسخی خواهید داد آیا اعمال این حکومت منطبق با دین شما است؟&lt;br /&gt;روز یکشنبه 16 اسفند ماه حوالی 08:00 صبح بیش از 40 نفر از نیروهای گارد زندان به زندانیان بی دفاع بند 1 زندان گوهردشت یورش بردند. زندانیان را با ضرب وشتم و توهین به بیرون بند منتقل کردند وآنها را چند ساعت در هوای سرد نگه داشتند به زندانیان اجازه داده نشد که لباسهای گرم خود را بپوشند.زندانیان همچنین در طی مدتی که در هوای سرد بیرون قرار داشتند امکان استفاده از سرویسهاس بهداشتی از آنها سلب شده بود. پس از ضرب و شتم و مورد توهین قرار دادن زندانیان گارد زندان به سلولهای زندانیان یورش بردند و آنها را مورد بازرسی وحشیانه خود قرار دادند و حداقل امکانات موجود زندانیان که توسط خانواده های آنها تامین شده بود و یا از فروشگاه زندان خریداری کرده بودند را با خود بردند و یا تخریب کردند.از جمله وسائلی که گارد زندان با خود بردند ،کارت تلفن،مواد غذائی،عکس خانوادگی زندانیان و موارد دیگر. این یورش که از ساعت 08:00 صبح شروع شده بود تا ساعت 12:00 ادامه داشت.یورشها به فرمان دهی حسن آخریان رئیس بند و سمیعی نژاد فرمانده گارد صورت گرفت. از طرفی دیگر محدودیتها و فشارهای علیه زندانیان بند 1 شدت گرفته است و ملاقاتهای زندانیان را به حالت تعلیق در آورده اند. دو زندانی احمد قائمی و کیومرث شکری نسبت به شدت گرفتن اقدامات سرکوبگرانه اعتراض کردند که با یورش وحشیانه و ضرب وشتم حسن آخریان،میرزائی، آقائی و افسر نگهبان شیخانی و زینالی قرار گرفتند. شرایط این بند در حال حاضر به شدت غیرقابل تحمل می باشد.&lt;br /&gt;باز دراسفند ماه یورش شبانه و وحشیانه گارد زندان به بند 6گوهردشت انجام میگیرد. حمله از ساعت 24:00 شروع و تا ساعت 01:00 نیمه شب ادامه داشت.این یورش به فرماندهی فردی بنام امیریان بود. این فرد همراه با چهل نفراز مامورین سرکوبگر خود که به باتونهای برقی مجهز بودند به سلولها یورش بردند و زندانیان را که همان دستگیرشدگان در تظاهرات یا دانشجویان یا فعالین حقوق بشر هستند را مورد ضرب وشتم قرار می دادند.امیریان فرمانده گارد پس از پایان حمله وحشیانه 3 نفر از زندانیان بی دفاع را در حالی که با باتون مورد ضرب وشتم قرار می داد به زیر 8 برد و برای مدتی طولانی آنها را آماج باتونهای خود قرار داد. 3 زندانی که ضربات باتون به سر و سایر اعضای بدنشان اصابت کرده بود دچار صدماتی شده بودند.گارد زندان همچنین حداقل امکانات زندانیان که از فروشگاه زندان تهیه می کنند را ضبط و با خود می برند. ـ&lt;br /&gt;نه تنها در بند ا و 6 که چند روز قبل از چهارشنبه سوری فشارها عليه زندانيان سياسی و ساير زندانيان بند ۴ زندان گوهردشت نیز شدت گرفته است. از جمله این زندانیان منصور اسانلو رئيس هيئت مديره سنديکای شرکت اتوبوس رانی واحد تهران و حومه است که باردیگر تحت شکنجه قرار گرفته است. هفته گذشته او را به بند عمومی پنج( ۵ )زندان گوهردشت کرج معروف به بند متادون منتقل کرده‌اند. فعالین حقوق بشری می‌گویند جان منصور اسانلو در خطر جدی است. همزمان، چهار نفر دیگر از زندانيان گوهردشت را تحت شکنجه های وحشيانه قرار دادند و از آنها خواسته شده که عليه منصور اسانلو اعتراف کنند که برای اجرای مراسم چهارشنبه سوری پتوها را قرار بود به آتش بکشند. درهمین زندان گوهردشت برای تحت فشار قرار دادن زندانیان، مدتها است که سرویس های بهداشتی بند 6 نشت می کند بطوری که زندانیانی که قصد استفاده از سرویسها را دارند برای جلوگیری از ریزش آب دفع شده توالت از طبقه بالاتر ناچار هستند که با پلاستکی وارد سرویسها شوند. همچنین بیش ازیک هفته است که سرویسهای بهداشتی طبقه همکف بطور کامل غیر قابل استفاده شده است و نزدیک به 300 نفر زندانی باید از سرویسهای طبقه اول که خود دارای بیش از 270 زندانی است و کلا دارای 5 عدد سرویس می باشد که 3 تای آن از دور خارج شده است استفاده کنند . زندانیان برای استفاده از سرویسها ساعتها در صف طولانی قرار می گیرند . زندانیان بارها به این شرایط غیر انسانی اعتراض کرده اند که با این جواب مواجه شده اند که اینجا زندان است و خدا را شکر کنید که چنین چیزی وجود دارد. علی حاج کاظم و معاون اجرائی او علی محمدی و رئیس بند برای تحت فشار قرار دادن زندانیان تمامی شیوه های ضدبشری را بکار می گیرند و هرگونه اعتراض زندانیان، با انتقال به سلولهای انفرادی برای شکنجه های غیر انسانی آنها مواجه می شوند.ـ&lt;br /&gt;از روز 20 اسفند ماه آب نوشیدنی زندانیان بند 1،4 و بند زنان زندان گوهردشت کرج بشدت آلوده شده است بطوری که غیر قابل نوشیدن است.رنگ آب کدر لجنی و بسیار بد بو می باشد. زندانیان بی دفاع و اسیر ناچار هستند که از این آب مصرف کنند واین مسئله باعث شیوع بیماریهای مختلفی در بین زندانیان شده است. آب لوله های بند های مختلف به حدی آلوده شده است که کسانی که از آن برای استحمام استفاده می کنند، دچارعوارض مختلفی مانند قرمزشدن پوست وخارش شدید شده اند. از 3 روز گذشته همچنین آب این بندها قطع شده است و روزی 1 الی 2 ساعت آب دارند و زندانیان از داشت آب آلوده هم محروم شده اند. شکنجه و فشارها و اذیت وآزار بی پایان زندانیان سیاسی و سایر زندانیان توسط علی حاج کاظم و علی محمدی رئیس و معاون زندان ،کرمانی و فرجی رئیس و معاون حفاظت و اطلاعات زندان و توسط رئیس بندها به اجرا در آورده می شود.&lt;br /&gt;وضعیت زندانیان در اوین بدتر از گوهردشت است چنانکه پدریکی از زندانیان در نامه سرگشاده ای برسرجلادان چنین چنین فریاد می زند:ـ&lt;br /&gt;سی سال پیش قرار این نبود که در چنین روزی فرزندانمان را به بند بکشید و زیر ضربات مشت و لگد بازجو ببرید و پدران و مادران کهنسال گریان و نالان در پای دیوارهای لرزان اوین به نظاره نشینند، دسته دسته دانشجویان را از سر کلاس درس به سلول انفرادی ببرید و وکلای ایشان را از پشت در زندان برانید و بازجو آن کند که می خواهد. آن گوید که دیوار از شرم فرو ریزد و برای فرزندانمان که دربند وامانده اند راهی نماند جز اعتصاب غذا. و می دانید این نیست همه آنچه که هست و نباید باشد.»ـ&lt;br /&gt;وضع مادران زندانی دراوین نیزدردناک تراز جوانان است، چنانکه مادران آرژانتینی درمیدان شهر برای آنان تظاهرات کرده اند تا بعد از مدتها به آنها ملاقاتی داده شده است. آیا ایران یک کشور یا یک قبرستان است؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این گزارش وتمام گزارشات مربوط به نقض قانون ونقض حقوق زندانیان ونقض حقوق بشر، برای مراجع بین المللی وحقوق بشرارسال می شوند. چرا؟&lt;br /&gt;آیا درایران شیعه هفتاد میلیونی همه مراجع وعلما و روحانیان(بیشترازیک میلیون) مرده اند که تمام ناعدالتی ها وشکایت از دست اسلام ودولت اسلامی باید به مراجع بین المللی وکمیسرعالی حقوق بشرارجاع شوند؟! خجالت آور وننگ آورنیست؟ دست کم 38894 بار نقض ثبت شده حقوق بشر توسط دولت ایران تنها در طی یازده ماه اخیرگزارش شده است و 80 جان باخته و 18 هزار بازداشت شده و هزاران پناهنده گویای کارنامه سیاه جمهوری اسلامی ایران در زمینه حقوق بشر می باشد. آقایان مراجع شما مرجع چه چیزی هستید؛گرفتن وجوهات خمس و زکات ازمردم ودادن اطلاعیه علیه وضعیت زندانها در کشور همسایه! آیا یکی از ارکان دین عدالت نیست؟ اگرهست چرا ربطی به شما ندارد وچرا صدای فریاد سی ساله ملت مسلمان ایران مساله تان نیست؟ چرا حرفی نمی زنید؟ مگرانگشتانتان را قطع می کنند که علیه ظلم بنویسید ویا به دارآویخته می شوید اگر به خاطرخدا وعدالت گامی بردارید؟ آیا سکوت شما دربرابر ظلم ، خدا را به خشم نمی آورید؟ آیا سکوت امروز شما را فردا ملت خواهد بخشید؟ چگونه بود که برای بیرون کردن شاه همه دست دردست هم گذاشتید ولی برای برای بیرون کردن کسی که صدبارظالم ترازشاه است، نه تنها وظیفه ای ندارید بلکه به دادخواهی ملت هم پاسخ نمیدهید! من یک مادرم و فرزندان ما اززندان نامه نوشته و ازشما کمک خواسته اند، به ما جواب دهید!ـ&lt;br /&gt;سینا با کنجکاوی از من می پرسد:« چی می نویسی؟ بازهم شما مادران می خواهید اطلاعیه جدیدی بدهید؟» بدون آنکه سرم را بلند کنم با تکان دادن سر، به سؤال او پاسخ میدهم.» سینا با لحن اندوهناکی می گوید:« عید نزدیک است، نمی خواهی امسال خانه تکانی کنی؟ به خاطر سهیل که در زندان است، امسال عید نخواهیم داشت؟» سرم را بلند میکنم ونفس بلندی از درون سینه ام بیرون میدهم. لحظاتی به سؤال سینا فکر میکنم و بعد بدون هیچ تردیدی به اوجواب میدهم:« چرا عزیزم! مگر می شود ایرانی بود ودست از عید وخانه تکانی واستقبال از سال نو برداشت؟ مگر می توان خداپرست بود ودرحالی که خدا جهانی به وسعت کره خاکی را ازغبار زمستان می تکاند و به قدوم بهاران می آراید، عاجز از زدودن غبار زمستانی وآراستن خانه خود بود! این آداب وسنت های تاریخی با ایران وایرانی زاده شده اند وهرگزنمی میرند. تا زنده هستم، با آمدن عید، دلم را ازغم وغصه خانه تکانی می کنم وبه استقبال نوروز می روم. چرا ناامیدباشم؟ نوروز یعنی رستاخیز و قیام به زندگی. من هم همینکار را خواهم کرد. نه مرده ام و نه درطلسم آخوندی افسون مرگ شده ام.» سینا از شنیدن پاسخ من تکان می خورد. لحظاتی ساکت به من نگاه میکند و بعد لبخندی می زند ودوباره می پرسد:« فکرمیکنی که بتوانیم با سپردن وثیقه چند روز مرخصی برای سهیل بگیریم.» بی اختیارآه می کشم ومی گویم:« نمی دانم. ولی امید هست که با سپردن وثیقه به عده ای مرخصی شب عید بدهند.اما به تقاضای مااصلا جواب نداند.» سینا دوباره می پرسد:« فکرمیکنی که اوضاع واحوال فرق کرده وبرای شب عید عده ای راآزاد کنند؟» جواب میدهم:«خودت که بهتراز من خبرداری! آنها کسی را آزاد نمی کنند، تحت فشارهای ماست که هرشب تعدادی راآزاد می کنند. گاه کسانی آزاد می شوند که آدم باور نمی کند. دیشب سه نفر از مادران آزاد شدند که ما تصورش را هم نمی کردیم. جایت خالی که مردم چه استقبالی ازآنها کردند و چه صفایی کردیم وچقدر فریاد شادمانی کشیدیم. واقعا مردم وخانواده ها غیرت ازخود نشان میدهند. ازساعت پنج ونیم تا نه شب نزدیک به پانصد نفر پشت در زندان جمع شده بودند.ـ&lt;br /&gt;پریشب هم همینطور بود. کلا هرزندانی که آزاد می شود و به آغوش گرم خانواده خود برمیگردد؛ لحظه غیرقابل وصفی است. باور کن، من که از خوشحالی عرش خدا را سیر میکنم. آن لحظه ای که خانواده ها می دوند و با خوشحالی دست هایشان را باز می کنند و فرزندان آزاد شده خود را در آغوش می گیرند،اشک شوق از چشم تمام مردم جاری می شود. در این مدت من صدها بار اشک شوق به چشم آورده ام و احساس کرده ام که این بچه ها مثل سهیل خود من هستند. مخصوصا با دست زدن و سوت کشیدن و با فریادهایمان، جو رعب و وحشتی را که حاکم کرده اند، می شکنیم و روحیه بالای خودمان را نشان میدهیم. در این چندماه هرشب کار ما همین بوده است. فکرش را بکن، کسانی که اعضا وفعالین حقوق بشر ودفاع از کودکان خیابانی و زنان بی پناه و زندانیان سیاسی بوده اند، الان همه در زندانند و ما شده ایم کمیته حقوق بشرآنها! سینا می گوید:«جلل الخالق!» سرم را تکان داده و می گویم:« تجربه این چند ماه به ما نشان داد که با دست خالی هم می توان، جو رعب ووحشت را شکست و با فداکاری و با اتحاد و با مقاومت و پافشاری دربرابر یک قوه قضاییه فاسد، می توان ازآنسوی دیوار اوین محکومین به مرگ را به این سوی دیوار و به سوی آزادی و زندگی بازآورد.ـ&lt;br /&gt;سینا می گوید:« روزی تاریخ شما را به خاطر خواهد آورد و به فداکاری شما درود خواهد گفت که درسخت ترین شرایط که همه ترسیده بودند، با شجاعتی زیبا به نجات جان جوانان قیام کردید.» به اومی گویم« ای بابا ما که کسی نیستیم اما تاریخ درباره همه قضاوت خواهد کرد که چه کسانی با ظالمان وشکنجه گران وچه کس با مظلومان وشکنجه شده گان بودند!»ـ&lt;br /&gt;ادامه دارد...&lt;br /&gt;فروردین ماه برابربا آپریل&lt;br /&gt;ملیحه رهبری&lt;br /&gt;منبع اخبار:ـ&lt;br /&gt;گزارشات فعالین حقوق بشر ودموکراسی در ایران&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2417825991331585993-2118012609857061984?l=malihehrahbari3.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://malihehrahbari3.blogspot.com/feeds/2118012609857061984/comments/default' title='Kommentare zum Post'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2417825991331585993&amp;postID=2118012609857061984' title='0 Kommentare'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2417825991331585993/posts/default/2118012609857061984'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2417825991331585993/posts/default/2118012609857061984'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://malihehrahbari3.blogspot.com/2010/04/11.html' title='در برابر اوین 11'/><author><name>maliheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10436782337004902018</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2417825991331585993.post-1838122250269024959</id><published>2010-04-17T03:56:00.000-07:00</published><updated>2010-04-17T04:25:02.001-07:00</updated><title type='text'>در برابر اوین 10</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;نوشته: ملیحه رهبری&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;شب اشک ها و لبخندها( دهم)&lt;/span&gt;ـ&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;در برابر اوین&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;قسمت دهم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بگذارصدای آواز جهان را بشنوم!\ صدای سوزتلخ زمستانی را که می گذرد\ صدای خنده گرم آفتاب را که می تابد\ صدای بیدارشدن درختان ازخواب زمستانی را \ نمی خواهم جانم را آکنده از درد کنم\ با آنکه می دانم\ گام هایمان برآتش است \ وجان هایمان تبدارند!\ اما می توانم\ صدای آب شدن برفها \ صدای پای چشمه ها را بشنوم\ صدای رستاخیز طبیعت \صدای بال پرستوها را که به خانه باز می گردند\ می خواهم صدای آوازجهان را بشنوم.\ آیا جهان صدای مرا می شنود؟ \ صدای زندانی سیاسی را! \ می خواهم صدای فرو ریختن زنجیرها را بشنوم!ـ&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;روی پله ها پایین درزندان نشسته ایم. آفتاب اسفند ماه گرم و مهربان برما می تابد و بهارکم کم از راه می رسد. نخستین جوانه ها برشاخه های درختان خشک روییده اند. آخرین روزهای سرد و تلخ زمستانی می گذرند و با دم بادهای گرم، بهاردرجان طبیعت سرود زندگی می خواند.ـ&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;آیا بهارآزادی عزیزان ما نیز همینگونه از راه خواهد رسید ؟ آتش شوق دیدارشان در جان ما شعله می کشد و بدون شک، آتش بهار درجان آنان نیز شعله افکنده است. چه زیباست آزادی! چه زیباست بهار؛ اگر بدمد، اگر برسد، اگربگذارند که مال ما باشد. باخود فکر می کنم:«می توانست این بهار، بهارآزادی از شرحکومت آخوندی باشد اما اهریمن قدرت، یکبار دیگر دخت ایران زمین را در آستانه بهاران سیه پوش جوانانش کرده و بهارش را خزان نموده!»ـ&lt;br /&gt;اگر بهاربا گل وبلبل وسبزه زاران و عطر شقایق ها و تابش آفتاب زیبایش، جلوه گاه عشق است. اگرآواز شکفتن گلها، وشادی پرندگان ونغمه بلبلان مست و ترانه های گل سرخ و تمامی سرودهای شاد طبیعت برروی این کره خاکی، مهربانی خدا برای تمام انسان هاست، پس چرا آخوندها خدای دیگری دارند؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;چرا آخوندها، عمامه ای بر سر خدا می گذارند وشلاقی هم به دستش می دهند تا با قساوت شکنجه کند! مگرخدا یکی نیست وآنهم مهربان، پس این زندان مخوف اوین وشکنجه گاه گوهردشت و رجایی شهر وکهریزک وصدها بازداشتگاه سپاه وهزاران شکنجه گر.. و زجروشکنجه بیگناهان به نام وبرای رضایت کدام خداست؟ &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;مگرخدا بی نیاز نیست؛ بی نیاز ازهر ظلمی که به او نسبت دهند و بی نیازازهر ثروتی که به نام او غارت کنند و بی نیاز ازهرفسادی که به نام او انجام دهند و بی نیاز از اینهمه دروغ که به نام او بگویند! چرا برای رضای خاطر خدا، خون جوانان را می ریزند و مادران را هم به بند می کشند؟ &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;دیروز(سه اسفندماه) مادران زندانی یک اطلاعیه جدید داده اند. با خواندن اطلاعیه تحسینشان کردم: «اگر برای هر بیشه یک شیر کافی است؛ این مادران دلیر هم شیران بیشه ما خانواده های زندانیان سیاسی هستند.» نگاه کن، ببین چه دلیرانه، دریک قدمی و چشم درچشم شکنجه گر دوخته وچنین می غرند:« آیا مادر بودن جرم است ؟ در کدام قانونی می توان مادر بودن و پرسیدن از حال و روز فرزندان دربند این مرز و بوم و درخواست برای معرفی عاملان و آمران قاتلان زندگی را جرم دانست ؟ کسانی که حکم به بند کشیدن مادران را صادر می کنند بیهوده در تلاشند، هیچ مادری مرگ فرزند خود را فراموش نمی کند و نخواهد بخشید . چه کوته فکرند آنان که بر این باورند با توهین ، ضرب و شتم ، تهدید و زندانی کردن و قراردادنمان در بندهای انفرادی و فشار آوردن های پیاپی ، فراموش می کنیم که پاک ترین فرزندان این مرزوبوم به خاطر حق مسلم بشری انتقاد و اعتراض در خیابانها به گلوله بسته می شوند ، از بالای ساختمان ها و پل ها پرت می شوند ، زیر خودروهای نیروهای انتظامی له می شوند ، در زندانها مورد تعدی و شکنجه قرار می گیرند و زیر شکنجه های بی رحمانه کشته می شوند ! چرا امر کنندگان به قتل و قاتلان آزادند و هر روز جنازه ای دیگر بر جنازه ها می افزایند و شاکیان نه تنها جواب پرسشهای خود را نمی گیرند بلکه به بند کشیده می شوند ؟....ما مادران بار دیگر اعلام می کنیم که هیچگاه ظلمهایی که بر فرزندان این مرزوبوم روا گشت فراموش نمی کنیم و نخواهیم بخشید و پیگیرانه خواستاریم هیچکس و هیچ نهادی در حصار امنی بجز قانون قرار نگیرد و هیچ انسانی که در چارچوب قوانین زندگی میکند، احساس ناامنی نکند.... » دادن این اطلاعیه در شرایطی است که مادران دستگیر شده تا به امروز حتی ملاقاتی نداشته اند. با آنکه بستگانشان روزانه به دادسرای انقلاب ،دادستانی و زندان اوین مراجعه می کنند. اما نتیجه ای نگرفته اند . بازجویان وزارت اطلاعات حتی آنان را تهدید کرده اند که نباید وضعیت مادران دربند را با رسانه ها و سازمانهای حقوق بشری در میان بگذارند و این مسئله را ارتباط با بیگانه عنوان می کنند.ـ&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;در یک چنین شرایطی تنها سلاحی که دردست ماست، همین قانون نیم بند آخوندی است که اگر اجرا بشود، بسیاری از دستگیریها غیرقانونی هستند و زندانیان باید آزاد شوند وما هم آگاهانه برهمین امر پافشاری می کنیم.ـ&lt;br /&gt;اکثرروزها دراین پایین پله ها یا در آن بالا پشت دیوار اوین، درانتظار یک خبر یا یک ملاقات ساعت ها منتظرمی مانیم. برخی هفته ها یا ماه ها و برخی دیگر مانند مادرحسین درخشان(وب لاگ نویس) نزدیک به پانصد روز است که هر روز پشت در این زندان هستند. حسین بدون هیچ اتهام و بدون هیچ پرونده یا محاکمه ای دربازداشت است. مادراو درنامه اش خطاب به ... نوشته بود؛« بيش از ۵۰۰ روز است حسين در زندان شماست. و ما بيرون زندان هر روز منتظرش بوده‌ايم. چون شما هر روز به ما وعده‌ای جديد داده‌ايد. خداوند هیچکس را به بی پناهی ما مبتلا نکند؛ هیچکس را...»ـ&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;جو وفضا درجلوی زندان سیاسی است و خبر نیز بسیار است و درباره آنها با یکدیگر گفتگو می کنیم. گاهی ازاوقات نیز با شنیدن خبرتکاندهنده ای یا پیش آمدن موردی، بی اختیار سکوت می کنیم ودر خود فرومی رویم. زیرا تحمل ظلم وستم و یا دیدن رفتارهای ناحق وتحقیرآمیز به آسانی از روح انسان جدا یا فراموش نمی شود. گاه نیزدچار شوک می شویم زیرا اخبار داخل زندان و برخوردهای شکنجه گران با بچه های ما؛ با گل هایی که دردامن خود پرورده ایم، درمغزما نمی گنجد!ـ&lt;br /&gt;در اینجا دیدن بچه های کوچک که پدر یا مادرشان دستگیر شده اند، خیلی دردناک است. گاه این کودکان با پدر یا مادرخود برای ملاقات به اینجا می آیند واکثر روزها نیز ملاقاتی درکار نیست و ناامید می شوند و با بغضی تلخ و یا با چشمانی گریان به خانه باز میگردند وبدینگونه با کابوس زندان اوین ازکودکی خود آشنا می شوند وبه جای شادی یا بی خبری کودکانه، با تلخی ها و بدی های جهان (خامنه ای واحمدی نژاد) آشنا می شوند. هرازگاهی هم که این کودکان موفق به ملاقات بشوند، باید ازجهنمی به نام بازرسی بدنی عبور کنند که خادم( نگهبان) این جهنم آخوندی، زن پاسداری است که جزو وظایفش آزار واذیت این کودکان وتوهین وپرخاشگری با بستگان زندانی وگیردادن به آنهاست تا سرانجام جنجالی به پا کند و بعد مسؤلین زندان، ملاقات را قطع کنند. این نمایشات عمدی هستند تا زندانی را درشکنجه روحی و بی خبری از خانواده اش نگه بدارند. دریک مورد کودکی کشمش درجیب خود داشته، این زن پاسدار چنان بچه را دعوا می کند که بچه از ترس شروع می کند به گریه کردن واو با بی شرمی درمقابل اعتراض خانواده کودک، تهدیدشان می کند که به آنها اجازه رفتن به ملاقات نخواهد داد واین درحالی بوده که زندانی(مهندس منیژه ربیعی) از چند هفته قبل ملاقات نداشته است. دستگیری این خانم مهندس به دلیل تلفن یکی از بستگانش ازعراق و ازشهراشرف بوده است وبا آنکه مکالمه تلفنی آنان توسط وزارت اطلاعات ضبط شده وموردی امنیتی درآن نبوده است اما این مهندس جوان دستگیر و به اتهام اقدام علیه امنیت نظام، زندانی می شود. پس ازتحمل ماه ها شکنجه جسمی و روحی درسلولهای انفرادی و تحمل بدرفتاری وتوهین بازجویانش(علوی وسید) با پرونده سازی آنها و باهمکاری رییس دادگاه انقلاب( پیرعباسی) فقط به خاطر یک تلفن، به 6 سال زندان و تبعید به برازجان محکوم می شود. او و وکیلش حکم را نمی پذیرند. به دنبال اقدامات وکیلش سرانجام قرارمی شود که باوثیقه سنگینی آزاد شود. خانواده او با تحمل مشقت این وثیقه(سند) را تهیه می کنند اما دادگاه با ادعای گم شدن سند، همچنان به شکنجه روحی خانواده ادامه می دهند و پیرعباسی مانع آزادی این خانم است. معلوم نیست که این مسؤلین فاسد در مکتب کدام شیطان پرورش یافته اند که بنیاد مکتب فکریشان بر کینه و نفرت و مردم آزاری، ظلم و فساد و دزدی و شرارت و تبه کاری است. همه را هم به حساب خداوند و امام زمان می گذارند. کسانی که برای پروردگار عالم و امام زمان چنین پرونده ای ساخته اند، وای به حال پرونده هایی که برای بنی بشر می سازند؟&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;همچنین امروز خبری را شنیدم که به عنوان یک مادر برایم شوک آور بود. یکی از دوستان خبر تلخ کشته شدن یک زندانی جوان در زیر شکنجه در زندان گوهر دشت را به ما داد. این زندانی و برادرش( لطیف و یاور خدا دوست) از بچه هایی بودند که در تظاهرات دستگیر شده و در زندان گوهر دشت و در بند 3 زندانی بودند، در زندان گوهر دشت اکثر اوقات گارد زندان به بند ها حمله می کند و همه بند را به هم می ریزد و برای ترساندن بقیه، چند نفری را جدا کرده و برای کتک زدن یا انداختن به سلول انفرادی با خود می برد. اینبار هم این دو برادر را بعد از کتک زدن به سلول های انفرادی سالن 2 که معروف به سگدونی( به اندازه لانه سگ است) می اندازند. یکی از دو برادر به نام یاور خدادوست بعد از مدتی در (سوم اسفند) در اثر شکنجه های رییس ومعاون اطلاعات زندان دو هیولا به نام های کرمانی و فرجی، کشته می شود.ـ&lt;br /&gt;از شنیدن این خبر اشک در چشمان ما حلقه می زند. برخی گریه می کنیم ولی همه خشمگین هستیم. این سرنوشتی است که در یک قدمی فرزندان ماست و ازآن وحشت داریم. می توانیم حال و روز اسفناک مادر این جوان را پس از دریافت خبر هولناک مرگ فرزندش تصور کنیم. جنایت علیه زندانیان سیاسی در زندانها مرزی ندارد.ـ&lt;br /&gt;خبر را جهت آگاهی در بین جمعیت پخش می کنیم. مردم با تنفر و بدون هیچ ترسی، به احمدی نژاد دیوانه فحش میدهند وخامنه ای فرعون صفت را نفرین می کنند. همه قرار می گذاریم که برای این جوان گمنام مجلس ختم برگزار کنیم. انجام این عمل کمترین کاری است که می توانیم برای جوانی که زندگی وهستی و جوانی خود را قربانی ما مردم و برای آزادی ایران نموده است، انجام دهیم. نسبت به مرگ او در زیر شکنجه احساس بدهی بزرگی می کنیم. روحش شاد و نامش جاودان باد!ـ&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;شنیدن این خبر هشدار بزرگی برای ماست و ما را مصمم تر از همیشه برای ادامه تحصن های شبانه و فشار و پایداری برای نجات جان بچه هایمان یا دیگر زندانیان بی پناه می کند. با آنکه ما افراد بی ادعا وخانواده های ساده ای هستیم که هیچ ادعایی نداریم( نه رهبریم و نه سیاستمدار و نه تاکتیک و نه استراتژی جنگ با این آخوندها را می فهیمم..) اما دفاع از زندگی این عزیزان را خوب می فهمیم و حاضر به پرداخت بهای آن هستیم. در این شرایط هولناک که تجمع دو نفر به دستگیری منجر می شود، توانسته ایم با قلب های خود و با اتحادی بی نظیر و با تجمعات چند صد نفره(خانوادگی) هیولای آنسوی دیوار را به عقب نشینی وادار کنیم و قوه قضائیه ولی فقیه را وادار به تسلیم کنیم. توانسته ایم در حساس ترین مکان و در پشت این دیوار سرد و سیاه اوین فانوس آزادی را بیآویزیم و در این روزگاران تلخ هر شب لحظات و صحنه های وصف ناپذیر ی از شور و شوق را، به دنبال آزادی زندانیان خلق کنیم که حماسه هایی به یاد ماندنی هستند.ـ&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;با وجود هوای سرد و شرایط سخت پدران و مادرانی به اینجا می آیند که سالخورده و گاه هشتاد ساله اند و به سختی قادر به راه رفتن هستند اما معنای حضور خود در این جمع را می فهمند. آیا زیبا و غرورآمیز نیست که وجود انسانی در هشتاد سالگی باعث نجات جان و آزادی یک زندان سیاسی بیگناه بشود؟ چرا هست! ما هر شب در اینجا شاهد این پیروزی هستیم. در این لحظات به تنها کام خود بلکه جان خود را نیز شیرین می کنیم. مزه پیروزی با دست خالی بر دشمن بیرحم را می چشیم.ـ&lt;br /&gt;گاه از ساعت هفت یا حتی نٌه شب آزادکردن زندانیان شروع می شود.گاه آنها چند نفره آزاد می شوند، در این هنگام صدای فریادهای شادمانی جمعیت و ابراز احساسات ما اوج خاصی می گیرد. زندانیان آزاد شده بعد از خروج از زندان در بالای پله ها دستان خود را به یکدیگر گره کرده و دستان خود را بالا می برند. یکبار یک گروه آزاد شده خطاب به جمعیت گفتند:« برای آزادی تمامی زندانیان سیاسی دست بزنید.» بعد صدای دست زدن و سوت کشیدن برای مدت طولانی و بدون وقفه ادامه یافت.» گروه بعدی که آزاد شدند به ما می گفتند که صدای دست زدن و سوت کشیدن ها را در درون زندان می شنیدند و همزمان آنها هم اقدام به دست زدن کرده بودند که پاسداران بندها را به وحشت انداخته بودند. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;شب 28 بهمن 50 زندانی آزاد شده داشتیم که در میان آنان در چند نوبت و درگروه های 6 نفره دختران جوان نیز آزاد شدند. فریادهای تشویق آمیز و شور وشوق و شادمانی جعیت از آزادی این دختران قهرمان پایان نداشت. این قهرمانان از چنان روحیه بالایی برخوردار بودند که ما را شگفت زده نموده بودند.ـ&lt;br /&gt;هر شب در اینجا و تنها با دیدن این آزادیهاست که بارغم در قلب ما سبک وچادرهای سیاه اندوه که این آخوندهای فاشیست بر روح ما افکنده اند، به کناری رفته و جان ما از نور شادی روشن و چنان شاد می شود که بوی بهار و نوید آزادی را بشارت می دهد.ـ&lt;br /&gt;یکی از خوشترین خبرها در این شب ها برای ما لحظه آزادی دانشجوی جوان نادر احسنی بود. خواهر قهرمان او به نام الهام(کارشناس امور بهداشت و استادیار دانشگاه ملی (بهشتی) و از فعالین اجتماعی) از حامیان مادران بود که دستگیر شد و در بند 209 اوین شکنجه شده و فشارهای طاقت فرسایی را تحمل کرده است. آزادی نادر برای ما بسیار خوشحال کننده بود و جای شما خالی شیرینی فراوانی در این شب پخش کردیم. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;باور نمی کنم که در سراسر این مملکت ماتم زده که در آن تخم ماتم پاشیده اند و خوشه های مرگ درو می کنند. در هیچ کجا و در هیچ ساعاتی مثل این مکان و در این ساعات، امید و باور و شادمانی و اتحاد مردمی وجود داشته باشد. جوانان ما شایسته عنوان قهرمانی و ستودنی هستند. شب گذشته یکی آنها پس از خروج از درب زندان و پس از طی کردن 2 تا 3 پله دستان خود را به علامت پیروزی بالا برد و شروع به خواندن سرود یار دبستانی نمود و بلافاصله توسط ما و مردم همراهی شد و خواندن سرود به شکل فریادهای اعتراض آمیز ناگهان رلزله ای به پا کرد. در این هنگام چند تا پاسدار از زندان اوین با شتاب بیرون آمدند و با غضب، فریاد زدند که اگر ادامه دهید دیگر کسی را آزاد نخواهیم کرد ولی ما تا پایان سرود یار دبستانی را خواندیم و مثل هر شب هم به تحصن مان ادامه دادیم و آزاد کردن زندانیان نیز تا ساعت 11.30 ادامه یافت. ـ&lt;br /&gt;در یکی دیگر از شبها از ساعت 9:30 به بعد دیگر کسی را آزاد نکردند اما در این ساعت یک خانم وآقای جوانی به اینجا آمدند و با خود گل رز به همراه آورده بودند و به خانواده ها هدیه کردند. آنها زندانی نداشتند زیرا سی سال پیش عزیزان آنان را بیرحمانه تر از امروز به فرمان امام خمینی در همین زندان به شاخه های درختان آویخته و دار زده بودند.ـ&lt;br /&gt;آنها برای ابراز همبستگی و همدردی با ما آمده بودند و کارشان زیبا و با ارزش بود. من شاخه گل آنان را با خود به خانه بردم وآن را به سینا دادم که خیلی خوشحال شد.ـ&lt;br /&gt;چه خوب بود که این روح همبستگی با اقدامات و پشتیبانی های مختلف تقویت می شد. زندان ها و سرنوشت زندانیان نقطه حساسی است که رژیم همواره خنجر خود را در کمر جنبش(قیام یا مبارزه) فرو کرده و آن را فلج کرده است. باید این خنجر را از همینجا بیرون بکشیم. تجمعات چند صد نفره ما به پشتیبانی مردم و با پافشاری و ایستادگی خانواده ها تنها سنگر قدرتمند مردمی باقیمانده است که در مقابل سرکوبگری وحشیانه وزارت اطلاعات مقاومت کرده است و عملا آنان را به عقب نشینی و آزادی زندانیان وادار کرده است.امشب نیروهای سرکوبگر ولی فقیه و مریدان خامنه ای که با مظاهر شادی و سرزندگی مردم دشمنی دارند ، هنگام دست زدن ما و سوت کشیدن و فریادهای شادمانی، صدای آژیر ماشینهای خود را به صدا در می آوردند تا صدای شادمانی برای آزادی زندانیان درآنسوی دیوار شنیده نشود. ولی جمعیت بر شدت دست زدن و سوت کشیدن خود می افزودند و دشمنان مردم را سرخورده و مایوس می کردند. آری ما توانسته ایم بذر امید را زنده نگه داریم و چراغ آزادی و شادی را در پشت دیوار اوین بیآویزیم.ـ&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;درود!درود! درود!ـ&lt;br /&gt;در آستانه سال نو، حتی بدون بهار آزادی اما سبزه امید را برای سال نو خواهیم کاشت!ـ&lt;br /&gt;ادامه دارد...ـ.&lt;br /&gt;فروردین 1389 برابر با آپریل 2010&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;:منبع خبری&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اطلاعیه های فعالین حقوق بشر و دموکراسی در ایران&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2417825991331585993-1838122250269024959?l=malihehrahbari3.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://malihehrahbari3.blogspot.com/feeds/1838122250269024959/comments/default' title='Kommentare zum Post'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2417825991331585993&amp;postID=1838122250269024959' title='0 Kommentare'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2417825991331585993/posts/default/1838122250269024959'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2417825991331585993/posts/default/1838122250269024959'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://malihehrahbari3.blogspot.com/2010/04/10.html' title='در برابر اوین 10'/><author><name>maliheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10436782337004902018</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2417825991331585993.post-6631008664300993993</id><published>2010-04-08T01:26:00.000-07:00</published><updated>2010-04-08T07:08:49.389-07:00</updated><title type='text'>در برابر اوین 9</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#003300;"&gt;نوشته: ملیحه رهبری&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#003300;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#003333;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;شب اشک ها و لبخندها(9)&lt;/span&gt;ـ&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#003333;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#003333;"&gt;در برابر اوین&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#003333;"&gt;قسمت نهم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#003333;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#003333;"&gt;با تمام سختی های روزگار اما زمان به سرعت برق و باد می گذرد. 22 بهمن هم آمد وگذشت. قبل از22 بهمن دستگیری و بگیرو ببنددغوغا می کرد. حتی مادران را هم دستگیر کردند. اخباردستگیری ها هولناک بودند. نیمه شب یا کله سحربه یک&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#003333;"&gt; منزل کوچک یا به یک آپارتمان دواتاقه چنان حمله می کردند که گویی می خواهند یک پادگان نظامی دشمن را خلع سلاح کنند. هدفشان ایجاد رعب و وحشت بود. دریک چنین روزهایی، بیرون آمدن آدم از خانه با خودش بود وبرگشتنش با خدا. یکی از دوستان در برابر زندان به شوخی میگفت:« دو ملایکه عذاب دردو سوی شانه مان کم بودند، قدرت خدا، یک حکومت عذاب هم برآن اضافه شده است.» اگرچه به شوخی او خندیدیم اما واقعیتی است؛ واقعیتی تلخ! با تمام این احوالات ما روحیه خود را درپشت دیوار اوین به خوبی حفظ کرده ایم.ـ&lt;br /&gt;قبل از22 بهمن، درهمه جا تهدید محاصره شدن ناگهانی وربوده شدن آدم وجود داشت. می خواستند ترس و وحشت بزرگی به راه بیاندازند. فکرش را بکنید، یک دانشجو را درحالی در خیابان دستگیر کرده بودند که راهی بیمارستان برای بستری شدن وانجام عمل جراحی بوده. با این حال دستگیرش می کنند ومی برندش به اوین. باورنکردنی است اما پدر ومادر او(امین) جلوی زندان آمدند و با نگرانی اظهار می کردند که اگراوعمل نشود، می میرد. چرا وجود یک دانشجوی مخالف حتی در حال مرگ نیز قبل از22 بهمن برای دولت تقلبی ونظام ولی فقیه تا این حد تعیین کننده بود؟ شاید بتوان دریک کلام گفت؛ می خواستند ازراهپیمایی مردم در 22 بهمن جلوگیری کنند و از نتایج این راهپیمایی(اگر برگزار می شد.) در داخل وخارج می ترسیدند.ـ&lt;br /&gt;قبل ار 22 بهمن درزندانها هم دست به اقدامات شدیدی زدند. در روز 22 بهمن به هیچکس ملاقات ندادند. تلفن ،ملاقات و حتی هواخواری درهوای آزاد را هم برای زندانیان قطع کرده بودند. درب کلیه بندها ،سالنها،سلولها و غیره را به روی زندانیان بسته بودند. در زندان گوهر دشت زندانی ها را بیشترازهمیشه اذیت و آزارکرده بودند. در نیمه های شب چند زندانی مقاوم را از سلول هایشان بیرون آورده و با پای برهنه مجبور به دویدن روی برف ها کرده بودند و تاصبح مانع از استراحت آنها شده بودند. چند زندانی مقاوم دیگر را به سلولهای انفرادی معروف به سگدونی بند 1 انداخته بودند. کلا دست به اقدامات شدید امنیتی از بکسو و آزار و اذیت زندانیان از سوی دیگر زده بودند، چون از درون وبیرون زندان هر دو می ترسیدند. خلاصه از انجام همه کارهایی که یک حکومت بی آبرو انجام میدهد تا ترس خود را از خشم مردم پنهان کند، دریغ نکرده بودند.ـ&lt;br /&gt;روز 22 بهمن هم قدم به قدم خیابان ها را با استفاه از نیروهای انتظامی و لباس شخصی پر کرده بودند. ماشین آبپاش و زرهی نظامی آورده بودند و اجازه تجمع و راهپیمایی ندادند اما باز هم در همانروز نزدیک به هزار نفر را در تهران دستگیر کردند. روز بعد ماشاء الله جمعیت ما پشت در زندان خودش به شمار جمعیت یک تظاهرات رسیده بود.ـ&lt;br /&gt;خانواده های دستگیر شده ها در همانشب22 بهمن جلوی بازداشتگاه وزرا و بازداشتگاه نیروی انتظامی در میدان انقلاب تجمع می کنند و خواستار آزادی بچه هایشان می شوند. یک سرهنگ به آنها می گوید که نزدیگ به 1000 نفر دستگیر شده اند و نمی توانیم به شما پاسخ دهیم. خانواده ها در پاسخ به این سرهنگ گفته بودند که تا بچه های ما آزاد نشوند از اینجا نخواهیم رفت. همانجا جناب سرهنگ دستور حمله به خانواده ها را صادر می کند و خانواده ها را با باتون می زنند. خانواده ها شروع می کنند به شعار دادن و می گویند: "مزدور چقدر گرفتی که جوانها را بگیری". خانواده های معترض جمعیتی نزدیک به 200 نفر بوده اند که تا ساعت 9شب در آنجا می مانند. عین همین تجمع در مقابل بازداشتگاه وزرا هم انجام می گیرد. ایستادگی و پافشاری متحد خانواده ها موجب می شود که در همانشب 40 نفر از دختران و زنان دستگیر شده، آزاد شوند.ـ&lt;br /&gt;جوان هایی را که در 22 بهمن دستگیر کرده بودند، یک عده ای را به ساختمانی در میدان حر انتقال می دهند. درآنجا آنها را با مشت و لگد و با باتون کتک می زنند و بعد برای تحقیر کردن به آنها دستور می دهند که کفش ها وجوراب ها و لباسهایشان را درآوردند، فقط یک لباس زیر به تنشان باقی می گذارند و برای شکنجه کردن آنها را در سرمای کشنده زمستان در حیاط بازداشتگاه به مدت 4 ساعت در سرما نگه می دارند. چهار ساعت تحمل سرما و لخت بودن نه تنها یک شکنجه جسمی بلکه یک شکنجه روحی نیز برای خرد کردن روحیه آنها نیزبوده، چنانکه افراد پیر و مسن تر از پادرد و کمر درد و سرما، ناله شان در می آید. این سنگدل ها دست از ادامه آزارو اذیت دستگیرشدگان بر نمی دارند وآنها را به اتوبوسی منتقل می کنند و تا صبح در همانجا نگه میدارند تا از سرما عذاب بکشند و دست آخر هم آنها را به اوین منتقل می کنند تا درآنجا بازجویی و شکنجه شوند. اینهم جواب حکومت به ملت در مقابل خواسته عدالت و آزادی در روز 22 بهمن بود!ـ&lt;br /&gt;راستش خیلی ها چشم امید به روز 22 بهمن دوخته بودند تا ملت در اینروز حرفش را بزند و با راهپیمایی میلیونی خواسته هایش را بگوید که در رأس آنها آزادی زندانیان بیگناه سیاسی و بعد هم رفراندوم است. سی سال پیش خمینی خودش درآستانه انقلاب مردم علیه شاه، نطق کرد وگفت: «به چه حقی ملت 50 سال پیش از این، سرنوشت ملت بعد را تعیین کند؟ سرنوشت هر ملت دست خودش است. ملت 50سال پیش یک سرنوشتی داشته اما او اختیار ما را نداشته که یک سلطان را بر ما مسلط کند.» &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;آقایان بهتراست به افاضات امام راحلشان توجه کنند وبرای خواندن آخرین فاتحه ملت برای او با رفراندوم موافقت کنند.&lt;/span&gt; امروزجوان های ما می گویند که سی سال پیش پدران ما شرایطی داشتند و انتخابی کردند اما اختیار ما ملت سی سال بعد باید در دست خودمان باشد و رفراندم برگزار بشود تا از شر جمهوری اسلامی راحت شویم. اما دولت احمدی نژاد بر ضد خواسته مردم حرکت کرد و پیامش را که سرکوب و قدرتنمایی است، با یک هزینه چند میلیونی به نمایش گذاشت. آنهم با چه بی آبرویی و حقه بازی بچه گانه ای در برابر چشم خبرگزاری های جهان! یک میلیون بسیجی یا حقوق بگیر را با اتوبوس های پرو با وعده ساندویچ ونوشابه وحتی دریافت وجوه نقد و با هزینه رفت وآمد مجانی ازشهرهای دیگر به تهران آوردند ومیدان آزادی را با آنان پرکردند و این نمایش را، رفراندوم ملت به جمهوری اسلامی و تأیید رییس جمهور و بیعت با امام نامیدند. باور نکردنی است! اما قانونمند است. سیستمی که متکی به دموکراسی ورأی مردم نباشد، ناچار ازدست زدن به فریبکاری بزرگ(دجالیت) می باشد. دیکتاتوری ای که نه برشعورآدمها بلکه به حقه بازی وسوء استفاده از مقدسات متکی یا معتقد باشد، حتی برای یک گردهم آیی، آدم ها را می خرد تا تظاهربه دموکراسی نماید که اساسا با بنیادهای فکری اش در تضاد است!ـ&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#003333;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;افسوس! دلمان می خواست که با تظاهرات میلیونی مثل سی سال پیش، خواسته ملت برای رفراندوم را به نمایش بگذاریم. دلمان &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#003333;"&gt;می خواست که در این روز درهای زندان اوین را باز کنیم. دلمان می خواست همانطور که شاه رفت، خامنه ای واحمدی نژاد هم از صحنه سیاست و قدرت کنار بروند. امید زیادی به این روز بسته بودیم، مثل همان امیدی که سی سال پیش به پیروزی انقلاب بسته بودیم. این حق را برای خودمان قایل بودیم که در این روز بتوانیم با راهپیمایی خود صدای انقلاب ملت را به گوش حکومت برسانیم.ـ &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#003333;"&gt;به جای آنکه حکومت صدای ملت را بشنود، ملت صدای قدرت دولت را شنید. دستگیری ها و ایجاد رعب ووحشت، تحقیر و بد رفتاری با خانواده ها و زندانیان، ادامه دادگاه ها واحکام اعدام و.و..و..در برابراینهمه مصیبت، ما و فقط ما (خانواده ها)هستیم که با دستان خالی ولی با مایه گذاری ازجانمان که ذره ذره آب میشود، هرشب وهرشب در پشت در این زندان جمع می شویم. این ما هستیم که با پافشاری خود؛ جان های به خطرافتاده جوانان دلیر را نجات میدهیم. البته وصد البته تمام حمایت ها(فعالیت های حقوق بشری) ومصاحبه های رادیو و تلویزیون های خارج کشوروتمام فعالیت های جهانی، پشتیبان ما بوده اند. اگر این فعالیت ها و مصاحبه ها نبودند صدای مادر احمد کریمی به گوش کسی نمی رسید و فریادهای یک مادر درمانده از دست جمهوری اسلامی درجهان طنین انداز نمی شد.ـ&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#003333;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#003333;"&gt;خانواده او در نامه‌ای به دبيرکل سازمان ملل متحد خواستار برگزاری دادگاهی بی‌طرف در مورد پرونده او و کمک برای نجات جان وی شده بودند. مادر او در مصاحبه تکان دهنده اش با رادیو.. گفته بود:« او قبل از انتخابات رياست جمهوری بازداشت شده و اصولاً پرونده‌اش ربطی به دادگاه متهمان پس از انتخابات نداشت. &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;اوايل ارديبهشت ، آمدند و به خانه‌مان ريختند؛ در خانه را شکستند و همه‌مان‌ها را ترساندند. &lt;/span&gt;نمی دانم . چرا پرونده احمد را با اين شورشی ها يک جا مطرح کردند. &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;نمی دانم که دارند چه کار می کنند. نمی دانم دارند چه بلايی سر من می آورند. &lt;/span&gt;هر جا می روم، جوابم را نمی دهند. به رياست جمهوری، دفتر رهبری و قوه قضائيه رفته ام، اما هر جا می روم، جوابم را نمی دهند. نمی دانم چکار بايد بکنم. خدای بالای سر من شاهد است که احمد حتی يک ذره فکر و خيال کار غير قانونی نداشت. اصلا ازاين چيزها سر در نمی آورد. اگر از اين چيزها سر در می آورد، پس چرا کارگر نجاری شده بود؟ او مثل يک کارگر صبح به سر کارش می رفت، شب خسته برمی گشت و می خوابيد. او اصلا از سياست سر در نمی آورد، يعنی هيچ کدام مان از سياست سر در نمی آوريم. احمد نان‌آور من بود. [پدر احمد مرده است.] &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;الان به خدا حتی نمی‌توانم کرايه خانه‌ام را بدهم، يعنی پول ندارم. من نمی‌دانم با اين ماجرای احمد چکار کنم؟ &lt;/span&gt;هر جا هم که می‌روم، جوابم را نمی‌دهند. &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;به من تلفن زدند و گفتند به تلويزيون نگاه کن. تلويزيون را که روشن کردم، احمد را ديدم . همه ما از حال رفتيم. الان هم هر وقت به ملاقاتش می روم، از حال می روم و حالم بد می شود. بچه ام پير شده است&lt;/span&gt;.»ـ&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#003333;"&gt;بدون شک این مصاحبه ها وحمایت ها، نقش بزرگی درحمایت از زندانیان سیاسی و خانواده های بی پناه ایفا می کنند و در افکارعمومی نیز مؤثرهستند ولی اگرفدارکارهای ما درشب های سرد زمستانی نبود، کسی آزاد نمی شد و از شدت شکنجه وفشار روی زندانیان هم کاسته نمی شد. زندانبانان نمی خواهند کسی را آزاد کنند اما ما آنقدر فشارمی آوریم که مجبور میشوند. هرروزاین داستان با دستگیری های جدید از نوشروع می شود. خانواده دستگیرشدگان یا افراد ربوده شده، جلوی اوین می آیند تا خبری ازبچه شان بگیرند. هنوز هم تعداد زیادی از خانواده های دستگیر شدگان حتی عاشورا تا به امروز، هیچ خبری از وضعیت و شرایط بچه خود ندارندو به خانواده های آنها گفته شده که عزیزانشان در بازداشتگاههای سپاه پاسداران بسر می برند و ما (دادگاه انقلاب –زندان اوین) خبری از آنها نداریم. کسانی که قبل از 22 بهمن با یورشهای وحشیانه شبانه به منازلشان دستگیر و به نقاط نامعلومی منتقل شده اند(از جمله مادران) از شرایط و محل بازداشت آنها اطلاعی در دست نیست.ـ &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#003333;"&gt;با تمام این اشک ها اما شب های شادی ولبخندهای ما وآزاد کردن عزیزانمان از زندان مخوف اوین وقفه ای نیافته است. مثلا در شب 27 بهمن از ساعت 18:30 مادران عزادار و مردم تهران و زندانیان سیاسی که اخیرا آزاد شده اند به همراه خانواده های دستگیر شدگان 22 بهمن و عاشورا در مقابل درب اصلی زندان اوین تجمع کردیم. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#003333;"&gt;حضور جمعیت از درب اصلی زندان اوین تا پایین پله ها ادامه داشت. علیرغم اینکه زندانبانان به ما اطلاع دادند که امشب آزادی نداریم ولی ما ایستادیم تا مجبور به آزاد کردن زندانیان شدند و تا ساعت 22:20 بیش از 18 نفر آزاد شدند. بازجویان به زندانیان سیاسی گفته بودند که بگویند زندانی سیاسی نیستند و به خاطر جرایم مالی دستگیر شده اند و سریع منطقه اوین را ترک کنند. ولی وقتی که جوانان فداکار ما با حضور گسترده و احساسات خانواده ها و مردم مواجه شدند. این موضوع را افشا کردند. مردم با آزادی هر زندانی سیاسی شروع به دست زدن می کردند و از آنها همانند &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;یک قهرمان ملی استقبال می کردند&lt;/span&gt;. صدای دست زدن حاضرین به حدی بلند بود که تمامی محوطه اوین را پوشانده بود. شکنجه گران برای جلوگیری از ابراز احساسات خانواده ها بقیه زندانیان سیاسی را از درب دیگری آزاد کردند.ـ &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#003333;"&gt;تعدادی از خانواده همانند شبهای گذشته اقدام به پخش غذا،آب و شیرینی کردند و هر کس هر امکانی دارد درپشت دیوار اوین با سایرین تقسیم می کند. با آننکه عزیزان این خانواده ها هنوز در زیر شکنجه های وحشیانه افراد سپاه پاسداران و اطلاعات قرار دارند ولی آنها از روحیه بسیار بالایی برخودار هستند.ـ&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#003333;"&gt; زندانیان سیاسی که از بند 2-الف سپاه زندان اوین آزاد شده بودند، از شکجه های غیر انسانی که علیه زندانیان در این بند بکارگرفته می شود برای حاضرین چنین سخن گفتند؛ شکنجه هایی مانند ضرب وشتم ، بازجوئیهای طولانی مدت، بی خوابی طولانی مدت ، یا چندین برابر ظرفیت سلول، زندانی در آن جای دادن که زندانیان قادر بخوابیدن نیستند، علیه دستگیرشدگان به کار گرفته می شود اما علیرغم این فشارها روحیه زندانیان بسیار بالا است و زندانیان دیگر تن به اعترافات دروغین که بازجویان سپاه و اطلاعات تحت شکنجه از آنها می خواهند، بگیرند، نمی دهند و این مسئله باعث عصبی شدن و عجز و ناتوانی بازجویان و شکنجه گران شده است.ـ&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#003333;"&gt;درود! درود برفرزندان دلیر ما! درود برعزم و اراده واتحاد وهشیاری مردمی که با فداکاری خود در تمام &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#003333;"&gt;طول شب های سرد زمستان، به نجات جان زندانیان و به پشتیبانی خانوداه های بی پناه برخاستند! درود بر پشتیبانان داخلی وخارجی ما!ـ&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#003333;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#003333;"&gt;تا قسمت بعدی ....که ادامه دارد!ـ&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#003333;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;ملیحه رهبری: درتهیه و تنظیم سلسله نوشته های اشک ها ولبخندها در برابراوین، من هیچ گونه کنتاکت یا تماسی با فردی درایران نداشته ام وهیچ مسؤلیتی متوجه کسی نیست به ویژه خانواده ها. من نه تنها یک نویسنده هستم بلکه با تمام زندگی وگوشت وپوست خود این رنجها را حس کرده وخود ازآنها عبورکرده ام وبا آنها آشنا هستم.ـ&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; تنها منبع خبری استفاده شده درنوشه ها را نیز درپایان مطلب ذکر می نمایم. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;با توجه به رسیدن نامه های دوستان واستفاده از مطلب اشکها ولبخنده در برنامه رادیو یا تلویزیون، لازم است متذکر شوم که این استفاده با قید نام نویسنده مجاز وصحیح می باشد وهیچ اشکالی ندارد.ـ&lt;br /&gt;با درود بیکران برشما!ـ&lt;br /&gt;هشتم آپریل 2010 برابر با 18 فروردین1389 &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;منبع خبری: اطلاعیه فعالین حقوق بشر و دمکراسی در ایرا&lt;/span&gt;ن&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2417825991331585993-6631008664300993993?l=malihehrahbari3.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://malihehrahbari3.blogspot.com/feeds/6631008664300993993/comments/default' title='Kommentare zum Post'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2417825991331585993&amp;postID=6631008664300993993' title='0 Kommentare'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2417825991331585993/posts/default/6631008664300993993'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2417825991331585993/posts/default/6631008664300993993'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://malihehrahbari3.blogspot.com/2010/04/9.html' title='در برابر اوین 9'/><author><name>maliheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10436782337004902018</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2417825991331585993.post-1780254509769578892</id><published>2010-04-04T03:44:00.000-07:00</published><updated>2010-04-04T04:23:55.087-07:00</updated><title type='text'>صبح رستاخیز</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000000;"&gt;&lt;strong&gt;نوشته: ملیحه رهبری&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#000000;"&gt;&lt;strong&gt;صبح رستاخیزوعید پاک&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000000;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;دراین صبح رستاخیز، او(عیسی مسیح) از مرگ بازآمد تا غم را ازدلها بزداید. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;او از مرگ بازآمد تا اراده خداوند را که محبت وشادی دلهاست، بشارت آورد. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;او از مرگ بازگشت تا تکرار کند: « دوستت دارد خدا!»ـ &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;او از مرگ بازآمد تا بگوید دین می میرد(پایان یهودیت درآن زمان) آیین ها به مروز زمان از اصل و ریشه خود انحراف یافته و می  میرند، دین فروشان(آخوندهای حاکم) می میرند، ستمگران وکاخ های ستم ویران می شوند اما خدا نمی میرد. خدا انسان را ترک نمی کند و او را تنها در میان امواج سهمگین رها نمی کند زیرا دوستش دارد.ـ&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;در این صبح رستاخیز او باز آمد تا بگوید که مرگ نمی تواند پیام آور را به زانو درآورد. پیام های پاک زنده ابدی هستند.ـ&lt;br /&gt;ای پیام آوران صبح رستاخیزی ایران، شما هم نمرده اید. پیام شما، پیام عدالت و درستی وپاکی که با خون خود نوشتید، زنده است، جوشان است و سرنوشت آینده ایران را در دستان پاک خود خواهد پرورد. شما طلوع صبحی سبز درگلزار شقایق های ایران زمین را رقم زدید.ـ&lt;br /&gt;دراین صبح رستاخیزی و درعیدی پاک غبار غم مرگتان را از دل می زداییم.، زیرا چون گل از راه مر گ به سوی زندگی باز گشته اید.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;با یاد نگاه های روشن و پرفروغ تان که برآینده دوخته شده بود،با یاد عطرپاک وجودتان که برمشام جان ماهنوز تازه است، راهتان را استوار در مسیرآزادی وعدالتخواهی ادامه دهیم و صدای قدم هایتان را که چون طنین ناقوس هاست، باور می کنیم که هرگز خاموش نمی شود و راه را برما می گشاید و بشارت می دهد که مرگ پرستی آخوندی را اصالتی نیست و مرگتان عین زندگی و دریچه ای نو برجهانی هستی بود.ـ&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000000;"&gt;&lt;strong&gt;با آرزوی رستاخیز برای جان های خسته و دلهای شکسته!ـ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ملیحه رهبری&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000000;"&gt;&lt;strong&gt;ـ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ب15 فروردین سال 1389 برابر با 4 آپریل 2010&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2417825991331585993-1780254509769578892?l=malihehrahbari3.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://malihehrahbari3.blogspot.com/feeds/1780254509769578892/comments/default' title='Kommentare zum Post'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2417825991331585993&amp;postID=1780254509769578892' title='0 Kommentare'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2417825991331585993/posts/default/1780254509769578892'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2417825991331585993/posts/default/1780254509769578892'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://malihehrahbari3.blogspot.com/2010/04/blog-post.html' title='صبح رستاخیز'/><author><name>maliheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10436782337004902018</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2417825991331585993.post-9122903229597925579</id><published>2010-03-26T02:25:00.000-07:00</published><updated>2010-03-27T11:00:34.329-07:00</updated><title type='text'>در برابر اوین 8</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000000;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;نوشته: ملیحه رهبری&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000000;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;شب اشک ها ولبخندها(8)ـ&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt; در برابر اوین&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;قسمت هشتم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;شنیدن صدای گریه سینا برایم رنج آوراست. گریه او صدای ناله و فریاد پدر دردمندی است که می تواندعرش خدا را نیز بلرزاند. نمی دانم خدا را چه حالی است اما خشم مقدسی در من طوفان برپا می کند. طوفانی که درسینه همه ماست و می خواستیم با این طوفان، بساط ظلم را زیر و رو کنیم که نتوانستیم؛ هنوز نتوانسته ایم.ـ&lt;br /&gt; سعی می کنم آرام وخوددار باشم وبه سینا می گویم:« سینا من می فهمم. صدای خرد شدن استخوان هایمان را می شنوم. سختی های این هشت ماه کمرما را شکسته است، اما! اما سهیل در برابر این ظالمان زانو نزده است؛ نه در شکنجه گاه، نه در سلول و نه در بیدادگاه وهزاران زندانی دیگر هم مثل او. من و تو هم نباید در برابر این شرایط طاقت فرسا به زانو در بیاییم. سهیل مردانه مقاومت کرده و ما نباید ذلیلانه تسلیم بشویم. من و تو تنها نیستیم، خودت دیدی که چه جمعیتی برای پشتیبانی از خانواده ها درمقابل زندان آمده بود. رژیم نمی تواند تمام برگ هایی را که در دست ملت است، از دستش خارج کند، زندگی وآزادی زندانیان به تلاش ما بستگی دارد. باید از درون حلق اژدها این بچه ها را بیرون بکشیم. من سهیل را نجات خواهم داد، خودت این را خوب می دانی!»ـ&lt;br /&gt; سینا اشک هایش را پاک می کند و سرش را پایین می اندازد. چیزی نمی گوید. چیزی نمی پرسد. مرا می شناسد! می داند که با تلاش من یکبار دیگر سهیل به زندگی باز خواهد گشت! این اعتماد او را آرام می کند!ـ&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;در راه با خود فکر می کنم که چرا؟ چرا من یا دیگر مادران از پا درنمی آییم! یکروز این جواب را به خودم دادم؛" چون ما مادر هستیم! ما همسر هستیم! ما همان آتشی هستیم که زندگی ازآن شعله کشیده واین آتش تا به امروزخاموش نشده و فردا هم خواهد بود. اهورمزدا و زرتشت و اوستا فراموش شده اند، آتشکده ها خاموش شده اند ولی آتش محبت در جان ما تا به ابد باقی است. این آتش را هیچ کس نمی تواند خاموش کند؛ هیچکس! حیات وهستی از ما سر می زند وخود کانون این هستی هستیم، آنکس که خاموش نمی گردد، ما هستیم. ما! گاه برای دفاع ازاین هستی در برابر خدا زانو می زنیم تا حفظش کند وگاه نیز برای دفاع ازآن قیام می کنیم و با تمام قوا به دشمنی چندین برابر خود حمله می کنیم. خدا خواسته وانتخاب کرده است که یک مادربه چنین زیبایی و رشادتی آراسته باشد وما اینگونه هستیم!ـ&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;جلوی دادگاه انقلاب شلوغ است وخانواده ها تجمع کرده اند. با دوستان وآشنایان سلام وعلیک می کنم وگوشه ای می ایستم. دراین چند ماه من آنقدر جلوی این ساختمان جهنمی آمده ام که به قول معروف دیگرآجرهایش را هم می شناسم.ـ&lt;br /&gt;چند نفر به نمایندگی ازخانواده ها به داخل دادگاه رفته اند تا صحبت کنند. جمعیت ساکت نمی ماند ونخستین شعارازگلوی پدری مثل صدای شلیک گلوله درفضا طنین می افکند:«آزادی زندانی سیاسی!» همه با هم شعاررا تکرار می کنیم. صدای فریادهای ما توجه عابران را جلب می کند. کنجکاوانه جمعیت را نگاه می کنند:" تظاهرات است؟" خیلی زود متوجه می شوند که ما خانواده های زندانیان هستیم.کم نیستند کسانی که توقف میکنند یا به میان ما میایند وبا ما شعار می دهند وابرازهمدردی می کنند!ـ&lt;br /&gt;هوا سرد است وسوزدارد. بعد ازگذشت دقایقی کوتاه، جنگ با سرما شروع می شود. با وجود سرما وسختی شرایط اما خانواده ها در برابردادگاه ایستاده اند. طبق معمول اطلاعیه های زیادی نیز در بین جمعیت پخش می شود. هریک تکاندهند تر از دیگری. مادران( فعالان- سیاسی) نیز بیانیه ای تهیه کرده اند. سمت راست آن یک تصویرساده ای چاپ شده است که دومشت دستنبد زده، را نشان می دهد ودربالای اطلاعیه نوشته شده است:« زندانی سیاسی آزاد باید گردد.» شعرقشنگی درابتدای بیانیه آورده شده و بیانیه خطاب به ملت ایران است، جملاتی ازآن چشمان مرا تر می کنند:«... هفته هاست که در انتظار خبریم و ماه هاست که نمی دانیم به کدامین جرم ناکرده می بایست فرزندانمان را درزندان کنند. چشم ها به در وکفش ها به خیابان ساییده ایم...درشتی ها دیده ایم. اگر تنها فراق دلبرکانمان بود به حرمت ایران سکوت می کردیم .اگر تنها حبس بود، تاب می آوردیم اما دریغ وداد که به ازای هر قطره اشک ما اتهامی براتهامات فرزندمان افزوده می شود.... چنان کرده اند که خواست رهایی فرزندانمان از پروردگار نیز به اتهام بدل شده است. در این میان ما مانده ایم که داد ازکه بستانیم... گفته می شود تاریخ بی رحمترین داوردر دادگاه جهان است و در همه حال مظلومان را به داوری تاریخ دل خوش کرده اند. تاریخ کجا وخون جگری که از دست مخلوق بی جدان، شبانه به درگاه خالق شرح می دهیم کجا؟... مادر بودن در این زمانه سخت است، بسیارسخت است...اما ازپا نمی افتیم! ..» هجده تن از مادران(فعالان_سیاسی)آن را امضا کرده اند در میان آنها نام شهرزاد را می بینم...». دخترش شیوا درزندان است ونامش برای ایرانیان در سراسرجهان شناخته شده است. شیوا ازفعالین کمیته گزارشگران حقوق بشردرایران بود. در زمیه نقض حقوق زندانیان سیاسی،یا زنان و کودکان، فعالیت داشت وعکس و خبر تهیه می کرد. باراول او را درخرداد ماه در محل کارش بازداشت کردند و در مهرماه با وثیقه سنگین آزاد شد. بار دوم در آذرماه بازداشت شد.ازابتدای بازداشتش دست به اعتصاب غذای خشک زد، وضعیت جسمی اش رو به وخامت گذاشت و به بهداری زندان اوین منتقل شد. حالا هم در بند ۲۰۹ اوین است. ازروزدستگیری او تا امروز مادرش یک نفس برای نجات جان شیوا درحال تلاش وتقلااست. اعتصاب غذای شیوا چنان شهرزاد(خانم..) را نگران وپریشان حال کرده که با رادیو و تلویزیون های خارج کشورمصاحبه کرد. با آنکه خطرزندان ودستگیری خودش هم بالاست اما شجاعانه ازفعالیت های شیوا وکمیته شان، دفاع کرده بود. اتهام ارتباط با خارج کشوررا که به شیوا زده اند، قاطعانه رد کرده بود.ازغیرقانونی بودن بازداشت شیوا واز بازجویی وتحت فشارقرارداشتن او درسلول انفرادی برای اعترافات دروغ، صحبت کرده و برای نجات جان شیوا از نهادهای حقوقی وارگان های حقوق بشری درسراسر جهان کمک خواسته بود. درمصاحبه اش گفته بود:« بچه من چهل روز است که در انفرادی است. به چه جرمی؟ من نمی دانم کار کردن در زمینه حقوق بشر اینقدر جرمش سنگین است که باید الان چهل روز در انفرادی باشد. مقامات صدای ما را بشنوند. .... ولی متاسفانه هر چه فریاد می زنیم نه کسی صدای ما را می شنود، نه یکی پیدا می شود که بپرسد درد شما چیست؟...»ـ&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;فریاد! فریاد! یک عده فریاد میزنند و فریاد رسی نیست. جزخدا و همت خودمان تکیه گاه دیگری نداریم.ـ&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اینجا پر از خیراست، خبرهای تلخ و خبرهای شیرین. گاه خبرهای شیرین نیز گریه آور هستند. یکی از مادران خبر خوشحال کننده پیدا شدن دو دانشجوی گم شده علیرضا فیروزی و سورنا هاشمی را به من میدهد و می گوید که هر دو نفر در زندان اوین هستند اما ملاقات ندارند. اجازه تلفن هم ندارند. پنجاه روز پیش (روز عاشورا) این دو دانشجو  مفقود شدند. ده روز بعد از گم شدن آنها، مادر یکی از آنها با یکی از تلویزیونهای خارج کشور مصاحبه کرد و از آن طریق از مقامات ایران خواست تا خبری از فرزندش به او بدهند. ده روز تمام این مادر از تهران تا ارومیه تمام زندان ها و... را گشته بود وهیچ ردی از این دو پیدا نکرده بود. آیا آنها را زیر شکنجه کشته بودند. آیا با سفاکی به آنها تجاوز کرده و بعد مانند ترانه پیکرشان را به آتش کشیده بودند؟ آیا ذره دره جان آنان را  گرفته بودند؟ چرا خبری از آنها نیست؟ صدای گریه دردناک این مادر قلب هر ایرانی را در سراسر جهان در سینه می لرزاند و اشک از دیده روانه می کرد. چرا در درون این نظام آخوندی یک ایرانی پیدا نمی شود که از رنج و اضطراب خانواده های زندانیان متأثر بشود و قلبش در سینه بلرزد!؟ پنجاه روز بعد از دستگیری علیرضا و سورنا خبر خوش برای خانواده هایشان این است که از کرامات ولی فقیه در زندان اوین هستند و الحمدلله در زیر شکنجه نمرده اند. ملاقات هم ندارند زیرا هنوز آثار شکنجه ها در سر و صورتشان آشکار است! چه باید گفت جرآنکه:ـ&lt;br /&gt;« ای مرغ گرفتار بمانی و ببینی    آن روز همایون که به عالم قفسی[زندانی] نیست!»&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;یکی از مادران با خوشحالی اطلاعیه دیگری به دست من میدهد. اطلاعیه یک فراخوان برای تجمع در مقابل اوین است. درآن نوشته شده است:« هدف از تجمع در برابر اوین : تکلیف زندانیان سیاسی تا پیش از 22 بهمن روشن شود. در صورتیکه تا پیش از 22 بهمن ، آزادی بدون قید و شرط  تمام زندانیان سیاسی تحقق نیابد ، پس از راهپیمایی عظیم آن روز ، به سمت اوین حرکت خواهیم کرد . و صدای فریاد عشقمان را تا عمیقترین سیاهچاله های رژیم انتقال خواهیم داد تا بگوش عزیزانمان برسد و بدانند که آنها را تنها نگذاشته ایم. »ـ&lt;br /&gt;بعد از خواندن این اطلاعیه، انگشتانم می لرزند! روز 22 چه اتفاقی خواهد افتاد؟ ما چشم امید به این روز بسته ایم. اگر بگذارند، اگر بتوانیم. اگر تظاهرات میلیونی برپا شود. اگر تظاهرات به خاک وخون کشیده نشود. آیا سرانجام خامنه ای هم مثل شاه، حاضر خواهد بود تا صدای انقلاب مردم ایران را بشنود و به قول رفسنجانی اگر مردم ما را نخواهند،  باید برویم، آیا خامنه ای حاضر خواهد شد که نقاب رهبر شیعیان جهان را از چهره کریه خود بردارد و از این مملکت برود؟ باید منتظر بود! باید دید که چه خواهدشد! آیا این شیاطین از پشت خرمراد پیاده خواهند شد؟ نمی دانم؟!ـ&lt;br /&gt; با وجود سوزو سرما و سختی های طاقت فرسا اما روحیه خانواده ها بالاست. مأیوس و ناامید نیستند و می خواهند با پافشاری بچه هایشان را نجات دهند. مقاومت و پافشاری ریسمانی است که همه ما به آن چنگ زده ایم.ـ&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;در میان جمعیت چشمم به خانم جوانی می افتد که او را چند بار جلوی اوین دیده ام، از شهر شیراز برای ملاقات به اوین می آمد و زندانی آنها (مهدی اسلامیان) داستان خیلی غم انگیزی داشت. برادرش به جرم سیاسی اعدام شده بود وخودش هم به اتهام همکاری با برادرش دستگیر وبدجور شکنجه شده بود واعترافات دروغ ازاو گرفته بودند.ـ&lt;br /&gt;بی اختیار پیش می روم و با خانم جوان سلام وعلیک می کنم. از احوال زندانیشان می پرسم. با اندوه جواب میدهد که دادگاهش چند روز پیش بود و قاضی صلواتی به اعدام محکومش کرده است. از شنیدن این خبر شوکه می شوم. می پرسم:« چرا؟ به چه جرمی!» پاسخ میدهد:« هیچ جرمی. مهدی هیچ اتهامی را در دادگاه نپذیرفت چون زیر شکنجه از او اقرار گرفته بودند که کمک مالی به گروه های ضد انقلاب کرده و سلطنت طلب هم هست! مهدی خودش در دادگاه گفت که این اتهامات اصلا با هم جور نیستند و من نه طرفدار گروهی هستم و نه سلطنت طلب هستم. من یک فعالیت داشتم و آنهم نان آور خانواده ام بودم. اما قاضی صلواتی نپذیرفت و گفت:« با برادر ضد انقلابت همکاری داشته ای و کمک مالی کرده ای.» و به اعدام محکومش کرد. تنها امید باقیمانده برای ما، دادگاه تجدید نظر مهدی است. می خواهم در تهران بمانم و برای دادگاه تجدید نظرش تلاش کنم.»ـ&lt;br /&gt; نمی دانم از سرمای هوا است یا از ناراحتی اعصاب که خانم جوان به هنگام صحبت کردن، می لرزد. در این سرمای زمستانی، لباس چندان گرمی هم به تن ندارد. ناراحت می شوم. بی تعارف به او می گویم؛" اگردوست وآشنایی نداری، می توانی شب را به خانه ما بیایی. مبادا به مسافرخانه یا هتل بروی. ما همه مثل یک خانواده هستیم و دردمان مشترک است و مشکلات یکدیگر را هم خوب می فهمیم." از من تشکر کرده و می گوید:« خیلی ممنون اما درمنزل یکی از اقوامم هستم.»ـ&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;می توانم مشکلات زندگی وشدت رنجهای این خانواده را که در کمتر از یکسال دو نان آورخانواده را از دست داده است، تصور کنم واز این تصور قلبم آتش می گیرد. نمی فهمم که چرا در تمام این نظام آخوندی یک آدم پیدا نمی شود که قلبی در سینه اش داشته باشد و بتواند رنج های ملت را تصور کند!ـ&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ساعت ها درانتظار می ایستیم تا جوابی بگیریم. پس از تحمل ساعت ها سختی طاقت فرسا، حاج آقایی که به او سرهنگ می گویند(!) به ما پاسخ میدهد که  برویم و ده روز دیگر بیاییم. خانواده های به جان آمده فریاد می زنند که ما الان جواب می خواهیم. بچه های ما را آزاد کنید.ـ&lt;br /&gt;جناب سرهنگ سعی می کند که خانواده ها را آرام کند و می گوید که ما اطلاعی نداریم و شعبه امنیتی دادگاه انقلاب در اوین مستقراست. خانواده ها به او اعتراض می کنند. جناب سرهنگ با ضد ونقیض گویی سعی می کند که ما را متقاعد کند که کاری از دست آنها ساخته نیست و باید به اوین مراجعه کنیم! خانواده ها به اعتراض ادامه می دهند و سرانجام او می گوید:« امشب ازساعت 6 به بعد تعدادی از زندانیان از اوین آزاد می شوند.» نگاهی به ساعت می کنم. سه بعد از ظهراست. نه ناهار خورده ایم و نه نماز خوانداه ایم و از سرما هم یخ زده ایم. با چند نفر از دوستان تصمیم می گیریم که به مسجدی رفته ونماز بخوانیم و کمی خود را گرم کنیم. بعد غذایی بخریم و بخوریم و بعد از آن به راه بیفتیم و خود را به پشت دیوار اوین برسانیم. امشب هم تعدادی زندانی آزاد خواهند شد. آزادی آنها شادی زندگی ما شده است. روز تلخ در برابر دادگاه انقلاب گذشته است و شبی دیگر از شب اشک ها ولبخندهای ما در برابر اوین، در پشت دیوار زندان فرا رسیده است! دوباره فریاد شادمانی سرخواهیم داد و مادران و پدران رنج دیده، عزیزان آزاد شده خود را پس از روزها یا ماه ها بازیافته و درآغوش خواهند گرفت و غبار غم از دل خواهند زدود.ـ&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;...ادامه دارد&lt;br /&gt;اسفند 1388 برابر با ماه مارس 2010&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;:&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;منبع خبری&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;کمیته گزارشگران حقوق بشر در ایران&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2417825991331585993-9122903229597925579?l=malihehrahbari3.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://malihehrahbari3.blogspot.com/feeds/9122903229597925579/comments/default' title='Kommentare zum Post'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2417825991331585993&amp;postID=9122903229597925579' title='0 Kommentare'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2417825991331585993/posts/default/9122903229597925579'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2417825991331585993/posts/default/9122903229597925579'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://malihehrahbari3.blogspot.com/2010/03/8.html' title='در برابر اوین 8'/><author><name>maliheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10436782337004902018</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2417825991331585993.post-4763791538167688543</id><published>2010-03-16T04:15:00.000-07:00</published><updated>2010-03-16T04:54:57.200-07:00</updated><title type='text'>در برابر اوین 7</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#000066;"&gt;شب اشک ها و لبخندها 7&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000066;"&gt;در برابر اوین&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000066;"&gt;قسمت هفتم&lt;br /&gt;نزدیک به دوهفته ازتجمعات موفق شبانه ما دربرابر زندان اوین می گذرد وهرشب تعدادی اززندانیان وعزیزان مردم نجات یافته وآزاد شده اند. به سینا می گویم:« کار دنیا چنان برعکس شده است که روز روشن برما تیره وتارشده است ورسیدن شب سرد وسیاه زمستانی درجلوی زندان، موجب امید وروشنایی دردل ما شده است!» سینا پاسخ می دهد:« حکومت آخوندی یعنی همین! جای شب و روز درآن عوض می شود. هرروز دارند، چهل، پنجاه نفر را دستگیر می کنند تا روزگارشان را سیاه کنند و هرشب هزارنفر باید پشت در زندانی جمع شوند تا چند نفر را آزاد کنند وشما هم احساس پیروزی می کنید!»ـ &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000066;"&gt;با لحن محکمی به او می گویم :« بله! نمی دانی دیشب وقتی خانم راد، از زندان آزاد شد، یکدفعه جلوی زندان چه خبرشد و مادران عزادارو مردم چه استقبالی از او کردند! همه شعار می دادند:" درود بر تو حامی قهرمان!" خانم راد از خوشحالی گریه می کرد.ازمردم تشکر کرد وگفت:« خدا را شکر! بعد ازتحمل چهل روزانفرادی، دیدن چنین جمعیتی در این ساعت شب دراین سرمای هوا درپشت درزندان مثل یک معجزه است که تصورش را هم نمی کردم. درود برشما! این همبستگی، تاریخی است!» صدای کف زدن وسوت زدن و فریادهای شادی مردم خاموش نمی شد. یک جشن واقعی بود و ما خیلی خوشحال بودیم. آزاد شدن او خواسته متحصنین و یک پیروزی بود. خلاصه شب های این زمستان با اشک ها ولبخندهایش فراموشی ناپذیرو تاریخی اند ویک روزی درسینه تاریخ ثبت خواهند شد!»ـ &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000066;"&gt;سینا با کنایه از من می پرسد:« برنامه تاریخی امروزت چیه؟» به او می گویم:« دیروزخانواده هایی که ملاقات کرده بودند، خبرآوردند که تعدادی ازدستگیرشده ها را به دادگاه انقلاب برده اند تا محاکمه کنند. قرار گذاشتیم که امروزجلوی دادگاه انقلاب جمع شویم وخواهان آزادی فوری وبی قید و شرط دستگیرشده ها باشیم.الآن چند ماه است که بعضی ها هیچ خبری ازبچه هایشان ندارند وسرگردان ومضطرب از دادگاه انقلاب به دادستانی و ازآنجا به اوین حواله داده می شوند و به دروغ به آنها می گویند که هنوز پرونده تشکیل نشده است ودردست بررسی است. دیشب جلوی زندان یک لیست جدید دویست و سی نفره ازاسامی دستگیرشده های عاشورا را پخش کردند وازمردم خواستند که برای آزادی فوری وبدون قید وشرط آنها اقدام کنیم. اسامی ومکان دستگیری ومحل زندانشان را هم قید کرده بودند. بیشترآنها در بند 240 و 350 اوین یا در زندان گوهردشت هستند. همین لیست را ما امروز به دادگاه انقلاب خواهیم داد تا ببینند که ازپا درنیامده ایم وخانواده ها ایستاده اند تا عزیزانشان را نجات دهند!ـ&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000066;"&gt; یک عده دیگری ازخانواده ها هم امروز به دادستانی واحد امورزندانها می روند تا از شرایط غیرانسانی زندان اوین وگوهردشت شکایت کنند. یکی از جوانان زندانی در زندان گوهردشت به اسم حمید رضا اسدی در زندان خودکشی کرده و جان سپرده. معلوم نیست که در سالن 12 معروف به سالن جوانان در بند چهار( 4 )زندان گوهردشت چه وضعیتی بوده که او چند بار به رئیس بند و معاون زندان(محمود مغنیان و علی محمدی) مراجعه کرده و خواستار رسیدگی شده بود. اما به جای رسیدگی کردن، تهدیدش می کنند که او رامی اندازند به بند معتادها و کلی هم به اوفحش های رکیک میدهند وجوان نازنین بعداز پنج روز تحمل این شرایط غیرانسانی سرانجام خودکشی می کند! شوک آور است!ـ عمدا شرایط زندان را برای زندانی غیرقابل تحمل می کنند. وضع خوارک ووسایل گرمایی وتهویه وسرویس زندانیان سیاسی و.. خیلی بد است و زندانی ها دچاربیماری یاعفونت های مختلف شده اند... خانواده ها می خواهند به این شرایط غیرانسانی اعتراض کنند.» &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000066;"&gt;سینا میگوید:« درزندان وضعیتی ایجاد می کنند که زندانی حتی اگرآزاد هم بشود اما جان سالم به در نبرد و تا آخرعمرش دچار بیماری جسمی یا روحی بشود ودیگرکاری به کارسیاست یا آزادی ودموکراسی نداشته باشد!» می گویم:« کورخوانده اند! این جوانانی که شب ها از زندان آزاد می شوند، آن پسربچه های سابق نیستند وبا آنکه کتک خورده اند وشکنجه شده اند وحتی به بیماری مبتلا شده اند اما قهرمانانی شده اند که تا پیروزی ادامه خواهند داد. تاریخ ورق خورده است! گذشت زمانی که مردم را خفه می کردند. 22 بهمن دوباره مردم به خیابان می ریزند وفریاد می زنند!» سینا با تأثرمی گوید:«کاش اینطور بود اما گاه آدم مأیوس می شود. جریان دادگاه آن زندانی ها را شنیدی!» می پرسم:«کدام شان؟ دادگاه روز یکشنبه را می گویی که چهارخانم زندانی به اتهام &lt;span style="color:#990000;"&gt;محاربه&lt;/span&gt; محاکمه شدند؟»ـ &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000066;"&gt;سینا اظهار بی اطلاعی می کند وبا تعجب میپرسد:«چهار خانم !؟» می گویم:« بله! خیلی دردناکه! هرچهار خانم را شکنجه کرده بودند، حتی ناخن های یکی ازآنها کشیده بودند واعترافات دروغ هم ازآنها گرفته بودند بعدهم دردادگاه آنها را &lt;span style="color:#990000;"&gt;محارب&lt;/span&gt; خواندند که مجازاتش اعدام است. اما هرچهارخانم با شجاعت تمام در دادگاه ازخودشان دفاع کردند وگفتند که در زیرشکنجه این اعترافات ازآنها گرفته شده وتمام اتهامات را رد کردند. اما قاضی بی ناموس(مقیسه ای) ازبازجوها دفاع کرد وبه متهم گفت" ناخن هایت را خودت کشیده ای!" نهایت بی شرمی را می بینی؟خانواده ها راهم به دادگاه راه نداد. حتی دستورداد که آنها را ازراهرودادگاه هم بیرونشان کنند. به وکلای زندانیها توهین کرد. رفتارش چنان تحقیرآمیز بود که نشان میداد خودش یک شکنجه گراست. شایع شده که به جای دادگاه مثل سال 67 دارند کمیسیون مرگ تشکیل می دهند.لاریجانی هم مثل همان سال 67 رییس این کمیسیون است وخود این قاضی ها با بازجوها دربند 209 اوین مستقر شده اند وپرونده سازی می کنند تا زندانیان سیاسی را حکم اعدام بدهند.»ـ &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000066;"&gt;سینا با عصبانیت می گوید:« شایعات نیست. بدبختانه واقعیت است. روز یکشنبه این چهارخانم &lt;span style="color:#990000;"&gt;محارب&lt;/span&gt; اعلام شدند وازدوشنبه هم دادگاه 14 جوان دیگربوده که عکس و فیلمشان را درتظاهرات عاشورا گرفته بودند.»ـ &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000066;"&gt;شنیدن این خبر باعث نگرانی ام می شود ومیگویم:« نه! نشینده ام.» سینا مشت هایش را به هم می کوبد ومی گوید:« اگربچه خود ماهم زندان نبود، شاید مثل چند میلیون نفر دیگرچشمانمان را می بستیم و می رفتیم دنبال کارمان ومی گذاشیتم که یک عده قربانی بشوند وحتی به خبرش هم کاری نداشتیم اما پوست وگوشت وخون ما به این داستان پیوند خورده. خدا می داند که توی زندان این بازجوهای بیشرف با زندانی اسیر چه کارمی کنند وچه بلایی به سرشان می آورند که درکمترازیکماه همین چهارده نفرجوان فداکار را به چنان وضع خوار کننده ای کشانده بودند که اینها دردادگاه به جای دفاع از خودشان از نظام دفاع کرده بودند. طلب بخشش داشتند و دست آخرهم به اعدام محکوم شدند.» ـ&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000066;"&gt;با وحشت به دهان سینا چشم دوخته ام. او ادامه میدهد:«دادگاه راعلنی کرده بودند تا بساطشان درمطبوعات رژیم هم انعکاس پیدا کند و رعب ووحشت ایجاد کنند.»ـ &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000066;"&gt;می پرسم:« اتهاماتشان چه بود؟ مگرجزتظاهرات کاردیگری هم کرده بودند؟» می گوید:« نه اما چنان اتهاماتی برایشان جورکرده بودند و توی دادگاه هم به آنها تفهیم می کردند که متهم جایی برای دفاع از خودش نداشت. اتهاماتی مثل شركت در تجمعات به دنبال فراخوان رسانه‌هاي معاند(خارج کشور) و اجتماع و تباني براي ارتكاب به جرم عليه امنيت كشور، تحريك به آتش زدن اموال عمومي و شرکت در اغتشاشات و پرتاب كردن چوب به داخل سطل زباله که درحال آتش گرفتن بوده و دادن شعار مرگ برخامنه ای، و وجود فیلم و تصاویر متهمین... &lt;span style="color:#cc0000;"&gt;نماينده دادستان درباره یکی از آنها گفته بود : بر اساس محتويات پرونده با توجه به شركت فعال متهم به عنوان ليدر در&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt; اغتشاشات، ...تقاضاي مجازات براي متهم دارم&lt;/span&gt;.ـ&lt;br /&gt;خنده دار وگریه دار جواب متهم بود. قاضی دادگاه که صلواتی شکنجه گر است ازمتهم می پرسد: آيا شما كه هدايت شعارها را برعهده داشتيد، از جايي رهبري مي‌شديد؟ متهم گفت: من به دليل اين‌كه قد بلند بودم يكي، دو نفر شعارها را به من مي‌گفتند و من آنها را بلند اعلام مي‌كردم و نمي‌دانم كه اين شعارها خودجوش بود يا رهبري مي‌شد.ـ&lt;br /&gt;برای یک دانشجوی جوان که ازشهر دامغان به تهران آمده و در روز عاشورا شعار مرگ برخامنه ای داده بود؛ اتهاماتی مثل اجتماع و تباني به قصد جرايم عليه امنيت كشور، فعاليت تبليغي عليه نظام جمهوري اسلامي با شركت مستمر در اكثر تجمعات غيرقانوني و اغتشاشات پس از انتخابات به خصوص عاشورا و شعار دادن عليه نظام اسلامي، توهين به مقام معظم رهبري و استفاده از تجهيزات دريافت از ماهواره و... &lt;span style="color:#000000;"&gt;سنگین ترین اتهامش پرتاب سنگ یعنی به کارگیری سلاح سردعلیه مأموران انتظامی بودکه برای او تقاضای اعدام شده بود&lt;/span&gt;. دردادگاه قاضي صلواتي از او پرسيد: عكس شما را درحالي كه درآشوب عاشورا سنگ پراني مي‌كرديد وجود دارد قبول داريد؟ صراحتا بگوييد انگيزه‌تان از اين حضور و سنگ پراني چه بود؟ آن دانشچو گفت:« وقتي كه سنگ مي‌زدم احساس آرامش مي‌كردم اما در آنجا كسي زخمي نشده است.»ـ&lt;br /&gt;این قاضی که یک دانشجو را به خاطر پرتاب سنگ محکوم به اعدام می کند، چرا بسیجی ها یا مأموران انتظامی را به خاطر پرتاب گلوله به مردم محاکمه نمی کند. باز هم خنده دار وگریه دار &lt;span style="color:#000000;"&gt;جواب وکیل این دانشجو بود که گفت: اكثر علما، سنگ را جزو اسلحه سرد به حساب نمي‌آورند و امام خميني (ره) نيز چوب و سنگ را به عنوان اسلحه محسوب نفرموده‌اند. به همين دليل اتهام محاربه و افساد في‌الارض متوجه موكلم نيست و تقاضاي برائت او را دارم&lt;/span&gt;.ـ &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000066;"&gt;سینا سکوت می کند و با وجود خطری که سیگار برای قلبش دارد اما سیکاری آتش میزند. و من دچار شوک شده ام. زیر پایم چنان خالی است که گویی بر لبه پرتگاهی ایستاده ام. میزان تحقیر و به ذلت کشیدن وبدبختی یک ملت هم حدی دارد!خوشا به سعادت آنان که رفتند؛ فرار کردند یا کشته شدند یا حتی مردند و دیگر زنده نیستند. نمی توانم خشم خود را خفه کنم و می گویم:« درکجای دنیا، به خاطر شرکت در تظاهرات و یا انداختن چوب در سطل زباله مشتعل یا به دلیل داشتن قد بلند در تظاهرات، فردی را به رهبری اعتشاشات محکوم و تقاضای اعدام برای متهم می کنند؟!» سینا می گوید:« اعدام شدن نقطه اوج قهرمانی و نهایت افتخار برای این جوانان است.کسانی که به تظاهرات می آیند، می دانند که ممکن است، شهید شوند اما این شیاطین بساطی از قبل چیده اند که این برگ را از دست آنها درآورده اند. کاری کرده اند که متهمین خودشان را در دادگاه به خفت وخواری کشیدند. زانو زدند و از نظام دفاع کردند تا اعدام نشوند. گوش کن اینجا را!ـ &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000066;"&gt;سینا بلند شد و مطالبی را که چاپ کرده بود، با خود آورد و متن را برای من خواند:ـ&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000066;"&gt;قاضي صلواتي متهم پرونده اول(دانشجوی اهل دامغان) را به منظور اخذ آخرين دفاع فرا خواند كه وي در بيان آخرين دفاع گفت: گفت من مختار در تصميم گيري بوده‌ام. دو اشتباه بزرگ كردم كه اولي مسبب دومي بود. اولين اشتباهم اين بود كه درباره‌ي منابع خبري و گروه‌ها تحقيق كامل و جامع نكردم، ما را به بيراهه كشاندند و دومين اشتباهم اين بود كه هرچند مي‌گفتم خط امام، اما يك جمله امام (ره) را فراموش كرده بودم كه بازجويم به يادم آورد كه امام (ره) فرمودند پشتيبان ولايت فقيه باشيد تا به مملكتتان آسيبي نرسد.من وقتي در زندان بودم در تلويزيون ديدم كه سران بزرگ اصلاحات در اين دادگاه ايستاده‌اند. از مقام معظم رهبري عذرخواهي مي‌كنم و از دادگاه طلب عفو و بخشش دارم. &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000066;"&gt;متهم پرونده دوم در آخرين دفاع خطاب به قاضي عنوان كرد: در جلسه پيش گفتيد بالاتر از قاضي هيچ كس جز خدا نيست و خداوند ارحم الراحمين است. پس شما هم با من مهربان باشيد و من جز تقاضاي بخشش چيز ديگري نمي‌ توانم بگويم. ـ&lt;br /&gt;متهم پرونده سوم در آخرين دفاع از خود در دادگاه انقلاب گفت: دفاعي ندارم جز اين‌كه اشتباه كردم، شرمنده ملت هستم و احساس مي‌كنم عروسك خيمه شب بازي ...(رادیو و تلویزیون های خارج کشور) شدم و از مقام معظم رهبري مي‌خواهم به خاطر توهين‌هايي كه كردم مرا ببخشد..»ـ&lt;br /&gt;نفس درسینه ام گره خورده است. درحال خفه شدن هستم. انگار که خودم از هستی ساقط شده باشم. زندگی حداقل چهاره جوان را با نهایت پستی اینگونه خراب کرده اند تا خودشان درکاخ های ولایت مافیایی برکرسی های قدرت وثروت و مقام تکیه زنند. ای تف بر اینهمه فریبکاری به نام عدالت اسلامی!آ&lt;br /&gt;سینا کاغذها را به روی میز می ریزد و با خشم می گوید:« نگاه کن! ببین ما کجا ایستاده ایم1 و در برابر چه رژیمی قرار داریم! جوان های ما مجبور به ایستادن درچه دادگاه هایی هستند و در برابر چه کسانی باید زانو بزنند و چگونه قربانی می شوند! آیا کسی راه حلی برای این قربانیان انسانی دارد؟ چه کسی به آنها فکر می کند؟ هزاران در زندان هستند. در سلول های انفرادی ایستاده اند و تا مرگ یا جنون یا خودکشی یک قدم بیشتر فاصله تدارند. خانواده های بسیاری نان آور خود را از دست داده اند، رنج های آنها مساله چه کسی است؟ صدها جوان فرار کرده و در ترکیه با فقر وبدبختی و سرمای زمستان و مشکلات پناهندگی یا خطر برگرداندن به ایران، رو به رو هستند. مانده اند که چه خاکی بر سر خود بریزند! چه کسی به فریادشان رسیده؟ کدام حجت ابن الحسن!؟ چرا باید یک عده قربانی بشوند و بقیه کمکی نمی کنند. اگر قرار است کاری انجام بگیرد؛ همه با هم و دوشا دوش هم! چرا بچه های مردم وسط گود و بقیه اطراف گود هستند. بقیه که به این جوانان می گویند" لنگش کن! چرا چشمشان را بر این دادگاه می بندند. چه راه حلی دارند که این دادگاه ها تکرار نشود و &lt;span style="color:#660000;"&gt;قهرمانان&lt;/span&gt; اینگونه به &lt;span style="color:#000000;"&gt;ذلیل شدگان&lt;/span&gt; تنزل نیابند. بقیه در کجا ایستاده اند!؟ آیا نجات جان این انسان ها مساله شان است؟ اگر مساله شان است چه راه حلی یافته اند که موجب نجات جان یا توقف شکنجه ها شده باشد! آیا در رادیو وتلویزیون هایشان همانگونه که می خواهند مردم در تظاهرات 22 شرکت کنند و به وظیفه خود عمل کنند و کشته یا دستگیر بشوند، همانگونه نیز از مردم خواسته اند تا به یاری خانواده ها در قبرستان ها یا در پشت در زندان یا دادگاه ها بشتابند و رژیم را مستاصل کنند تا بچه های مردم آزاد شوند یا....چه کرده اند؟ آیا نمایندگانی از اینان در شب سرد زمستان به پشت در زندان آمده اند و مردم را یاری کرده اند؟ کجا هستند؟... یا آنهایی که چندین قاره جغرافیایی با ملت فاصله دارند ومساله شان اساسا سیاسی است و هدفشان تغییر قدرت جهنمی رزیم است؟ چرا با خودشان تعارف دارند! این رژیم سی سال است که یک بن بست تاریخی است! راه حل قربانی انسان ها برای شکستن این بن بست از جیب محروم ترین ولی شریف ترین خانواده ها آیا در این سی سال یا در این هشت ماه نتیجه داده است! اگر نتبیحه داده است! کی وکجا بوده و چرا هنوز این رژیم برسرکار است و به همان شیوه های قرون وسطایی ادامه می دهد؟! اگر قربانی کردن خوب است، چرا خودشان در صف اول حضور ندارند؟ چرا از کیسه ملت بدبختی که زیر خط فقر زندگی می کند! چرا فکر می کنند ماشاءالله در ایران چند میلیون جوان هست، چه اهمیتی دارد، چند هزار تا کشته بشوند تا حق و حقیقت روشن شود. حق وحقیقت برای بچه دوساله هم در این مملکت روشن است! آقایان پاسخی برای سرکوبگری وزارت اطلاعات و پاره کردن تور مافیایی ولی فقیه از افغانستان تا غزه و لبنان و یمن پیدا کنید تا حداقل این خون هاو قربانی های انسانی به نتیجه ای برسند. چرا قربانی از کیسه من؟... چرا من باید از نگرانی برای شرف و آبرویم و از فکر تجاوز به فرزندم سکته کنم و چرا هشت ماه است که تو و دیگر مادران باید از سر صبح به میدان جنگ با آدمخواران مستقر در اوین بروید و هشت ماه است که آواره هستید و صبحانه و ناهار و شام را پشت در زندان اوین می خورید، حتی افطار ماه رمضان را؛ و فردا سفر ه هفت سین را هم باید پشت در زندان بچینید! کجا هستند بقیه در بین شما یا در کنار قلب های شکسته شما یا در حمایت از زندانیان...؟ کجا هستند کسانی که شاید فردا در مناصب قدرت جدید خواهند نشست. در کجا حضور دارند؟ چرا ما را با آدمخواران تنها گذاشته اند؟ من یک پدرم و از صبح که بیدار می شوم ، زندان و سلول انفرادی فرزندم و بقیه جوانانی که حتی امکان رفتن به یک مستراح را ندارد و در صف توالت ایستاده اند، در پیش چشمان من است. انصاف شما کجاست؟ جوانان ما کجا ایستاده اند و شما در کجا ایستاده اید؟.سهم ملت از قیام این بود و چقدر از این سهم به شما رسیده .»ـ&lt;br /&gt;فریاد می زنم:« سینا بس کن! دوباره سکته می کنی! درست می شود. ما خدا را داریم. باور کن! سهیل خودش به من گفت که افتخار می کند که برای آزادی مبارزه کرده و به من گفت که از اعدام نمی ترسد!. چرا مأیوسی. مبارزه مایه افتخار هر ملتی است. ما باید بعد از انتخابات اعتراض می کردیم. کردیم وهمه با هم بودیم!!»ـ &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000066;"&gt;سینا از شدت اندوه شروع می کند به گریه کردن و می گوید:« صفورا ! ما تنها هستیم. در برابر این دیوهای آدمخوار ما تنها هستیم و این مرا رنج می دهد! ما تنها هستیم. ما هستیم که رنج می بریم و بقیه حرف می زنند. یک عمر است که حرف های بزرگی می زنند که من یک کلمه اش را هم نمی فهمم. این رژیم به حرف های رییس جمهور آمریکا هم اهمیتی نمی دهد چه رسد به حرف های بقیه...! ما ملت یک مشت احمق نیستیم و فرق بین حرف و راه حل عملی و ممکن را می فهمیم! راه حل اگر درست و عملی و نجات بخش برای ملت بود، آیا نتیجه اش این بود! حداقل من نمی فهمم! آیا تو می فهمی؟&lt;br /&gt;ادامه دارد...&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000066;"&gt;اسفند ماه 1388 برابر با ماه مارس 2010&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000066;"&gt;منابع خبری:&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000066;"&gt;گزارشگران حقوق بشر و دمکراسی در ایران&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000066;"&gt;در 15بهمن 1388 برابر با 07 فوریه 2010&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000066;"&gt;و&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000066;"&gt;به گزارش خبرنگار حقوقي ايسنا، دادگاه ‌‌١٤ متهم حوادث روز عاشورا/ در تاريخ 14 بهمن 88 &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;ـ. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2417825991331585993-4763791538167688543?l=malihehrahbari3.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://malihehrahbari3.blogspot.com/feeds/4763791538167688543/comments/default' title='Kommentare zum Post'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2417825991331585993&amp;postID=4763791538167688543' title='0 Kommentare'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2417825991331585993/posts/default/4763791538167688543'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2417825991331585993/posts/default/4763791538167688543'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://malihehrahbari3.blogspot.com/2010/03/7.html' title='در برابر اوین 7'/><author><name>maliheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10436782337004902018</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2417825991331585993.post-7365080883814362928</id><published>2010-03-08T01:26:00.000-08:00</published><updated>2010-03-08T02:08:31.273-08:00</updated><title type='text'>در برابر زندان اوین 6</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330033;"&gt;&lt;strong&gt;نوشته : ملیحه رهبری&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330033;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#330033;"&gt;&lt;strong&gt;(6)شب اشک ها ولبخندها&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#330033;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#330033;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;در برابر زندان اوین&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330033;"&gt;&lt;strong&gt;امروز مثل کاوه آهنگر، خون دررگانم چنان به جوش آمده بود که کسی وچیزی جلودارم نبود. امروز هیچکس وهیچ چیز مانعی دربرابرآتشفشان خشمی که درمن به غلیان درآمده بود، نبود. امروز با فریادم، دیوارسکوت دردرون و بیرون زندان را شکستم. امروز در برابرزندان با جرأت از حق خودم و فرزندم دفاع کردم. ایستادم وفریاد زدم:« ما حق داریم! ما حق ملاقات با بچه هایمان را داریم!ما حق داریم درپناه قانون زندگی کنیم. ما حق داریم در انتخابات شرکت کنیم. ما حق داریم علیه تقلب درانتخابات اعتراض و راهپیمایی کنیم. دانشجو حق اعتراض دارد. دانشجوی زندانی حق ملاقات با خانواده خود را دارد. ما به کشوروبه مردم خود خدمت کرده ایم و شما حق ندارید حقوق ما را نایده بگیرید. شما حق ندارید بچه های ما را زندان وشکنجه کنید. شما حق ندارید به زورشکنجه از زندانی اعترافات دروغ بگیرید. شما حق ندارید با زندانی مثل اسیر رفتار کنید.....»ـ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330033;"&gt;&lt;strong&gt;همه به دورمن حلقه زده بودند. برخی با دلسوزی تلاش می کردند، ساکتم کنند تا دستگیر وگرفتار نشوم اما فریاد می زدم:«نمی ترسم!..» احساس می کردم که آرش هستم وجان من تیری است که از کمند دردهایم رها شده است و به سوی سینه دشمن پیش می رود. تیرخشم من، تیرحق طلبی من درپرواز بود. شاید جانم را درپای این تیرنهاده بودم، نمی دانم. ترسی از مرگ نداشتم. شاید امروز آخرین روز بود:ـ &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330033;"&gt;&lt;strong&gt;اینک ای سرزمین کاوه ها وآرش ها تو را درآغوش می گیرم&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330033;"&gt;&lt;strong&gt;اینک ای خاک دلیران وسربداران به سوی تو باز می آیم&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330033;"&gt;&lt;strong&gt;اینک ای خورشید، چون خدا، یکپارچه نورهستم&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330033;"&gt;&lt;strong&gt;از نورم و به سوی نور بازمی گردم.ـ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330033;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;درزندان باز می شود. یک نفر لباس شخصی که عینک سیاه دارد به همراه دو زندانبان اسلحه به دست به سوی ما می آیند. لوله سلاحشان را به سمت من گرفته اند. بی هیچ ترسی، گویی که درزره آرش فرو رفته ام، رجز می خوانم. خانواده ها تلاش می کنند که مرا ساکت کنند وحلقه خود را به دور من تنگ می کنند. مردی که عینک سیاه برچشم دارد، جلومی آید وبا لحن زننده ای می گوید:« چه خبرت است؟» می خواهد برمن تأثیر بگذارد. بلند می گویم:« حق من است که با فرزندم ملاقات کنم. می خواهید به سوی من شلیک کنید! بکشید مادر آواره ای را که هشت ماه است، هر روز پشت این دربسته است!» نفرلباس شخصی با لحن مزورانه ای دربرابر جمعیت به صحنه سازی پرداخته و از من می پرسد:« اسم برای ملاقات داده اید؟» می گویم:« هرروز درخواست ملاقات می کنم! بی هیچ نتیجه ای!» می گوید:« ما اینجا هر روز ملاقات میدهیم. نمیدانم چرا شما ملاقات نداشته اید. شاید مشکلات اداری یا مانعی بوده. با من بیایید! من سعی می کنم امروز برای شما ملاقات بگیرم!» جمعیت منتظرعکس العمل من است. لخند پیروزمندانه ای می زنم و راه می افتم. برخی با نگاه تحسین آمیز و برخی با نگرانی مرا بدرقه می کنند. نمیدانم چه چیزی درانتظار من است اما پیروزم.ـ&lt;br /&gt;آتشی که از جان برخیزد، تیر را درهدف می نشاند. زندانبانی در زندان را باز می کند.از میان دولنگه در نفرت انگیزاوین عبورمیکنم. پا به درون اوین می گذارم. آیا باید شاد باشم زیرا دقایقی دیگر با فرزندم ملاقات خواهم داشت یا...؟ آه! لعنت برآن کسی که این جهنم را بنانهاد وخدا می داند که درطول این پنجاه سال، برزندانیان سیاسی که در این سوی دیوار اوین بوده اند و برآن دیگران که درآنسوی دیواربوده اند، چه گذشته است. برقلب های آنان چه گذشته است؟ بر روزها وشب های آنان چه گذشته است! دریایی کتاب درباره این جهنم نوشته اند: تیرباران برتپه ها، اعدام برشاخه های کهنسال درختان، استخر خون وشکنجه و تجاوز و قتل عام زندانیان! پنجاه سال گذشته وامروز بازاین جهنم از نسلی نو پرشده است!ـ&lt;br /&gt;بعد از گذشتن از درها ودالان ها و بازرسی ها وانتظارکشیدن ودلهره، سرانجام با فرزندم ملاقات میکنم؛ پس از ماه ها یک ملاقات حضوری! فرزند قهرمانم را با شادمانی درآغوش تبدارم میگیرم. گریه ام چون باران تند بعد از طنین خروشان رعد است. سهیل! ستاره من که با روشنای کوچکش، چراغ راه آزادی شده است. دلم ازدیدنش روشن وچراغان است. می گریم و می خندم و آهسته درگوشش می گویم:« به تو افتخار میکنم!» لبان ونگاهش به روی من می خندند! با محبت به من میگوید:«مامان وظیفه ام را انجام دادم!..» ازحال و روز او میپرسم، میگوید: «تعریفی ندارد! انفرادی هستم ولی نگران نباش. ناراحتی فایده ای ندارد. باید قوی باشیم.» می پرسم:«چی می خواهند؟چرا ولت نمی کنند!» میگوید:« چیزی که می خواهند مصاحبه تلویزیونی است که اهلش نیستم!» هراسناک به اومی گویم:« فعالیت های تودرکادرفعالیت های دانشجویی بوده. هیچوقت مصاحبه نکن!» درده دقیقه فرصتی که داریم، درضمن گفتگوهای عادی، خبرهای مهم را به اومی رسانم. چنان باحیرت وناباوری به من نگاه می کند که گویی مرا نمی شناسد! بعد اسامی چند نفر را به من می گوید که برای نجات جانشان اقدام کنیم. درباره تجمع شبانه مردم درپشت دیواراوین برایش تعریف می کنم. میگوید:«درود!ادامه دهید. تنها راه نجات... برای خیلی هاست!» ملاقات تمام می شود. از او جدا میشوم. او را باخود می ببرند. چرا میگذارم او را باخود ببرند!؟ نمیدانم. مادر! تنها مادراست که فرزند خود را درکام مرگ نیز تنها رها نمی کند! چگونه این معما را برای خود حل کرده ام، نمیدانم. سخت است؛ سخت...اما به تمام سختی هایی که دراین چند ماه برآنها غلبه کرده ام، افتخار میکنم.ـ&lt;br /&gt;در بیرون زندان با فضای دیگری رو به رو می شوم. تعجب می کنم، خلوت است. آدم ها چی شدند؟ رفته اند؟ آیا به خاطر بارش باران است؟ ساعت چهار بعد از ظهر است. به سمت محلی که خانواده ها هستند، می روم. بی اختیار میخندم. یکی از مادران پیش می آید و به من می گوید:«چشمت روشن که پسرت را دیدی.» فقط می خندم! او ادامه می دهد:« تو را که بردند ما نگران بودیم اما بعد ازتو، تند وتند اسامی را برای ملاقات صدا کردند یا به بعضی می گفتند؛" شب آزاد می شود." حالا عده ای رفته اند که شب برگردند!» به او میگویم:«من هم می مانم تا بقیه را آزاد کنند!» چند دقیقه درکنارشان می ایستم وبرایشان از ملاقاتم صحبت می کنم. یک مادردیگر نیزازملاقات برمیگردد. چشمانش ازشدت گریه سرخ شده اند. می گوید:«حال مهرداد خیلی بد بود. معلوم بود که خیلی اذیتش می کنند. معده اش هم ناراحت است و من امروز داروهایش را آورده بودم. دیروزهشت ساعت تمام بازجویی شده بود تا درتلویزیون اعتراف کند که با گروه های خارج تماس داشته اما پسرم اتهامات را قبول نکرده وگفته بوده که بازداشت من غیرقانونی است و من درکادرکمیته گزارشگران حقوق بشرفعالیت داشته ام که درکادر قانون اساسی است. از فعالیت هایش هم دفاع کرده بود اما بازجو این حرف ها حالیش نیست. از وقتی که دستگیر شده تا حالا سلول انفرادی بوده وتحت فشاراست که مصاحبه تلویزیونی کند. خدا به داد ما و بچه هایمان برسد. ظلم! تمام این کارهایشان ظلم است. خدا نابودشان کند.» همه می گوییم:«آمین!»ـ&lt;br /&gt;هوا سرد و بارانی است و همه خیس شده ایم. تصمیم میگیریم تا ساعت 6 به داخل ماشین ها برویم وکمی خود را گرم کنیم. به داخل یکی ازماشین می روم تا کمی استراحت کنم. سرماخوردگی اذیتم می کند ومی لرزم. اما تحمل می کنم و یک فکر بیشتر ندارم!" درسلول انفرادی بر فرزندان ما چه می گذرد؟!" از تصور رنج فرزندم، می گریم. دل ودیده ام میگریند. بیرون هوا طوفانی است و صدای غرش رعد، ابرهای سیاه را پاره می کند. باران سیل آسا می بارد. کسی درجلوی زندان نیست. همه به داخل ماشین ها رفته اند!ـ&lt;br /&gt;باران کمترشده است اما همچنان می بارد.از ساعت شش عصر مردم برگشته اند وجلوی زندان مملو از جمعیت است. ششصد تا هفتصد نفر هستند شاید هم بیشتر. با وجود هوای بارانی اما جمعیت آمده است. درلابلای چترها پلاکاردها هم بالا گرفته شده اند. مثل هرشب عده ای فعال هستند و تلاش می کنند تا کارها را سامان بدهند واز سختی شرایط بکاهند. ازساعت هفت شب زندانی ها آزاد می شوند وشبی دیگر از شب اشک ها و لبخندها در برابر زندان اوین آفریده می شود. با آزاد شدن هر زندانی، این جوانان غرورآفرین ایران زمین احساس سعادت می کنم. به همراه جمعیت فریاد شادمانی سر می دهم و دست افشانی می کنم وکام خود را با شیرینی آزادی شان، شیرین می کنیم. باران می بارد. سوز و سرما آزار می دهد اما نمی تواند ما را به زانو درآورد. سرمای زمستان را با استقامت خود به هیچ گرفته ایم. 60 زندانی ، شصت انسان بیگناه آزاد می شوند و ما شصت بار خوشحال می شویم و درهر بارفریادهای شادی سر می دهیم وشصت بار دیوارهای اوین و قلب زندانبانان را به لرزه درمی آوریم.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; درساعت 23.30 با خاطره زیباترین عواطف واحساسات به یاد ماندنی [که در این کویر وحشت آخوندی بتوان سراغ کرد،] از زندانیان آزاد شده و خانواده هایشان خداحافظی می کنیم تا فردا شب. همینجا و دربرابراوین تا آزادی آخرین زندانی به مسؤلیت و وظیفه خود ادامه خواهیم داد! درود! درود..ـ.&lt;br /&gt;...&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330033;"&gt;&lt;strong&gt;ادامه دارد&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330033;"&gt;&lt;strong&gt;بهمن 1388 فوریه 2010&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330033;"&gt;&lt;strong&gt;:&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330033;"&gt;&lt;strong&gt;منبع خبری&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330033;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330033;"&gt;کمیته گزارشگران حقوق بشردرایران&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2417825991331585993-7365080883814362928?l=malihehrahbari3.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://malihehrahbari3.blogspot.com/feeds/7365080883814362928/comments/default' title='Kommentare zum Post'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2417825991331585993&amp;postID=7365080883814362928' title='0 Kommentare'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2417825991331585993/posts/default/7365080883814362928'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2417825991331585993/posts/default/7365080883814362928'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://malihehrahbari3.blogspot.com/2010/03/6.html' title='در برابر زندان اوین 6'/><author><name>maliheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10436782337004902018</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2417825991331585993.post-8329188750616566510</id><published>2010-03-02T07:47:00.000-08:00</published><updated>2010-03-02T08:08:58.434-08:00</updated><title type='text'>در برابر زندان اوین 5</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000000;"&gt;نوشته: ملیحه رهبری&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#000000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;شب اشک ها ولبخندها (5&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;)ـ&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330000;"&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;در برابر اوین&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;قسمت پنجم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;دیشب در برابر زندان سوز سردی می وزید و سرمای سختی خورده ام. برگ های اٌکالیپتوس را درکتری ریخته ام وسروصورتم را بخورمی دهم. سینا ازمن می پرسد که آیا امشب هم جلوی زندان خواهم رفت؟ به او می گویم:« بله! شاید سهیل آزاد بشود.» سینا می گوید:«دانشجوها را آزاد نمیکنند. دستگیرشده های روز عاشورا را آزاد می کنند.» به او می گویم:« پس بعد ازظهر می روم زندان. شاید بتوانم ملاقات بگیرم! خیلی نگران سهیل هستم.» سینا با ناراحتی می گوید:« اگر ملاقات ندادند؟» می گویم:«صبر میکنم تا شب شاید آزادش کنند.» سینا با عصبانیت می گوید:« مگرعقلت را ازدست داده ای؟» شاید! اما مطمینم که وجود من هیچگاه به اندازه اینروزها مهم و با ارزش نبوده است. برای آنکه خیال سینا را راحت کنم، می گویم:« نگران من نباش. دوتا قرص خورده ام. دوساعت هم استراحت می کنم و بعد خوب می شوم و بلند میشوم و میروم جلوی زندان! خودت دیدی که دیشب چه خبر بود!» سینا مثل هر روز شروع می کند به ناسزا گفتن به آخوندها. حوله را محکم به دورصورتم می پیچم وپتویی را رویم انداخته و روی کاناپه توی هال دراز میکشم. سینا کامپیوتر را روشن میکند و مثل هر روز دنبال خبرها واطلاعات جدید دراینترنت میگردد. ساعتی به خواب می روم. بعد هراسان بیدار می شوم. خیس عرق شده ام. نمی دانم ساعت چند است و می ترسم که وقت ملاقات را ازدست بدهم. بلند می شوم و می نشینم وپتو را به کناری می اندازم. دنبال عینکم می گردم. پیدایش نمی کنم. سینا را صدا می کنم وازاو ساعت را میپرسم.می گوید:«یازده است. چرا زود بلند شدی؟» می گویم:«حالم خوب شد. چیز مهمی نبود.می خواهم بروم ملاقات. هرچه زودتر برسم، بهتر است.» نگاهی به حال و روز من می اندازد و میگوید:«عرق کرده ای. با این وضع که نمی توانی بیرون بروی. استراحت کن، خیلی وقت هست!» پتو را به دور خودم می پیچم و دوباره دراز می کشم. می دانم که مریض شده ام اما نمی خواهم کمترین اهمیتی به آن بدهم. اگرشرایط عادی بود، دو روز استراحت می کردم اما این روزها بیشتر از همیشه اضظراب دارم. از سینا می پرسم که در اینترنت چه خبر بود؟ جواب میدهد:« خیلی خبرها! چند صفحه اخبار سایت امیر کبیر را برایت چاپ کردم. با خودت ببرو توی راه بخوان. بعد هم بده به بقیه که بخوانند و ازاحوال دانشجوها در بند 209 اوین با خبر بشوند!» صفحاتی را که چاپ کرده است، می آورد و دم دست من می گذارد ومی گوید:« از این اخبار مهم تر، ویدیو مصاحبه جدید آن افسر وزارت اطلاعات است، مصاحبه اش را گوش کن تا با دست پر بروی ملاقات سهیل!» لبتاب را روی میز کناردست من می گذارد. روی برنامه کلیک می کنم و مصاحبه را تماشا می کنم. نام افسروزارت اطلاعات احسان سلطانی است. از شنیدن نام فامیل سلطانی چنان تکانی میخورم که تیره پشتم دوباره خیس عرق می شود. این خانواده را می شناسم! یک خانواده بازاری که بعد ازآمدن آقای خمینی ناگهان انقلابی وبعد هم جزب اللهی دوآتشه شدند و دررأس یکی ازاین نهاد های رژیم، به چنان پست و مقام و ثروتی رسیدند که نگو و نپرس! خبر بریزو بپاش و مهمانی های میلیونی شان را شنیده بودم! حیرتزده به چهره وصدای افسر امنیتی خیره می شوم. جوان است و کنجکاو هستم که با این سن وسال کم چه اطلاعات مهمی می تواند داشته باشد؟ افسر جوان درباره سیستم قضایی کشور یعنی همان اختاپوسی که به دورگلوی فرزندان ما پیچیده است، مصاحبه کرده و میگوید:« سیستم قضایی دربطن خود گروه هایی هستند که عملیات را شکل می دهند. مثلا پشت پرده ترور قاضی مقدس را تشریح می کنم تا مردم بدانند که با چه دستگاه قضایی بیماری طرف هستند. با دستگاهی که عده ای متخلف وجانی دررأس آن قرار دارند که با عوض شدن رؤسا هم تفاوتی ایجاد نمی شود و باندی درقوه قضاییه آن را هدایت می کند. همین باند بود که مجید کاووسی را؛ همان جوانی که قاضی مقدس را کشت وصحنه اعدام و لبخند او به هنگام اعدام ؛ تصویراو را به یک سمبل قهرمانی مبدل کرد.ـ&lt;br /&gt;این جوان بیگناه بی آنکه خودش بداند، دستاویز باندهای قوه قضاییه و به ویژه قربانی بازی الیاس محمودی رییس حفاظت اطلاعات قوه قضاییه(یک سازمان غیرقانونی و من درآوردی به وسیله شاهرودی است) شد. این شخص یعنی الیاس محمودی هنوز هم دردیوان عالی کل کشوراست با آنکه متهم ردیف اول درجریان پرونده ای است که درامرقاچاق دختران به مخیره عمارات وخودکشی شش دختر دست داشت. با وجود مدارک ودلایل کافی اما تا به امروز هم هیچکاری با او یا باندش نمیشود و این باند هنوز هم درکار قاچاق دختران فعال است و ادامه میدهند. اما درپشت پرده، داستان ازیک حادثه به ظاهر اجتماعی و خودکشی 6 دختر جوان در هواپیمایی که از مخیره عمارات به ایران باز می گشت، شروع شد. خودکشی این دختران به ظاهربه دلیل استفاده بیش ازحد یک دارو، مشخص شد. بعد مشخص شد که پرونده این خودکشی ها با جریان قاچاق دختران به مخیره عمارات مربوط است و این دختران به قتل رسیده اند، پرونده دراختیاروزارت اطلاعات قرارگرفت. در این موارد وزارت اطلاعات پرونده را غیرمستقیم به نیروی انتظامی می فرستد. زیرا ناجا بازوی اجرایی قوه قضاییه است اما اداره منکرات ناجا اجازه ورود به این پرونده را نداشت. معمولا نفرات وزارت اطلاعات با لباس مبدل به نیروی انتظامی می روند وجریان پرونده را دنبال می کنند و من خودم در جریان این پرونده بودم که 12 نفر به قتل رسیده بودند.آن زمان با سردار... کار می کردم و اومریض شد ودربخش دیپلماتیک بیمارستان مهر بستری بود ومن در کنار تخت او بودم که سرهنگ رستمیان از بخش مفاسد اجتماعی به دیدنش آمد ودرآنجا بود که دیدم آلبومی با خود آورده بود که عکس صد تن ازدختران ایرانی را دربغل عرب های عمارات نشان می داد وشکایت کرد که قاضی مقدس که معرف به دادن حکم های سنگین برای جرایم کوچک بود اینبارمتهمین این پرونده سنگین با 12 فقره قتل را به مجازات های بسیارکوچک محکوم کرده بود؛ متهم ردیف اول را فقط شش ماه حبس و پرداخت پنجاه هزار تومان جریمه نقدی حکم داده بود و بقیه را هم آزاد کرده بود، درحالیکه عامل فروش دختران بوده اند. قاضی مقدس کسی بودکه که معرف به دادن حکم های سنگین برای جرایم کوچک بود ازبیست وپنج سالگی قاضی شده و معروف به قلع و قمع متهمین بود. عجیب بود که اینطور حکم داده است. دراثر شکایت(سرهنگ رستمیان) قرارشد که پرونده درخبرگان دنبال و بررسی شود. الیاس محمودی پشت این داستان بود و قاضی مقدس را مجبور کرده بود که متهمین را حکم سبک بدهد یا آزاد کند و تا پرونده دست نیروی انتظامی بود، خیالش راحت بود اما تا فهمید که پرونده درخبرگان بررسی خواهد شد، ودرآنجا قاضی مقدس خواهد گفت که الیاس محمودی او را واداربه دادن این احکام سبک کرده است. پس تصمیم به ازمیان برداشتن قاضی مقدس گرفت تا نقش خودش درجریان فروش دختران و نقش باندش که حاکم برقوه قضاییه است و برای کسب ثروت دختران را می فروشند، برملا نشود. دراینجا بود که دریک طرح شیطانی مجیدکاووسی را نشان می کنند وبه اومیگویند:« بیا نگاه کن، قاضی مقدس چطورحکم داده است؟» قدم به قدم الیاس محمودی، مجید را وارد نقشه خود و از او پشتیبانی می کند. سلاح دراختیارش قرار میدهند تا قاضی مقدس را بکشد. بعد مجید با پشتیبانی آنها از ایران فرار می کند که متأسفانه سفارت آن کشور او را برمی گردانند و قاضی صلواتی او را به اعدام محکوم وبه برادر کوچکش هم حکم بیست سال زندان میدهد. هردو می دانستند که الیاس محمودی پشت این پرونده است و این را می گویند اما کسی اهمیتی نمیدهد. این چهره باند قوه قضاییه است که 12 دختر را می کشند تا تجارت و مفاسدشان لو نرود و قاضی مقدس را می کشند تا باندشان لو نرود، یک جوان بیگناه را بالای دار و دیگری را بیست سال به زندان می اندازند و اینها یک باند خونخوارازسعید مرتضوی وشاهرودی واحمد خاتمی و... هستند که یک دستگاه قضاییه فوق العاده بیمار را هدایت می کنند. سعید مرتضوی یک قاضی خونخوار وجنایتکاری است که نمایندگانی را که پس ازجریانات اخیرخواهان عزل او ازسمت هایش وخواهان مجازات او شده بودند، همه را به تعقیب قانونی تهدید کرده بود. پشت او چه قدرتی یا چه کسی هست؟ &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;درسپاه طیف مصباح یزدی و در قوه قضاییه هم اینها هستند که به اینها خط سوم می گویند که به خامنه ای احاطه کامل و براو نفوذ برای تصمیم گیری ها را دادند و نفوذ اینها بردولت هم اینگونه است که هرکسی را که احمدی نژاد منصوب می کند از طیف مصباح یزدی است. دراصل اینها قدرت را دردست دارند و برای بقای قدرتشان لازم باشد از خامنه ای و پسرش هم عبور می کنند اگر که خامنه ای برخلاف اینها یا فرماندهان سپاه حرفی بزند، حذفش می کنند. مجتبی خامنه ای دربرابراینها خیلی کوچک است وبرای اینکه نقش خودشان برملا نشود، مجتبی خامنه ای را بزرگ می کنند. هم مجتبی خامنه ای وهم خامنه ای درسرکوب مردم دست دارند وخبردارند و جنایتکار هستند اما قدرت در دست این خط سومی هاست وخامنه ای هم راه پیش یا پس ندارد. اینها یک طیف دیوانگان هستند که در مسیر زیاده خواهی وقدرت طلبی لازم باشدهمه چیزو همه کس را هم زیرپا خواهند گذاشت...» مصاحبه تمام شد وگزارشگر تلویزیون بلافاصله اعلام کرد که امروز 50 نفراز روزنامه نگار و فعالین حقوی بشر و وکلا و... را دستگیرکرده اند.&lt;br /&gt;مصاحبه مثل بمبی بر روی من اثر می گذارد، چنان به خشم آمده ام که حال و روزم را به کلی فراموش می کنم. سی سال است که درپشت پرده نظام الهی، خود ابلیس باعبا وعمامه و نعلنگ برما حکومت می کند! از خودم می پرسم چرا وچگونه می تواند حقیقت احوال ما این باشد! چگونه می توان این قدرت ابلیسی را ازمیان برداشت یا تغییرداد؟ آیا می توان این صاحبان قدرت را از طریق قانون و گردن نهادن به قانون یا اصلاح طلبی به تغییر واداشت که فرزند معصوم من یا سایر دانشجویان برای آن مبارزه وجان خود را ریسک می کنند؟ آیا قوه قضاییه و قوه مجریه ای که ایستاده تا برای حفظ قدرت از روی جسد خامنه ای هم عبور کند، باکی برای عبور از روی لاشه ملت دارد؟ با طیف دیوانگان قدرت که با ملت خود بازی می کند، چه می توان کرد؟ نمیدانم اما درپشت این بن بست باید دری باشد. همانگونه که سی سال پیش روی دیوارها نوشته بودند:«...خرابی چونکه از حد بگذرد آباد می گردد!»&lt;br /&gt;به سرعت از جای خود بلند میشوم و به تندی آماده می شوم تا به زندان اوین بروم. شک ندارم که امروز هیچکس وهیچ چیز نمی تواند مانع من باشد و من امروز ملاقات خواهم گرفت واین حقایق را به سهیل خواهم گفت. هرچه حقایق بیشتری را بدانیم، کمترازحق خود کوتاه می آییم.&lt;br /&gt;ادامه دارد...&lt;br /&gt;بهمن 1388 برابر با فوریه 2010&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;منبع خبر:مصاحبه احسان سلطانی دریوتوب&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2417825991331585993-8329188750616566510?l=malihehrahbari3.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://malihehrahbari3.blogspot.com/feeds/8329188750616566510/comments/default' title='Kommentare zum Post'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2417825991331585993&amp;postID=8329188750616566510' title='1 Kommentare'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2417825991331585993/posts/default/8329188750616566510'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2417825991331585993/posts/default/8329188750616566510'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://malihehrahbari3.blogspot.com/2010/03/5.html' title='در برابر زندان اوین 5'/><author><name>maliheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10436782337004902018</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2417825991331585993.post-2679913690534293066</id><published>2010-03-02T07:35:00.000-08:00</published><updated>2010-03-02T07:42:32.793-08:00</updated><title type='text'>در برابر زندان اوین 4</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#330033;"&gt;&lt;strong&gt;نوشته: ملیحه رهبری&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="color:#330033;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;شب اشک ها ولبخندها(4)ـ&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;در برابراوین&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;قسمت چهارم&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;آرام و قرار ندارم. نه فقط من همه ما نگران هستیم. هر روز یک عده جدیدی را دستگیر می کنند. دیشب جلوی در زندان خبر زیاد بود وهرکس هرخبر جدیدی داشت، برای بقیه هم تعریف می کرد. بدترین خبر این بود که رژیم قصد دارد مثل سال 67 با زمینه چینی قبلی تمام زندانیان سیاسی را قتل عام کند.ـ&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;خواهریکی از دختران دانشجو که صبح با او در زندان ملاقات کرده بود، شب هم در تجمع خانواده ها شرکت کرده بود ودرباره وضعیت خواهرش میگفت:« به نسبت دوهفته قبل خواهرم خیلی لاغرتر شده بود. مریض بود و ده روز بود که روده هایش عفونت کرده بودند. خواهرم میگفت؛ بیشتر بچه ها مریض هستند. شوفاژها خراب هستند وهوا خیلی سرد است و بیشتر بچه ها سرما خورده اند. وضع بهداشت و درمان بعد ازعاشورا خیلی بدتر شده است و برای دسترسی به آنتی بیوتیک هم با مشکل روبه رو هستیم. بازجوها ازخواهرم خواسته بودندکه با آنها همکاری کند واعتراف کند که خودش وشوهرش با خارج کشوروبا گروه های غیرقانونی فعالیت داشته اند و مصاحبه تلویزیونی کند تا شوهرش را آزاد کنند، اما خواهرم نپذیرفته بود ازآذرماه تا حالا که دستگیرشده است، مرتب تحت فشار روحی و جسمی است تا مصاحبه کند. نگران جان خواهرم و بقیه هستم.می خواهم درباره وضعیت جسمی خواهرم با کمیته گزارشگران حقوق بشرمصاحبه کنم، شاید برای نجات جان او و بقیه بتوانند کاری بکنند. می ترسم که مثل سال 67 تمام زندانیان سیاسی را قتل عام کنند.»ـ&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;یکی ازمادران خبردیگری داشت و می گفت:« سه ماه است که آقای .... را که سابقا زندانی سیاسی بوده، دستگیر کرده اند وهیچ خبری هم از او به خانواده اش نمی دهند. بنده خدا 65 سالش است و مریض احوال است. دوشنبه پیش همسرایشان، شهلا خانم و دخترش را هم به وزارت اطلاعات احضار می کنند. آنها را به دو تا سلول جدا از هم می اندازند. دو تا بازجو که یکی ازآنها خودش را علوی(شمری) وآن یکی هم خودش را معرفی نکرده بود، چندین ساعت ازآنها بازجویی کرده بودند. بعد هم گفته بودند که اگربا ما همکاری نکنید، شما رابه بند 209 (شکنجه گاه) می بریم و به حرفتان می آوریم. موضوع بازجویی این بوده که چند سال پیش این خانم رفته بوده برای زیارت به کربلا و نجف و از آنجا هم می رود قرارگاه اشرف وپسرش را می بیند. خوب مادره وچندین سال از بچه اش بی خبر بوده، باید که خبری از بچه اش می گرفت. بعد که برمی گرده، دستگیرمی شه ویکسال زندان  می کشه وبعد هم آزاد می شه. حالا این پدرسوخته ها بند کرده اند که چند سال است تو با مجاهدین همکاری می کنی و باید اعتراف و مصاحبه تلویزیونی کنی که از خارج کشوردستور می گرفتید که امنیت کشور را به هم بریزید!» شهلا خانم بدون هیچ ترسی به بازجو گفته بود" توخودت بهتر از من میدونی که من یاحاج آقا هیچ فعالیتی نداریم واین رفتارها همه ظلم است که درحق ما می کنید. آزارو اذیت یک پیرزن هم  شد شغل که تو به آن افتخار می کنی؟ بروید مشکلات مردم را حل کنید که ازشکنجه کردن یک پیرمرد 65 ساله و پیرزن 60 ساله در بند 209 اوین اجرش در نزد خدا بالاتراست. کدام یک از امامان شکنجه گر بودند که شما به خاطرامام زمان ودولت منتخب احمدی نژاد ما را شکنجه می کنید؟» این را که گفته بود، بازجو با نفرت نگاهش کرده بود(تا بترسد) و گفته بود:«اگرتو منافق نیستی،عقیده ات رابگو تا برخودت نفاقت معلوم بشود.» شهلا خانم جوابش را داده و گفته بود:« من که هنوز نمردم به نکیرو منکر حساب عقیده پس بدهم اما همان را به تو می گویم! من به خداوند و به زندگی بعد مرگ و به حسابرسی خود خداوند از ظالمان معتقد هستم..... کدام سوره قرآن می گوید که شما، من ودخترم و شوهرم و خواهرشوهرم را تحت فشار و شکنجه بگذارید تا بیاییم در تلویزیون مصاحبه کنیم وبه دروغ اعتراف کنیم وبگویم که با گروه های غیرقانونی همکاری داشتیم وحاج آقا وبرادرانش هزینه ومخارج برای راه اندازی شلوغی ها را به عهده داشته اند و بعد از این اعترافات هم ما را ما را محارب اعلام کرده و شش نفر از خانواده ما را اعدام کنید تا دولت احمدی نژاد و نظام اسلامی پاینده باشد! این اعمال ظالمانه است و این قطارها هیچوقت به مقصد نمی رسند با خود خداوند تصادف می کنند!» بازجو انتظارچنین جوابی را نداشت. با دهان باز نگاهش کرده و بعد دیگرچیزی نپرسیده بود. شهلا خانم با خودش فکر کرده بود که می خواهند بفرستندش اوین و میگفت که همانجا اشهدم را خواندم. اما آخر شب خودش و دخترش را آزاد کرده بودند!» آن مادرمکثی می کند ودوباره با هیجان می گوید:«اما جواب بازجو را خوب داده بود، با همان قرآن توی دهانش زده بود!» به مادر گفتم:« دعوای جمهوری اسلامی با مردم، نه برسرخداست و نه برسر قرآن یا مقدسات. امروزه درتمام کشورهای عربی هم، سیاست را ازدین و مقدسات جدا کرده اند. سرکوب مردم وشکنجه جوانان ما، به خاطر وجود یک مافیای شیطانی ثروت وقدرت وپست ومقام دررأس حاکمیت است. یک عده جانی بالفطره در سپاه ودر وزارت اطلاعات و مشتی روحانی فاسد وعاشق پول و قدرت درقوه قضاییه، سی سال است که دارند، پشت پرده برما حکومت می کنند. داستان این است!» مادرمذکورحرفم را با تکان دادن سرتصدیق کرد وگفت:« به قدرتشان می نازند و به مردم ظلم میکنند و نمی فهمند که قدرتشان جلوی اجلشان را نخواهد گرفت!»ـ&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;strong&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;برادریکی اززندانیان محکوم به اعدام نیز برای اعتراض آمده بود. برادرش آقای صارمی حدود بیست ودوسال است که در زندان رژیم است وحالا رژیم می خواهد اعدامش کند. از زندگی مبارزاتی برادرش می گفت که در زمان شاه، درجنوب شهرودر منطقه یاخچی آباد یک معلم آگاه وطرفدارعدالت و برابری بود و با وجود فقرمالی خانواده اما او به شاگردان فقیرش و به نیازهای مردم جنوب شهر رسیدگی می کرد. مطالعاتی هم داشت وفکر می کرد که با اسلام عدالت برقرار خواهد شد و می گفت که در حکومت اسلامی دروغ گفتن از گناهان کبیره است، و درحکومت اسلامی فقر از بین می رود و یک رئیس جمهور با یک نفر عادی یکجور زندگی می کند. دیگر زندانی سیاسی نداریم، دیگر خانواده ها نگران نیستند که بچه هایشان را زندانی کنند و آنها هر روز از این زندان به آن زندان دنبال عزیزانشان بگردند و مورد توهین و تحقیر قرار بگیرند، درحکومت اسلامی، شما اگر اعتراض داشتید می روید جلوی منزل رئیس جمهور و او می آید و مسئله را با بحث و گفتگو حل می نمایید.&lt;br /&gt;خلاصه وقتی که انقلاب اسلامی ییروز شد، ما همه خوشحال شدیم که دیگر ظلم و ستم ، فقر و بدبختی، اعتیادو فحشاءو دیگر پایین شهرو بالای شهر درکار نخواهد بود و... تا مدتی بعد که دیدم برادرم از اوضاع ناراحت است و از او پرسیدم:« چیه وچرا ناراحتی؟» گفت که مردم اینهمه شهید داده اند، این همه خون ریخته شده، این همه خانواده جلوی زندان ها توهین شنیدند، چرا باز اوضاع اینطور است؟ گفتم خوب مگر نگفتی در حکومت اسلامی می روید جلوی منزل رئیس جمهورواو جواب شما را خواهد داد، برو جلوی در خانه رییس جمهور اسلامی و با او صحبت کن!&lt;br /&gt; خلاصه او رفت جلوی خانه رئیس جمهور اما الآن 22سال است که در زندان حکومت اسلامی به سر می برد و تازگی حکم اعدام را به ایشان ابلاغ نموده اند.... قصد دارند تا تمام زندانیان سیاسی را اعدام کنند. چه کنم؟ کاری نمی توانم برای برادرم انجام دهم. آمده ام اینجا تا شاید بتوانیم با کمک مردم و با این اعتراض ها مانع از اعدام انسان های پاک و بیگناه بشویم. دو شب است که به اینجا می آیم و وقتی که آزادی زندانیان وشادی خانواده های آنها را ببینم، نا امیدی و دپرسیونی را که از خبر اعدام برادرم شنیده ایم، کم می شود. چرا نمی فهمند که بعد از مرگ عزیزان ما، زندگی برای ما هم پایان پیدا می کند؟ مگرخودشان عزیزانشان را دوست ندارند؟ چرا اینقدرمتکبرهستند؟»ـ&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;در میان خانواده ها مادری نیزحضور داشت که پسرش در زندان گوهردشت بود. او می گفت:« شش سال است که پسرم ارژنگ درزندان است وهنوز حکم قطعی دادگاه ندارد. و هنوز پرونده اش در جریان است. شش سال پیش قاضی حداد حکم سنگین به او داد وبه 15 سال زندان و 70 ضربه شلاق محکوم شد. هیچوقت حکم کتبی او را به وکیلش ابلاغ  نکردند اما هفتاد ضربه شلاق را به او زدند و در  این شش سال هم به زندانهای مختلفی تبعید شد. از زندان اوین به زندان بندر عباس و بعد به زندان گوهردشت کرج. حالا هم در بند 4 زندان گوهردشت کرج در کنار مجرمین عادی و خطرناک زندانی است ودوباره برایش دادگاه تشکیل داده اند. برایش وکیل گرفته ایم و اما چهار بار است که دادگاه او را به تعویق می اندازند.» یکی از آقایانی که به صحبت های او گوش می داد، پرسید:« قاضی دادگاهش کیه؟» مادرارژنگ گفت:« قاضی صلواتی است.» آن شخص گفت:« صلواتی که قاضی نیست او خودش شکنجه گر زندانیان سیاسی است. مخصوصا زندانیان سیاسی را چندین سال بلاتکلیف نگه می دارد تا روحیه آنها را داغان کند. حکام ها سنگین و اعدام  میدهد. صلواتی در دادگاه، خودش نقش یک بازجو را دارد تا یک قاضی را، رفتارش با زندانی سیاسی مثل یک گرگ وحشی است وسعی می کند در زندانی سیاسی رعب و وحشت ایجاد کند. پرونده را در اختیار وکیل برای مطالعه و دفاع از موکل نمی گذارد، اجازه ملاقات به وکیل جهت دیدن موکل خود در زندان را نمیدهد، حتی به وکلا در دادگاه توهین می کندو به خانواده  زندانی اجازه حضور در دادگاه را نمیدهد....» از شنیدن توصیفات قاضی و دادگاه، همه ما متوجه شدیم که دادگاه فرمایشی فقط برای یک توطیه جدید علیه زندگی ارژنگ است و قبل از همه مادر او بود که با لحن دردناکی گفت:« پس نکند که  میخواهند دوباره بچه ام را محاکمه واینبار به اعدام محکوم کنند. وای برمن! این کار ظلم است!،کاش خودم را هم با بچه ام به دارد بزنند!» آنگاه زد زیر گریه. ما درصدد دلداری دادن به او برآمدیم و یکی از مادران به او گفت:« نترس! صلواتی، قاضی دادگاه بچه من هم بوده و هیچ گهی نمی تواند، بخورد. الآن مثل سابق  نیست واگرچه می خواهند مثل سال 67 تمام زندانیان سیاسی را اعدام کنند اما نمی توانند. فکر می کنی که این جمعیت توی تاریکی و سرما برای چی دراینجا جمع شده اند؟ اگر اینها نبودند، آن نه(9) نفری را که متهم به محاربه کرده بودند، سریع اعدام می کردند وهیچ زندانی ای راهم آزاد نمی کردند. اما از ریختن مردم توی خیابان می ترسند.از آمدن مردم به جلوی زندان ها می ترسند. از اختلافات بین خودشان می ترسند. فکرنکن که می خواهم به تودلداری بدهم، باور کن که اجل خودشان و نظامشان زودتر از اجل بچه های ما خواهد بود. صبرکن! خواهی دید!» گفته های او مادر ارژنگ را اندکی آرام کرد. خوشبختانه در این موقع چند زندانی آزاد شدند وحال وهوای ما به کلی عوض شد. همه با خوشحالی و با کشیدن فریاد شادمانی به سوی زندانیان آزاد شده دویدیم تا شبی دیگر با اشک ها و لبخندهای خود، برسرما وسیاهی زمستان سخت غلبه کنیم. تا با طنین فریادهای شادمانی خود، فلک را سقف بشکافیم و طرحی نودراندازیم.ـ.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;...ادامه دارد&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;.بهمن 1388 فوریه 2010&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;:منبع اخبار&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;کمیته گزارشگران حقوق بشردرایران&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2417825991331585993-2679913690534293066?l=malihehrahbari3.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://malihehrahbari3.blogspot.com/feeds/2679913690534293066/comments/default' title='Kommentare zum Post'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2417825991331585993&amp;postID=2679913690534293066' title='0 Kommentare'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2417825991331585993/posts/default/2679913690534293066'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2417825991331585993/posts/default/2679913690534293066'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://malihehrahbari3.blogspot.com/2010/03/4.html' title='در برابر زندان اوین 4'/><author><name>maliheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10436782337004902018</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2417825991331585993.post-6027571569795250616</id><published>2010-02-23T07:22:00.000-08:00</published><updated>2010-02-23T08:04:59.589-08:00</updated><title type='text'>در برابر اوین 3</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330033;"&gt;نوشته: ملیحه رهبری&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330033;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;شب اشک ها و لبخندها(3)ـ&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;در برابر اوین&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;strong&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;قسمت سوم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;یکی از مادرها که دو پسر ش را گرفته بودند و یکی از آن ها را دیروز آزاد کرده بودند، می گوید:« ما امروز ساعت 2 آمدیم گفتند: بروید ساعت 7 بیایید آنموقع پسرتان آزاد می شود ما که رفتیم دیدیم ساعت 4 خودش آمد. طفلک در این مدت یک ماه 13 کیلو وزنش کم شده بود. ولی می گفت در بند 1-الف سپاه با اینکه شرایط خیلی سختر است ولی روحیه بچه ها خیلی بالاتر از وقتی است که به بند 3 می روند. او می گوید که ریه پسرش عفونت کرده و نیز هنگام بازپرسی اذیت اش کرده بودند.» او را دلداری می دهیم و از فداکاری او و فرزندانش تشکر می کنیم با این حال نمی توانیم نگرانی خود را از حال و روز فرزندانمان پنهان کنیم. سرنوست این زندانی مشابه سرنوشت تمام زندانیان است. حتما بر سهیل من نیز روز و شب اینگونه می گذرد. از تصور رنج فرزندم، دلم می خواهد فریادهای جنون آمیز بزنم، چنانکه این دیوهای آدمخوار در آنسوی دیوار را به وحشت بیاندازم اما به احترام تمامی ارزش های انسانی که در این جمع حاکم است، خویشتنداری می کنم. آرامش خود را حفظ می کنم. در میان این جمع، کوه غم آدم مثل برف آب و کوچک می شود. در برابر این مادران استوار مثل کوه دریغ از تسلیم یا نشانه های ضعف و خرد شدن از خود نشان دادن.ـ&lt;br /&gt;خدایا چه جمعی هستیم! بلا کشیده و مصیبت دیده و از درون این بلا ها به یکدیگر نزدیک و یکدل و یکزبان شده و در چشم من این فداکاری ها همه باشکوه هستند. قهرمانی های جوانان و فرزندانمان ما غرورآمیز هستند. باز کردن درهای زندان با دستان خالی و با معجزه قلب های همین مادران برای من ستایش انگیز است.ـ&lt;br /&gt;نخستین گروه زندانیان در ساعت هفت شب آزاد می شوند و فریاد شادمانی تمام فضا را پر می کند. شادی دوای دلهای ماتمزده و درمان غم و اندوهی است که در این مدت بر روح ما سایه سیاه افکنده است. صدای کف زدن و سوت کشیدن و صلوات فرستادن در هم آمیخته است و مادرانی که فرزندانشان آزاد شده اند با فریادهای شادمانی خود را به آنها می رسانند. زندانیان از روحیه خیلی بالایی برخوردارند و می خندند و ما روح های خسته خود را پٌر از تماشای این صحنه ها و صدای خنده ها و گریه ها می کنیم. نمی توانم از عواطف و احساسات تک تک مادران و خانواده ها یا مردم حاضر درصحنه چیزی بگویم که در کلام نمی گنجد.ـ&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;با فاصله های زمانی کوتاه سری های بعدی زندانیان آزاد می شوند. آنها با روحیه ای بالا و لبخند بر لب از درب مخوف اوین خارج می شوند. مردم از آنان چون قهرمانان استقبال می کنند. زندانیان شاداب هستند و دو انگشت خود را به علامت پیروزی بالا می برند و خانواده و دوستانشان آنها را درآغوش می گیرند و بعد از دیدار با خانواده های خود، هریک در سخنرانی کوتاهی از حضور گسترده واستقبال گرم جمعیت در این شب سرد و زمستانی تشکر می کند و پایداری مادران و خانواده ها را ستایش می کند. اکثر آنها از دیدن چنین جمعیت برای آزادی خود تعجب کرده و به شدت هیجان زده می شوند. حضور چنین جمعیتی برای ما نیز یک امر بی سابقه است. جمعیتی که در اعتراض به اعدام دو جوان بیگناه آرش رحمانی و محمد رضا زمانی به پا خاست و حمایت بیدریغ خود را برای نجات سایر زندانیان اینگونه بیدریغ نثار می کند و حضور شبانه اش درهای بسته زندان مخوف اوین را گشوده است. با امید که روزی دیوارهای زندان اوین در برابر این جمعیت آگاه فرو ریزند!ـ&lt;br /&gt;تا ساعت 21 شب چنان جمعیتی در برابر زندان تجمع کرده که بعضی ها آن را بیش از 2 هزار نفر تخمین می زنند . حضور این جمعیت خود یک پیروزی حق بر باطل است و قرار است که این تجمع تا نیمه های شب ادامه پیدا کند.&lt;br /&gt;مناسبات گرم و انسانی و فداکارانه مردم این شب مهتابی را به شبی از شب های روشن و تاریخی و به یاد ماندنی مبدل کرده است. شبی که ماه نیز با قرص کامل خود بر این شب زمینی و آسمانی پرتو افشان است . شب، شب ماست. آسمان پر ستاره است و مهتابش مال ماست. شادمانی ها و پیروزی هایش مال ماست. امشب ما در گوش فلک طنین دیگری افکنده ایم. ما پیروز خواهیم شد!ـ&lt;br /&gt;برای مقابله با سرمای کشنده مردم درگوشه ای آتش درست کرده اند. لباس گرم و پتو برای کمک و یاری آورده اند. چای و نان و حتی غذا و جعبه های شیرینی که پس از آزادی هر زندانی در بین مردم توزیع می شود. صحنه های عاطفی و احساسی این جمع چنان پر شور است که غیر قابل وصف است. به خصوص وقتی زندانیان آزاد شده شب قبل، هم بندی های خود را می بینند، فضای عاطفی و فریادهای پیروزی اوج بلندتری به خود میگیرند. درگوشه ای عده ای، گام های خود را با آهنگ بر سر زمین می کوبند تا از یکسو برسرما زدگی غلبه کنند و از سوی دیگر مارش زیبای پیروزی و شادمانی را بنوازند.ـ&lt;br /&gt;خانواده ها و مردم به دور زندانیان حلقه می زنند و از احوال بقیه بچه های زندانی می پرسند و از این طریق باخبر می شوندکه هنوز تعدادی از بچه ها آزاد نشده اند. کسانی که آزاد شده اند از بند 209 خبری ندارند. از مرد جوانی در این مورد پرسیدیم او گفت 209 ای ها را شما باید پیگیری کنید ما از داخل نمی توانستیم کاری بکنیم. مردم به دور زندانیان حلقه می زنند و با آنها گفتگو می کنند یا از آنها سؤال می کنند. خانواده های زندانیان سیاسی که از عزیزانشان بی خبر بودند از آزادشدگان سئوال می کردند و نگرانی خود را بیان می کنند. آزاد شدگان به آنها دلداری می دادند و نوید آزادی قریب الوقوع فرزندانشان را می دهند و یا اگر اطلاعی دیگری دارند، به خانواده ها می گویند.ـ&lt;br /&gt;یکی از آزاد شدگان امشب، مادری است که می گوید؛« به همراه سه فرزند دخترش دستگیر شده بوده و آنها در بند دویست و نه 209 در شرایط غیر انسانی وطاقت فرسایی به سر می بردند.» او را آزاد کرده بودند ولی دخترانش همچنان در بازداشت بسر می برند. او روحیه بالایی داشت. در برابر این مادرشجاع احساس کوچکی می کردم و دلم میخواست در برابر اراده و ایمان او زانو بزنم. آرزو کردم که دختران او قبل از پسر من آزاد شوند. مادران با او دیده بوسی کردند وشجاعت او را ستودند!درآن شب سرد زمستانی پسر کوچولو وشیرینی هم با مادرش برای آزادی پدرش آمده بود وخیلی خوشحال بود و بدون شکایتی از هوای سرد به همراه شادمانی جمعیت برای آزادی هر زندانی جیغ های کودکانه می کشید. پسرک فکر میکرد که پدرش به مسافرت رفته است و زندان اوین ترمینال است ومنتظر رسیدن اتوبوس پدرش بود. پدرش که مردی حدود 32-30 ساله بود، ازآخرین زندانیانی بود که دیر وقت آزاد شد و به هنگام درآغوش گرفتن پسرکوچک و شیرینش از شوق گریه می کرد وگفت:«خدا را شکر!».ـ&lt;br /&gt;ای که خدا لعنت کند این ستمگران سنگدل و نظام فاسد را که بی خبراز خدا وانسانیت وعواطف بشری در برابر ملت خود صف کشیده و با مردم خود اینگونه ظالمانه رفتار می کنند!ـ &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;در فواصل آزادی زندانیان، سرکوبگران و شکنجه گران زندان اوین هراسناک ازتجمع مردم ، به سراغ ما می آیند و ما را تهدید می کنند که اگر دست بزنید و ابراز شادمانی کنید، بقیه را آزاد نخواهیم کرد. یا للعجب از اینهمه سفاکی و جدایی حکومتی از قلب ملت و از شادمانی های مردم خود!ـ&lt;br /&gt;بعد از آزاد شدن 20 زندانی( تا ساعت ده شب) ، زندانبانان به خانواده ها گفتند:« بروید! امشب دیگر کسی آزاد نمی شود.» خانواده ها پاسخ دادند:« ما تا نیمه شب در همینجا هستیم.» بعد از آن 30 زندانی دیگر نیز آزاد شدند. مردم استقامت مادران و خانواده ها را تحسین می کردند و پیروزی نجات یافتن جان زندانیان را به آنان تبریک می گفتند. خانواده ها نیز متقابلا از آنان تشکر می کردند.ـ&lt;br /&gt;نیمه شب خسته اما با قلبی سبکبار به همراه سینا و دخترم و دامادم که با دو کودک کوچک خود از کرج به تهران و به زندان آمده بودند، به خانه برمی گردم. ما آرزو می کردیم که سهیل نیز در میان آزاد شدگان باشد اما در میانشان نبود. سرم سنگین است. پاهایم به شدت ورم کرده اند. سینه ام از شدت فریادهایی که در سوز و سرما زده ام، درد می کند. صدایم به سختی درمی آید. تنم بی جان است، چنانکه گویی روح تن مرا ترک کرده است. از خود می پرسم:« زنده ام یا مرده؟» نمی دانم و به بستر می روم.ـ&lt;br /&gt;در خواب، باز شدن درهای زندان اوین و آزادی بقیه زندانیان را می بینم. در خواب پسرم را درآغوش گرفته و می بوسم و چون طوفان و صاعقه بر سر زندانبانان فریادهای هراس انگیز می زنم چنانکه آنان می گریزند. درخواب، تمام مادران زندانیان را می بینم که فرزندان خود را درآغوش کشیده اند. در خواب آن مادر زندانی را می بینم که سه دختر آزاد شده خود را در آغوش کشیده و می بوسد و جنون آسا گریه می کند و باران سیل آسا از آسمان می بارد. درخواب مادران داغدار را می بینم که فرزندانشان از آسمان به زمین باز گشته اند و به ناگاه باران پایان می یابد و شادمانی چون خورشیدی از آسمان بر سر زمین می تابد و مادران داغدار خدا وخاک را سجده می کنند. در خواب پایان مصیبت هایمان و شادی ملت ایران را می بینم. مردم در خیابان ها فریاد پیروزی سر داده اند و من از صدای فریاد خود از خواب بیدار میشوم. از شدت هیجان خیس عرق شده ام و با آنکه می دانم رؤیایی بوده اما نمی خواهم از زیبایی آن جدا شوم. رؤیاهای بسیاری در عالم واقع نیز محقق شده اند و دلم چنان روشن است که گویی چراغی در برابر چشمانم می سوزد. اتاق از نور مهتاب روشن است و در پشت پنجره ماه با قرص کامل خود می تابد. چشمانم را دوباره می بندم تا باز هم ساعتی گسسته از جهنمی که آخوندها برای ما ساخته اند، در رؤیاهایم درآغوش مهتاب و همسفر با ماه تا خدا باشم. اگر خدا درآسمان ها نبود، آخوندها او را هم مثل فرزندان ما قربانی می کردند زیرا نور و روشنایی از آن خدا و از آن ما ستمدیدگان و بلاکشیدگان و از آن فرزندان آگاه ماست و تاریکی از آن اهریمن و از آن سنگدلان و شکنجه گران و تجاوزگران به جوانان بیگناه است!ـ&lt;br /&gt;صبح روز دوشنبه اولین خبری که در اینترنت می خوانم مربوط به گزارش فعالین حقوق بشر درباره دختران و زنان زندانی است. خبری که روز روشن را در چشم هر انسانی به شام تار بدل می کند و چگونه ممکن است که حکومتی صحبت از خدا کند و طلوع روز روشن و زیبای خدا را بر مردمان سرزمین خود ظلمانی تر از شب تار نماید . دختران و زنان دستگیر شده روز عاشورا در بند قرنطینه و متادون زندان اوین تحت شکنجه های روحی و فشارهای طاقت فرسا و غیر انسانی نگهداری می شوند. در طبقه هم کف بند قرنطینه زندان اوین 14 نفر از دختران جوان که سنین آنها بین22 الی 25 سال می باشند در 2 سلول که در هر سلول آن 7 نفر نگهدای می شوند.گفته می شود که تعداد از آنها از دانشجویان دستگیر شده می باشند. دختران زندانی از بند قرنطینه با چشم بند به نقاط دیگر منقل می شوند و ساعتها تحت بازجوئی بازجویان وزارت اطلاعات قرار می گیرند. در حین بازجوئی آنها مورد شکنجه جسمی و روحی و توهین و تحقیر قرار می گیرند.نام تعدادی از دختران دستگیر شده در این 2 سلول به قرار زیر می باشد:1-لاله سجودی 2- سمیرا سجودی 3- ستاره سلیمانی 4- افروز رخشان 5- سمیرا خدا بخشی 6- طلا رفیعی 7- الهام... همچنین در طبقه اول قرنطینه که معروف به بند متادون می باشد در حدود 50 نفر از دختران و زنان دستگیر شده روز عاشورا با شرایطی بسیار بدتر نگهداری می شوند. آنها در طی ساعات شبانه روز به نقاط دیگری برای بازجوئی منتقل می شوند و هنگامی که به آن نقاط برده می شوند با دست بند و چشم بند هستند. در حین انتقال به اتاقهای بازجوئی مورد اهانت و اذیت وآزار بازجویان قرار می گیرند. بازجوئی از آنها تا 8 ساعت به طول می انجامد و به عمد در ساعات پایانی شب بازجوئیها صورت می گیرد . علاوه بر ضرب و شتم مورد تهدیدات مختلف قرار می گیرند. بازجویان حتی به بعضی از دختران جوان گفته اند که اگر به مواردی که ما می گوییم اعتراف نکنید ما شما را اعدام خواهیم کرد وکسی هم از بازداشت و اعدام شما اطلاع نخواهد یافت. از طرفی دیگر بازجویان وزارت اطلاعات بر روی خانواده های آنها فشارها می آورند و آنها را تهدیدات می کنند که از اعلام خبر بازداشت دختران خود خوداری کنند و پس از اینکه اطمینان یافتند که خانواده های بازداشتی را موفق به سکوت کرده اند از آنها می خواهند که به فرزندشان بگویند که با بازجویان همکاری کنند تا آنها را آزاد کنند و از این طریق اقدام به فریبکاری و گرفتن اعترافات دروغین از بازداشتی می کنند بازجویان اعترافات گرفته شده را برای پرونده سازی و صدور احکام سنگین علیه دستگیر شدگان بکار می برند.ـ&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بی اختیارمی گویم:« پناه برخدا! چه قدرتی جز خود خدا می تواند این ملت مظلوم را از چنگال های قدرت شیطانی وزارت اطلاعات و قوه قضاییه نجات دهد؟ـ&lt;br /&gt;خبر بعدی را از گزارش فعالین حقوق بشر و دمکراسی در ایران می خوانم: خانم فرزانه زینالی یکی از حامیان مادران عزادار بیش از چهار هفته است که توسط مامورین وزارت اطلاعات ربوده شده و از وضعیت وشرایط او هیچ خبری در دست نیست. خانم فرزانه زینالی 53 ساله متاهل و دارای 2 فرزند و از حامیان مادران عزادار می باشد .او روز 19 دی ماه از منزل خارج و به قصد شرکت در مراسم اعتراضی مادران عزادار عازم پارک لاله می شود ولی در مسیر مورد یورش مامورین وزارت اطلاعات قرار می گیرد و ربوده شد و به نقطه نامعلومی منتقل می شود. از آن زمان تاکنون هیچ خبری از وضعیت و شرایط و حتی مکان بازداشت او خبری در دست نیست. خانواده او از زمان دستگیری تا به حال بارها به دادگاه انقلاب و زندان اوین برای پیگیری وضعیت و شرایط و محل نگهداری او بطور مستمر مراجعه می کنند. آنها فقط یکبار به این خانواده گفته اند که او در بازداشتگاهی نزدیک قم در زندان بسر می برد. همچنین خطر جدی وجود دارد که او تحت شکنجه های وحشیانه برای گرفتن اعترافات دروغین جهت پرونده سازی و صدور حکم سنگین قرار گیرد. درچند روز اخیر مامورین وزارت اطلاعات به منزل خانواده زینالی یورش بردند و به مدت طولانی منزل را بازرسی کرده ان. همچنین از سرنوشت مادر دیگری از حامیان مادران عزادار از پس از روز عاشورا که توسط بازجویان وزارت اطلاعات ربوده شده است خبری در دست نیست در. حال حاضر علاوه بر 2 مادر فوق ، خانم پروانه مداح راد از حامیان مادران عزادر مدتهاست که در بند مخوف 209 زندانی است اخیرا او را به بند زنان زندان اوین منتقل کرده اند ولی او همچنان در بازداشت بسر می برد .هدف از ربودن و بازداشت حامیان مادران عزادار برای ایجاد رعب و وحشت و ممانعت از انجام اعتراضات هفتگی آنها و تن ندادن به خواسته های به حق مادران که همانا دستگیری و مجازات آمران و عاملین کشتارهای فرزندانشان است.ـ&lt;br /&gt;با خواندن این خبر اشکی داغ بر روی گونه هایم روان می شود. هر سه مادر را می شناسم و هر سه زنانی شجاع و آزاده ای بودند که وظیفه مقدسی برای خود قایل بودند و این بی شرف ها تمام حرمت ها ومقدسات مردم ایران را در زیر نعلنگ خونین خود لگد کوب میکنند.ـ&lt;br /&gt;بدینگونه روز ما آغاز می شود. تبر ظلم نظام فاسد بر کمرمان فرود می آید اما نمی شکنیم. دیگر شاخه های جدا از هم نیستیم که بشکنیم. چون درخت گردوی تناور و مقدسی شده ایم که درافسانه ها تیر آرش برآن فرود آمد و حرف آخر را با دشمن زد. چنین ملتی هستیم که حرف آخر را ما می زنیم!ـ&lt;br /&gt;روز ما چنین آغاز میشود: برخاستن. با قدم کوچک خود، گام بزرگی برداشتن. استقامت کردن. حاصل استقامت خود را در پشت دیوار اوین چیدن!ـ&lt;br /&gt;...&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330033;"&gt;&lt;strong&gt;ادامه دارد&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330033;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;منبع خبرها:&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;فعالین حقوق بشر و دمکراسی در ایران&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;گزیده ای از اخبار&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بهمن 1388 برابر با ژانویه 2010&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2417825991331585993-6027571569795250616?l=malihehrahbari3.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://malihehrahbari3.blogspot.com/feeds/6027571569795250616/comments/default' title='Kommentare zum Post'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2417825991331585993&amp;postID=6027571569795250616' title='0 Kommentare'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2417825991331585993/posts/default/6027571569795250616'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2417825991331585993/posts/default/6027571569795250616'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://malihehrahbari3.blogspot.com/2010/02/3.html' title='در برابر اوین 3'/><author><name>maliheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10436782337004902018</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2417825991331585993.post-5346536869204239104</id><published>2010-02-19T07:38:00.000-08:00</published><updated>2010-02-19T08:17:20.627-08:00</updated><title type='text'>در برابر زندان اوین</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000066;"&gt;نوشته ملیحه رهبری&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;شب اشک ها ولبخندها(2)ـ&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000066;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;در برابر زندان اوین&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;قسمت دوم&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000066;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;نیمه شب بود که به خانه رسیدم. سینا ناراحت و مضطرب در انتظار بود. می دانست که سهیل آزاد نشده و به خاطر او ناراحت بود اما به خاطرآزادی دیگرزندانیان خوشحال بود. وقتی ازوجود جمعیت هزار نفره در برابرزندان برای او گفتم، باور نمی کرد. با آنکه خیلی خسته بودم اما باعلاقه از تمام لحظات آن شب فراموشی ناپذیربرای او صحبت کردم. از تلخی سرمای کشنده هوا تا گرمای روحبخش آزادی زندانیان وازحمایت وهمبستگی بزرگی که درآنجا دیده بودم تا نور امیدی که در دل ما شعله زده بود....سینا ساکت بود وهیچ حرفی نمی زد. می دانستم که تمام روز را با امید آزادی سهیل به سر برده و حالا ...؟!. ترسیدم که دوباره قلبش به خاطر سهیل ناراحت بشود، با عجله حرفم را تمام کردم و گفتم:« یکنفراز زندانی های آزاد شده به من گفت که اگرما اعتراضمان را ادامه دهیم، امید هست که همه زندانی ها آزاد بشوند. نباید ناامید باشیم.» سینا سرش را تکان داد وبا ناامیدی گفت:« باورنکن! این افعی ها ازیک طرف آزاد می کنند واز طرف دیگر دوباره دستگیرمی کنند. حیف که خسته هستی، نمی توانم خبرهای امروز را برایت بگویم.» سرم را تکان دادم.نه! کافی بود. آیا شش ساعت تمام در تاریکی وسرما پشت در زندان درانتظاربه سر بردن و درمیان بیم و امید سیر کردن واشک ریختن برای یک روز من کافی نبود؟ چرا بود!ـ&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;صبح بلافاصله بعد از بیدار شدن، کامپیوتر را روشن کردم تا اخباری را که سینا از اینترنت پیاده کرده بود، بخوانم. اولین خبر را می خوانم&lt;/strong&gt;: دستگیر شدگان روز عاشورا در سلولهای انفرادی زندان گوهردشت کرج تحت شکنجه های جسمی وروحی و فشارهای غیر انسانی قرار دارند. در حدود 300 نفر از دستگیر شدگان روز عاشورا در سلولهای انفرادی بند سپاه و سلولهای انفرادی بند 5 زندان گوهردشت کرج تحت شکنجه های جسمی و روحی بازجویان وزارت اطلاعات برای گرفتن اعترافات دروغین جهت پرونده سازی و صدور احکام سنگین قرار دارند.بازجویان وزارت اطلاعات برای پیشگیری از ارتباط دستگیر شدگان روز عاشورا با یکدیگر میان روهرویی که که سلولهای انفرادی در 2 طرف آن قرار دارند دیواری کشیده اند تا آنها را کاملا ایزوله کنند و هیچ گونه ارتباطی با هم نداشته باشند. زندانیان عادی که در این سلولهای انفرادی بودند صدای فریادهای جوانان که در حال بازجوئی و تحت شکنجه جسمی و روحی ،توهین و اذیت وآزار توسط بازجویان وزارت اطلاعات بودند را در طی ساعتهای شبانه روز می شنیدند. فریادها و ناله های آنها در اثر شکنجه های قرون وسطائی به حدی دردناک است که زندانیان قادر به استراحت نبودند و دچار فشارهای شدید روحی می شدند و در بعضی مواقع نسبت به این شکنجه ها از درون سلولهای انفرادی مختلف خود اقدام به اعتراض می کردند.دستگیر شدگان در اکثر مواقع با دسبند و پابند و چشم بند بسر می برند این شیوه معمولی است که در زندان گوهردشت بکار برده می شود. در ساعات شب بعضی از آنها را از سلولهای انفرادی بند5 به سلولهای انفرادی بند سپاه که در اختیار بازجویان وزارت اطلاعات است برده می شدند. بند سپاه دارای شرایطی بدتر از بند 209 زندان اوین است. بدلیل پر بودن سلولهای انفرادی بند سپاه زندانیان را به سلولهای انفرادی بند 5 منتقل کرده اند. از وضعیت و شرایط دستگیر شدگان در بند سپاه اطلاع دقیقی در دست نیست. زندانیانی سیاسی که در این بند بسر می برند از داشتن ملاقات و هرگونه تماس با خانواده های خود محروم هستند. دو تن از سر بازجویان وزارت اطلاعات که در شکنجه های غیر انسانی و وحشیانه دستگیر شدگان روز عاشورا شرکت دارند به نام های محبی و رضا عارفیان می باشند. این دو بازجو در بازجوئی و شکنجه دستگیر شدگان نقش دارند.آنها همچنین خانواده های دستگیر شدگان را تحت فشار و تهدیدات خود دارند. فعالین حقوق بشر و دمکراسی در ایران،شکنجه های وحشیانه و غیر انسانی برای گرفتن اعترافات دروغین جهت پرونده سازی و صدور احکام سنگین را محکوم می کند و از کمیسر عالی حقوق بشر و سایر مراجع بین المللی می خواهد که اقدامات خود را در سطح دادن بیانیه و محکوم کردن محدود نکنند و باید اقدامات عملی و سریع برای نجات جان زندانیان سیاسی در ایران نمایند. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;فعالین حقوق بشر ودمکراسی در ایران 9 بهمن 1388 برابر با 29 ژانویه 2010&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;بی اختیارآه می کشم. چه کنیم وچگونه می توانیم جنبش اعتراضی برای آزادی زندانیان سیاسی را به پشت درهای زندان گوهردشت یا سایر زندان ها هم گسترش دهیم. باید امروزاین موضوع را با ... صحبت کنم. اگرمی توانستیم کمیته ای تشکیل بدهیم، می توانستیم جان بچه های بیشتری را ازمرگ یا شکنجه نجات دهیم. اما به مجرد آنکه نماینده یا سخنگویی پیدا می کنیم یا کمیته ای تشکیل می دهیم، آن فرد را هم دستگیرمی کنند. با این حال باید تلاش کنیم. درپرتو تلاش وفداکاری بود که دیشب آنهمه زندانی آزاد شدند. با این افکار خود را دلداری می دهم و دل وجرأت پیدا می کنم تا خبر بعدی را بخوانم. با دیدن نام دو تن از مادران زندانیان، با اشتیاق نامه را می خوانم:&lt;/strong&gt;ـ &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خبرگزاری هرانا/ 10 بهمن 1388 - حقوق زندانیان:ـ&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;مادران فروغ میرزایی و روزبه کریمی در نامه به لاریجانی رئیس قوه قضائیه خواهان آزادی فرزندان خود شدند.ـ&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;....&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;غروب شنبه 12 دي&amp;shy;ماه بود، آن زمان كه خود را براي نماز مغرب و عشاء آماده مي&amp;shy;كرديم كه زنگ تلفن خانه‌مان به صدا در آمد. آن سو صداي لرزان «فروغ» مان بود كه ما را از بازداشت ناگهاني خود و «روزبه» مان خبر مي&amp;shy;داد. تماس اگرچه كوتاه بود اما، غم و اندوه آن به اندازه&amp;shy;ي تمامي روزهاي بازداشت فرزندان&amp;shy;مان، ما را مبهوت و رنجور كرده است. سراسيمه خود را از شهرستان به تهران رسانديم تا منزلي را ببينيم كه تا ديروز مأمن فرزندا&amp;shy;ن&amp;shy;مان بود و از آن روز محنت كده&amp;shy;اي كه به دست ماموران و به دستور يكي از قضات زير مجموعه دستگاه شما در جستجوي آلات و ادوات جرم به هم زدن «امنيت و آسايش» بدل به ويرانه&amp;shy;ايي شده بود. از آشپزخانه تا كمد لباس&amp;shy;هاي شخصي، همه و همه را گشته بودند. نگشته بودند آوار كرده بودند. از فرداي همان روز در جستجوي خبري از فرزندان&amp;shy;مان به تمام تهران سر زديم. از دادگاه انقلابي كه ما را به زندان اوين حواله مي&amp;shy;داد و از زندان اويني كه ما را به پليس امنيت گسيل مي&amp;shy;داشت و پليسي كه پاسخ اين همه جستجو را در دادگاه انقلاب مي&amp;shy;دانست! رفت و آمدهاي مكرر و البته بي نتيجه&amp;shy;ايي كه اينك ما را مطمئن ساخته است كه حتي ماموران شما در مشايعت زندانيان اين همه راه را در تمامي مدت زمامداري شما نپيموده&amp;shy;اند. حال اگر فرزندان شما را اين گونه بازداشت مي&amp;shy;كردند و پس از 30 روز خبري از آن ها نمي&amp;shy;شنيديد، چه مي&amp;shy;كرديد؟ آيا بازهم مدعي بوديد كه قوه قضا دست اندركار رعايت قانون و به جا آوردن عدالت است؟&lt;br /&gt;مگر مي&amp;shy;شود از رعايت قانون دم زد و دادگاه انقلاب به عنوان يكي از ازكان قوه تحت امر شما پس از گذشت يك ماه از بازداشت فرزندان&amp;shy;مان مدعي باشد كه هنوز پرونده&amp;shy;ايي براي آنها تشكيل نشده است؟ مگر مي&amp;shy;شود متهم را بدون پرونده اتهامي در بازداشت نگاه داشت؟! مگر قانون كه قوه قضائيه براي اجراي آن تشكيل شده تاكيد نكرده است كه بايد ظرف 24 ساعت دليل اتهام به متهم تفهيم شود؟ مگر مي&amp;shy;شود از رعايت حقوق شهروندي دم زد، آن زمان كه ماموران شب هنگام و با تمسك به راه و روش&amp;shy;هايي كه به كار دستگيري مجرمان حرفه&amp;shy;ايي مي&amp;shy;خورد به درب منزلي مراجعه تا زن و شوهري را بازداشت كنند كه يكي&amp;shy;شان روزنامه نگار و ديگري وكيل دادگستري است؟ مگر مي&amp;shy;شود داد رعايت حقوق الناس داشت و به مدت يك ماه اجازه&amp;shy;ي ملاقات مادري خسته دل و رنجور را با فرزندان دربندشان نداد؟ مگر مي&amp;shy;شود از رعايت امنيت و آسايش مردم سخن راند آن زمان كه با بازداشت ناگهاني و بدون دليل فرزندان&amp;shy;شان همه آسايش و آرامش&amp;shy;شان گرفته مي&amp;shy;شود؟ اينك پس از تمامي پيگيري&amp;shy;ها و مراجعات مكرر به نهادهاي گوناگون به خوبي يافته&amp;shy;ايم كه مس‍‍وولي را نمي&amp;shy;توان براي پاسخگويي حتي به اين سوال كوتاه كه « حال فرزندان&amp;shy;مان چه طور است» پيدا كرد. چگونه و بر اساس كدام رويه شرعي، قانوني و اخلاقي رنج 30 روز بي خبري مطلق مادراني از دختر و پسرشان را بر ما روا مي&amp;shy;داريد؟ لابد ديده ايد كه دل مادر چگونه در هواي شنيدن خبري از فرزند گم گمشته&amp;shy;اش پرپر مي&amp;shy;زند. و مادراني خسته و دل شكسته رنج و آه دل خويش را به خداي خويش حوالت دهند. اكنون نيز  آزادي فرزنداني كه سرمايه&amp;shy;ي تمامي عمرمان هستند را از شما طلب كنيم. اين آخرين راه حل دنيوي ماست، دل مادراني كه چشم انتظار ديدار دوباره عزيزان&amp;shy;شان هستند، را رنجورتر نكنيد.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; مادران فروغ ميرزايي و روزبه كريمي&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;باز آه می کشم و سرم را تکان میدهم. متأسف می شوم که چرا این نامه را نوشته اند؟ ازخود میپرسم چرا ما آدمها اسیر دست دیوهایی آخوندی شده ایم که زبان و حقوق آدم ها را نمی فهمند واساسا ملت را به رسمیت نمی شناسند. دیوهایی که تمام قدرت و ثروت و فریب و تبلیغات را به دست گرفته اند و چنان ما را زیر چکمه خود له کرده اند که نمی توانیم سر خود را بالا بیآوریم. تا کمی سرخود را بالامی آوریم ومیگوییم:« من هم آدم هستم ومثل تو در این کشورصاحب حق هستم! بلافاصله فرزندان ما را در سیاهچال زندانها ،خرد و خمیر می کنند و روح ما را می کشند تا زنده به گور شویم. چگونه می تواند این قدرتٍ جهنم آفرین پایان یابد؟ نمیدانم؛ قدم به قدم یا یکباره؟ اما میدانم در برابر این دیوها نباید ضعف وشکست نشان داد یا کرنش کرد. مثل پسرم که پایداری کرد و تسلیم نشد، من هم استقامت خواهم کرد و روحم را به این دیوها نخواهم داد! اگر این دو مادر دردمند را امروز در میان جمعیت پیدا کنم با آنها صحبت خواهم کرد!ـ&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;صدای سینا مرا به خود آورد! ول کن خبرها را! بیا صبحانه بخور!از دیروز چیزی نخورده ای! بلند می شوم و به آشپزخانه میروم. گرسنه ام اما اشتهایی ندارم. سینا چایی را دم کرده وشام شب گذشته را هم روی میز گذاشته است. از اخباری که خوانده ام ناراحت و عصبانی هستم و میگویم:«ما، تنها کشورو تنها ملت وتنها مردمی هستیم که در قرن بیست ویکم، به این  شکل قربانی  قدرت  شده ایم. جنایاتی که آخوندها با ما و با فرزندان ما انجام می دهند، دردنیا نظیرندارد.» سینا نگاهی به من انداخته و می گوید:«چه فایده که اعصابت را خرد میکنی. تو هم سکته می کنی ومثل من خانه نشین می شوی. زندگی این بچه به تلاش توپیوند خورده. چاره ای نداریم جزآنکه دراین جنگ نابرابر برنده شویم. زندگی وجان هزاران جوان به تلاش وفداکاری شما گره خورده است. باید ادامه دهید..»ـ&lt;br /&gt; &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;بخارگرمی که از روی سماور برمی خیزد، مرا به یاد سرمای شب گذشته می اندازد. یک چایی می ریزم ودستهایم را به دور فنجان گرم می کنم. به فکر فرو می روم. سینا می گوید:« دیشب یک مصاحبه جالب دراینترنت دیدم که به آن گوش دادم و باید برایت تعریف کنم.» می پرسم:«چی بود؟» می گوید:« مصاحبه یک جوانی بود که افسرامنیتی در وزارت اطلاعات بوده وفرار کرده است به خارج. با یکی از تلویزیون ها مصاحبه کرده بود.» می پرسم:« خوب چی گفته بود؟ اززندگینامه خامنه ای جالب تر بود؟ خوراک فکری ما شده است باخبر شدن از رازهای پشت پرده نظام فاسد آخوندها! سی سال است که از این فساد خبر داریم. ما را سرکار گذاشته اند!» سینا می گوید:« باورکن مصاحبه اش جالب بود. او به این سؤال جواب می داد که چرا وزارت اطلاعات وسپاه و... اینطور مردم را بیرحمانه سرکوب می کنند. مثلا میگفت که وزارت اطلاعات سیستماتیک نفراتش را آموزش.... می دهد و فرضا ما میبایست به طورفعال و منظم در جلساتی به نام طرح بصیرت که همان شستشوی مغزی است، شرکت می کردیم. این جلسات یک سیستم فکری یا چهارچوب است که با استفاده یا پشتوانه از قرآن و نهج البلاغه به افراد آموزش داده میشود. مثلا احمدی نژاد محصول تفکر مهدویت است. مصباح یزدی بانی این تفکرات ودکتر محسن عباسی و رحیم پور، تیوریسین های آن هستند. تفکر اینها به این شکل است که مثلا مصباح یزدی از پشتوانه این خطبه نهج البلاغه استفاده می کرد که حسام ابن حسام البکری به حضرت علی نامه نوشت و پرسید چه کنیم؟ دشمنان می خواهند به ما حمله کنند وعلی علیه السلام پاسخ داد:« به آنها حمله کنید قبل ازآنکه به شما حمله کنند!» ودر سپاه با استفاده از همین طرز فکرعمل می کنند بگونه ای که سیاست حوزه امنیت ملی یک حوزه کنش وواکنش است. از سال 57 تا امروز هراتفاقی که درایران افتاده وسرکوب هایی که کرده اند، اساسا محصول این تفکر است.این تفکر که چشمان درآن بسته هستند. دراین دستگاه فکری قدرت ومقام ومال واموال به افراد ذیصلاح تعلق دارد که مثلا نقدی وسردار محقق وعزیزدیوانه (جعفری) و... سرکرده های سپاه در رأس این سیستم با این نوع طرز تفکرهستند.» ـ&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;با شنیدن ادامه صحبت های سینا، فشار وسنگینی این نظام جهنمی وهیولای فکری آن را دوباره روی گرده ام حس می کنم. هشت پا! اختاپوس! حال تهوع به من دست میدهد. سینا که ازحال من خبرندارد با هیجان ادامه میدهد. مصاحبه در چند قسمت بودو دریکی ازقسمت های مهم آن افسر امنیتی وزارت اطلاعات می گفت که ما نسل جدید در سپاه بودیم و سازمان حفاظت درسه بخش: ضد جاسوسی وضد براندازی و ضد اطلاعات سایه سنگینی روی نیروهای جدیدتر که نسل ماست، انداخته است که کسی جرأت ندارد، حرف بزند یا خارج از این سیستم فکر کند. دستگاه فکری به گونه ای طراحی شده که چشم باید بسته باشد وجز منافع این سیستم را نبیند! مثلا من بعد از فرارم به خارج به یکی ازدوستان سابقم که پسر سردار باقرزاده است تلفن زدم ودر رابطه با جریانات اخیرایران با او صحبت کردم. این فرد یک جوان بیست و هفت 27 ساله است که با استفاده از نفوذ پدرش، مورد اعتماد سیستم است و استاد دردانشکده خبراست وبرای خبرگزاری فارس کارمی کند وبه مردم خبر دروغ می دهد و به من می گفت که در ایران هیچ خبری نیست وهیچ اتفاقی هم نخواهد افتاد. خیلی با او صحبت کردم اما هیچ فایده ای نداشت. این نوع افراد چشمانش کور شده و و هرکس درخدمت سپاه باشد، سیستم فکری به گونه ای است که باید چشمانش بسته به روی حقیقت باشد وحافظ منافع  این تفکر باشد! و حاصل این تفکر کسانی هستند که دارند خیانت می کنند. در درون سپاه نمی توانی چند نفرمثل خودت را پیدا کنی چون سازمان حفاظت دورتا دورت را گرفته وبه ویژه با آموزش مستمر، فکرت را کنترل می کنند ولی همین نسل است که سرانجام با مردم همراه خواهد شد و در قد م های بعدی قیام از سپاه جدا خواهد شد.» سینا ساکت می شود تا چایی اش را بخورد.ـ&lt;br /&gt; سینا نکات مهم مصاحبه را به خاطرسپرده است. او همیشه حافظه خوبی داشت وخیلی خوب ازسیاست هم سردرمی آورد. به ساعت دیواری نگاه می کنم. نٌه صبح است. امرزو یکشنبه است و من چند تا قرار دارم که احتمالا تا ظهرطول بکشد. به سرعت شروع به خوردن شام شب قبل می کنم. سینا فنجانش را روی میز می گذارد و من به او نگاه می کنم. کمی فکرمی کند وادامه میدهد:« توی یکی دیگر ازنوارهای مصاحبه اش این مأموراطلاعات می گفت که سپاه بودجه اش را از راه قاچاق تآمین میکند، چون برای هزینه های سپاه نمی توانند مدام از حساب ذخیره ارزی بردازند. مثلا با پولی که از دولت می گیرند، نمی توانند هزینه های تروریستی سپاه قدس را تأمین کنند که برای انجام فعالیت های تروریستی اش درچند حوزه سیاسی و فرهنگی واقتصادی لازم دارد. مثلا برای اینکه سپاه قدس برود و درعراق رأی بخرد و نفوذ کند یا درافغانستان نفوذ یا دخالت کند یا کارهای تروریستی اش را پیش ببرد، یک حوزه مافیایی قاچاق دارند.قاچاق مواد مخدر وقاچاق ورود کالا و قاچاق عتیقه جات وقاچاق اسلحه دارند وبرای اینکه تمام این کارهای قاچاق به ویژه قاچاق اسلحه بدون مشکل پیش برود ، بالاترین مقامات سپاه را دررأس این مراکز مثل فرودگاه می گذارند. به غیر از فرودگاه، حوزه خلیج فارس ازمهمترین مراکز این فعالیت هاست، فرمانده نیروی دریایی را ازمقامات سپاه میگذارند تا این شبکه بدون مشکل و بدون بازرسی برای ورود کالای قاچاق به ایران یا برای خروج مواد قاچاق ازایران باشد و با مانعی برخورد نکند. فرمانده نیروی دریایی سردار سیاری  خودش مستقیم نظارت برقاچاق های حوزه خلیج فارس دارد. .... آسمان هم مال سپاه پاسداران است که تمام کالاهای قاچاقشان را از  راه های هوایی رد و بدل می کنند و عده ای نیروهای امنیتی با کارت ویژه سپاه وجود دارند که هیچکس اجازه بازرسی آنها را ندارد. یکبار که مأموران گمرک خواستند جلوی کارهای غیرقانونی سپاه را بگیرند، فرمانده سپاه دستور داد که دندانهایشان را دردهانشان بریزید ودر درگیری بین نیروهای سپاه و مأموران گمرک همین کار را کردند و با قدرت توی دهان گمرک زدند تا در کارهای غیرقانونی سپاه دخالت نکند.ـ&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;با شنیدن این اطلاعات اگرچه اظهارات یک مأمور فسقلی سپاه و مشتی از خروار است اما چنان چندشم می شود که ستون فقراتم می لرزند. این قدرت بنا شده برجهل وجنون وفساد به نام قدرت الهی بالای سرماست ومن وفرزند بیگناهم ومادران و پدران صدها زندانی و مردمی که جزقلب و وجدان های پاک خود چیزدیگری ندارند، جلوی زندان اوین رو در روی این قشون جهل صف کشیده ایم. چه خواهد شد؟ سؤالی است که دراین چند ماه هرکس هزار بارآن را ازخود پرسیده و کسی به درستی پاسخ نهایی را نمی داند اما امشب ما با تجمع و اعتراض خود، جان تعداد دیگری از بچه هایمان را نجات خواهیم داد وقدم های بعد را آینده مشخص خواهد کرد!ـ&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;قرارمان در برابر درب اصلی زندان اوین در ساعت 6 عصراست و من کمی زودتر می رسم. با وجود تاریکی شب &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;و سرمای هوا اما عده ای زیادی در برابر زندان جمع شده اند. به سمت محل تجمع مادران می روم و از دیدنشان احساس غرور می کنم. جمع زنده و فعالی که پرچم حق طلبی خود را با هشیار ی بر فراز تپه های اوین و تا فرو ریختن این دیوارها کوبیده است. درکنار این جمع شجاع و آگاه انسان از کوچگی خود به درآمده و به بزرگی جمع تکیه می کند. یکروز یکی از مادران گفت:« نباید بترسیم. نباید ناامید بشویم. حق با ما و خدا باماست.» دیشب حرف او ثابت شد و همه ما به چشم خود خدای خود را دیدیم. چه کسی فکر می کرد که چنین جمعیتی برای پشتیبانی زندانیان و فرزندان ما بیاید. آیا امشب هم خواهند آمد؟ نمی دانم و باید صبر کرد. خانواده ها و مردم  پلاکاردهایی با خود آورده اند. آزادی زندانی سیاسی! توقف صدور حکم اعدام ها و توقف اعترافات در زیر شکنجه و توقف محاکمات نمایشی و آزادی فوری و بی قید و شرط زندانیان سیاسی! با دیدن شجاعت های این مردم نمی دانم در زیر سقف کدام آسمان نفس می کشم. آیا این همان ایران دیروزاست که کسی از ترس نفس نمی کشید؟ نه تغییر کرده است و پشتوانه این تغییر همان حضور مردم است که با تجمع هزار نفر ه خود، خواسته اش را عملی و ممکن کرده است.ـ&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;امشب هم مثل دیشب عده ای در جنب وجوش هستند و کارهایی را سامان می دهند و به خصوص مراقب هستند کسی بهانه ای به دست زندانبانان ندهد. باز هم نماینده ای از خانواده های داغدار و مادران به داخل زندان رفته اند تا با یکی از مسؤلین زندان صحبت کنند. همه با اضطراب در انتظار بازگشت آنان هستیم و به درب  زندان چشم دوخته ایم. مادران باز می گردند و لبخند برلب دارند واطلاع می دهند که امشب نیز حدود 23 زندانی دیگر آزاد خواهند شد. همه با شادمانی برای آنها هورا می کشیم و با اشتیاق در انتظار آزادی زندانیان می مانیم. تا ساعت 7 شب صدها نفر به ما می پیوندند و محوطه جلوی زندان مملو از جمعیت است. زنداینان آزاد شده شب قبل به همراه خانواده های خود در میان جمعیت حضور دارند و مردم به دور آنان جمع شده اند و با کنجکاوی از آنان سؤال می کنند و زندانیان ازمقاومتهای قهرمانانه در زندان و از خاطرات خود برای خانواده ها و مردم صحبت می کنند. آنها از برخوردهای غیر&lt;/strong&gt; &lt;strong&gt;انسانی واز نقل و انتقالهای مستمر  از بندی به بند دیگر می گویند. یکی از آنها در سخنرانی کوتاه اما پرشوری می گوید:« تا رسیدن به آزادی هر ریسکی را به جان خواهیم خرید و آرام نخواهیم نشست.»ـ&lt;br /&gt;ادامه دارد&lt;/strong&gt;....&lt;br /&gt; بهمن ماه 1388&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;فوریه 2010&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2417825991331585993-5346536869204239104?l=malihehrahbari3.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://malihehrahbari3.blogspot.com/feeds/5346536869204239104/comments/default' title='Kommentare zum Post'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2417825991331585993&amp;postID=5346536869204239104' title='0 Kommentare'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2417825991331585993/posts/default/5346536869204239104'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2417825991331585993/posts/default/5346536869204239104'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://malihehrahbari3.blogspot.com/2010/02/blog-post.html' title='در برابر زندان اوین'/><author><name>maliheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10436782337004902018</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2417825991331585993.post-2858497191754887801</id><published>2010-02-16T06:14:00.000-08:00</published><updated>2010-06-13T10:29:32.171-07:00</updated><title type='text'>در برابر زندان اوین1</title><content type='html'>&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_qKnsJXu7NjE/TBUVaLw-SGI/AAAAAAAAATE/EU8kmuc0vBI/s1600/evin+6.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5482311660972427362" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 200px; CURSOR: hand; HEIGHT: 150px" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_qKnsJXu7NjE/TBUVaLw-SGI/AAAAAAAAATE/EU8kmuc0vBI/s200/evin+6.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;نوشته ملیحه رهبری&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;شب اشك ها و لبخند ها (1)1&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;در برابر زندان اوين&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;قسمت اول&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;نمی دانم چند روز یا چند هفته یا چند ماه است که این راه را می روم و می آیم. از گرمای جهنمی تیر و مرداد تا سرمای دی و بهمن، هر روز به جز جمعه ها کار من شده است؛ همین رفت وآمدها.ـ &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;هر روز صبح که هوا روشن می شود یک فلاسک چای و یک چیزی هم برای خوردن با خودم برمیدارم و بعد راه می افتم و می روم جلوی زندان اوین و هرشب که هوا تاریک است به خانه برمیگردم. باورم نمی شود که اینهمه روز و هفته و ماه و نیمی از سال گذشته است. اگر به خودم بود، دوام نمی آوردم اما الآن دیگر کارم شده است. مثل سابق و قبل از بازنشستگی ام درآموزش و پرورش که ساعت شش صبح از خواب بلند می شدم و می رفتم سرکارو عصر خسته وکوفته به خانه برمی گشتم. سی سال آزگار توی این مملکت خرابشده چطوری زندگی کردیم وچی کشیدیم بماند اما این آخرسری که بچه ام را هم به این آخوندهای هیولا بدهم که بکشند وبخورند، نه این دیگر برای سرشان خیلی زیاد است. روز و روزگارم شده است جنگ! ـ&lt;br /&gt;جنگ اعصاب، جنگ روحی و روانی بین بیم و امید، جنگ با مغول های وزارت اطلاعات آخوندی وگشتاپوهای جلوی درزندان اوین وجنگ برای نجات جان بچه ام وبقیه زندانی ها وجنگ فیزیکی با تن و بدن و قلب بیماری که فریاد می زنند:«ول کن! بس است.» ولی من ول کن نیستم. دو ساعت توی راه هستم تا به زندان برسم. نفسم بند می آید تا سربالایی را بالا برم و خودم را به در زندان برسانم. دم دراسم بچه ام را میدهم و بعد می روم پیش خانواده ها و منتظر می مانم. هرازگاهی ملاقات می دهند و همین امیدی است که دلم را به دیدن بچه ام روشن نگه داشته است. نمی خواهم که فکرکنند بچه ام بی صاحب است و بکشندش. یک هفته بعد از دستگیری پسرم، همسرم سينا تاب تحمل نیاورد وسکته قلبی کرد اما خوشبختانه نجات یافت ولی دیگر نتوانست مرا دراین راه یاری کند اما پشتیبان جمع ما و قیام مردم است. سهيل کوچکترین پسر ماست که بعد از انتخابات و در اعتصابات دانشگاه دستگیرش کردند. ازآنموقع تا حالا زندگی من چنان زیر و رو شده که پنجاه سال زندگی من یکطرف و این چند ماه یکطرف دیگر. نه به خاطر رنج وسختی های طاقت فرسایی که کمرجوان را میشکند، چه رسد به پیر، برعکس می خواهم بگویم که یک آدم دیگری شده ام. سی سال آزگار تحقیرها و توسری های این رژیم را تحمل کردم. جرآت نداشتم هیچوقت از حقم دفاع کنم ودر برابر تمام زورگویی هایش مثل بقیه کوتاه می آمدم، ولی حالا، ورق برگشته است. ما عوض شده ایم. ما آدم ها عوض شده ایم. بعد از کنار رفتن پرده های تقدس و فریبی که به دست خودشان پاره کردند، یک دورهٌ سکوت شکست و تحمل ذلت تمام شد و ورق برگشت. ما دل وجرآت پیدا کردیم که به آخوندها حرف آخرمان را بزنیم و بگوییم که گورتان را گم کنید و از این مملکت بروید، سی سال است که به تمام حقوق این ملت درپشت پرده تجاوز کرده اید ودیگر بس است؛ دست از تجاوز آشکار به جوانان ما بردارید. نمی ترسیم. نه توی خیابان و نه توی اتوبوس و نه توی تظاهرات و نه توی زندان و نه جلوی در زندان.آره من عوض شده ام و این آخرعمری نه فقط با همه سلول هایم از این سیستم مخوف دینی متنفرم و با آن می جنگم بلکه عشق جدیدی هم پیدا کرده ام. خانواده جدید و ملت جدیدی هم پیدا کرده ام. نیرویی که هر روز صبح تن خسته و بیمار مرا به میدان می کشاند. انگیزه ام بیش از تنفر وکینه و انتقام گرفتن ازوزارت اطلاعت آخوندی ونجات بچه ام،عشقم به این خانواده و این ملت نو است که روح مرا سرشار از امید کرده است. این جمعیت آگاه وآزاده، متحد ویکپارچه با هم و سرشار از محبت است و من در این محبت خدا را می بینم. خدایی که سی سال از من دزدیده شده بود و من آن را دوباره پیدا کرده ام. عشق به این حق طلبی است که مرا نه فقط شیفته ملتم کرده بلکه درگوش های دلم نیز نوای دلانگیز رستاخیز روحم را می شنوم؛سی سال مٌرده بودم وروح قیام مرا زنده کرده است، با آنکه پسرک معصومم قربانی شده ودر دست جلادان است اما نور خدایی امید برای تغییراین شرایط ناحق و ظالمانه در دل ما روشن شده و نورخدا را کسی نمی تواند فوت کند وخاموش کند!ـ&lt;br /&gt;تمام این جمعیت را به نام می شناسم. تمام خانواده های زندانیان را هر روز می بینم و تا آنجا که چانه ام قوت بده با تک تک شان سلام وعلیک می کنم وحرف می زنم وتمام خبرهای مربوط به داخل زندان و بقیه خبرهای مهم را رد و بدل می کنیم وتلاش می کنیم که پیک های بچه های داخل زندان باشیم وکارهای آنها را در بیرون زندان دنبال کنیم. مثلا به دادستانی می رویم واگرچه میدانیم بی نتیجه است اما فشار می آوریم. وقتی یکی از بچه ها دادگاه دارد، سریعا از اخبار یا نتیجه دادگاه همدیگر را با خبر می کنیم.&lt;br /&gt;رژیم هر روز چند نفر نفوذی به داخل جمعیت ما می فرستد که با اخباردروغ روحیه ما را خراب کنند و اراده مان را درهم بشکنند اما ما حواسمان جمع است. اخباراگرچه تلخ وغم انگیز هستند وسوزدل و آه ما را روانه آسمان می کنند اما ناامید نیستیم. باور کنید که ما تنهاییم وجز خدا کسی را نداریم اما از همدیگرناامید نیستیم وقول داده ایم که پشت وپناه همدیگر باشیم ومن این خانواده های دلسوخته اما آگاه ودلاور را چنان دوست دارم که هیچکس را مثل آنان تا به امروزدر قلبم راه نداده ام. الآن می فهمم که درگذشته قلب من کوچک بوده؛ جای خانواده و فرزندانم و زندگی ام وشغلم و حتی شاگردانم اما حالا خیلی بزرگ شده است؛ بزرگ به اندازه ای که ملت شریفم را درخود جای داده است. عشق بزرگی که سی سال پیش همه مردم را به هم نزدیک کرده و فاصله ها را از میان برداشته بود وما را یک دل ویک زبان کرده بود و همین عشق، انقلاب را پیروز کرد وخمینی همین عشق را نابود کرد.&lt;br /&gt;خمینی با اسلامش که هیستری تنفر وکینه و انتقام برای برگشت به قدرت قرون وسطایی مذهبی بود، تلاش کرد که از ملت ایران، امت اسلامی بسازد و ازکشور ایران، کشور اسلامی بسازد.ازهیچ قیمتی ازجیب ملت هم مضایقه نکرد تا بهشتی برای آخوندها وخودی ها ساخت وتاج حکومت شیعیتان را هم برفرق سرشان گذاشت و در طرف مقابل هم جهنمی از مرگ و جنگ و فقرو بیکاری واعتیاد و فحشا هم درست کرد که ملت ایران سی سال درآن سوخت وخاکسترش به جای ماند. اما قیام یکپارچه و اعتراضات به حق بعد از انتخابات، ما مردم را دوباره به هم نزدیک کرد و این نزدیک شدن به ما می گوید که جای این بهشت و جهنم درحال عوض شدن است، اگرچه این ظالمان آن را نمی فهمند! هنوز نمی فهمند!&lt;br /&gt;از روزی که دوجوان بیگناه آرش رحمانی و محمدرضا علی‌زمانی باگرفتن اعترافات دروغ ازآنها و با نمایشات تلویزیونی ناجوانمردانه به اعدام محکوم و به دارآویخته شدند و جلادان با وقاحت اعلام کردند که 9 نفر دیگر را هم اعدام خواهند کرد، خون ما از خشم به جوش آمد. همان شب یکی از مادرها به من زنگ زد وگفت که فردا عصر یعنی روز شنبه دهم بهمن ماه در برابر زندان اوین برنامه ویژه تجمع مادرها واعتراض به اعدام ها را داریم. باید مقاومت وپافشاری کنیم تا نتوانند اعدام کنند.ـ&lt;br /&gt;به زندان که رسیدم، تجمع بیسابقه ای دیدم. خانواده های زندانیان جلوی زندان بودند و جمعیت زیادی هم به حمایت و پشتیبانی خانواده های دستگیرشدگان ومادران عزادار آمده بودند. به تدریج جلوی زندان اوین چنان شلوغ شد که سابقه نداشت. خانواده ها خواسته هایشان را به مسؤلین داخل زندان داده بودند.آنها به اعدام ها اعتراض کرده وخواستار آزادی فوری و بدون قید و شرط زندانیان(دستگیرشدگان) و توقف اعدام ها شده بودند. حضور مردم معترض به اعدام دو زندانی چنان مؤثر بود که زندانبانان را به هراس انداخته بود. مسؤلین زندان اوضاع را از نزدیک کنترل می کردند و تظاهر به بی خبری کرده و از جمعیت می پرسیدند که چی می خواهید و اینجا چه کاردارید؟ جمعیت جواب می داد:« آزادی زندانی سیاسی!» یکبار پدری که خونش به جوش آمده بود، رفت جلو و گفت:« شما توی زندان چه کار می کنید؟ شرم نمی کنید که با شکنجه و با زور وبا فریب با گرفتن اعترافات دروغ، بچه های مردم را جلوی دوربین تلویزیون می آورید و بعد هم به دارآویزان می کنید؟ دست از فریب ملت بردارید. آمده ایم تا بچه هایمان را پس بگیریم. آمده ایم جلوی اعدام ها و محاکمات فرمایشی را بگیریم. برو به مسؤل بالاترت بگو که بچه های بیگناه ما را همین امشب باید آزاد کنید!» مردم برایش دست زدند و شعار دادند:«کاوه! کاوه!..» صحبت هایش داغ دل همه را تازه کرده بود و با وجود سوز و سرمای کشنده زمستان اما اراده کردیم که به تحصن ادامه دهیم تا مانع ازاعدام بقیه زندانی ها بشویم. منتظر ايستاده بودیم تا ببینیم چه خبر می شود که یکی از مسؤلین زندان آمد و گفت:«تعدادی از زندانیان امشب آزاد خواهند شد، بروید به خانه هایتان.» حرفش را باور نکردیم. تصمیم خودمان را گرفته بودیم که پایداری کنیم. باوجود تاریکی هوا اما جنب وجوش مردم فراوان بود وعده ای مستمردرحال رفت وآمد درمیان خانواده ها وجمعیت معترض بودند و با هشیاری چنان نظم وبرنامه ای برقرار کرده بودند که بهانه ای به دست مأمورین امنیتی ندهند. در دلم به هوش وتوانایی و روحیه ایرانیان درغلبه کردن برشرایط سخت آفرین می گفتم. از خودم می پرسیدم که این مردم قبلا کجا بودند؟ این قدرت و توانایی و مردم دوستی می تواند ایران راگلستان کند. یک عده آتیش روشن کرده بودند.درآن سوز وسرما رابطه مردم با هم چنان گرم بود که به عمرم یک چنین شب وچنین جمعی ندیده بودم. انبوه جمعیت نزدیک به بیشتر از هزارنفر می رسید.ـ&lt;br /&gt;مأموران امنیتی برای ایجاد رعب و وحشت با خودروهای خود از میان خانواده ها و مردم تجمع کننده عبورمی کردند. چند تایی از نیروهای اطلاعاتی و لباس شخصی هم به میان جمعیت آمدند. ولی خانواده ها بدون توجه به حضور آنها به تجمع واعتراض خود ادامه دادند و با پایداری خود در شب سرد وسخت زمستانی، نشان می دادند که برای آزادی کردن فرزندان خود ودیگر زندانیان سیاسی مصمم هستند. ساعت هفت شب تعداد جمعیت به حدی زیاد بود که از قسمت پایین تا درب اصلی زندان اوین مملو از مردم بود. بیشتر از هزار نفر درمقابل زندان اوین آمده بودند و همینطور بر تعداد آنها افزوده می شود. قرار بود که این تجمع تا نیمه های شب ادامه پیدا کند. بعضی از مادران دست نوشته هایی در دست داشتند که بر روی آن نام مادر زندانی وعزادار نوشته شده بود "پروانه مداح راد آزاد باید گردد!" با بالا گرفتن صدای اعتراض مردم در مقابل زندان اوین، زندانبان چنان وحشت زده شده بودند که یکی از مسؤلین زندان دوباره به نزد خانواده های دستگیر شدگان آمد وگفت که قرار است امشب 23 نفر از دستگیر شدگان در تظاهرات آزاد شوند. منتظر ماندیم ودلشوره داشتیم. نگرانی درچهره همه به وضوح خوانده می شود. دقایق سرد به همراه سوز کشنده ای که تا مغز استخوان نفوذ میکرد، به کندی می گذشتند. تا اینکه ناگهان سر وصدایی بلند شد وگفتند که چند زندانی آزاد شدند. انگار که بمب منفجر شده باشد، ناگهان گرمای عجیبی به وجود آمد. دویدن خون تندي دررگهایم را حس می کردم. یک عده به جلو دویدند و یک عده از خوشحالی فریاد می کشیدند و صدای سوت وهلهله و حتی صلوات فرستادن، تمام فضا را گرفته بود. احساس شوق عجیبی داشتم.گویی که باری از روی قلب دردمندم برداشته شده بود. با چالاکی به سمت در زندان دویدم. زندانی های آزاد شده دو خانم بودند. یک دختر جوان و لاغر با قامتی بلند و نفر دیگر خانم میانسالی بود. هردو ازدیدن جمعیت شگفت زده شده بودند. دختر جوان با صدایی که ازشوق می لرزید،فریاد می زد:«درود برشما! درود!..» او از تلاش و فداکاری مردم به خاطر آزادی زندانیان و از حضورآنها در این شب سرد زمستانی تشکر و قدردانی کرد. سپس بر زمین زانو زد و با خوشحالی خاک پاک ایران زمین را بوسید. بوسه او برخاک، چنان عواطف جمعیت را برانگیخته بود که همه گریه می کردند.&lt;br /&gt;خانواده این دو زندانی پیش آمدند وآنان را درآغوش گرفتند. صدای گریه شادمانی مادر دخترجوان چنان بلند بود که قلبها را درسینه به لرزه انداخته بود.ـ&lt;br /&gt;تصورچنین شادمانی بزرگی درسرمای کشنده شب زمستانی و در برابر درب زندان مخوف اوین برای من غیرقابل تصور بود. پس از مدتها غم و رنج احساس شادي می کردم. تلخ رنجی که جانم را پٌرکرده بود، جای خود را به شیرینی و مبارکی میداد. شاد بودم و با اشیتایق درانتظار آزادی بقیه بودم. همانجا درکنار در منتظرماندم. آرام اشک می ریختم. چون می دانستم که پسر من درمیان آزاد شدگان نخواهد بود اما جانم نیازمند نوشیدن شربت شوق آزادی ونجات جان دیگر زندانیان بود.ـ&lt;br /&gt;دوباره درب سنگین وسیاه زندان بر روی پاشنه چرخید و باز شد و از میان دو لنگه آن به ناگاه جوانی چون پرنده به بیرون پرید. صدای فریاد شادمانی او مثل بمبی در فضا منفجر شد. دریک لحظه مردم هجوم آوردند وپرنده آزاد شده بر فراز دست ها درهوا می چرخید. بعد از او، زندانی بعدی و همچنین نفر دیگر آزاد شدند.زندانی ها چند تا جوان بودند که مردم آنها را بر سر دستان گرفته بودند و جمعیت انبوه فشار می آورد تا به چشم خودش آزادی آنها را ببیند.آزادی آنها قیمت چند ماه تحمل رنج وسختی ما درجلوی زندان اوین و به ویژه قیمت حضور مردم در این شب سرد کشنده زمستانی بود.آزادی آنها پیروزی برای همه بود! جمعیت راه باز کرد تا خانواده ها پیش بیایند و زندانی شان را درآغوش بگیرند، به ناگاه جمعیت ساکت شد. لحظه عجیبی بود. لحظه غیرقابل وصفی که همه ما را به گریه انداخته بلند بود. تقریبا همه گریه می کردیم. زندانی ها خوشحال بودند و برای دقایقی درآغوش مادران دردمند خود فرورفتند. جوانی که اول آزاد شده بود، پیش آمدودر برابر جمعیت قرارگرفت وبا صدایی بلند گفت:« درود برشما! درود برآگاهی وپایداری وهمراهی شما که از حق ملت و ازحق حیات فرزندانتان دفاع کردید. پایداری وحضورشما درپشت درهای بسته زندان، دستهای بسته ما را از بند باز کرد و دستان باز بازجوها را برای جنایت بیشتر بست. درود بر شما مردم غیور که با پشتیبانی و با حضور وبا اعتراضتان در برابر زندان، آزادی ما را میسرکردید. این پیروزی برشما مبارک باشد و به امید رسیدن به سرمنزل نهایی قیام و برقراری عدالت و دموکراسی ، پایدار و متحد باشیم.» سخنرانی کوتاه و پٌرامید او چنان مؤثر بود که همه هیجانزده شده بودیم و با صدای بلند فریاد می زدیم و شعارمی دادیم. بعد از او پسر(شاعر) جوانی پیش آمد وشعری را که درهمبستگی مردم با زندانیان قهرمان سروده بود، با صدایی که از سرما و از هیجان می لرزید، خواند. شعر او چنان مؤثرو تکان دهنده بودکه بی اختیار قلب در سینه می لرزید واشک از دیده ها مثل باران می بارید. در گرمای شعر شاعر جوان، احساسات غرورآفرین و ملی ما روح تازه ای به خود گرفته بود. تأثیر کلام زیبای اوجان تازه ای در تن های خسته و سرما زده ما دمیده بود. شعر او فوران احساسات انباشته شده در سینه های ما بود که در قالب کلام او به خوبی وصف شده بود. بعد ازشعرخوانی او چند تن از مادران پیش آمدند وچند کلامی صحبت کردند. چشم های همه پر ازاشک شوق بود. یکی از مادران با آنکه گریسته بود وصدایش میلرزید اما رو به جمعیت گفت:« باید شاد باشیم و بخندیدیم تا بدانند این زندانی کردن ها، ما را و ملت را از پای در نمی آورد وما مصمم به بازپس گرفتن حقوق انسانی وهرآنچه که در این سی سال ازدست داده ایم، می باشیم.» جمعیت برای او ابراز احساسات کرد.ـ&lt;br /&gt;با آنکه مأموران زندان مکرراز مردم می خواستند که به خانه های خود برگردند اما همه مصمم بودند که به پایداری خود ادامه دهند. این پایداری مؤثر بود و آزادی زندانیان دردسته های کوچک همچنان ادامه داشت تا ساعت ده و نیم شب 23 زندانی دیگر آزاد شدند وبا آزادی هریک ازآنها فریاد شادمانی جمعیت بلندتر و بلند تر می شد، گویی که بیست و سه 23 بار گلوله های توپ شادی در فضا شلیک شده باشد. با آزادی هردسته از بچه ها عده زیادی با تلفن های همراه خود زنگ میزدند وخبرمسرت بخش آزادی بچه ها را به گوش دوستان وآشنایان می رساندند. پس از تحمل ماه ها رنج و اندوه وغم، شکوفه های لبخند به رنگ وبوی گل یخ که از میان برف ها میروید، در محفل عاشقانه مادران قهرمان شکفته بود وعطرافشانی می کرد. پس از ماه ها تحمل رفتار تحقیرآمیز زندانبانان، گویی که ما یا فرزندانمان مجرم هستیم، حالا این طرف مقابل بود که می شکست و با آزادی فرزندانمان افتخار وغروراز آن ما بود. آیا برای آنها عبرتی خواهد بود که به خود آیندو صدای انقلاب مردم را بشنوند؟&lt;br /&gt;سجده آزادی آن دختر جوان برخاک، چنان پاک بود که زندانبانان تاب دیدنش را نیاوردند و روی خود را برگرداندند و به داخل زندان رفتند! شب اشک ها و لبخندها بود! شبی که قلب های ما درسینه بیش از تمام عمرمان لرزیده بود. ما با معجزه همین قلب های خود و با دستان خالی اما با پشتیبانی فداکارانه مردم ادامه خواهیم داد.ـ&lt;br /&gt;همه خوشحال بودیم وبه دور زندانیان آزاد شده حلقه زده بودیم وقرار برای روز بعد را گذاشتیم. شب سرد زمستانی را با پیروزی حق برباطل پشت سرنهاده بودیم. فردا را درپیش روی خود داشتیم. اراده کرده بودیم که از فردا نیز روزپیروزی بسازیم.ـ&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;...ادامه دارد &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;یازدهم بهمن ماه 1388&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2417825991331585993-2858497191754887801?l=malihehrahbari3.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://malihehrahbari3.blogspot.com/feeds/2858497191754887801/comments/default' title='Kommentare zum Post'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2417825991331585993&amp;postID=2858497191754887801' title='0 Kommentare'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2417825991331585993/posts/default/2858497191754887801'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2417825991331585993/posts/default/2858497191754887801'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://malihehrahbari3.blogspot.com/2010/02/1.html' title='در برابر زندان اوین1'/><author><name>maliheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10436782337004902018</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_qKnsJXu7NjE/TBUVaLw-SGI/AAAAAAAAATE/EU8kmuc0vBI/s72-c/evin+6.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2417825991331585993.post-1387639650969386874</id><published>2009-12-16T02:06:00.001-08:00</published><updated>2009-12-16T02:07:25.429-08:00</updated><title type='text'>نوشته ها و یاداشتها. وبسایت ملیحه رهبری</title><content type='html'>&lt;div&gt;&lt;a href="http://www.persiancultures.com/AboutPersianCultures/PersianCultureS.com-Yalda&amp;amp;Christmas.gif"&gt;&lt;img style="MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 150px; FLOAT: left; HEIGHT: 150px; CURSOR: hand" border="0" alt="" src="http://www.persiancultures.com/AboutPersianCultures/PersianCultureS.com-Yalda&amp;amp;Christmas.gif" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://www.persiancultures.com/AboutPersianCultures/PersianCultureS.com-Yalda&amp;amp;Christmas.gif"&gt;&lt;img style="MARGIN: 0px 0px 10px 10px; WIDTH: 150px; FLOAT: right; HEIGHT: 150px; CURSOR: hand" border="0" alt="" src="http://www.persiancultures.com/AboutPersianCultures/PersianCultureS.com-Yalda&amp;amp;Christmas.gif" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;a href="http://www.persiancultures.com/AboutPersianCultures/PersianCultureS.com-Yalda&amp;amp;Christmas.gif"&gt;&lt;/a&gt; &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2417825991331585993-1387639650969386874?l=malihehrahbari3.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://malihehrahbari3.blogspot.com/feeds/1387639650969386874/comments/default' title='Kommentare zum Post'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2417825991331585993&amp;postID=1387639650969386874' title='0 Kommentare'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2417825991331585993/posts/default/1387639650969386874'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2417825991331585993/posts/default/1387639650969386874'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://malihehrahbari3.blogspot.com/2009/12/blog-post.html' title='نوشته ها و یاداشتها. وبسایت ملیحه رهبری'/><author><name>maliheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10436782337004902018</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2417825991331585993.post-8456403246203205053</id><published>2009-06-28T15:33:00.000-07:00</published><updated>2009-06-28T15:42:38.442-07:00</updated><title type='text'>عقرب زرد</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt; &lt;span style="font-size:130%;color:#000000;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;عقرب زرد&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000000;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;فتانه خیلی کم حرف می زد. شاید این امر به دلیل کار زیادی بود که او درخانه داشت. آنروزها من از بیمارستان آمده بودم و او چند روزی برای کمک کردن به نزد ما آمد.  جمعیت ما زیاد بود و نزدیک به ده نفر دریک آپارتمان بودیم و فتانه فرصت سر خاراندن هم نداشت. ولی چند روز بعد ناگهان همه چیز تغییر کرد و فقط من و او و سه بچه کوچک درخانه باقی ماندیم. دوستان  ما همه رفته بودند؛ حتی همسران ما. کمبودشان آپارتمان را سوت و کور کرده بود اما خوشحال بودیم که آنها  به جای امن و امانی رفته اند و حدس می زدیم که به کردستان رفته باشند و می دانستیم  که به این خانه دیگر باز نمی گردند و آرزو می کردیم که جان سالم از تورهای بازرسی به در برده باشند.&lt;br /&gt; بعد از یک هفته حال من بهتر شد و توانستم ازتخت پایین بیایم و سعی کردم به نوعی به  فتانه در کارهای خانه کمک کنم. به  نظرم این موضوع باعث شد که او فرصتی پیدا کند تا ما کمی با یکدیگرحرف بزنیم. در این چند روز او هیچ صحبتی با من نکرده بود، فقط نام مستعارش را می دانستم و دلیل آن هم برایم روشن بود. هردو ما از حرف زدن پرهیز می کردیم. همه زندگی ما اطلاعات بود وهرکلمه حرف لو رفتن این اطلاعات بود.آگاهانه دهان های خود را بسته بودیم. با دستگیری وشکنجه یک قدم فاصله داشتیم و بهتربود که هیچ اطلاعاتی نداشته باشیم و به اصطلاح  پاک باشیم. اما درطول یازده ماه گذشته آنقدرحوادث فشرده و به غایت دردناک  برما گذشته بود که  مثل هرآدمیزادی نیاز به حرف زدن یا درد دل کردن با کسی در ما قوت می گرفت ومی خواستیم بار سینه های  سنگین خود را کمی سبک کنیم. شاید به همین دلیل بود که بی اختیار به خود اجازه دادیم که حرف کم ضرری برای گفتن پیدا کنیم. نخست فتانه بود که جرأت کرد و سرصحبت را باز کرد. نمی دانم چرا آنچه اوگفت، چنان باعث حیرتم شد که در خاطرم باقی ماند. آنچه اوگفت هیچ ربطی به موضوعات با اهمیتی نداشت که درآن ایام فکر ما درگیرآن بود و بالعکس وحتی به ظاهر یک موضوع کاملا بی ربط و بی اهمیتی بود که در بین ما کمترکسی درباره آن حرف می زد. اما فتانه به طورجدی و حتی با هیجان از یک خواب عجیب خود برای من صحبت کرد. من هیچوقت خواب نمی دیدم یا بهتر است بگویم که هیچوقت خواب هایم درخاطرم نمی ماندند و اگر هم کابوس یا رؤیایی می دیدم، معنایی درعالم واقع نمی یافتند و به همین دلیل اعتقادی به خواب نداشتم. دراطراف من هم کسی به خواب یا رؤیا یا تعبیر آن اهمیتی نمی داد. نسلی بودیم که سعی می کردیم روشنفکریا انقلابی رفتار کنیم و خیلی متفاوت از نسل های پیشین خود یا مردم عادی فکرکنیم واز این قبیل صحبت ها فاصله جدی بگیریم. اما نمیدانم چرا به خود اجازه دادیم درباره خواب حرف بزنیم! شاید چون امیدهای بسیاری... در قلب ما پرپر شده بودند و شاید از دنیای واقعیت ها وقانونمندی های تلخ آن ناامید شده بودیم، شاید نیاز به معجزه داشتیم و از اینرو به دنیای خواب یا رؤیا وچه بسا پیشگویی های آن علاقه یا توجه نشان دادیم. به هرحال  فتانه ازیک خواب عجیب خود برای من صحبت کرد. جالب این بود که خودش تعبیر خوابش را کشف کرده بود و می گفت که بعد از سه سال امروز به روشنی پیام خوابم را می فهمم. کاش همان شبی که این خواب را دیدم، معنی آن را هم می فهمیدم و آنوقت می توانستم  کاری یا ممانعتی بکنم تا امروز پیش نیاید و اینهمه عزیزان ما کشته نشوند. من ازصحبت های او کنجکاو وعلاقمند به فهمیدن خواب او شده بودم اما سؤالی نکردم و فتانه را راحت گذاشته بودم تا داستان را مطابق میل خودش تعریف کند. چون اگر این موضوع صحبت زود تمام می شد ما مجبور می شدیم، سکوت کنیم. قبل ازآنکه او داستان خواب خود را بگوید، لحظه ای مکث کرد. عجیب بود که دریک لحظه هر دو با هم آه بلندی کشیدیم. نگاهی به یکدیگر کردیم اما چیزی نگفتیم. فتانه گفت:« روزهای آخرانقلاب(57) بود و فرشید(برادرش) هنوز زندان بود. من کار و درسم هر دو را ول کرده بودم و با نامزد فرشید، هر روز جلوی در زندان اوین بودیم و بعضی روزها هم برای تماس با وکلای زندانیای سیاسی به کانون وکلا می رفیتم. فرشید در دوران دانشجویی با دختری همفکرخودش نامزد شد اما یک ماه بعد دستگیر و بعد هم به حبس ابد محکوم شد اما نامزدش به دلیل همفکری با فرشید وفادار به او باقی ماند و حالا هر روز برای نجات او تلاش می کرد. ما باور نمی کردیم که زندانیان سیاسی آزاد شوند اما آزاد شدن چندتایی باعث امیدمان شده بود. هر روز یک خبرتازه یا شایعه ای بر سرزبان ها بود و هیچ کس نمی دانست که آیا انقلاب پیروز خواهد شد یا نه؟ آیا همه زندانیان سیاسی آزاد خواهند شد یا نه؟ همیشه دلم می خواست از فردا خبر داشته باشم. ته دلم هیچ اعتمادی به خمینی نداشتم و انقلاب را حق کسانی می دانستم که  مبارزه کرده بودند و مثل فرشید در زندان بودند و می خواستند دیکتاتوری شاه را سرنگون کنند. اصلا به این شیوه سرنگونی شاه با راهپیمایی خیلی شک داشتم اما  هر روز تظاهرات بود و هر روز کشته و مجروح و هر روز دستگیری! مردم در صحنه بودند و ما هم به دنبال توده ها راه افتاده بودیم و نمی فهمیدیم چه کار می کنیم وچرا می گوییم خمینی رهبر! درحالیکه اساسا رهبری مبارزات در قرن بیستم به نیروهای پیشتاز انقلابی تعلق داشت و باور و امید ما هم برای یک آینده روشن به مبارزان پاک واز جان گذشته و به زندانیان سیاسی مان بود. آنها علم و تجربه مبارزات معاصر را داشتند و می توانستند انقلاب را بعد از سرنگونی به سمت ساختاری نو رهبری کنند اما خبری از آزادی زندانیان سیاسی نبود. برخی از دستگیرشدگان در تظاهرات آزاد می شدند. شایعات زیاد بود و حتی وکلای زندانیان سیاسی می ترسیدند که با بحرانی تر شدن اوضاع ، ساواک دست به کشتار زندانیان سیاسی بزند. همه نگران بودیم واکثرا بعد از پایان تظاهرات، عده زیادی جلوی زندان اوین می رفتیم و خواستار آزادی زندانیان می شدیم. روزهای پٌرتب و تابی بودند. حوادث مثل سیلی بودند که به راه افتاده بود و کسی قادر نبود جلوی آن را بگیرد. هرشب به این موضوع فکر می کردم که فردا چه خواهد شد؟ دلم می خواست از فردا با خبر بودم! دلم می خواست که از سرنوشت انقلاب با خبر باشم. هر روز یک اتفاق تازه ای می افتاد. فشار مردم وخواسته آنان برای آزادی زندانیان چنان بالا بود که بالآخره فرشید هم از زندان آزاد شد. درآن لحظه من احساس عجیبی داشتم؛چنان خوشحال و سبک شده بودم که احساس می کردم، یک کوه سنگین از روی دوشم برداشته شده است. دیر وقت بود و فرشید را به سرعت به خانه آوردیم. چه شبی بود! غیرممکن؛ ممکن شده بود. شادی ما سقفی نداشت. دست می زدیم. سرود انقلابی می خواندیم وهرکس یک کاری می کرد و این وسط مامان بر سر فرشید و نامزدش نقل و سکه می ریخت.آزادی فرشید یک جشن پیروزی بود که امید ما را به پیروزی انقلاب صد چندان کرده بود. تمام سلول های من سرشار از شادی بودند. گریه خوشحالی مامان قطع نمی شد. فرشید از زندان آزاد شده بود. آنشب با وجود حکومت نظامی اما خیلی ها خودشان را به خانه ما رساندند وتا صبح جشن داشتیم. به نظرم که آنشب حتی ستاره های آسمون در بالای حیاط خانه ما از خوشحالی می رقصیدند.  مجموعه اتفاقات مربوط به انقلاب تا آزادی فرشید چنان برق آسا بود که من نمی توانستم اینهمه سعادت را باور کنم.   &lt;br /&gt;آنشب احساس میکردم آرزوی رسیدن به آن فردایی را که دلم می خواست، محقق شده است. فردا رسیده بود! شاید تا پیروزی نهایی هم چند قدم بیشترفاصله نبود. اما دلشوره و اضطراب عجیبی به خاطر فرشید داشتم. حکم زندان فرشید حبس ابد بود به همین دلیل آزادیش را باورنمی کردم و می ترسیدم که این آزادی چند روز یا چند شب بیشتر نباشد و دوباره شاه وساواک براوضاع مسلط شوند و دیر یا زود بیایند و فرشید را دستگیر کنند و با خودشان ببرند. خاطره بار اولی که ریختند و کتکش زدند و به دستانش دستبند زدند، به طور وحشتناکی در خاطرم هنوز زنده بود. انگار که  دلم می خواست یکجوری ازخطرها با خبر باشم و بتوانم جلوی آن را بگیرم. دلم می خواست از فردا با خبر باشم. دلم می خواست حتی بدانم که سرنوشت انقلاب چه خواهد شد؟&lt;br /&gt;همانشب با فرشید حرف زدم. به فرشید و گفته های او مثل گفته های یک پیغمبر ایمان داشتم.او به پیروزی انقلاب خوش بین بود اما گفت که  برنده این انقلاب نیروهای انقلابی نخواهند بود زیرا رهبری انقلاب در دست نیروهای انقلابی نیست. این حرف او مرا شوکه کرد. اما موضوعی را برای من روشن کرد. من تردید داشتم. راستش به آقای خمینی تردید داشتم. رهبری انقلاب را حق کسانی می دانستم که حداقل ده سال به خاطرآن زندان کشیده بودند اما حالا خمینی از راه رسیده و رهبرانقلاب شده بود. در همه تظاهرات و راهپیمایی ها آخوندها وبازاری ها جلو بودند و مردم دنبال آنها و ماهم به دنبال مردم. کار برعکس شده بود. سراز این معادله پیچیده در نمی آوردم. با خود فکر می کردم که چه خواهد شد؟ دلم می خواست که از فردا خبر داشته باشم. همان شب یک خواب عجیبی دیدم. خوابی که هیچوقت معنی آن را نفهمیدم تا همین چند روز پیش که به اتاقم رفتم. دلم می خواست با خودم خلوت کنم و به فرشید فکر کنم. راستش گریه کردم. به خاطردو تا بچه کوچکش که یتم شده اند، گریه کردم.  سه سال قبل را به خاطر می آوردم، شب آزادی او و همان شبی را که ستاره ازآسمان ونقل از هوا برسر فرشید می بارید وحالا فرشید دیگر وجود نداشت. چرا برای آزادیش آنقدر شادی کردیم اگر درزندان باقی مانده بود، بهتربود زیرا حداقل تا ابد زنده بود و به ملاقاتش می رفتیم و می دیدیمش  و حالا...هیچ! راستش ازهمان شبی که او از زندان آزاد شده بود من نتوانسته بودم این سعادت را باورکنم. شاید احساسات عمیق من نسبت به او وشایدهم ضمیرباطن من از ابتدا هشیاربود. حتی ضمیر باطن من با خوابی که آنشب دیدم به من هشدار داده بود.&lt;br /&gt;با کنجکاوی از فتانه پرسیدم:« چه خوابی دیده بودی؟»&lt;br /&gt;فتانه با همان لحن هیجانزده ادامه داد:« فکرمی کنم که سه سال قبل من امروز را درخواب دیده بودم. همانشب که فرشید از زندان آزاد شد. من در خواب دیدم که فرشید از زندان آزاد شده است و ما بی نهایت خوشحال هستیم. همه به دور فرشید در اتاق نشسته بودیم و او برای ما صحبت می کرد و ما با علاقه به او گوش می دادیم که ناگهان یک عقرب خیلی درشت و سیاه دراتاق پیدایش شد. همه ترسیدیم و از جای خود پریدیم و یکدفعه پراکنده شدیم. هرکسی دوید وچیزی پیدا کرد وآورد تا عقرب را بکشد. لنگه کفش یا پاره آجری و... به کمک هم عقرب را کشتیم اما ناگهان از درون آن عقرب سیاه یک عقرب سفید خیلی بزرگ بیرون آمد. همه از تعجب خشکمان زد. مات و مبهوت عقرب سفید را نگاه می کردیم. حتی عقلمان نرسید که آن را بکشیم ومن چنان ترسیده بودم که از خواب  پریدم و با خودم فکر کردم که در اثر هیجانات و دلهره های شب قبل این خواب را دیده ام و بعد هم آن را فراموش کردم اما امروز بعد از سه سال، می فهمم که آن عقرب سفید که ما او را نکشتیم، همان خمینی بود. چه کسی می توانست تصور کند که خمینی یک عقرب خطرناک و کشنده مثل شاه است رنگ سفید وتقدس ظاهری او ماهیت پٌر زهرباطنش را از همه پنهان می کرد.»&lt;br /&gt;فتانه ساکت شد. من به فکر فرو رفته بودم. به عقرب سفیدی فکر می کردم که پٌر از زهر بود و تمام زندانیان سیاسی و موج نیروهای جوان وفعال سیاسی را نیش زد وکشت. درآن روزهای اول انقلاب، هیچکس! حتی رهبران نابغه وتحلیل گران صاحب نام سیاسی و صاحبان خرد درآن روز، چنین تصوری از خمینی نداشتند اما ضمیر باطن پاک و ساده و عاشق یک خواهر بر برادرش به آسانی از آینده خبر داده بود. درست و دقیق هم گفته بود. افسوس که نمی توان خواب یا رؤیا یا زبان ضمیر باطن را جدی گرفت یا آن را باور کرد و یا مثل عهد عتیق و خواب های حضرت یوسف، ازطریق آن پیشگیری برای حوادث آینده کرد!&lt;br /&gt;آنروزصحبت ما در اینباره پایان یافت و طبعا نیز به دنبال آن دوباره سکوت بین ما برقرار شد. اتفاقا همان شب فتانه از پیش من رفت و ندانستم به کجا رفت. خوشبختانه چند ماه بعد اورا در مناطق آزاد شده آنروزدر کردستان دیدم. با دیدن او بی اختیار به یاد عقرب سفید و مقدسی افتادم که روز وشب نیش خود را برتن پاک جوانان و زنان و مردان آزاده فرومی کرد و به گونه ای دردناک آنان را می کشت واندوه ملی و عمیقی بر روح و روان ملت به جا نهاده بود. اما وجود مناطق آزاد شده به مثابه یک رستاخیز و امید دوباره بود. کردستان با شکوه بود و دیدن انبوه یارانی که خود را به سلامت به مناطق آزاد شده رسانده بودند و دیدن مقرهای نظامی نیروهای پیشمرگه، دیدن شور وشعف وحیات سرزنده انقلابی واحیای مجدد آن روح به یغما رفته انقلابی بشارت یک بهشت واقعی اما کوچک و ناپایدار بود.&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;سی سال گذشته است. سالهای سیاه یکی پس از دیگری آمدند و گذشتند. عقرب سفید هم مٌرد و از خاطرها رفت اما تخم های خود را درهمه جا پراکند، به گونه ای که هیچکس نتواند روز وشبی را حتی درخواب و رؤیاهای خود بدون رعب و وحشت و ترس از نیش و زهر حکومت عقربیان به سر ببرد. به نظر می رسد در سرزمینی که مردم آن سی سال پیش برای سعادت و بهروزی انقلاب کرده بودند، امیدی برجای نمانده باشد.&lt;br /&gt;بر روی کمد کوچکی که درکنار دیوار اتاق است، یک قاب عکس قراردارد.عکسی از کوه های بلند دربند وکوهنورد جوانی که بر فراز قله توچال ایستاده است. اوعرقگیری آبی برتن دارد و بادگیری سبز که به دور شانه خود افکنده است و کیسه خوابی که به کوله پشتی اش آویخته است. لبخند شاد و پٌر امیدی برلب دارد وآزادگی خود را با فتح قله توچال به نمایش نهاده است. او خیلی جوان است، حدود بیست و دو سال دارد وافسوس که بیشتر از بیست و دوسال هم زندگی نکرد. در راه سعادت و بهروزی مردم ایران جان خود را از دست داد.هربار که از کنار عکسش(برادرم) می گذرم یا هرباری که برایش شمعی روشن می کنم، درپاسخ به لبخند او با اطمینان می گویم:« مگرنه آنکه تو برای سعادت و بهروزی خلق کشته شدی، پس باید مردم ایران مثل مردم بسیاری دیگر از کشورهای جهان به سعادت و بهروزی دست یابند. باید خون پاک شما حتی پس از سی سال ثمرات خود را به بارآورد. آزادی  و بهروزی مردم ایران امری ممکن است پس باید که تحقق پذیر باشد.؛ باید ایمان داشت، اگرچه هیچ نشانی از این ایمان دیده نمیشود، هیچ نشانی! اما مردم ایران سعادتمند خواهند شد زیرا خدا هست! زیرا روح خدایی تو و روح آن صدهزارجوان پٌرشورو پاک دیگر زنده است! پس باید به فرا رسیدن روز بهروزی و سعادت مردم ایران ایمان داشت!»&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;در برابر تلویزیون نشسته ام وفکر می کنم که دراین روزها هرکسی که ایرانی است چه درداخل یا خارج ایران در برابر تلویزیون نشسته است و با شگفتی و حیرت به شعبده بازی ای که خامنه ای برای شرکت مردم درانتخابات به راه انداخته است، نگاه می کند. برای نخستین بار دو جناح از مؤمنین به جمهوری اسلامی در برابریکدیگر نشسته اند و پرده از روی جنایات وکشتار و سرکوب مردم ، از دزدی وغارت اموال خلق، ازبی لیاقتی و فریبکاری یکدیگر و... برمیدارند. هریک آن دیگری را به اجحاف درحق مردم متهم می کند. حقایق تلخ سیاسی که تا به امروز اسرار الهی نظام خمینی و خامنه ای     بودند، برملا می شوند. نقاب ازچهره عقرب های سفید افتاده است. حکومت سی ساله به کوزه زهری می ماند که از درون آن چیزی جز تلخی تراوش نکرده است. پس از سی سال، سرکوزه زهر بازشده است و اندکی از زهر آن بر روی زمین ریخته است. حقایق آشکار شده چنان سنگین هستند که خواب را ازچشم بسیاری ربوده اند. نخستین جرقه زده شده است. چه خواهد شد؟ پس از این اعترافات فردا چه خواهد شد؟ فردا!&lt;br /&gt;طوفان انقلاب دوباره در راه است و اضطرابی آشنا چنان برجانها چنگ افکنده که یاد و خاطره سی سال قبل را در ضمیرها زنده کرده است. &lt;br /&gt;هراسناک هستم. نیمه شب کابوس این نظام دوباره به سراغم می آید.  برروی دیوارهای روشن وسفید اتاق عقرب زردی را به خواب می بینم. پس ازعقرب سیاه و عقرب سفید، عقربی زرد(مظهرفریب یا نفرت) از راه رسیده است. چنان وحشت زده هستم که اختیارهرحرکتی از من سلب شده است. نمی دانم برای کشتن عقرب چه وسیله ای باید بردارم. چشمانم را می بندم. با تمام قوا فریاد می زنم. عقرب! عقرب! فریاد می زنم و نمی خواهم که عقرب دیگری از راه برسد و قدم برسرنوشت مردم ایران بگذارد. برای لحظاتی نمی فهمم چه اتفاقاتی می افتد. به ناگاه کسی مرا آرام می کند و دلداریم می دهد. چشمانم را باز می کنم و درنهایت حیرت صدای برادرم را از سوی دیواری که عقرب برآن بود، می شنوم. دهانم از حیرت باز می ماند. او زنده است و لبخند پٌرآرامش و همیشگی خود را برلب دارد. در او هیچ هراسی نیست وعقرب زرد را به من نشان می دهد. باکمک قطعه چوب کوچکی آن را کشته است.عقرب جوان و زردی از کمرشکسته و دو نیمه گشته است. در یک لحظه آرامشی که همانند پیروزی انقلاب خلق دربهمن سال 57 بود، بر من مستولی می شود. در حیرتم که چگونه برادرم(زیرا زنده نیست) به کمکم آمده است که به ناگاه در چهره او، سیمای فرزند دلبندم را می بینم. سالهاست که اونیز همانند برادرم به نوعی مرا درسوگ خود نشانده است، سالهاست که نه کلامی از او و نه صدایش را شینده ام و در حیرتم که در این گاه او حاضراست و با طنین صدای امیدوارش و با همان عشقی که او را پروده ام، با همان عشق نامیرای مادر و فرزندی به قلب پٌراضطراب من امید بخشیده وبا اطمینان می گوید:« مامان خوشحال باش! مامان خوشحال باش!» کلام مطمین اوهراس واضطراب را از من دور می کند. آیا خطر عقربی نو و زرد از سر مردم ایران گذشته است؟&lt;br /&gt;سراسیمه از خواب می پرم. لحظات سنگینی بر روح و روانم گذشته است. گویی در اندک زمانی ازیک سال نوری عبور کرده ام. خسته هستم اما شادی و پیروزی را باور می کنم. به آخرین بشارتی که به من امید بخشیده است، فکر می کنم:« خوشحال  باش!» هیچکس از فردا خبر ندارد اما همه دلشان می خواهد که فردا به مردم ایران و به احقاق حقوق آنان تعلق داشته باشد!&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;یکروز بعد از نمایش انتخابات، عظیم ترین انفجار به وقوع می پیوندد. دوباره نماینده ضحاک از کوزه انتخابات بیرون آمده است. هرکس سنگی برمی دارد و به سوی کوزه پٌر زهر این نظام پرتاب می کند. طوفان بزرگ خشم خلق برخاسته است. دستان مردم خالی است ولی سینه آنها ازغرورایرانی واز شرف ملی پٌر و لبریزاست و با همان نیز می جنگند و در برابر دشمن خود می ایستند. باورنکردنی است اما حقیقت است. پس از سی سال پراکندگی، دوباره مردم به هم پیوسته و روحی واحد و یگانه گشته اند. طوفان حق طلبی کاوه از هرسوی ایران زمین برخاسته است، هرجوانی با خروش خود یک کاوه به پا خاسته است. کاخ ضحکاک به لرزه درآمده است؟ چه خواهد شد؟ فردا چه خواهد شد؟ آیا ضحاک دوام خواهد آورد؟ کوزه نظام شکسته است اما از همان شکاف، عقرب های سیاه از همه سو به مردم حمله می کنند. فریاد حق طلبی مردم در زمین وآسمان ودر سراسر جهان طنین می افکند. این فریاد جهان را از حرکت عادی وآرام خود بازمی دارد. نگاه ها به سوی ایران زمین خیره مانده است. دیری نمی پاید که  قلب هر ایرانی شریف درسراسر جهان با قلب قیام مردم در ایران می طپد. همه برمی خیزند.&lt;br /&gt; هیچکس نمی داند، فردا چه خواهد شد؟ فردای این قیام حق طلبانه و تاریخی چه خواهد شد؟ اما فردا آغاز شده است. دوهفته از قیام حق طلبانه مردم می گذرد. سرکوب روزانه و بی رحمانه مردم، جهان را به خشم آورده است. دختران و پسران جوان درخیابانها وحشیانه کتک می خورند. مردم ازشدت جراحات مجروح و معلول می شوند. مردم دستگیرو شکنجه می شوند. مردم تیر می خورند و درآخرین لحظه با چشمان باز کشته می شوند. روزهایی فرا می رسد که همه گریه می کنند. همه فریاد می زنند!&lt;br /&gt;*** &lt;br /&gt;می گریم؛ مثل آسمان که طوفانی است و بارانی که می بارد. می گریم؛ با رنج زخمی ها، کتک خورده ها، تیرخوردها و کشته شدگان و با رنج مادرانی که دیگر پسرندارند. می گریم در غم شهادت ندا که سمبل مظلومیت این قیام می گردد. به همراه تمامی قلب های پر درد فریاد می زنم:« الله اکبراز اینهمه فریب و دغلکاری! الله اکبر ازسرکوب و ترور! الله اکبر ازآنچه که در سی سال حکومت خمینی وخامنه ای و آخوندها بر مردم ایران گذشت. الله اکبراز دست سازشکاران و ترسوها که مردم را تنها گذاشته اند والله اکبر از دست سیاست بازان! »&lt;br /&gt;عقرب ها، قدم به قدم مردم را ازمیدان ها و خیابانها به سوی کوچه ها وازکوچه ها به سوی خانه ها عقب رانده اند وحتی آنان را تا پستوی خانه شان دنبال می کنند، مردم درخانه خود کتک می خورند، دستگیرمی شوند و به نقطه نامعلومی برده و خفه می شوند تا همه چیز پایان یابد و خاطره آخرین تجاوز جمهوری اسلامی به حقوق مردم نیز به فراموشی سپرده شود و این نظام بی آبرو دربرابر چشم جهانیان به بقای وحشیانه خود ادامه دهد! باید به آنان گفت:« می توانید و تا به امروزنیزصد هزار از فرزندان این میهن را کشته اید وصدهزار دیگر را سرکوب کرده اید اما با خدای این مردم چه می توانید بکنید که امروز به یاری وپشتیبانی آنان با روح و با قلب تمام مردم جهان برخاسته است!»&lt;br /&gt;ملیحه رهبری&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;  م28، یونی، 2009&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2417825991331585993-8456403246203205053?l=malihehrahbari3.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://malihehrahbari3.blogspot.com/feeds/8456403246203205053/comments/default' title='Kommentare zum Post'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2417825991331585993&amp;postID=8456403246203205053' title='0 Kommentare'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2417825991331585993/posts/default/8456403246203205053'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2417825991331585993/posts/default/8456403246203205053'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://malihehrahbari3.blogspot.com/2009/06/blog-post_28.html' title='عقرب زرد'/><author><name>maliheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10436782337004902018</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2417825991331585993.post-486824380370399402</id><published>2009-06-13T05:01:00.000-07:00</published><updated>2009-06-13T05:08:29.142-07:00</updated><title type='text'>برمردم ایران چه گذشت؟</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000000;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;برمردم ایران چه گذشت&lt;/span&gt;؟&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000000;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;br /&gt;صبح امروز بر مردم ایران چه گذشت؟ بدون شک صبحی تاریک و سنگین و پٌر درد و یک شکست و ضربه هولناک وتجاوزی غیرقابل انکار پس از فریب مردم ایران بود. چنانکه بسیاری بر رنج تلخ آن از نومیدی گریستند. کمترکسی است که امروز با تمام قلب خود برای مردم ایران نگریسته باشد!&lt;br /&gt;صرفنظر از هر نوع گرایش فکری یا سیاسی و هشیاری وآگاهی سی ساله از ماهیت رژیم آخوندی و از ابتدا درتور وتله نمایش انتخابات آخوندی نیافتادن و... اما آنچه امروز صبح افتاده است بیش از سیاسی بودن، انسانی است. فریب و تجاوز تاریخی و ملی به مردم ایران است که نه تنها تأسف وهمدردی عمیقی را در هر ایرانی آزاده برمی انگیزد بلکه خشم و تنفر نوینی را نیز می آفریند.&lt;br /&gt;یک ماه قبل مردم ایران چنان هشیار وآگاه و بی اعتماد به دیکتاتوری مادون تاریخی جمهوری آخوندی بودند که کسی نمی خواست به پای صندوق های رأی برود و در انتخاب مجدد احمدی نژاد رییس جمهور از قبل تعیین شده آخوند خامنه ای شرکت کند. در کمتر از یکماه و در طول تبلیغات انتخاباتی، بیکباره چنان تاتر وشعبده بازی و سخن ازآزادی وحقوق مردم و برملا شدن خیانت ها وجنایات رژیم علیه مردم مظلوم ایران، بر پا شد که در روح مٌرده وسرکوب شده و به زنجیر و سیاهچال کشیده شده این ملت، تحول و باوری نو دمیده شد. این باور یا خوش باوری بیش ازآنکه خوش خیالی درباره این یا آن جناح باشد ازحقیقت حقوق مردم نشأت می گرفت. حق مردم که سی سال است زنده به گور شده است، خاک های آن به کناری زده می شد تا این حقوق بتواند خود را از قبر مخوف و هولناک قانون اساسی جمهوری اسلامی و ولی فقیه آن آزاد کند! آزادی عشقی است که در سینه ملت ایران هرگز نمی میرد و همین عشق انگیزه و شور وشادی به آنها بخشیده بود که در صبح جمعه با امید به روز و شاید هم روزگاری نو، برای رقم زدن سرنوشت خود وآینده سیاسی کشور که حداقل آن، نجات از شراحمدی نژاد بود به پای صندوق ها رأی بروند.&lt;br /&gt;خیانتی که به آرای مردم ایران شده است؛ یک تجاوز هولناک تاریخی پس از یک فریب هولناک تاریخی، توسط بی شرم ترین سلطه گران فاشیست مذهبی حاکم بر ملت ایران است.آیا در این سی سال تجاوزی مانده بود که بر روح و جان وناموس مردم ایران نشده باشد که باید این را هم(نسبت به آرای خود) می دیدند. این فریب و خیانت تاریخی نشاندهنده ابعاد غیرقابل بیان سواستفاده و همچنین خیانت به مردم ایران، توسط دیکتاتوری حاکم آخوندی است و محکوم است.&lt;br /&gt;همانگونه که تمام اعمال جنایتکارانه و ضد ایرانی این رژیم در تک تک روزها و تک تک سالیان حکومتش محکوم بوده است ،آخرین فریب و تجاوز بی شرمانه آن نیز محکوم است .&lt;br /&gt;با امید که خیزش به پا خاسته مردم ایران برای احقاق حقوق خود از این ضربه هولناک و شکست تلخ، نهراسد و قدم به قدم بتوانند نقش تاریخی و چند هزار ساله و تعیین کننده خود را در برابر ضحاکان ماردوش زمان به پیش ببرد. ملتی که از شکست نهراسد، سرانجام شکست ناپذیر می گردد.&lt;br /&gt;با امید به پیروزی مردم ایران برای ساختن میهنی آزاد وآباد در کنار تمام آزادگانی که هرگز ملت خود را فراموش نکردند وآنان را تنها نگذاشتند.&lt;br /&gt;م ، 13 ،07 ،2009&lt;br /&gt;ملیحه رهبری&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2417825991331585993-486824380370399402?l=malihehrahbari3.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://malihehrahbari3.blogspot.com/feeds/486824380370399402/comments/default' title='Kommentare zum Post'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2417825991331585993&amp;postID=486824380370399402' title='0 Kommentare'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2417825991331585993/posts/default/486824380370399402'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2417825991331585993/posts/default/486824380370399402'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://malihehrahbari3.blogspot.com/2009/06/blog-post.html' title='برمردم ایران چه گذشت؟'/><author><name>maliheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10436782337004902018</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2417825991331585993.post-7042003313809448756</id><published>2009-03-15T07:20:00.000-07:00</published><updated>2009-03-15T07:25:48.158-07:00</updated><title type='text'>صد حرف</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#660000;"&gt;صد حرف و یک قدم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;اگر دلت می خواهد که امروز، روزی جدا از روزهای دیگر باشد!&lt;br /&gt;اگر صبح امروز با دیدن آفتاب زیبا و روشنی که بر برف های سپید می تابد، آرزو کرده ای که آفتاب آزادی بر ایران زمین بتابد و روح تو با شادی های آن به رقص درآید!&lt;br /&gt;اما امروز هم مثل هر روز، آه کشیده ای،&lt;br /&gt;اگر امروز هم مثل هر روز با چشمان پٌر خشم بر اهریمن و ضحاک زمان لعنت کرده ای!&lt;br /&gt;اما دلت می خواست که می توانستی فلک را سقف بشکافی و طرح نو دراندازی!&lt;br /&gt;اگر می دانی که آن را نمی توانی&lt;br /&gt;اما بدان که هنوز می توانی کاری کنی که خشم رژیم را برانگیزی،&lt;br /&gt;اگر دلت می خواهد که تفی در صورت رژیم اندازی،&lt;br /&gt; اگر امروز نیز مثل هر روز به شرف مبارزاتی علیه رژیم سربلند و یا پابندی،&lt;br /&gt; ازآن نفس می کشی و به آن نیز زنده ای،&lt;br /&gt; اگر احساس مسؤلیت می کنی و پس از تحصن پیروزمند ژنو،&lt;br /&gt;تبریکات صمیمانه و عواطف پاک و پٌرشور نثار رنجبران متحصن می نمایی و قلم های گرم درستایش آنان می زنی،&lt;br /&gt;اگر پس از پیروزی و به ثمر رسیدن رنج ها،&lt;br /&gt;سلام و درود فراون برای یاران مقاومت داری،&lt;br /&gt;پس بدان&lt;br /&gt;تحصن که همان مقاومت علیه خواسته های ملایان است،&lt;br /&gt;هنوز در سرمای طاقت فرسا در بروکسل ادامه دارد.&lt;br /&gt;اگر امروز و شاید هم فردا می خواهی رژیم را خیلی عصبانی کنی،&lt;br /&gt;اگر دلت می خواهد که یک سیلی در گوش رژیم بنوازی،&lt;br /&gt;اگر دوست داری قدمی علیه رژیم برداری که رژیم دلش می خواهد قلم پایت را بشکند،&lt;br /&gt;اگر دلت می خواهد امروز از رژیم بی پدر و مادر آخوندی که مردم و به ویژه جوانان یا زنان را به صلابه کشیده است، انتقام بگیری،&lt;br /&gt; اگر می خواهی امروز کاری کنی که برای رژیم بدتر از هزار فحش رکیک باشد،&lt;br /&gt;و اگر می خواهی یک قدم یا گام بلند مبارزاتی برداری،&lt;br /&gt;اگر می خواهی به جای مطلب به مطالبه حق پردازی،&lt;br /&gt;پس به میان  متحصنین در خیابان های سرد و یخ زده و پٌر برف بروکسل یا برلین یا استکهلم یا پاریس و.... بیا!&lt;br /&gt;بیا تا در میان سرما،گرمای وجود خود را حس کنی!&lt;br /&gt;بگذار که امروز جاسوسان رژیم عکس تو را به روی میز سفیررژیم آخوندی بگذارند و او عصبانی شود!&lt;br /&gt;اگر دلت می خواهد امروز متحصنین را خوشحال کنی، سکه ناچیز خودت را، که لقمه نان پناهندگی است، در صندوق جمع آوری اعانات برای تحصن بروکسل بیانداز!&lt;br /&gt;اگر سرمای این زمستان، سخت تو را کسل کرده است،&lt;br /&gt;اگر فعالیت های روزمره تو علیه رژیم، روح مبارزاتی ات را چندان شاد نمی کند،&lt;br /&gt;می توانی امروز گامی از خانه ات تا محل تحصن در بروکسل برداری تا حقی را اعاده کرده باشی که رژیم آخوندی را به خشم می آورد!&lt;br /&gt;تا حضور شجاعانه تو، مماشات گران و معامله گران را، از لاکشان بیرون آورد!&lt;br /&gt; تا حضور شجاعانه تو در میان متحصنین، قدرتمندان و ثروتمندان اروپایی را که در هراس از تروریسم یا تهدید آخوندها نمی توانند به 4 بار حکم دادگاه عدالت اروپا و.. گردن نهند، دل و جرأتی دهد تا نترسند یا از ایستادگی تو، سرانجام به زانو درآیند.&lt;br /&gt; آیا می دانی که همه از رژیم و تروریسمش می ترسند جز تو و جز مقاومت کنند گان و جز متحصنین؟!&lt;br /&gt;آیا می دانی که رژیم نه از حرف که از عمل مشخص علیه خواسته هایش و عمل مخالفینش چه در داخل یا خارج می ترسد!؟&lt;br /&gt;فراموش نکن؛ عشق و اراده تو تا به امروز سنگ های بسیاری را از سر راه تو به کناری افکنده اند،&lt;br /&gt;پس به میان سختی ها، به  میان سرما و رنج بیا تا دری دیگر به سوی خدای خود بگشایی!&lt;br /&gt;اگر عشق چشمه اما تنفر و کینه ریشه ها و غده هایی چرکین و دور ریختنی هستند،&lt;br /&gt;اگر هنوز دستان تو به گرمی دست یاران و مقاومت کنندگان را می فشارد&lt;br /&gt;اگر هنوز لبان تو دوست دارند&lt;br /&gt;خشم و کین و یا عشق و امید را با سرود یا ترانه، آواز کنند&lt;br /&gt;اگر شهامت ها در تو هزار بار به دارآویخته یا کشته شده اند&lt;br /&gt;اگر قله ها از پیش چشم تو ناپدید شده اند&lt;br /&gt;اما بدان که راه ها و گام ها هنوز ادامه دارند&lt;br /&gt;و باز هم می توان گامی برداشت،&lt;br /&gt;اگر در سینه خود از خنجرها شکسته ای&lt;br /&gt;اما بدان مبارزه یا مقاومت&lt;br /&gt;چون سینه پاک سحر است که از هوایش می توان زنده شد،&lt;br /&gt;چرا نیآیی، آنجا که در یادها و در قلب ها&lt;br /&gt;در میان سرما، آوایی گرم نام تو را می خواند&lt;br /&gt;اگر دوست داری برلبان و برقلب ها لبخندی شیرین، با گرمای محبتت بتابانی&lt;br /&gt;بیا!&lt;br /&gt;بیا به میان آزادگان به میان یاران،&lt;br /&gt;به میان متحصنین!&lt;br /&gt; [ تقدیم به دوستانی که از من می پرسیدند: «چرا مدتی است که چیزی نمی نویسی؟» خوشبختانه مدتی در خدمت تحصن بودم و بین قلم و قدم، سعی کردم عملا گامی بردارم که مقاومت به آن نیاز داشت و دیگر فرصت یا توانی برای قلم باقی نمی ماند. آرزو می کنم که ادامه تحصن و رنج های متحصنین به ویژه در بروکسل که در زیر بار و کار کمرشکن و رنج بسیاری هستند، با یاری شما زودتر به ثمر نشیند و مجاهدین و مقاومت رسما نیز از لیست ننگین تروریستی و ناحق خارج شوند.]&lt;br /&gt;با امید به فردایی که سرانجام به استقامت کنندگان، زنان و مردان و انسان های امیدوار و فداکار و زحمتکش تعلق خواهد داشت.&lt;br /&gt;با درود!&lt;br /&gt;ملیحه رهبری&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;12 ژانویه 2009&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2417825991331585993-7042003313809448756?l=malihehrahbari3.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://malihehrahbari3.blogspot.com/feeds/7042003313809448756/comments/default' title='Kommentare zum Post'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2417825991331585993&amp;postID=7042003313809448756' title='0 Kommentare'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2417825991331585993/posts/default/7042003313809448756'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2417825991331585993/posts/default/7042003313809448756'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://malihehrahbari3.blogspot.com/2009/03/blog-post_3567.html' title='صد حرف'/><author><name>maliheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10436782337004902018</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2417825991331585993.post-8657309816076593293</id><published>2009-03-15T06:25:00.000-07:00</published><updated>2009-03-15T06:37:39.677-07:00</updated><title type='text'>عشق هرگز نمی میرد</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تقدیم به یاران متحصن و به دلدادگان آزادی در ژنو&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#990000;"&gt;عشق هرگز نمی میرد&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#990000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;div align="right"&gt;!باید باشی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;جایی که رنج&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;برای آزادی هست&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;!باید باشی&lt;br /&gt;جایی که تو را&lt;br /&gt;،برای دفاع ازآزادی &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;تو را&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;،برای دفاع از شرافت انسانی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;صدا می کنند&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;!باید باشی&lt;br /&gt;،جایی که از تو برای آزادی&lt;br /&gt;کمک می خواهند و&lt;br /&gt;از تو&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;،برای نجات &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;!یاری می طلبند&lt;br /&gt;ای هشیاران تاریخ که 49 روز از تحصن شما می گذرد. ای کسانی که از صبح زود در میدان ناسیون در ژنو نشسته اید. شما نه خوابید و نه نیمه بیدار که شما کامل هشیار و بیدارید. برخی از شما حتی صبح امروز از سفر رسیده اید و با خود فکر می کنید که خسته و خواب آلودید اما نه! شما بیدار و هشیاران تاریخ ایران هستید.&lt;br /&gt;چه کس هشیارتر از آنکس است که از دستاوردهای تاریخی یک ملت که در مجاهدان اشرف متبلور شده است، دفاع  میکند.&lt;br /&gt;چه کس بهتر و بیشتر از شما می تواند زیبایی انسانی را بشناسد و عطر و بوی انسانی را ببوید که سر از پا نشناخته، خود را به اینجا رسانده اید. برخی از شما چندین بار سفر کرده اید. برای انجام کار و مسؤلیت هایتان به کشورهای دور، انگلیس یا آلمان یا نروژ و حتی کانادا می روید و دوباره چون کبوتران جًلد و عاشق به اینجا باز می گردید تا معنای کلمات درود بر یاران و پشتیبانان و خانواده مقاومت را زنده نگه دارید. تا جان خود را ازعطر و بوی انسانی آکنده کنید و تا از هویت سیاسی خود و از دستاوردهای تاریخی یک نسل آگاه و آزاد ایران علیه دیکتاتوری آخوندی دفاع کنید. دیر یا زود آینده از آن شما خواهد شد. همانگونه که خدای شما به پیامبرش ابراهیم گفت:« زمین را از نسل تو چون ماسه ها پٌر خواهم کرد.» و همانگونه که خدای شما به پیامبرش ابراهیم وعده سرزمینی داد.. اگر چه ابراهیم آن را ندید اما بعداً محقق شد! پس آینده از آن شما خواهد بود!&lt;br /&gt;اما امروز هم روزی فرخنده برای شماست.&lt;br /&gt;گل خورشید برای شما می شکفد. هوا از عطر بال فرشتگان برای شما خوشبو گردیده و زمین برای گام های شما گسترده شده. امروز تمامی گلها با شما سخن می گویند. اگر بدانید و اگر باور کنید که روح در شما و خدا در شما و سرور و شادمانی آفرینش نهفته در شما است.&lt;br /&gt;سی سال از مبارزه و راه بیابانی آن می گذرد. پاهای بسیاری از شما خسته و سنگین و بیمارگشته و توان راه رفتن، حتی در این میدان  کوچک را ندارند.&lt;br /&gt;صبح سرد پاییزی درهای صبحگاهی خود را به روی شما می گشاید. همه ساکت اما مصمم به روی صندلی های خود نشسته اید. ساکت هستید اما همه جا پیام شما به گوش می رسد. پیام شما به گوش دوست و حتی به گوش دشمن می رسد.&lt;br /&gt;ای رژیم آخوندی و ای دلخوش کنندگان به او که به راه خیانت رفتید؛ ای کسانی که به دلیل تنفر و کینه و نفرت، شعله  آتش به خرمن هستی خود و ملتی افکنده اید. بدانید که عشق هرگز نمی میرد. عشق های پاک هرگز نمی میرند. ای کسانی که شادمانی کردید که یاران مقاومت از هم گسسته اند اما بدانید که یاران قدیم هم همه در دامن تحصن نو نشسته اند.  &lt;br /&gt; ای کسانی که آینده را با رفتن به دامن رژیم از دست داده اید، بدانید که حتی بسیاری از خواهران و برادران یا زنان و مردان آزاده، جدا شده از شهر اشرف، در این روزها بازآمده و به کمک و یاری مقاومت شتافته اند، تا از جان و مال و شهر و زندگی مجاهدان اشرف حراست کنند. ای کسانی که چشمانتان را نفرت کور کرده است، بدانید که عشق به آزادی و آزادگان هرگز نمی میرد. هر یار یا پشتیبان یا عضوی از خانواده مقاومت، به دلیل هشیاری تاریخی و دفاع از عشق و انسانیت در اینجا گرد آمده است تا ثابت کند که وعده خدا راست است که گفت: « شما را دوباره جمع خواهم کرد.»&lt;br /&gt; در نقطه مقابل شما عاشقان که با تلاش خود در راه دفاع از دستاورد های مبارزاتی مردم ایران و با اندیشه و قلب و روح پاک خود سدی به حق در برابر ناحق کشیده اید، خاﺋﻧان هستند.کسانی که خود را در در دامن قدرت آخوندی افکندند و در راه دشمنی با مقاومت قدم برداشتند. آنان جهنمی نو از نفرت و کینه و جنگ برافروختند و نابودی آزادگان و تلاش بر تداوم دیکتاتوری آخوندی را هدف خود قرار دادند. این تفاوت واقعی است. تنها در مسیر عشق به صلح و آزادی است که انسان دریک رشد با معنی، فراتر از تنفر و کینه و نابودی و شکست و مرگ، در مسیری بی پایان برای دفاع از انسان و کرامت انسانی و عشق که همان نام خداست قرار می گیرد.&lt;br /&gt;جای دارد که پس از چهل و شش روز مقاومت با صلابت به ایادی رژیم گفت: « ای خاینین که علیه مقاومت ایران توطیه می کنید.آیا می دانید که چه موج عظیم و بلندی از جنبش مبارزاتی و مقاومتی نو در میان حامیان و خانواده مقاومت بر پا کرده اید. این موج از کانادا تا آمریکا و اسکاندیناوی و اروپا و حتی کشورهای خلیج و غیرو را در بر گرفته است. مرسی!&lt;br /&gt;سپاس خدای مجاهدان را که دشمنان آنان را از میان احمق ها برگزید! بی مناسبت نیست که در اینجا به یک مورد فراموش نشدنی از این احمق ها و خاینان اشاره کنم. یکی از یاران مقاومت در تحصن که سابقا در همسایگی آقای دروغگو(!) زندگی میکرده، چنین می گفت: «آقای دروغگو به دامن رژیم و وزارت اطلاعاتش افتاد و بعد هم به ایران رفت و دربازگشت برای ما تعریف میکرد که وزارت اطلاعات او را به مهمانی هایی دعوت کرده بود که چنان با شکوه بودند که حتی صدر اعظم آلمان هم آن را به خواب نمی بیند و شراب (درکشوری که مردم بدبخت به خاطر یک گیلاس 70 ضربه شلاق می خورند) در مهمانی با عظمت وزارت اطلاعات در قدح ریخته شده بود و مأموران شکنجه رژیم هم مزاحم شراب نوشیدن کسی نبودند. و ایشان هم شراب خیانت را نه با جام که با قدح سر کشیده و از ایران برگشتند و واقع بین شده و تحت تأثیر ثبات و ثروت و اقتدار( بخور بخور و بچاپ بچاپ) نظام آخوندی که صدراعظم آلمان هم آن را به خواب نمی بیند، در مسیر خیانت و آویختن به دامن وزارت اطلاعات بی کار ننشستند و تلاش کردند. همسر ضد مجاهد ایشان هم تعریف می کرد که با خانواده های مأموران وزارت اطلاعات همکاری دارد و به عنوان مترجم همراه زنان حزب اللهی وزارت اطلاعات که برای خوش گذرانی به فرنگ می آیند، به خرید لباس و… می رود و آنان خرید های خود را فقط از بوتیک های خارجی می کنند و حتی به فروشگاه های بزرگ و معروف آلمان پا نمی گذارند[پاهایی که برای نماز 60 آب می کشند اما در راه حرام و کار حرام که خرج کردن ثروت مردم ایران است، نجس نمی شود! ] و مٌدهای آن را قبول ندارند و اصلاً پول خرج کردن برایشان هیچ مسأله ای نبود! [ در حالی پول خرج کردن برای آنان هیچ مساله ای نبود و نیست که برای مردم و خانواده های ایرانی چنان پول مساله است که بخش عظیمی از کودکان آنها، در خیابان ها گدایی می کنند و گدایی یک شغل شده است.] این نمونه ای است از کسی که با مقاومت آشنا شد و بعد در مسیر خیانت نه فقط در حق مقاومت بلکه با خلق ایران، اینگونه احمق( خاین) شده است. راه او و امثال او، راه تنفر و کینه و دشمنی با مجاهدان و مخالفان رژیم و حمایت از توطیه های وزارت اطلاعات بود و در نقطه مقابل این خاینان، کسانی هستند که 49 روز است در تحصن نشسته اند، انگیزه آنان عشق به مجاهدان اشرف و درک مقام و موقعیت تاریخی آنان و دفاع از حیات و هستی آنان که همان حیات و هستی پاک ایزدی است، می باشد. احمق ها نمی دانند که هر چه شعله های تنفر و دشمنی و کینه و توطیه را افروخته تر کنند، به همان میزان باران عشق و محبت در بین آزادگان شدت گرفته و سیل عشق آنان، شعله های جهنمی را که آنان می افروزند ، آسیب پذیرتر و فنا شدنی و خاموش شدنی تر میکند، این عشق و اصالت آن، رمز سعادت در میان عاشقان آزادی است، به مثالی از صحنه مقاومت در تحصن گوش کنید:&lt;br /&gt;رفیق عباس= چریک فدایی، یکماه است که در تحصن و دوشادوش مجاهدان کار می کند. هر روز کارگر صبحانه و هر روز کارگار آسایشگاه است و هر روز در میدان ناسیون در برابر مقر ملل متحد با آلبومی در دستان لرزانش که به دلیل سکته مغزی در زندان خمینی( سال 60) به یادگار مانده است، امضا جمع می کند و پول برای مقاومت در می آورد. زیرا روحی وفادار به آرمان حق طلبانهٍ فدایی برای احقاق حقوق مردم ایران دارد و از آنان که بر سر جنگ قدرت( مثل فرخ نگهدار و..) به هزار شاخه و شعبه شدند، حتی از چنین سیاست و سیاسیونی بیزار است و اینگونه هنوز فداییان پاک با مجاهدین یک خانواده هستند. مقایسه کنید. روش و مقام و مسیر انسانی او را با خاینان جدا شده را که از چپ و راست به دامن وزارت اطلاعات رفتند و در قدح با رژیم شراب خوردند. کسانی که قلبهایشان با مٌهر نفرت سنگ شده است و فهم آنها از اندیشه های خصمانه و کینه توزانه و قدرت طلبانه، به دیگ جوشان جهنمی بدل شده است که آرام و قرار ندارد. در حفظ جانورٍ قدرت آخوندی، توطیه های نو علیه مجاهدان اشرف می کنند و  سرانجام نیز راه به  جایی نمی برند.  &lt;br /&gt;اما دیگر برادران و خواهران و یا خانم ها و آقایان دکتر، جامعه شناس، قاضی، وکیل و شاعر و صاحبان مقام و شخصیت وآگاه … که با مقاومت آشنا هستید یا در صفوف مقاومت بوده اید و بدون شک از جان و مال خود و خانواده خود برای آن پرداخته اید، بشتابید. از یکسو مقاومت به شما نیاز دارد و مشکلات حتی برای حل و فصل تضادهای روزانه تحصن زیاد و کارها بسیار و غول آسا هستند. از سوی دیگر، رژیم برای شما میدانی آفریده که تا با حضور خود در آن و به سهم خود پشتش را به خاک بمالید. بشتابید تا در ذات خدایی شما ، در روح پاک شما، در دفاع از پاکی انسانی و سیاسی شما، مسیحا نفسی دمیده است. باور کنید حرف من تبلیغ سیاسی نیست. مانند شما بی شماری از اکناف عالم آمده بودند تا علیه رژیم و دوباره در کنار هم و یاران قدیم و جدید و ایرانیان آزاده، چون گل های سرسخت زمستانی یکبار دیگر بشکفند.آری ای دوستان، ای آزادگان بشتابید، بشتابید که عشق پاک و راستین در سینه شما هرگز نمی میرد و روح خدایی شما هرگز آرام نمی گیرد. بشتابید تا علیه توطیه های رژیم خود را در روح عشق و در یاری به مجاهدان اشرف زنده کنید. تنها ایمان و پرتو عشق است که قادر است از هر بشری، سرانجام روحٍ یک خلق نامیرا را بسازد!&lt;br /&gt;ملیحه رهبری&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;12، اٌکتبر، 2008&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2417825991331585993-8657309816076593293?l=malihehrahbari3.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://malihehrahbari3.blogspot.com/feeds/8657309816076593293/comments/default' title='Kommentare zum Post'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2417825991331585993&amp;postID=8657309816076593293' title='0 Kommentare'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' hre
